گروه دنبلیدی ها
رفتن به کانال در Telegram
1 905
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+1530 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+19
در 0 کانالها
اوت '26
+48
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+44
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+28
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+31
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+29
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+49
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+34
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '25
+29
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+27
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+26
در 3 کانالها
Get PRO
مه '25
+50
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+48
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+24
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+51
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+57
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+70
در 5 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+48
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+41
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+35
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '24
+41
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+42
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+52
در 2 کانالها
Get PRO
مه '24
+36
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+56
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '24
+55
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+56
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+80
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+56
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+51
در 5 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+40
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+57
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+27
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+42
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+33
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+26
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+18
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+33
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+42
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+45
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+28
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+18
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+15
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+19
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+50
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+19
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+29
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+32
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+21
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+25
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+43
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+46
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+49
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+46
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+40
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+36
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+40
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+31
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+21
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+35
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+51
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+54
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+51
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 695
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 15 سپتامبر | +2 | |||
| 14 سپتامبر | +1 | |||
| 13 سپتامبر | 0 | |||
| 12 سپتامبر | +1 | |||
| 11 سپتامبر | +1 | |||
| 10 سپتامبر | 0 | |||
| 09 سپتامبر | 0 | |||
| 08 سپتامبر | +3 | |||
| 07 سپتامبر | +2 | |||
| 06 سپتامبر | +1 | |||
| 05 سپتامبر | +2 | |||
| 04 سپتامبر | +1 | |||
| 03 سپتامبر | +2 | |||
| 02 سپتامبر | +2 | |||
| 01 سپتامبر | +1 |
پستهای کانال
دفتر اسناد رسمی 524 کرج خانم مرجان رضاخانی فرزند آقای بهزاد رضاخانی .
با آرزوی موفقیت برای ایشان ..ان شاءالله
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid
| 2 | 👀بانک زمان 👨🦽👨🦽👨🦽👩🦽➡️👩🦽➡️
🍃🌸🍀🌼🍃
یک دانشجو با نام امیر عباس زینت بخش که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته بود، می نویسد :
در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم، صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی، بازنشست شده بود،
طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند،
به همین دلیل یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم،
کار او مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله بود،
از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد :
من برای پول کار نمی کنم بلکه
"زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده و ذخیره می کنم تا در زمانی که مثل این پیرمرد توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم،
این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم،
وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است،
داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی که خود نیز پیر و ناتوان شدند یا هر وقت که نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند، طبق قرارداد، یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد تاوقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، بتواند با استفاده از آن کارت، "زمان و بهره" آنرا برداشت کند، بعد از تایید، بانکِ زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند،
در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان" باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند،
صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد،
اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده،
من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم، مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند، داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست، چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است،
ظرف کمتر از دو ساعت، بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد،
او به محض بهبودی، دوباره مشغول کارِ مراقبت از دیگران شد و گفت که
می خواهد برای روزهای پیری زمان سپرده گذاری کند،
نه تنها هزینه های بیمه و مراقبت در دوران سالمندی را کاهش می دهد بلکه موجب تقویت اتحاد و همبستگی میان نسل ها شده که در سایر طرح های پولی موجود نظیر خانه سالمندان و پرستار خانگی کمتر دیده می شود،
ایده "بانک زمان" یا "بانک مراقبت از سالمندان" اولین بار در سال 2012 و در شهر اس تی گلن سوئیس که جوانترین جمعیت را دارد، مطرح و پیاده شد و طبق گزارشِ دولت که قصد دارد "فرهنگ زیبای روستایی مراقبت از یکدیگر" را به شهرهای مدرن بیاورد، بیش از نیمی از جوانان از این طرح استقبال کرده اند،
استقبال جوانان از چنین طرحی و همجواری، همزبانی و همدلی با سالمندان، یعنی :
ترکیب خامی و پختگی،
کسب تجربه فراوان برای جوانان،
زنده ماندن اخلاق و احترام به اصل و ریشه در جامعه و همچنین روشن شدن چراغ امید در دل سالمندان،
📚با مطالعه این متن، پرسش اساسی این است که آیا بهشت ساختنی است یا خواستنی؟* مهرتان مستدام 👬👬
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid | 142 |
| 3 | sticker.webp | 146 |
| 4 | 😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
سفر_به_دیار_عشق ♥️ قسمت_885.884
از رو تخت بلند میشم و مدام توی اتاق راه میرم.. دلم میخواد هیچکس اطرافم نباشه تا بتونم برای یه مدت درست و حسابی فکر کنم...
حس میکنم خودم هم نمیدونم چی میخوام
-چیکار باید کنم؟
»دوستت داره.. فقط انکار نکن«
اشک تو چشمام جمع میشه
به دیوار تکیه میدم و با بغض میگم: خب من هم دوستش دارم
»پس یه دل شو«
-ولی نمیخوام دوستش داشته باشم
»از بس احمقی«
پوزخندی میزنم و زمزمه میکنم: وقتی خودم هم نمیتونم با خودم کنا بیام چطور از بقیه انتظار دارم که درکم کنند
...
