fa
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

رفتن به کانال در Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

نمایش بیشتر
375
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
"زندگی نزیسته" چیست؟ 🎭یونگ اعتقاد داشت ، برخی از انسانها دو چهره دارند: چهره ای که به دیگران ( و حتی خودشان) نشان می دهند که یونگ آن را "ماسک" یا " نقاب " می نامید و چهره ای که در پشت این نقاب پنهان است که یونگ آنرا سایه می نامید. 🎭یونگ اعتقاد دارد که " هر تعصبی، تردید سرکوب شده است" و هر کس در هر زمینه ای دچار افراط است و در تلاش است تا سایه ای (که برعکس چیزی است که نشان میدهد) را در پشت نقاب آن افراط پنهان نماید . 🎭اما بازی زندگی گاهی بازی پیچیده ای است! وقتی پدر یا مادری دچار چنین نمایشی است در فرزند او تمایلی برای مقاومت در برابر این افراط شکل می گیرد. 🎭مثلا در مقابل پدر یا مادری که بیش از حد منظم یا وسواسی است فرزندی بزرگ می شود که شلخته و بی نظم است! در برابر پدر یا مادری که بیش از حد درویش مسلک و پارسا نماست، کودکی رشد می کند که پول دوست و حسابگر است" و این همان چیزی است که یونگ می گوید :«هیچ چیز بیش از زندگی نزیسته والدین بر فرزندانشان تاثیر نمی گذارد!». 🎭به همین خاطر یونگ توصیه می کند که هنگامی که با فرزندانتان بر سر موضوعی اختلاف نظر شدید و درگیری دارید و نمی توانید همدیگر را تحمل کنید زمانی را به این اندیشه و پرسش اختصاص دهید که «آیا این افراط فرزندم پاسخی به افراط من در جهت معکوس نمی باشد؟» .همچنان که در قانون سوم نیوتن می خوانیم: «هر عملی را عکس العملی است مساوی و در خلاف جهت آن!» @lightworkers

برخی از ما فكر می‌كنند دوام آوردن قويترمان می‌كند، اما گاهی قدرت در رها کردن است... #هرمان_هسه @lightworkers
برخی از ما فكر می‌كنند دوام آوردن قويترمان می‌كند، اما گاهی قدرت در رها کردن است... #هرمان_هسه @lightworkers

آنچه را انکار می‌کنی و توان رو درویی با آن را نداری ، تو را شکست می‌دهد؛ اما آنچه را می‌پذیری و بدون واکنش شجاعت مشاهده آن را
آنچه را انکار می‌کنی و توان رو درویی با آن را نداری ، تو را شکست می‌دهد؛ اما آنچه را می‌پذیری و بدون واکنش شجاعت مشاهده آن را پیدا می‌کنی ، تو را تغییر می‌دهد. #کارل_گوستاو_یونگ

تکنیکی موثر برای کاهش فشارهای روحی ناشی از عوامل مختلف هر زمان از محیط بیرونی یا درونی تحت فشارهای مختلفی هستید ( که زیاد هم در زندگی اتفاق می افتد )، وارد شدن به مراقبه به صورت مستقیم بسیار سخت می شود. بنابراین قبل از شروع هر مراقبه ای می توانید از این دستور برای خنثی کردن فشارها استفاده کنید ⭕️ همه واقعه چیزی جز یک رویا نیست برای پانزده دقیقه در سکوت بنشینید و در ذهن خود تصور کنید که تمام جهان یک رویا است....که هست! دنیا را به صورت رویائی ببینیم که هیچ چیزی در آن واقعیت ندارد ⭕️ همه چیز گذرا است مرحله دوم این است که به خود بفهمانید همه چیز بزودی ناپدید می شود.... خودتان هم همینطور. شما از روز اول و همیشه که اینجا نبودید و برای همیشه هم اینجا نخواهید بود. بنابراین هیچ چیزی دائمی و ماندگار نیست ⭕️ شاهد باشید در این مرحله شما فقط شاهد هستید. شما مثل کسی که مشغول تماشای فیلم است، فقط شاهد هستید. بدن خود را ریلکس کنید و برای پانزده دقیقه شاهد باشید. حتم داشته باشید که می توانید با مشکل خود کنار بیایید. این دستور را موقعی که احساس می کنید مراقبه کردن برایتان مانند عادت شده است هم انجام دهید. این دستور مانند دارو است. دارویی برای تقویت مراقبه یا هنگامی که فشارهای زندگی مانع مدیتیشن می شوند. @lightworkers

