fa
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

رفتن به کانال در Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

نمایش بیشتر
4 366
مشترکین
-224 ساعت
-157 روز
-4630 روز
آرشیو پست ها
. بیرونِ پنجره، یک نفر اَندی گذاشته و خودش هم دارد باهاش می‌خواند. من، در زندگی، یک چیز را خوب فهمیده‌ام؛ عمر ما اغلب به فواصل دو فاجعه خلاصه می‌شود. ما در فاصله‌ی پایانِ این مصیبت تا آغازِ عزای بعدی، فرصت زندگی داریم. این فرصت‌ها را باید حرمت نگه داشت، باید قدر دانست، باید زیست. دارم در ستایش "برگشتن به روتین" حرف می‌زنم. در ستایش اولین نفری که بعد از دوازده روز نگرانی و اضطراب و "چه می‌شود حالا؟"، کرکره‌ی مغازه‌‌ی زَلنگ‌زیلنگ‌فروشی را داد بالا تا دخترکان بیایند گوشواره‌های برقی‌برقی بخرند؛ اولین نفری که نشست پای لپ‌تاپ، به ادامه دادنِ پروژه‌ای نیمه‌کاره؛ اولین نفری که ملحفه‌ها ریخت توی ماشین تا خانه‌تکانی را شروع کند؛ اولین نفری که رفت سراغ دفتر نوبت‌دهیِ دورهمی‌های فامیلی... بعد از هر عزا، بعد از ازدست‌دادن یک عزیز، من اولین نفری را که لباس سیاهش را درمی‌آورد، زیرابرویش را برمی‌دارد و آهنگ دامبول و دیمبول می‌گذارد، می‌ستایم. نه برای اینکه اندوه نیست، نگرانی نیست، دل نگرفته؛ برای اینکه زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخشی‌اش را در جنگ و عزا بگذرانی و بخش دیگری‌اش را در پساجنگ و پساعزا. اولین کسی که بعد از توفان، شیشه‌ها را دستمال می‌کشد، شاید وقتِ کوبیده‌شدن باد به پنجره‌ی خانه‌اش بیشتر از بقیه ترسیده، اما حالا دارد راهی باز می‌کند برای برگشتن نور به دلِ تاریکی.‌ این را خطاب به کسانی می‌نویسم که هنوز در ترسِ آن‌چه رفت و اضطرابِ آن‌چه خواهد شد، اولین پفک بعد از جنگ را باز نکرده‌اند و انگشت‌های نمکی را نلیسیده‌اند! برگرد! برگشتن به زندگی خیلی جسورانه‌تر از ماندن در بُهت و ماتم است. ما اهل کفرانِ زندگی نیستیم، چون "ما هنوز زنده‌ایم." و "ما محکومیم به زندگی، حتی وقتی مرگ در همسایگی‌ست." سودابه فرضی پور @adelehz

کلاس اولی بودم ،با مادرم توی کوچه هاکه راه می رفتم سرخوش از با سواد شدن تابلوهای دکان ها را با ولع می‌خواندم. دوزندگی را دو،ز
کلاس اولی بودم ،با مادرم توی کوچه هاکه راه می رفتم سرخوش از با سواد شدن تابلوهای دکان ها را با ولع می‌خواندم. دوزندگی را دو،زندگی می‌خواندم و از خودم بارها می پرسیدم یعنی اینجا دو زندگی می فروشند؟ کاش کسی دستی بر شانه ام‌می زد و می‌گفت: بچه جان در هیچ دکانی یک‌زندگی هم نمی فروشند چه رسد به دو،زندگی.. همین #عادله_زمانی @adelehz

کلاس اولی بودم ،با مادرم توی کوچه هاکه راه می رفتم سرخوش از با سواد شدن تابلوهای دکان ها را با ولع می‌خواندم. دوزندگی را دو،ز
کلاس اولی بودم ،با مادرم توی کوچه هاکه راه می رفتم سرخوش از با سواد شدن تابلوهای دکان ها را با ولع می‌خواندم. دوزندگی را دو،زندگی می‌خواندم و از خودم بارها می پرسیدم یعنی اینجا دو زندگی می فروشند؟ کاش کسی دستی بر شانه ام‌می زد و می‌گفت: بچه جان در هیچ دکانی یک‌زندگی هم نمی فروشند چه رسد به دو،زندگی.. همین #عادله_زمانی @adelehz

از من پرسید چگونه ام؟ تمام آنچه می‌توانستم بگویم همین بود : خسته اما ادامه دهنده ... #عادله_زمانی #adelehz

دلم دوست می خواهد از آن دوست واقعی ها نه آنها که فقط اسم شان دوست ست . از آن ها که میتوانی ساعتها سر یک موضوع احمقانه همراهش
دلم دوست می خواهد از آن دوست واقعی ها نه آنها که فقط اسم شان دوست ست . از آن ها که میتوانی ساعتها سر یک موضوع احمقانه همراهش بخندی و اشکهایت از خنده جاری شود . از آنها که میتوانی کنارش خودت باشی و لازم نیست ادا در بیاوری ، نه ظاهرا نه باطنت از آنها که در جواب درد دلهایت نمی گوید هرچه خودت صلاح میدانی یا من که بهت گفته بودم!! اصلا از آنهایی که بتوانی بی ترس از قضاوت شدن روبرویش بنشینی و درد دل کنی . از آنها که نوشیدن یک استکان چای یا یک فنجان قهوه کنارش میتواند برای ساعتها آرامت کند. دلم یک دوست میخواهد که فقط دوست باشد . باور کن در روزهایی از زندگی نیاز به عاشق ، معشوق، راهنما یا عزیز نداری تو فقط یک دوست میخواهی . که وقتی گفتی فلانی بیا برویم .. فقط در جواب بگوئید ساعت چند کجا باشم ؟ همین #عادله_زمانی @adelehz

