🇧🇻 کتاب زندگیست 🇧🇻
رفتن به کانال در Telegram
Admin: @PouyaPana کتاب خواندن نوعی سبک زندگیست. در این دنیای پوچ و تاریک به دو چیز علاقه دارم کتاب خواندن و سفر. سفر پول زیادی میخواد پس دیوانهوار کتاب میخوانم. شاید روزی دیوانهوار سفر کردم. @KitapHayattir @PouyaKetab 📚 تاریخ ایجاد کانال: 2016.01.01
نمایش بیشتر2 124
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
2 124
- زنگ تلفن به صدا درمیآید؟
- حالت چطور است؟
- خوبم.
- اوه ببخشید گویا اشتباهی با خارج کشور تماس گرفتهام!
📚 به آن میخندم
✍ میخائیل میلنیچینکو 🇷🇺
📄 صفحه ۴۸
📘 @PouyaKetab 📘
2 124
تو ده سال از فقر و گرسنگی رنج خواهی کشید.
و بعدش چه؟
بعدش عادت میکنی!
📚 به آن میخندم
✍ میخائیل میلنیچینکو 🇷🇺
📄 صفحه ۴۸
📗 @PouyaKetab 📗
2 124
Repost from N/a
عشق و دیگر هیچ
الکساندرا کلانتای
مهدی غبرایی
انتشارات اژدهای طلایی
قیمت روز: ۷۰ هزار تومان
قیمت فروش: ۳۵ هزار تومان
تخفیف: ۵۰ درصد
@PouyaBooking
2 124
Repost from 🇧🇻 پویا کتاب 🇧🇻
حدوداً چند کتاب برای فروش دارم که اگه دوست داشتین یه نگاه بندازین.
@PouyaBooking
2 124
روزی در مسکو از نویسندهای سؤال میشود «اوضاع و احوالتان چطور است؟» و او پاسخ میدهد: «بهتر از هفتهی بعد!»
📚 به آن میخندم
✍ میخائیل میلنیچینکو 🇷🇺
📄 صفحه ۴۶
📙 @PouyaKetab 📙
2 124
فردی در خیابان فریاد میزند: «نظام غیرقابل تحمل است!» که او را دستگیر میکنند. در این هنگام میگوید: «ببخشید منظور من، نظام کاپیتالیستی غرب است.» پلیس پاسخ میدهد: «ما خودمان خوب میدانیم کدام نظام، غیرقابل تحمل است...»
📚 به آن میخندم
✍ میخائیل میلنیچینکو 🇷🇺
📄 صفحه ۴۲
📔 @PouyaKetab 📔
2 124
در یکی از آسایشگاههای روانی، همه منتظر بازدید هیئتی عالیرتبه بودند. برای اینکه هیئت خوشش بیاید به دیوانهها شعار معروف استالینی را آموزش داده بودند که فریاد بزنند: «زندگی بهتر شده، زندگی شادتر شده!» بالاخره هیئت وارد آسایشگاه میشود و تمام دیوانگان با صدای بلند این شعار را فریاد میزنند. هیئت خیلی خوشش میآید ولی متوجه میشود که فردی با لباس سفید در گوشهای ایستاده و چیزی نمیگوید. از او میپرسند: «چرا شما فریاد نزدید: زندگی بهتر شده و زندگی شادتر شده؟!» و آن فرد پاسخ میدهد: «آخر من که دیوانه نیستم، من دکترم!»
📚 به آن میخندم
✍ میخائیل میلنیچینکو 🇷🇺
📄 صفحه ۴۱
📓 @PouyaKetab 📓
2 124
مارگارت اتوود با کتاب ماه نویسندهی بد خود اولین شرکت کننده در کتابخانهی آینده است. دستنوشتهی این رمان در جنگلهای نروژ دفن شده است و در ۲۱۱۵ چاپ خواهد شد.
📚 آزادی
✍ مارگارت اتوود 🇨🇦
📄 صفحه ۱۶۸
🗣 شگفتانگیزه!