یک ذهن ساکت تمام چیزی است که ما نیاز داریم. زمانی که ذهن ما ساکت شود همه چیز به درستی اتفاق می‌افتد. همانطور که خورشید طلوع می‌کند و جهان را فعال می‌کند، خودآگاهی بر تغییرات در ذهن تأثیر می‌گذارد. در پرتو آرامش و خودآگاهی پایدار، انرژی‌های درونی بیدار می‌شوند و بدون هیچ تلاشی معجزه رخ می‌دهد. @lightworkers

ارزیابی آسیب‌های عاطفی با شناسایی نشانه های سلامت روانی اول : خویشتن دوستی خویشتن دوستی تعیین میکند چقدر میتوانیم با خودمان دوست باشیم و در زندگی طرف خودمان را بگیریم. وقتی غریبه‌ای را می‌بینیم که چیزهایی دارد که ما نداریم آیا فوری برای خودمان احساس دلسوزی می‌کنیم؟ تا کی میتوانیم به چیزی که داریم و هستیم دلگرم بمانیم؟ وقتی طرف مقابل ما را عصبانی و تحقیر میکند میتوانیم ماجرا را رها کنیم؟ آیا بیهودگی و بدجنسی پشت این حمله را درک میکنیم یا داغان میشویم و میرویم در فکر و خیال و تلویحاً حکم دشمنان‌مان را تایید می‌کنیم؟ عدم تایید یا کم محلی دیگران را می‌توانیم به پشتوانه توجه و عشق عزیزانمان در گذشته فراموش کنیم؟ در روابط آنقدر خودمان رو دوست داریم که آدم سوء استفاده‌گر را ترک کنیم یا آنقدر خالی هستیم که تلویحاً قبول داریم هرچه بشود حقمان است یا از سوی دیگر آیا بلدیم از همسر به خاطر اشتباهاتمان عذرخواهی کنیم؟ چقدر لازم داریم حق به جانب باشیم جرات اعتراف داریم یا اعتراف به خطا همانا احساس بی‌ارزشی مطلق همان. در بحث سکس امیال جنسی‌مان را پاک و طبیعی میدانیم یا تهوع آور و گناهکارانه؟ متوجه هستیم که این تمایلات ممکن است فقط کمی عجیب باشند و نه الزاماً سیاه. چون از درون ما سرچشمه گرفتند  میدانیم که ما بدبخت و حقیر نیستیم.در سر کار آیا درک منطقی و مستدل از ارزش خودمان داریم و بلدیم وقتی حق‌مان است درخواست اضافه حقوق و پاداش بدهیم؟ بلدیم در مقابل نیاز به راضی نگه داشتن همه مقاومت کنیم آیا میدانیم که اجازه داریم نه بگوییم؟ دوم : رو راست بودن   رو راستی تعیین میکند که آیا میتوانیم به افکار مشکل‌دار پیش خودمان اعتراف کنیم و آنها را بررسی کنیم و بدون انکار بپذیریم شان آیا میتوانیم به خودمان اعتراف کنیم کی هستیم حتی وقتی که این اعترافات چندان خوشایند نیستند. چقدر اصرار داریم که نرمال ایم و کاملاً سالم از نظر روحی میتوانیم در ذهن خودمان کاوش کنیم گوشه‌های تاریک و مشکل دارش رو بدون وحشت و چندش کشف کنیم؟ میتوانیم به حماقت، حسادت، غم و سردرگمی اعتراف کنیم در جمع چقدر آماده‌ایم یاد بگیریم؟ آیا نقد به یکی از جنبه‌های خودمان را به حساب حمله به تمام جنبه‌هایمان میگزاریم؟ وقتهایی که درس‌های ارزشمند در لباس تجربه های دردناک ظاهر میشوند به آنها گوش میدهیم؟ سوم : ارتباط میتوانیم با منطق و صبر ناامیدی را در قالب کلمات در بیاوریم تا دیگران منظور ما را بفهمند یا در خودمان آنها را مخفی نگه میداریم؟ واکنش معکوس نشان میدهیم یا با خشم مخرب پاسخ میدهیم؟ چقدر نیاز داریم سلطه گر باشیم وقتی آدمهای دیگر ناراحتمان می کنند؟ به خودمان حق میدهیم که ابراز نارضایتی کنیم یا در را به هم میکوبیم و قهر میکنیم وقتی پاسخ مطلوب به دست نمیاد؟ انتظار داریم مردم دلیل خشم و اضطراب ما را با علم غیب حدث بزنند یا به مردم یک فرصت دوباره میدهیم و این احتمال را در نظر می‌گیریم که مردم خبیث نباشند و فقط دچار سوءتفاهم شده‌اند؟ آیا این بضاعت را داریم که آموزش بدهیم به جای عیب جویی کردن؟ چهارم : اعتماد دنیا به نظرمان چقدر خطرناک می‌آید؟ چالشی مثل روی صحنه رفتن، جواب رد گرفتن در عشق، یک دوره مشکلات مالی، سفر به مملکت غریب یا سرماخوردگی رو تاب می آوریم؟ هر لحظه چقدر با فاجعه فاصله داریم خمیره مایه ما از چیست؟ حس میکنیم آدمهای جدید با ما خوب‌اند یا میخواهند حالمان را بگیرند؟ اگر کمی حاضر جواب باشیم فکر می‌کنیم مردم درک می‌کنند یا داغان می‌شوند؟ شرایط نا آشنا به نظرمان به آبروریزی ختم میشود یا نه؟ در مورد عشق چقدر سماجت داریم؟ اگر از ما فاصله بگیرند احتمال می‌دهیم که برگردند؟ چقدر نیاز داریم سلطه‌گر باشیم آیا جرات داریم با غریبه‌ها حرف بزنیم یا از یک آدم ناخوشایند فاصله بگیریم؟ کلاً متوجه هستیم که دنیا بزرگ و امن به قدر کافی منطقی است که شانس کمی رضایت عمیق به ما بدهد یا فکر می‌کنیم باید خودخوری کنیم و با بی‌اصالتی و سوءتفاهم دنیا کنار بیایم؟ تقصیر ما و شاید دیگران نیست که به خیلی از این سوالات نمیشود پاسخ مثبت داد ولی همین که به آنها فکر کنیم دست کم شروع کرده‌ایم به درک اینکه زخم‌های روان مان چگونه‌اند و چه نوع زخم بندی احتیاج دارند... #آلن_دوباتن‌ ۴ نشانه سلامت روانی : برگرفته از درسهای مدرسه زندگی @lightworkers

