fa
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

رفتن به کانال در Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

نمایش بیشتر
4 439
مشترکین
-124 ساعت
-57 روز
-3230 روز
آرشیو پست ها
هنوز خونه باغ انیس رو توی خوابهام میبینم ...🥺

چهار یا پنج ساله بودم که با خانواده رفتیم خانه ی "انیس" انیس دختر جوانی بود که در همسایگی ما در تهران زندگی میکرد و بعد از عروس کردنش با شوهرش به یکی از روستاهای اطراف خمین نقل مکان کرده بود ‌. در یک خانه باغ بزرگ کنار جوی آبی روان که پشتش باغهای بهم پیوسته سرک می کشیدند با مادرشوهر پیر همسر جوان و کودکش زندگی می کرد . انیس دختر قشنگی بود . آن سال‌های دختر خانه بودن دوست مادرم شده بود .چشمان بادامی قشنگی داشت پوستش سفید بود و انقدر ظریف و زیبا بود که نامش را برازنده اش می نمود .. انیس با خوشحالی مارا در آغوش می کشید و طرز تهیه ی غذاهای مادرم را با ذوق روی کاغذ می‌نوشت. در چهارچوب در خانه باغش یک تاب برایم انداخت و دم دمای غروب که خودش مشغول ریختن چای برای مادرم و مادرشوهرش بود مرا که شوق بازی داشتم راهی حیاط کرد . روی تاب نشستم و با هربار تاب خوردن در فضایی بین خانه ی درندشتش و آن کوچه باغ خاکی معلق می ماندم . می رفتم و برمی گشتم ...چراغی در خانه می دیدم و نورسویی در انتهای کوچه.. غروبی گرم در جریان بود ،ترکیبی از بوی گلهای وحشی اطراف خانه و بوی خاکی که انیس بر آن آب پاشیده بود مشامم را پر کرده بود .گوشه ای از آسمان خورشید به انتهای خط رسیده بود و انبوهی از رنگهای گرم سعی می کردند آسمان را هنوز هم روشن نگاه دارند . راستش را بخواهید من سالهاست گاهی شبها خواب آن چند دقیقه تاب خوردن در حیاط خانه باغ انیس را می بینم . و هربار که بیادش می افتم حس میکنم هزار کیلو شیشه در دلم فرو می ریزد ترکیبی از حس لذت ،تنهایی،برگشت به ابتدای راه را مزه مزه میکنم . هرچقدر بیشتر فکر میکنم جزئیات در برابرم محو می‌شود اما لذتش را بازهم حس میکنم . نمیدانم انیس کجاست اما خاطره ی آن غروبِ خانه ی انیس مرا هرگز رها نکرد و بعید می دانم هرگز هم رها کند . آن لذت مسخ کننده ی نابِ ناشناخته هرگز در وجودم تکرار نشد . #عادله_زمانی @adelehz

من فقط به ذوق یه سفره افطار کوچلو با چای شیرین گرم ،پنیر و نون گرم تازه سکوت دم افطار و چراغهای کم نور سحر منتظر ماه رمضونم☺️ @adelehz

وای این چیه من نصفه شب دیدم 😂

به بهار فکر میکنم و دلم پر از شور می‌شود. قرار نیست اتفاق خاصی رخ دهد همین که گلها و گلابها در راهند یعنی خوشبختی رهایمان نکر
به بهار فکر میکنم و دلم پر از شور می‌شود. قرار نیست اتفاق خاصی رخ دهد همین که گلها و گلابها در راهند یعنی خوشبختی رهایمان نکرده است . #عادله_زمانی @Adelehz75

روباه ها معمولا تنها و ساکتن، ولی اگه یکیو دوس داشته باشن، پر سر و صدا و وابسته میشن. +من یه روباهم و تو ام اونی که وابستش می
روباه ها معمولا تنها و ساکتن، ولی اگه یکیو دوس داشته باشن، پر سر و صدا و وابسته میشن. +من یه روباهم و تو ام اونی که وابستش میشه❤

بگذار یکبار پایان قصه ها خوش باشد . چه می‌شود اگر کلاغها به خانه شان برسند؟ بگذار این بار قصه با رسیدن بسر رسد ‌ . #عادله_زمانی @adelehz