«پایان کتاب»
📙 @PouyaKetab 📙
2 124
بدون آزادی خودمان را در امان نمیبینیم؛ ما که احتمالاً به توان دو ناآزادیم، کلید را به دست آنهایی دادهایم که قول دادهاند مدافعمان باشند، ولی به زندانبانمان تبدیل شدهاند. زندان هر جایی است که شما بر خلافِ میل آنجایید و نمیتوانید از آن خارج شوید، جایی که در آن کاملاً در اختیار قدرتها، حالا هر که میخواهد باشد، هستید. آیا کل جامعهمان را به زندان تبدیل کردهایم؟ اگر اینطور است چه کسی زندانی است و چه کسی زندانبان؟ و چه کسی تصمیم میگیرد؟
📚 آزادی
✍ مارگارت اتوود 🇨🇦
📄 صفحه ۱۲
📔 @PouyaKetab 📔
2 124
قانون چطور میتواند با زندگی میلیونها انسان در تعارض باشد و باز هم امید آن را داشته باشد که به شکلی موفقیتآمیز اجرا شود؟
📚 ناعدالتی
✍ ریچارد رایت 🇺🇸
📄 صفحه ۱۲۳
📕 @PouyaKetab 📕
2 124
اصلاً نمیدونستم زندگیم چه معنایی داره، و هر چی سنم بالا میرفت این فکر مبهمْ قویتر شد. از زندگی چه میخواستم؟ نمیدونستم! توی ریاضیات و زبان انگلیسی و ورزش و هر چیز دیگهای که فکرشو بکنی خوب بودم. پدر و مادرم همیشه تحسینم میکردن، معلمام همیشه میگفتن کارم خیلی خوبه و میدونستم که بیدرد سر به یه دانشگاه خوب میرم؛ ولی به هیچوجه نمیدونستم هدفم چیه. چیکار میخوام بکنم. اصلاً نمیدونستم باید چی بخونم. حقوق، مهندسی، پزشکی؟ میدونستم که میتونم توی هر کدومشون خوب باشم، ولی هیچ چیزی منو هیجانزده نمیکرد...
📚 میل
✍ هاروکی موراکامی 🇯🇵
📄 صفحه ۱۰۸
📙 @PouyaKetab 📙
2 124
همیشه فکر میکردم آدم خسته کنندهای هستم. هیچوقت فکر نمیکردم از اون دسته آدمایی باشم که خودشون رو رها میکنن و خوش میگذرونن. انگار همیشه احساس میکردم که مرزی دورم وجود داره و تمام تلاشم رو میکردم تا از این خط عبور نکنم. انگار داشتم توی بزرگراهی میروندم که پر بود از علائمی که راه خروجیها رو نشون میداد، قبل از پیچ بهم هشدار میداد و بهم اعلام میکرد که نباید رد بشم. فکر میکردم با تبعیت از راهنماها زندگیم خوب میشه. مردم برای اینکه همهی کارام رو درست انجام میدادم، تحسینم میکردن و وقتی کوچیک بودم مطمئن بودم هر کس دیگهای هم مثل من عمل میکنه؛ ولی خیلی زود فهمیدم که این مسئله درست نیست.
📚 میل
✍ هاروکی موراکامی 🇯🇵
📄 صفحات ۱۰۶ - ۱۰۸
📖 @PouyaKetab 📖
2 124
هر چه سن بالاتر میرود، سفر تنهایی ملالآورتر میشود. در جوانی اوضاع متفاوت است - چه تنها باشی چه نه، مسافرت سرگرمکننده است. هر چه سن بالاتر میرود، عامل تفریح رو به افول میرود. فقط چند روز اول لذتبخش است. بعد از آن چشمانداز پیش رو آزاردهنده میشود و صدای مردم اعصاب خردکن. هیچ راهی برای فرار از این معضل وجود ندارد، چون با بستن چشمها تازه خاطرات نامطبوع پیش میآیند. غذا خوردن در رستوران بسیار سخت میشود و متوجه میشوید که مدام دارید ساعتتان را نگاه میکنید و منتظر اتوبوسی هستید که پیدایش نمیشود.