برای این که عیار آدمی دریابی در ذهنت از او جاه و مقام و مدرک و ثروت و شهرت و صورت و خانه و خاندان و هر چه و هر چه از تعلّقات و تملّکات را بگیر، هر چه که از او باقی می‌ماند خود اوست... هر چه که از بی‌تعلّقی‌ست خوش است، هر چه که از بی‌سببی‌ست... عشق نیز اگر بی قید و شرط است عشق است، خدمت اگر برای خداست خدمت است و محبّت اگر بی‌مزد و هواست محبّت است... حرفها را همه به دور انداز که شیّادان همه سخنورند. آدمی را با نیّت‌هایشان نیز مشناس، که بسیاری از شروران عالم نیّت‌هایی بس نیک داشته‌اند. به جوانه‌های عمل بنگر و به قدمهایی که در روشنی برداشته شده‌اند.... #حلمی #یادداشت‌های_روح @lightworkers

کمبل : شکم مکان تاریکی است که عمل هضم غذا در آن اتفاق می‌افتد و انرژی تازه تولید می‌شود. داستان یونس در شکم نهنگ نمونه‌ای از یک مضمون اسطوره‌ای جهانی است؛ قهرمانی که وارد شکم ماهی می‌شود و سرانجام بار دیگر در هیأتی دیگرگون باز می گردد. مویرز: چرا قهرمان باید این کار را انجام دهد؟ کمبل این عمل نوعی نزول به تاریکی است. از نظر روانشناختی، نهنگ نماینده قدرت زندگی است که در ناخودآگاه اسیر شده است. از دیدگاهی استعاره‌ای آب همان ناخودآگاه است و موجودی که در آب است زندگی یا انرژی ناخودآگاه است که شخصیت خودآگاه را مضمحل کرده است و لذا باید خلع قدرت و مغلوب شود و به کنترل درآید.... #قدرت_اسطوره #جوزف_کمبل @lightworkers