-ایکاش میشد که دوستش نداشته باشم... دلم میخواد همه چیز تموم بشه اما نمیدونم چرا روز به روز دل کندن از سروش سخت تر میشه... هیچوقت اینقدر خواستنی نبود... دلم میخواد مال من بشه
»خوب بذار بشه.. اون بدبخت هم که همین رو میخواد«
ضربان قلبم بالا میره.. دستام میلرزن
-آخه چطوری؟
»فقط کافیه بخوای«
اخمام تو هم میره
این جنگیدنا و کوتاه اومدنا رو دوست ندارم
-من نباید تسلیم بشم
»آره.. مثله احمقا بشین و دوباره از دستش بده«
-اه.. خفه شو
»چیه به غرورت برخورد... مثلا میخوای انتقام اون روزا رو ازش بگیری«
پوزخندی میزنم.. هم میدونم چمه.. هم نمیدونم
-منو چه به انتقام
»آره.. تو فقط بلدی گند بزنی به همه چیز... از این غلطای اضافی که نمیتونی کنی«
روی زمین میشینم و به دیوار تکیه میدم.. دستام رو دور دور پاهام حلقه میکنم و برای چند لحظه سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم اما نمیشه... این درگیری ها، کلافگی ها و حرص خوردنا برام در حد مرگ سخته... تو این روزا مدام با خودم میگم نمیخوامش و بعد از چند لحظه به خودم پوزخند میزنم.. بعضی وقتا هم میگم میخوامش اما نمیتونم داشته باشمش... بعضی وقتا هم میگم دوستم نداره ولی یه چیزی ته دلم میگه تا کی انکار.. تا کی دروغ.. تا کی بازی با خودت و سروش.. همین فکراست که باعث میشه کم بیارم
»برو مثل بچه ی آدم باهاش حرف بزن«
-که با ترحم با من بمونه
»چقدر هم که بدت میاد؟«
-من از ترحم متنفرم
»فقط ترحم دیگران.. وقتی پای سروش وسطه دل و دینت رو میبازی.. دیگه ترحم و دلسوزی حالیت نیست«
کلی حرف ضد و نقیض تو مغزم تکرار میشن و بیشتر اعصابم رو خورد میکنند.. حس میکنم سرم داره منفجر میشه
»دوستت داره دیوونه... اون دوستت داره... با انکار هم چیزی درست نمیشه بفهم... دوستت داره و تو هم نمیتونی فراموشش کنی«
سرم رو بین دستام میگیرم
با زهرخند میگم: آره دوستم داره و بدبختی اینجاست تمام این احساسات دو طرفه هست
دیگه صدایی نمیشنوم.. انگار صدای درونم فقط میخواست تسلیمم کنه که اعتراف کنم
-اما نمیخوام.. به خدا دیگه نمیکشم... من این دوست داشتنو نمیخوام... دلم میخواد بگم دوستش ندارم ولی نمیدونم چرا زبونم نمیچرخه این حرف رو بهش بزنم
چشمام رو میبندم و برای چند لحظه سعی میکنم با خودم روراست باشم... دوستش دارم.. دوستم داره.. نتونستم از یادش ببرم.. نتونست از یادم ببره... بعد از سالها بالاخره باورم کرد.. کم کم دارم باورش میکنم... تمام حرکات و رفتاراش نشون از عشق عمیقش داره.. از تمام حرکات و رفتارام میشه عشق به سروش رو دید اما با همه ی اینا میترسم... یه ترس بدی تو دلمه که نکنه وسط زندگی تنهام بذاره و بره... نکنه دوباره بهم شک کنه... این ترس دست خودم نیست
دوباره صدایی رو از درونم میشنوم
»و بچه......«
چشمام رو باز میکنم
-آره... نمیتونم از نعمت پدر شدن محرومش کنم.. بیشتر از اینکه بترسم از این ناراحتم که نمیتونم هیچوقت اون رو به آرزوش برسونم
»ولی اون میگه دوستت داره«
قبلنا هم میگفت
...
-اگه باهاش ازدواج کنم شاید هیچوقت نتونم اون رو به آرزوهای قشنگش برسونم.. اون من رو ترنم سابق میبینه.. شاید هم نمیبینه ولی صد در صد نمیدونه تو چه دنیایی سیر میکنم... اون نمیدونه که حتی با ازدواج با اون هم دیگه نمیتونم مثل گذشته ها بشم..
کابوس های گاه و بیگاه.. خاطرات بد گذشته.. ترس ازدست دادن دوباره ی سروش.. یادآوری روزهای اسیر بودنم در دست خلافکارا...
مرگ خواهرام.. توهین و تحقیر اطرافیانم.. فهمیدن حقایق.. همه و همه اجازه نمیدن که مثل سابق بشم.. بماند که معلوم نیست میتونم مادر بشم یا نه؟
...