📚 میل
✍ هاروکی موراکامی 🇯🇵
📄 صفحات ۱۰۴ - ۱۰۵
📔 @PouyaKetab 📔
2 124
گاهی خواب دیدهام که وقتی روز داوری فرا میرسد و فاتحان و وکیلان و دولتمردان برای گرفتن پاداششان پیش میآیند - با تاجهایشان، شهرتشان و اسمهایشان که به شکلی نازدودنی روی مرمری ماندگار حک شده - قادر متعال بدون هیچ رشکی وقتی که ما را میبیند که با کتابهایمان نزدیک میشویم، رو به پیتر میکند و میگوید: «نگاه کن، اینها هیچ پاداشی نمیخواهند. ما اینجا چیزی نداریم که به آنها بدهیم. آنها عاشق خواندن بودهاند.»
📚 رهایی
✍ ویرجینیا وولف 🏴
📄 صفحه ۱۴۲ - طاقچه
«پایان کتاب»
📕 @PouyaKetab 📕
2 124
جهان، به نادانها پاداش میدهد. جهل همیشه راحتتر از حقیقت است. آدمها با عقایدی زندگی میکنند که هرگز خودشان به آنها فکر نکردهاند. کتاب نجات نمیدهد، بیدار می کند.
2 124
چطور باید کتاب خواند؟ حتی اگر بتوانم جواب این سؤال را برای خودم بدهم این پاسخ فقط برای من کارایی خواهد داشت و نه شما. در واقع، تنها پیشنهادی که میتوان در مورد خواندن به دیگری داد این است که هیچ پیشنهادی را نپذیرد و غریزهی خودش را دنبال کند، استدلال خودش را داشته باشد و خودش به نتیجه برسد... چه قوانینی میتوان برای کتابها گذاشت؟ هیچکس نمیتواند جواب این سؤال را بدهد... اگر آدمهای قَدَری را که خز و ردا به تن دارند به کتابخانههایمان راه بدهیم و بگذاریم به ما بگویند که چطور کتاب بخوانیم، چه بخوانیم و چه ارزشی به خواندنمان بدهیم، به معنای نابودی آزادیای است که هوای این پناهگاههاست. شاید در هر جای دیگری به قوانین و قراردادها وابسته باشیم - اما اینجا نه.
📚 رهایی
✍ ویرجینیا وولف 🏴
📄 صفحات ۱۲۳ - ۱۲۴ - طاقچه
📘 @PouyaKetab 📘
2 124
پاکدامنی بتی است که جوامعی مشخص آن را به دلایل نامشخص ایجاد کردهاند.
📚 رهایی
✍ ویرجینیا وولف 🏴
📔 @PouyaKetab 📔
2 124
همیشه زنانی را که از کنارشان میگذشتم نگاه میکردم، کاری که مردها همیشه انجام میدهند، در واقع کاری مرموز چون این کار منجر به چیزی نمیشود جز جواب دادن به آن نگاه و اگر زن واقعاً زیبایی میدیدم برمیگشتم و نگاهش میکردم، البته با احتیاط، اما به هر حال؛ چرا و چرا نه؟ این چشمها، دهانها، کمرها و پاها چه کارکردی داشتند؟ چرا نگاه کردن به آنها اینقدر مهم بود، وقتی که چند ثانیه بعد یا گاهی چند دقیقه بعد همه چیز آنها را فراموش میکردم؟ گاهی تماس چشمی داشتم و اگر این نگاه ثانیهای بیشتر طول میکشید به هول و ولا میافتادم، چون این نگاه از طرف کسی در میان جمعیت بود که هیچ چیزی در موردش نمیدانستم، اینکه اهل کجاست، چطور زندگی کرده، هیچ چیز، ولی به هم نگاه میکردیم، همین بود و بعد همه چیز تمام میشد، او میرفت و برای همیشه از حافظهام پاک میشد.
📚 پدری
✍ کارل کناوسگارد 🇳🇴
📄 صفحات ۱۲۵ - ۱۲۷
📔 @PouyaKetab 📔
2 124
توجه عمومی مثل مادهی مخدر است، نیازی که برطرف میکند ساختگی است، اما وقتی یکبار آن را چشیدی بیشتر میخواهی.
📚 پدری
✍ کارل اوه کناوسگارد 🇳🇴
📄 صفحه ۹۶
📔 @PouyaKetab 📔
2 124
کسی که بخواهد زندگی کند باید فراموش کند.
📚 مادری
✍ هلن سیمپسون 🏴
📄 صفحه ۱۳۸
«پایان کتاب»
📓 @PouyaKetab 📓
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