یلدا در خانقاه خانه ما یلدا از راهی دور به خانه ما آمده بود، از هزاره های پر پیچ و خم تاریخ گذشته بود، از فراز و فرود سده های صلابت و سختی. یلدا که به خانه ما رسید، خسته بود، خسته از خنجر روزگار. یلدا زخمی بود، زخمی تیغ تعصب ها. مادرم مرهم گذاشت بر خستگی خاطره و دوا داد به آیینی که بیمارش کرده بودند. مادرم، پرستار تقویم هاست. فصل ها را می جوید و آیین ها را شفا می بخشد. مادرم می گوید: نباید بگذاریم زندگی را زنده به گور کنند. هر آیینی که زنده شود، اندوهی خواهد مرد. در این ترازو هر قدر سور بیشتری بگذاریم، سوگمان سبک تر خواهد شد. پدرم کوچه به کوچه های تاریخ را دویده است تا یلدا را از دست محتسب شهر نجات دهد، همان محتسب که شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد. پدرم یلدا را از زندان صوفی دجال فعل و زاهد ظاهر پرست رهانیده است. پدرم می گوید: یلدا دختر من است،  آیین ها همه دختران منند. در خانه خودم پناهشان می دهم، مبادا که بدخواهان و شور چشمان، بخت دختران شادم را سیاه کنند. نُقل باید بر سر دختران آیین افشاند و رخت سفید باید بر تنشان پوشاند، سیب و نرگس و گلاب و انار ارزانی شان باید داشت که دشمن جز غم سپاهی ندارد و من که پدرم می ایستم برابر لشکر سوگ و سیاه، برابر کمانداران در کمین و تیراندازان تباهی و تلخی. برادرم، جسور و جوانمرد است، من و یلدا هر دو خواهران اوییم. برادرم ما می رهاند از چنگال اهریمن بدنهاد و اژدر زهرآگین نفس. در تاریکنای تردید و در زمهریر زشتی ها و در گرگ و میش  مصائب، هر آیین چراغی است که باید روشنش کرد که خاطره ای خوش است در زمستان فراموشی  که خویشتن را به یادمان می آورد. از روزگاران کهن تا اینک و اکنون، از دورهای باستان تا این دم اهورایی، هر آیین ایرانی فریضه ای خجسته است که باید به جایش آورد، درخانقاه خانه، در پرستشگاه این دیار ، در پیشگاه پیشینیان و پسینیان، به یاد درگذشتگان و برای آنان که روزی در این سرزمین زاده خواهند شد… #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

یلدا در خانقاه خانه ما یلدا از راهی دور به خانه ما آمده بود، از هزاره های پر پیچ و خم تاریخ گذشته بود، از فراز و فرود سده های صلابت و سختی. یلدا که به خانه ما رسید، خسته بود، خسته از خنجر روزگار. یلدا زخمی بود، زخمی تیغ تعصب ها. مادرم مرهم گذاشت بر خستگی خاطره و دوا داد به آیینی که بیمارش کرده بودند. مادرم، پرستار تقویم هاست. فصل ها را می جوید و آیین ها را شفا می بخشد. مادرم می گوید: نباید بگذاریم زندگی را زنده به گور کنند. هر آیینی که زنده شود، اندوهی خواهد مرد. در این ترازو هر قدر سور بیشتری بگذاریم، سوگمان سبک تر خواهد شد. پدرم کوچه به کوچه های تاریخ را دویده است تا یلدا را از دست محتسب شهر نجات دهد، همان محتسب که شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد. پدرم یلدا را از زندان صوفی دجال فعل و زاهد ظاهر پرست رهانیده است. پدرم می گوید: یلدا دختر من است،  آیین ها همه دختران منند. در خانه خودم پناهشان می دهم، مبادا که بدخواهان و شور چشمان، بخت دختران شادم را سیاه کنند. نُقل باید بر سر دختران آیین افشاند و رخت سفید باید بر تنشان پوشاند، سیب و نرگس و گلاب و انار ارزانی شان باید داشت که دشمن جز غم سپاهی ندارد و من که پدرم می ایستم برابر لشکر سوگ و سیاه، برابر کمانداران در کمین و تیراندازان تباهی و تلخی. برادرم، جسور و جوانمرد است، من و یلدا هر دو خواهران اوییم. برادرم ما می رهاند از چنگال اهریمن بدنهاد و اژدر زهرآگین نفس. در تاریکنای تردید و در زمهریر زشتی ها و در گرگ و میش  مصائب، هر آیین چراغی است که باید روشنش کرد که خاطره ای خوش است در زمستان فراموشی  که خویشتن را به یادمان می آورد. از روزگاران کهن تا اینک و اکنون، از دورهای باستان تا این دم اهورایی، هر آیین ایرانی فریضه ای خجسته است که باید به جایش آورد، درخانقاه خانه، در پرستشگاه این دیار ، در پیشگاه پیشینیان و پسینیان، به یاد درگذشتگان و برای آنان که روزی در این سرزمین زاده خواهند شد… #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