یه روزم همه چیز و ول میکنم میرم تو دل قصه ها میرم‌میشینم پشت پیکان با مامان بابام میزنم به جاده های بین خمین و محلات بابام ده
یه روزم همه چیز و ول میکنم میرم تو دل قصه ها میرم‌میشینم پشت پیکان با مامان بابام میزنم به جاده های بین خمین و محلات بابام ده کیلو بادوم پوست کاغذی میخره و من و مادرم و میبره وسط بازار خمین یه روز دوباره چشما میبندم و کتاب کلاس دوم مو ميندازم تو کوله مو دست پدر مادرمو میگیرم میرم توی جاده های بچگیم گم میشم . #عادله_زمانی @adelehz

حالا شانس ما هرکی برسه روشن هم باشیم خاموش مون میکنه😑

سلام بر آن‌هایی که وقتی تو را خاموش یافتند رهایت نکردند؛ مگر بعد از آن‌ که نور و روشنایی را به تو بازگرداندند... #محمود_درویش @adelehz

Reza Malekzadeh Delbare Bi Neshan.mp37.28 MB

photo content

دهه شصت ،فصل پررنگ عاشقی های دانشگاهی بود از آن عاشقی هایی که تهش نود درصد اوقات به ازدواج می انجامید. دهه هفتادی ها کمی از آن فضا دور شدند ،سلام و علیک‌کردن همکلاسی های غیر همجنس در دانشگاه راحت شد ولی هنوز هم می‌شد به ته مانده ی عشقهای اسطوره ای دهه شصتی ها امید داشت . خیلی از دهه هفتادی ها در دانشگاه عاشق شدند و ازدواج کردند . دهه ی هشتادی ها داستانشان فرق کرد ،نوع روابط به سمت دیگری رفت . برنامه کردن. اکیپ داشتن ،رل زدن اکس و کراش وارد فرهنگ لغت شان شد . دیگر هیچ پسری قرار نبود در یک راهرو دانشگاه صد دل را یک دل کند و با پیشانی عرق کرده جلوی یک دختر را بگیرد و بگوید مادرم می‌خواهد برای امر خیر مزاحم تان شود . شاید هم چون دیگر آن جور دخترهایی که بگویند باید با پدرم حرف بزنید وجود نداشتند . خیلی ها به شدتِ محدودیت های اجتماعی،خانوادگى نسل‌هایی چون شصت و هفتاد منتقدند،خیلی وقتها حق به جانب هم هستند . اما امروز شرایط خیلی فرق کرده است . اجازه بدهید اندکی بر این لجام گسیختگی روابطِ فردی اسب نقد را بتازانم. نه از جانب کسی که روانشناسی خوانده یا حتی کسی که خودش چیز فهمِ اجتماعی می داند فقط از قالب کسی که متولد دهه هفتاد ست و حالا خودش را با فرهنگ روابط بین فردی امروزه ی جامعه بشدت غریبه حس می کند . رو راست بگویم دیگر جرات نمیکنم بگویم کسی عاشق شده است .برخلاف سال‌های نوجوانی که از حرف زدن در مورد رازهای عاشقانه ی دوستانم که البته در حد چند دقیقه تلفنی حرف زدن و حض بردن از فکر کردن به فلانی بود. لذت میبردم حالا اگر دوستی همکاری در مورد روابط عاشقانه اش حرف بزند بحث را به جایی دیگر می‌پیچانم. نه اینکه از عشق بیگانه شده باشم‌نه .. من دنبال همان لذت بکر احساس در آدمها میگردم همان لرزیدن دل همان هرچیز به وقت و زمان خودش و گاماس گاماس جلو رفتن و چشیدن طعم یک دوست داشتن این هجمه ی ناگهانی عشق بازی و لاسیدن در روابط به جانم نمی چسبد از آن دور می مانم. القصه آنکه کوچکترهای داستان ما ،از ما بشما نصیحت نگذارید لذت در پرده بودن بعضی حرفها برایتان بی معنی شود .بعضی رفتارها تا وقتی زیباست که شبیه پول خورد بی ارزش یک دوره گرد فقیر وسط دایره نریزد . بگذارید دل تان گاهی بلرزد. در راه روهای دانشگاه کسی را ببینید و فقط با یک لبخندش تمام روزتان پر از پروانه شود . بگذارید آن لبخند برایتان بکر و تازه بماند.و گاهی همان طور که برای قبلی ها بود پاک و در حفاظ شیشه ای مانده نه هزار جایی و عمومی لذت این خود محدود کردن به بعضی چیزها را امروز نه که سالها بعد خواهید فهمید . از ما بشما نصیحت #عادله_زمانی @adelehz

تووامید و قرار منی ...

photo content
+1

گل من همنشین خار تاکی؟