-پس سروش به چیه من دل خوش کنه؟.. تا کی میتونه دووم بیاره؟.. نه از نظر روحی سالمم نه از نظر جسمی
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid | 146 |
| 5 | 😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
#سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_883.882
&&ترنم&&
خمیازه ای میکشم و به ساعت نگاه میکنم.. هنوز برای رفتن به شرکت زوده.. چشمام رو میبندم و سعی میکنم دوباره بخوابم هر کاری میکنم خوابم نمیبره... دیشب هم تا دیر وقت بیدار بودم.. میدونم الان چشمام سرخه سرخه.. چون دیروقت خوابیدم و زود هم بیدار شدم.. پلکام رو فشار میدم و سعی میکنم به هیچ چیز به جز خواب کر نکنم ولی مدام اتفاقات دیشب رو جلوی چشمام میبینم
زیرلب زمزمه میکنم: ترنم بخواب... امروز باید بری سر کار کلی کار عقب افتاده داری اگه استراحت نکنی نمیتونی به کارات برسی
اونقدر تو جام جا به جا میشم که یه ربع میگذره.. با ناامیدی چشمام رو باز میکنم
-فایده ای نداره
سرم رو با تاسف تکون میدمو به سقف زل میزنم... با اینکه دارم از خستگی میمیرم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره... شاید هم میدونم
چرا ولی مدام خودم رو به اون راه میزنم؟... خوب میدونم که روی هم سه ساعت هم نخوابیدم.. دست خودم هم نیست از دیشب تا الان مدام حرکات و رفتارای سروش جلو چشمم میاد
-از دست تو سروش... اون موقعی که باید میبودی نبودی الان که میخوام فراموشت کنم مدام جلوی چشممی
ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه
-چقدر تغییر کرده؟
»خاک تو سرت... اصلا تعادل نداری... نه به اون حرفات که میگی نمیخوام باهاش باشم نه به این حرفات... حداقل تکلیفت رو با خودت روشن کن«
سرم رو به شدت تکون میدم و میگم: من نمیخوام باهاش باشم...آره... من نمیخوام باهاش باشم... اصلا از کجا معلوم دوباره تنهام نذاره.. الان که همه چیزخوبه اون هم یه حرفی میزنه ولی فردا که همه چیز خراب شد دوباره ولم میکنه و تنهام میذاره
یاد حمایتهاش میفتم.. یاد رقص دو نفرمون.. یاد بوسه اش.. یاد مهربونیاش.. یاد زورگویی هاش.. یاد نگرانیهاش.. یاد زمزمه هاش
حس میکنم همه ی اون حرفا دوباره تو گوشم زمزمه میشن... دستم رو روی گوشم میذارمو با ناه میگم:نه.. نه.. دوستم نداره.. بازیه جدیدشه
...
-میخوام فراموشش کنم... میدونم که میتونم
»برو بدبخت... اگه میتونستی فراموشش کنی که با هر حرفش تو بغش ولو نمیشدی.. داری کی رو گول میزنی؟«
صدای درونم بیشتر از همه آزارم میده
آهی میکشم
- تو فکر کن خودمو
»خوبه خودت هم میدونی«
-ایکاش نمیدونستم.. اونوقت راحت تر میتونستم با خودم کنار بیام
روی تخت میشینم و پتو رو تو مشتم میگیرم.. با کلافگی به این طرف و اون طرف نگاه میکنم
-با همه ی این حرفا اونقدرا هم که به نظر میاد دوستم نداره
یکی از تو وجودم بهم پوزخند میزنه و میگه:باز که داری خودت رو گول میزنی
-خودمو گول نمیزنم
»چرا داری دقیقا همین کار رو میکنی.. اون دوستت داره«
-نداره
»داره«
-اه.. کافیه دیگه
»چون میدونی حقیقت ماجرا همینه نمیخوای بشنوی وگرنه خوب میدونی که هر مرد دیگه ای هم جای سروش بود ترکت میکرد..
همینکه ازدواج نکرد خودش خیلیه«
-اگه بیگناهیم ثابت نمیشد همین یه قلم کار رو هم میکرد
»ولی نه از روی عشق بلکه از روی لج و لجبازی... دیدی که آخرش هم نامزدی رو بهم زد«
-حتما باید میمردم تا سر عقل بیاد
»حالا که اون سر عقل اومده تو عقلت رو ازدست دادی«
حرفای طاهر و مهران مدام تو ذهنم تکرار میشن... حتی امیر هم قبل از رفتن به جشن عروسی من رو کشید یه گوشه و در مورد سروش بهم گفت.. گفت که بعد از خبر مرگم سروش داغون شد... گفت که سروش هم تیر خورده بود و وسط بیابون رها شده بود..