سکوت... یکی از نکات عملی معنوی زیستن سکوت است. فقط و فقط در سکوت است که انسان هم به لحاظ فکری و هم به لحاظ احساسی و هم به لحاظ نیازها و خواسته‌ها به روشنی می‎رسد. ما در سخن گفتن غبار ایجاد می‎کنیم و در این غبار شکایت می‎کنیم که چرا نمی‎بینیم؟ چرا نیازهای خودمان را روشن و واضح تشخیص نمی‎دهیم؟ چرا از اعتقادات خود بی‌خبر می‎مانیم؟ سخن گفتن فقط و فقط باید به قدر ضرورت و به وقت ضرورت باشد... سه نوع سکوت ۱_مطلقاً در هنگام غذا خوردن نباید حرف زد. حدود یک دوازدهم (دو ساعت) در شبانه روز را بایستی در سکوت مطلق به سر برد. تا زمانی که کسی از شما سوال نکرد و یا تا کسی احتیاج واضح نداشت، لزومی به سخن گفتن نیست... ۲_این نوع سکوت ذهنی یا فکری است. عدم گفتگوهای درونی ممکن است من سخنی نگویم اما در ذهنم نیز نباید چیزی وجود داشته باشد... ۳_سکوت عاطفی است که انسان فراتر از غم و شادی برود. دیگر غم برایش وجود نداشته باشد و شادی نیز برایش وجود نداشته باشد. عشق، نفرت، کینه و تمام آن چیزهایی که از لحاظ عاطفی درون آدم را آشفته می‎کند و سکوت درونی آدم را نیز می‌گیرند، نباید وجود داشته باشند... #سکوت @lightworkers

آنچه از گذشته‌ها خاطرت را می‌آزارد چیست؟ آنچه هر از چند گاهی چون خنجری خاموش بر قلبت زخم می‌زند، آنچه خودت را به خاطرش ملامت می‌کنی آنچه به خاطرش باخودت نامهربانی... برای رسیدڹ به آرامش ذهنی،بنویس... نوشتن راهی است مناسب برای پردازش احساسات. نوشتن موجب می‌شود آن‌چه به ذهنتان می‌رسد روی کاغذ جاری شود و به این شکل مسمومیت احساسی که در بدن و ذهن ما وجود دارد خود را به شکل آزاد ابراز کند. هنگامی که این مسمومیت را در وجود خود می‌پذیریم و به آن بدون هر گونه قضاوتی اجازه‌ی وجود می‌دهیم ، رها می‌شود... هرگاه ذهنتاڹ مشوش ودرگیر بود هرآن‌چه درذهنتاڹ می‌گذرد را در خلوت خود بنویسید. هر روز را فرصتی به خود بدهید و در جایی خلوت آنچه در ذهنتان شما را می‌آزارد بنویسید... از نوشته‌هایتان مواظبت کنید،افکار محرمانه شما هستند،بعد از آرامش ذهنتان نیاز به نگهداشتن آنها نیست،نابودشان کنید... @lightworkers