همه آدم ها مانند ماه هستند قسمت تاریکی دارند که هرگز به کسی نشان نمی‌دهند ... #مارک_تواین @adelehz

او پیامبری بود با معجزاتی بدیع آنگاه که صدایم می‌کرد خون در رگانم  شراب می‌گردید #لاادری @adelehz

کروم و شروع کردم تا هوس شیرینی نکنم حس میکنم دارم به شیرینی فروشی و شیرینی های مورد علاقه ام خیانت میکنم🥺😄

📥 Downloaded via @MegaSaverBot

برایم نوشته است که دلتنگ است،دلتنگ آدمی اشتباه که حتی نخواسته رفتن و نبودش را در یک تماس چند ثانیه ای به او خبر دهد و به پیامی کوتاه اکتفا کرده ست. ندیده ام اورا و دلم میخواد از پس جاده هایی که نمیدانم مسافتش چقدر است وی را در آغوش بگیرم و بگویم آرام باش عزیزِ من . دلتنگی و حق توست تا دلتنگ باشی اصلا آدم مگر می‌تواند دلتنگ کسی که دوستش داشته و حالا کنارش نیست نباشد . اما آرام میشوی .. سرد می‌شود آن تکه ذغال سوزانی که گذاشته است سر دلت .. کم می‌شود این بغض های لعنتی دم غروب وقتی در تاریکی اتاق به حیاط چشم دوخته ای دیگر آن یک قطره اشک ناخودآگاه که پشت چراغ قرمز می ریزی هم از چشمت پایین نمی آید. فقط صبور باش تا بگذرد... به تمام آنان که دلتنگ آدم‌های اشتباهند،باشد که خدا جبران تمام اشک هایتان باشد . #عادله_زمانی @adelehz

رویا بافی،جادویی زیبا برای ادامه دادن به زندگی ست حتی اگر رویاها هرگز واقعی و ملموس نشوند لذت بافتن تارهای آن برهم زندگی را ش
رویا بافی،جادویی زیبا برای ادامه دادن به زندگی ست حتی اگر رویاها هرگز واقعی و ملموس نشوند لذت بافتن تارهای آن برهم زندگی را شیرین تر خواهد کرد. #عادله_زمانی @adelehz

پشت سرت ایستادم می رفتی و نگاهت میکردم در حالی که به سرزمین تنت خیره مانده بودم. من عاشق وطنی بودم که مرا رها کرده بود. #عادله_زمانی @adelehz

میراث همیشه پول نیست . همینکه بابات خوش نام باشه کافیه. هرجا بری بهت بگن که پدرت از بهترین آدمهایه که شناختم :)

Sezen Aksu Kusura Bakma.mp38.62 MB

کاش می‌دانستم

تقریبا دو سالی ست بطور مرتب ورزش میکنم و مثل هر ورزشکار (اگر خودم را ورزشکار بدانم ) متمدن دیگری :) باید در محیط ورزشی خوشبو باشم . کمتر از اسپری های خوشبو کننده استفاده میکنم چون باعث حساسیتم می‌شود و این حساسیت بطرز عجیبی در مورد عطر. بادی اسپلش یا حتی مام وجود ندارد . یادم ست وقتی مدرسه می رفتم خرازی کنار مدرسه مان انواع اقسام اسپری های خوشبو کننده را به فروش می رساند و من که تازه وارد پنجم دبستان شده بودم با جمع کردن باقی پولهایم هر چند هفته یکی از آنها را میخریدم تا در مدرسه دانش آموز خوشبویی باشم. اعتراف میکنم انسان بویی هستم :) اصلا انسان بویی را چطور می‌نویسند؟ یعنی بیشتر خاطرات من با بوها در ذهنم گره می‌خورد و اگر بعد از سال‌های سال همان بو را بشنوم بی درنگ تمام خاطرات و حس و حال همراهش را به یاد می آورم. چند روز قبل دل به دریا زدم و گفتم شاید حساسیتم از بین رفته باشد بگذار یک اسپری بخرم و خریدم . رایحه ی آشنا از همان رایحه هایی که وقتی مدرسه می رفتم استفاده می‌کردم و ناگهان پرت شدم به سالهای دور ... حس کردم نخی از دلم کشیده ست و لرزش خفیفی روی شانه هایم حس کردم انگار هزار سال خاطره فراموش شده را بیاد آوردم.. و راستش ترسیدم .. ترسیدم که نکند من که ما هزاران خاطره ی فراموش شده داریم چیزها یا حسهایی که گوشه ی ناخوداگاه ما خاک می‌خورد و فقط منتظر عطری آشناست. راستی محبوب سفر کرده ! هنوز عطری داری که مرا بیادت اورد؟ مرا که خاطره ای فراموش شده در نهانگاه ذهنت هستم ... #عادله_زمانی @adelehz

حالا ترجمه: از چشمانت گذشتم از حرف هایت گذشتم یک آه کافیست بی سر و صدا و بی کس فرستادم لب هایم را نبوس، کافیست پوست من دستانت را نمی شناسد قلبم قلب تو را نمی شناسد آه این بو، این پوست، این لمس آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر اکنون لحظه نابودی است از چشمانت گذشتم از حرف هایت گذشتم یک آه کافیست بی سر و صدا و بی کس فرستادم لب هایم را نبوس، کافیست پوست من دستانت را نمی شناسد قلبم قلب تو را نمی شناسد آه این بو، این پوست، این لمس آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر اکنون زمان نابودی است.