گفت که اون هم مثل من با مرگ دست و پتجه نرم کرد و بعد از به هوش اومدنش فقط دنبال مسبب تمام این بلاها گشت.. گفت که بیشتر از طاهر، سروش در تکاپو بود.. گفت که با چشمای خودش شکسته شدن یه مرد رو بالای قبر عشقشش دید... خیلی چیزا گفت که باعث شد مقاومت رو برام سخت تر کنه... امیر نفهمید چور با حرفاش اتیشم زد... حتی برای یه لحظه هم نمیتونم خودم رو جای سروش بذارم.. من با همه ی این رنج ها باز هم نمیتونم در برابر خبر مرگ عشقم دووم بیارم
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid | 124 |
| 6 | 😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
#سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_881.880
سیاوش: شاید مهران میخواست اذیتت کنه یا چه میدونم تحریکت کنه تا به خودت بیای
-نه.. امشب که از ترنم پرسیدم نه انکار کرد نه حرفی در این مورد زد.. البته یه چیزایی گفت که من ازش سر در نیاوردم
سیاوش: مثلا چی؟
-نمیدونم.. یادم نیست
سیاوش: خب از اون دو تا پسره بپرس.. اسمشون چی بود؟
-کیا؟
سیاوش: همون پلیسا که نجاتش دادن
-نریمان و پیمان رو میگی؟
سیاوش سری تکون میده
پدر: بد فکری هم نیست.. اونا تمام مدت با ترنم بودن و از همه چیز مطلع هستن
مادر: من که میگم هیچ چیز نیست و ترنم فقط از ترنم دلگیره
-خدا کنه
مادر: به دلت بد راه نده مادر.. همه چیز درست میشه.. ترنم هم حق داره که فعال تو انتخابش مردد باشه.. بالاخره کم اذیت نشد
سها: خب هر کس بود دلگیر میشد.. من که اگه جای ترنم بودم محال بود سروش رو قبول کنم
مادر سروش: سها
سها: چیه مادر من... یادتون نیست چه جوری با خفت و خواری عروسی رو بهم زدین... دقیقا چند ماه دیگه مونده بود به عروسی همه چیز رو بهم ریختین... خب هر کسی باشه دلش نمیخواد به اون خونواده ای که ولش کردن برگرده
آهی میکشه و میگه: سها درست میگه... هر کسی جای ترنم بود حتی دیگه نگام هم نمیکرد
با ناراحتی نگاهش رو از بقیه میگیره و روی زمین میشینه
همه چپ چپ به سها نگاه میکنند
سها پشیمون از برخورد تندش میگه: حالا اینقدر حرص نخور... مهم اینه که ترنم مثله خیلیا نیست
-میترسم بشه.. میترسم یه روزی برسه که اونو دست تو دست یکی دیگه ببینم
پدرش بازوش رو میگیره و مجبورش میکنه که واسته
پدر: من چنین پسر ضعیفی تربیت نکردم.. اشتباه کردی.. الان هم باید پای اشتباهت بمونی... جبران کن همه چیز رو
-اگه موفق نشم
پدر: مگه خودت رو باور نداری؟
-دیگه هیچکس رو باور ندارم
پدرش تکونش میده و با اخم میگه: سروش
به ناچار میگه: باشه بابا... باز هم همه ی سعیم رو میکنم ولی بعضی وقتا فکر میکنم که نکنه دارم به خودم امید واهی میدم
پدر: زود تسلیم شدن برابره با شکسته
از این حرف پدرش دلش خالی میشه
-نه... محاله تسلیم بشم
پدر: پس از خودت ضعف نشون نده
چشماش رو میبنده و نفس عمیقی میکشه.. با چشمای بسته میگه: نمیدم
پدرش محکم به پشتش میکوبه و میگه: همین درسته
بعد خطاب به بقیه ادامه میده: بهتره اتاق رو خلوت کنیم تا سروش هم یه خورده استراحت کنه
حس میکنه آرومتر از قبله.. با خودش فکر میکنه اگه ترنم هم چنین پدری داشت محال بود به این وضع دچار بشه
سها: پخ
با ترس چشماش رو باز میکنه و خشن به سها نگاه میکنه
سها با چشمای شیطون نگاش میکنه
-تو خجالت نمیکشی؟
سها: اصلا
مادر: سها کجایی؟.. بیا بذار داداشت بخوابه
سها: ایش.. چقدر هم هواش رو دارنا
-خودت محترمانه برو بیرون تا پرتت نکردم
سها: جراتشو نداری
چشماش رو ریز میکنه و میگه: چی گفتی؟
سها با دو به سمت در میره و میگه: گفتم جراتشو نداری
-از دویدنت معلومه که اصلا نمیترسی
سها: معلومه که نمیترسم.. فقط مراعات حالت رو میکنم
پشت سرش هم در رو سریع میبنده
با لبخند زیر لب زمزمه میکنه: ای شیطون
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid | 123 |
| 7 | 😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
#سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_879.878
بدون اینکه بخواد بلندتر از حد معمول میگه: غلط میکنه به ترنم احساسی داشته باشه
سها: چه خبرته سروش.. خونه رو گذاشتی رو سرت
با اعصابی داغون مشتی به دیوار میکوبه و میگه: نمیتونم ترنم رو تو خونه ی یه پسر غریبه ببینم.. تازه میخواست پیش مهران کار کنه با زور و تهدید نگهش داشتم
سیاوش: شاید اصلا اینجور که ما فکر میکنیم نباشه
-من نمیتونم با این اما و اگرها و شاید و بایدها منتظر بشینم تا ترنم رو از دست بدم
پدر سروش: سروش اون دختر دوستت داره اینقدر خودت رو آزار نده یه خورده بهش فرصت بده...
-اینو میدونم بابا ولی این رو هم خوب میدونم که الان تحت فشاره... میترسم با یه فرصت دوباره ی من باعث بشم که بیشتر از همیشه ازم دور بشه... اگه مثله من یه تصمیم عجولانه بگیره و هم خودش و هم منو بدبخت کنه کی جوابگوهه؟
سیاوش: پس میخوای چیکار کنی؟
-نمیدونم.. عینه این دیوونه ها فقط دور خودم میچرخم.. همش با خودم میگن نکنه واقعا قبولم نکنه.. اگه میگفت دوستم نداره حداقل میدونستم باید یه تلاشی کنم تا بهش بفهمونم که داره به خودش تلقین میکنه اما وقتی خودش هم این دوست داشتنا رو انکار نمیکنه
من واقعا میمونم چیکار باید کنم؟
مادر: خب عزیزم ازت دلگیره.. باهاش حرف بزن
-شما هم که اومدین مادر من
با زهرخند میگه: جلسه ی خونوادگی تشکیل دادیم
مادر: عزیزم تو پسر مایی وقتی تو مشکلی داری ما باید بهت کمک کنیم
نگاهی به خونوادش میندازه... بغض تو گلوش میشینه.. سیاوش.. سها.. پدرش.. مادرش.. همیشه پشتش بودن اما ترنمش توی این چهار سال هیچکس رو نداشت
پدرش لبخند تلخی میزنه و میگه: بهش فکر نکن
-شما از کجا میدونید به چی فکر میکنم؟
پدر: به جز ترنم چی میتونه این طور تو رو به فکر فرو ببره
-تو این سالها هم منو از دست داد هم خونوادش رو
مادر: امشب دلم خیلی براش سوخت.. اصلا باورم نمیشد آقای مهرپرور این طور آدمی باشه
-دلم نمیخواد در مورد قضیه امشب کسی خبردار بشه
مادر: مگه دیوونه ایم... فقط همین مونده این حرفا به زبون این فامیلای دهن لق بیفته.. دیگه دست از سر دختر بیچاره برنمیدارن
-ترنم من بیچاره نیست.. خودم همه ی کمبوداش رو جبران میکنم.. دلم نمیخواد با ترحم نگاش کنید
مادرش آهی میکشه و میگه: همه مون خیلی جاها اشتباه کردیم.. حالا که همه چیز رو فهمیدم دلم میخواد براش مادری کنم
سها: لابد مثل سابق
سیاوش: سها
سها: هر وقت حقیقت رو میگم با سها سها گفتن خفم میکنید... آخه دلم از این میسوزه که همه تون تا وقتی همه چیز خوبه دلسوز و مهربون میشین ولی وقتی یه چیز برعلیه ترنم پیش میاد پشت پا به تمام ارزشهای گذشته میزنید.. از کجا معلوم در آینده کسی از موضوع ترنم باخبر نشه... فردا اگه توی مهمونی ها از عروستون بد گفتن حاضرین جلوشون
مادر: وایمیستم سها.. حتی اگه ترنم سروش رو هم قبول نکنه باز هم به هر کسی از ترنم بد بگه تودهنی میزنم.. این دفعه میخوام واقعا یه مادر باشم.. میخوام همه چیز رو جبران کنم.. خیلی در حقش بد کردم
سروش لبخندی میزنه.. از حمایت خونوادش لذت میبره.. حمایتی که برای ترنم باشه براش لذت بخشه
پدرش رو میبینه که دستاش رو دور شونه های زنش حلقه کرده و آروم تو گوشش چیزی رو زمزمه میکنه.. مادرش هم سری به نشونه
مثبت تکون میده
سها با فوضولی میگه: حرفای تو گوشی نداشتیما
مادر: یه دقیقه آروم بگیر بچه
سها: وای نگو مامان.. اونجوری که دق میکنم
مادرش چشم غره ای به سها میره که باعث خنده ی جمع میشه
سیاوش: بچه جون برو بخواب از وقت خوابت گذشته
سها: بچه پررو... مظلوم گیر آوردین
پدر: یه لحظه ساکت باشین
با صدای پرتحکم پدرش سکوت تو اتاق حکم فرما میشه
پدر: ببین سروش تنها چاره ی کار اینه که با ترنم حرف بزنی و مجابش کنی که همه چیز با گذشته فرق کرده.. وقتی بهت جواب منفی میده ولی از یه طرف نمیتونه در برابرت مقاومت کنه خودش یه نشونه ی خوبه برات
-فکر میکنید حرف نزدم... خسته شدم از بس حرف زدم.. حس میکنم یه چیزی رو داره از من پنهون میکنه.. حتی مهران هم با تموم آزار و اذیتش به طور غیر مستقیم بهم اشاره کرد
سیاوش: مهران میدونه؟
-بدبختی همینجاست.. میبینی سیاوش.. مهران میدونه و من نمیدونم.. همیناست که آزارم میده
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid | 124 |
| 8 | 😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
#سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_877.876
سیاوش ریز ریز میخنده
-کوفت... به سمت سها خیز برمیداره که سها از تخت میپره پایین و همونجور که داره فرار میکنه میگه: داداشی زن زلیلی خیلی بهت میادا
-جرات داری واستا
سها پشت سیاوش قایم میشه و میگه: بفرما واستادم
همینکه به پشت سیاوش میره سها میاد جویس سیاوش وایمیسته
-خوبه نمردیم و معنیه جرات رو هم فهمیدیم
سها بی توجه به حرفش میگه: داداشی نگفتی اون پشت مشتا داشتی با ترنم چیکار میکردیا؟
با عصبانیت ساختگی سیاوش رو به کنار هل میده که باعث میشه سها جیغ بزنه و پا به فرار بذاره
-این فوضولیا به تو نیومده بچه
میخواد دنبالش بره که با صدای سیاوش سرجاش وایمیسته
سیاوش: ولش کن... از ترنم بگو.. تونستی راضیش کنی؟
نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: دلت خوشه ها... اصلا به حرفام گوش نمیده.. یعنی گوش میده ها ولی انگار هیچی نمیشنوه
سیاوش: ایکاش این پیشنهاد رو به طاهر نمیدادی
-بالاخره که چی؟... بالاخره که باید با فامیل رو در رو میشد
سیاوش: حس میکنم اذیت شد
-دیگه نمیدونم چیکار کنم... اصلا فکر نمیکردم خونوادش این جور برخورد کنند
سیاوش: همه مون شوکه شدیم.. بابا خیلی ناراحت بود
-کسی چیزی فهمید
سیاوش: نه بابا.. خیلیا دور و بر ما چرخیدن تا چیزی از زیر زبونمون بکشن
-آخه به بقیه چه ربطی داره
سیاوش: شاید بهتر بود ترنم بعضی از مسائل رو تو جمع بازگو نمیکرد
-مگه براش اعصاب گذاشتن.. تو اون لحظه که نبودی چنان به رگبارش گرفته بودن و نقش بازی میکردن که من خشکم زده بود
سیاوش: میتونست با سیاست تر رفتار کنه
-من خودم کنترلم رو از دست داده بودم بعد تو از ترنم انتظار داری
سیاوش: شاید بهتره یه مدت آزادش بذاریم تا بتونه فکر کنه... از همه طرف ریختین سرش دارین براش تصمیم میگیرین... اصلا نمیذارین یه خورده آرامش داشته باشه
-نمیتونم ولش کنم
سیاوش: نمیگم ولش کن.. میگم زور نگو... سروش با این همه دور ترنم چرخیدن به جایی نمیرسی.. همه مون میدونیم ترنم تو رو دوست داره پس چرا مثل پسرای ۱۸ ساله رفتار میکنی؟
-میترسم دست رو دست بذارم و دوباره از دستش بدم
سیاوش: اینجوری هم داری از دستش میدی.. اون الان باید دور از همه چیز و همه کس یه خورده فکر کنه.. به خودش به آیندش به زندگیش... از بس آزارش میدین اصال نمیدونه داره چیکار میکنه... بین یه ایل آدم گیر کرده همه از همه طرف میریم بهش میگیم ما رو ببخش ما رو حالا کن
پدر: سیاوش درست میگه
با ناراحتیبه طرف پدرش میچرخه و میگه: بابا شما کی اومدین؟
پدر: همین الان رسیدیم
-مامان کجاست؟
پدر: الان میاد.. رفت لباسش رو عوض کنه
سری تکون میده و با کلافگی میگه: این پسره مهران بدجور رو اعصابمه... اگه ترنم یه جای دیگه زندگی میکرد این همه بهش گیر نمیدادم و یه مدت از دور مراقبش میبودم ولی الان همه برنامه هام بهم ریخته.. ترنم دوستی نداره که بخواد اونجا بمونه.. کمکهای ما رو هم قبول نمیکنه.. تو این سالها هم همه از دورش پراکنده شدن و تنهاش گذاشتن من میدونم از روی اجبار اونجا موندگار شده ولی از رفتارای مهران میترسم
پدر: مهران پسر بدی به نظر نمیرسه تو این شرایط با این زورگویی بیشتر ترنم رو از خودت دور میکنی
-نمیدونم چرا احساس میکنم رفتار این پسر با ترنم عادی نیست... رنگ نگاهش حس و بوی برادری نداره.. وقتی هم این موضوع رو بهش گفتم حرفمو انکار نکرد
کسی چیزی نمیگه
پوزخندی میزنه و ادامه میده: پس شماها هم فهمیدین
پدر: مهم ترنمه که دوستت داره.. مهران هم از اون آدما نیست که پاش رو از گلیمش درازتر کنه... شاید یه احساسی به ترنم داشته باشه ولی.....
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid | 131 |
| 9 | sticker.webp | 138 |
| 10 | بدون متن... | 140 |
| 11 | ❤️ بنام خداوند متعال
🌱 اهالی محترم و گرانقدر روستا
🙏 با سلام و احترام
🔸همانگونه که مستحضرید:
با پیگیریهای انجامشده توسط شورای اسلامی و دهیاری روستا عملیات بهسازی و آسفالت مسیرهای اصلی و معابر عمومی روستا در دستور کار قرار گرفته و بخش قابل توجهی از این پروژه با همکاری و مشارکت اهالی عزیز به مرحله اجرا رسیده است.
🔸بیتردید
اجرای این طرح گامی مهم در جهت بهبود وضعیت معابر و تسهیل تردد و افزایش ایمنی همچنين زیباسازی محیط روستا و ارتقای کیفیت زندگی اهالی خواهد بود
و
ثمرات آن مستقیماً مورد استفاده همه عزیزان قرار خواهد گرفت.
🔸در همین راستا:
میزان مشارکت تعیینشده برای هر خانوار مبلغ ١٥/٠٠٠/٠٠٠ تومان میباشد.
🔸از کلیه اهالی محترم تقاضا میشود با توجه به نوسانات روزافزون قیمت مصالح و هزینههای اجرای پروژه بهویژه قیمت آسفالت نسبت به پرداخت سهم مشارکت خود در اسرع وقت اقدام فرمایند.
🔸پرداخت بهموقع این مبالغ این امکان را برای شورا و دهیاری فراهم خواهد کرد تا بتوانند کسری موردنیاز آسفالت و سایر ملزومات پروژه را هرچه سریعتر تأمین و خریداری نمایند و از افزایش احتمالی هزینهها در آینده جلوگیری شود.
🔸⛄️ با توجه به نزدیک شدن به فصل سرما و محدودیتهای اجرای عملیات عمرانی در ماههای سرد سال سرعت در تأمین منابع مالی و خرید آسفالت از اهمیت ویژهای برخوردار است.
🔸هدف ما این است:
👈 که با همراهی و همدلی شما عزیزان، عملیات آسفالت هرچه سریعتر تکمیل شده و مردم شریف روستا بتوانند پیش از آغاز فصل سرما از نتیجه این مشارکت ارزشمند بهرهمند شوند.
🙏 از همراهی و اعتماد و مشارکت مسئولانه یکایک اهالی محترم صمیمانه سپاسگزاریم.
و امیدواریم با همکاری جمعی👇
شاهد تکمیل هرچه سریعتر این پروژه و آبادانی و عمران بیشتر روستا باشیم.🌈
🔸🔸 شورای اسلامی و دهیاری روستا
با سپاس از همراهی و اعتماد شما🌈🌈 | 202 |
| 12 | sticker.webp | 198 |
| 13 | ☘ ☘ برگی از تقویم تاریخ ☘ ☘
۲۴ شهریور سالروز درگذشت عبدالحسین زرینکوب
(زاده ۲۹ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد -- درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم.
سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را در رشته ادبی در تهران بهپایان رساند و سال بعد به زادگاهش بازگشت و بهتدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت. در همین دوره نخستین کتابش را بهنام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران منتشر شد.
در سال ۱۳۲۴ پس از آنکه در امتحان ورودی «دانشکده علوم معقول و منقول» و «دانشکده ادبیات» حائز رتبه اول شده بود، وارد رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۷ دوره لیسانس ادبیات فارسی را با رتبه اول بهپایان رساند و سال بعد وارد دوره دکتری رشته ادبیات دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۳۴ از رساله دکتریاش باعنوان نقد شعر تاریخ و اصول آن که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شده بود با موفقیت دفاع کرد. سال ۱۳۳۰ در کنار فرهیختگان زمان: محمد معین، ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریابخویی برای مشارکت در طرح ترجمه مقالات دائرةالمعارف اسلام "چاپ هلند" دعوت شد.
از سال ۱۳۳۵ با رتبه دانشیاری کارش را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد. چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکده هنرهای دراماتیک» تدریس کرد و از سال ۱۳۴۱ به بعد در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
وی در سالهای ورودش به دانشکده، با بانو قمر آریان آشنا شد. خانم آریان در گفتوگویی با روزنامه جامجم در سال ۱۳۸۳ گفت: آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافته بود و سرانجام زرینکوب از آریان خواستگاری کرد. آریان، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، پدرش گفت که به خوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما گمان میکرده که نویسنده آن مقالات باید مردی ۵۰ ساله باشد.
آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ ازدواج کردند و تحصیلاتشان را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند."زرینکوب رتبه نخست و آریان دوم در کنکور دکتری بود"و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد. آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند و چندین کشور اروپایی و عربی گذراند.
زرینکوب کتابی با عنوان دو قرن سکوت درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام"از حمله عرب تا ظهور دولت طاهریان"نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از پرسشهای مطرح شده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ نخست کتاب پاسخ دادهاست.
🆔 @bargi_az_tarikh
#برگی_از_تقویم_تاریخ
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
#عبدالحسین_زرین_کوب، د | 333 |
| 14 | ☘ ☘ برگی از تقویم تاریخ ☘ ☘
۲۴ شهریور زادروز سارا نجفی
(زاده ۲۴ شهریور ۱۳۵۹ تهران) موسیقیدان، آهنگساز و نوازنده پیانو
از ۴ سالگی یادگیری نواختن پیانو را آغاز کرد و در سال ۱۳۷۰ از کلاسهای آموزش موسیقی کودک نزد «ناصر نظر» بهره برد و به هنرستان موسیقی ملی راه یافت. پس از آن در سال ۱۳۷۷ برای دوره کارشناسی موسیقی به دانشگاه آزاد رفت و در سال ۱۳۸۲ در مقطع کارشناسی ارشد آهنگسازی دانشکده هنر، تحصیلات تکمیلیاش را آغاز کرد. از جمله استادان او: «لیلی سرکیسیان» «کامبیز روشن روان» «حسین علیزاده» «مرتضی دلشب» «فرهاد فخرالدینی» « کمال پورتراب» و «چیستا غریب» بودند. وی نخستین تجربههای آهنگسازی را در ساخت موسیقی متن فیلم برای تئاتر «شب صحبت» و «مرغ دریایی» و فیلم کوتاه «رؤیای خط خطی» «ضد» و «جایی روی زمین» کسب کرده است. او در سال ۱۳۸۴ با قطعهای از موسیقی فیلم «زاگرس» در ششمین فستیوال بینالمللی برلین پذیرفته شد.
فعالیتهای هنری:
عضویت در کانون آهنگسازان سینمای ایران.
عضویت در هیئت مدیره کانون آهنگسازان خانه موسیقی.
تدریس پیانو، تئوری موسیقی، هارمونی و سلفژ.
آهنگسازی و انتشار آلبوم موسیقی «آرامین» ۱۳۹۵.
نوازندگی و انتشار آلبوم موسیقی «دوستت میدارمهای دنج» ۱۳۹۴.
بازی در فیلم مستند «آواز بی سرزمین» به کارگردانی «آیت نجفی» (این فیلم موفق به کسب چندین جایزه در فستیوالهای جهانی شد) ۱۳۹۳.
برخی از آثار موسیقی فیلم:
«پرسه در شهر لاجوردی» به کارگردانی محمدعلی نجفی ۱۳۹۴.
«همچون یک رؤیا» به کارگردانی محمدعلی نجفی ۱۳۸۷.
«زاگرس (فیلم)» به کارگردانی محمدعلی نجفی ۱۳۸۴.
🆔 @bargi_az_tarikh
#برگی_از_تقویم_تاریخ
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
#سارا_نجفی، ز | 316 |
| 15 | ☘ ☘ برگی از تقویم تاریخ ☘ ☘
۲۴ شهریور سالروز درگذشت حسین لرزاده
(زاده سال ۱۲۸۵ تهران -- درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۸۳ تهران) استاد معماری و نقاشی
پس از پایان دوره دبیرستان، برای یادگیری مجسمه سازی به مدرسه کمالالملک و پس از آن به درس محمدتقی نقاشباشی رفت و در تمام این دوران علاوه بر مکتب، درخانه نزد پدر نیز مشق معماری میکرد.
سپس کارگاه کوچکی جنب مسجد مجدالدوله، بین چهارراه حسنآباد و گذر تقیخان بهنام «نقاشخانه حسین لرزاده» دایر کرد.
در سال ۱۳۰۵ با دعوت جعفرخان کاشانی که دست اندر کار ساختن عمارت سنگی تپه علیخان در سعدآباد بود، بهکار نقاشی در یکی از اتاقهای این عمارت مشغول شد.
پس از آن، طراحی و ساخت سر در ایرانی برای بانک شاهی واقع در توپخانه - بانک تجارت کنونی- را انجام داد. رسمیسازی سر در مدرسه دارالفنون و بالکن پیرایش در ابتدای خیابان لالهزار و مطبعه یمنی در خیابان فردوسی نیز از کارهای وی در این دوران است.
پس از آن ساختمان آتشگرفته مجلس شورای ملی را تعمیر کرد و در سال ۱۳۱۱ برای ساختن آرامگاه فردوسی بهتوس رفت و مدتی با عمادالکتاب که برای خطاطی اشعار و نوشتههای مقبره حکیم توس به آنجا رفته بود، همراه شد و شبها در نزد او مشق خط میکرد. خود وی از قول عمادالکتاب میگوید: «حالا چه عیبی دارد در کنار معماری، خوب هم بنویسی».
تاریخ پایان آرامگاه فردوسی مصادف با ۳۰ سالگی لرزاده بود.
پس از پایان کار آرامگاه فردوسی به تهران بازگشت و مشغول بهکار کاخ مرمر شد که گنبد این کاخ هم از آثار اوست. همچنین بنا به درخواست آیتاله بروجردی، مسجد اعظم در شهر قم را طرح ریزی و اجرا کرد.
دیگر آثار:
او تعدادی مسجد، همچون مسجد اعظم قم، مسجد امام حسین (ع) تهران، مسجد لرزاده، مسجد مطهری و... را ساخته است.
مسجد سلمان، خیابان شهباز، خیابان غیاثی
مسجد سجاد، خیابان جمهوری
مسجد اعظم قم، خیابان موزه
مسجد مهدیه، خیابان ری
مسجد امام حسین، خیابان امام حسین
مسجد فخریه، خیابان امیریه
مسجد زعیم، خیابان منیریه
مسجد فرازنده، خیابان شوش
مسجد سپهسالار، خیابان بهارستان
مسجد انبار گندم، خیابان ری
مسجد سنگی، خیابان ری
مسجد عمار، خیابان سپاه و چند مسجد دیگر
افتخارات:
دریافت درجه کارشناس آستانه مقدسه حسینی به سبب مرمت آستان مقدس و به ویژه جدیت در تجدید بنای ایوان بزرگ.
دریافت مدال فردوسی به مناسبت جشن هزاره فردوسی برای طراحی و ساخت ساختمان آرامگاه حکیم توس (۱۳۱۳)
دریافت نشان درجه یک فرهنگ و هنر در بزرگداشت نامآوران علم و ادب و هنر (۱۳۸۱)
احیای هنرهای از یاد رفته، در ۳ جلد
خاطرات از انقلاب تا انقلاب
نغمه لرزاده، دیوان اشعار
صد امید، مجموعه اشعار
🆔 @bargi_az_tarikh
#برگی_از_تقویم_تاریخ
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
#حسین_لرزاده، د | 292 |
| 16 | sticker.webp | 281 |
| 17 | بدون متن... | 292 |
| 18 | بدون متن... | 295 |
| 19 | بدون متن... | 303 |
| 20 | بدون متن... | 306 |