آیا تو شهامت داری یا بزدلی هستی در پس نقاب شهامت؟؟؟ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺷﻮﻧﺪ.ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻧﻪ ﺷﻬﺎﻣﺘﯽ ﻋﺎﺩﯼ، ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻓﻮﻕ‌ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ‌ﺍﯼ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ. ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺳﻮﻫﺎﺳﺖ.ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺷﺪ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ. ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺭﺷﺪ ﮐﻨﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ؟ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ. ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﯼ.ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺭﺷﺪ ﮐﻨﯽ؟ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ؟ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺭﺷﺪ ﮐﻨﯽ، ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺷﺪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯽ. ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺷﺪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﺑﺎﻧﮑﯽ‌ﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯽ.ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﯽ ﺍﺳﺖ.ﺍﺣﺘﯿﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ.ﮐﺎﻣﻼ ﺑﺎ ﺑﺰﺩﻟﯽ ﺗﻮ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ‌ﺍﺕ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻣﯽ‌ﯾﺎﺑﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺷﺪﯼ! ﺁﺩﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻌﺘﻤﺪﯼ ﻣﯽ‌ﺷﻮﯼ.ﻧﺎﻡ ﻭ ﺁﻭﺍﺯﻩ‌ﺍﺕ ﺯﺑﺎﻧ‌‌ﺰﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﯼ.ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ، ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﮔﻮﻝ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ.ﻧﺎﻡ ﺗﻮ، ﺧﻮﺩ ِ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ.ﺣﺘﯽ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺍﺕ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ.ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺣﯿﺎﺕ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯼ. ﭼﻮﻥ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺳﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺩﻟﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺑﺮﯾﺰﯼ. ﭼﻄﻮﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﻧﻤﯽﺷﻮﯾﻢ. ﺗﺎﺯﮔﯽ ﺍﺯ ﺣﯿﺎﺕ ﻣﯽﺭﺳﺪ.ﺫﻫﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﺳﺖ، ﺫﻫﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺎﺯﻩ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ.ﺫﻫﻦ ﺍﻧﺒﺎﺷﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﺗﺎﺯﮔﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻭﺭﺍﺀ ﻣﯽﺁﯾﺪ. . ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻨﯽ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ. ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻮﺷﺎﻣﺪ ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﯽ. ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ.ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺭﻭﺵ ﻣﯽآﯾﺪ.ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﺖ ﻣﯽﺁﯾﺪ... ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺳﻮاﻝ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﯾﺪ؟! ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ‌ﺍﯾﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ‌ﺍﯾﺪ؟! ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﺪ ﻓﺮﻭﺗﻨﺎﻧﻪ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﯿﺪ؟! ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻮاﻧﺴﺘﯿﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻨ‌‌ﻄﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﭙﺬﯾﺮﯾﺪ؟! ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻤﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﯽﭼﺸﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺧﻠﻖ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ‌ﺍﯾﺪ؟! ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺍﯾﺜﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﺪ؟ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻭﺷﻦﺑﯿﻨﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯾﺪ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ؟! ﭼﻘﺪﺭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺷﺪﻩﺍﯾﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﯿﺪن ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻧﺘﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯾﺪ؟! زندگی معنوی ﺭﺍﻫﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﻪ ﺳﻮء ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻭ ﻣﺎﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ معنوی ﯾک ﺗﺌﻮﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺗﻌﺼﺐ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻭ ﺗﮑﺒﺮ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺭ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺷﻬﻮﺕ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻭ ﺧﻮﺩﻓﺮﯾﺒﯽ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﻧﮋﺍﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ معنوی ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺍﻧﺎ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﯿﺎﯾﯿﻢ مهربانی ﺭﺍ ﺳﺮﻟﻮﺣﻪ ﺍﻣﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﻢ... @lightworkers

یوسف‌ عزیز! برای‌ ما خوابی‌ ببین‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رویا می‌میرد. یوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمی‌بینیم. خواب‌های‌ ما پر از گاوهای‌ لاغر است‌ و خوشه‌های‌ خشك، پر از مردمانی‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ می‌خورند... یوسف! ما تعبیر خواب‌هایمان‌ را نمی‌دانیم؛ ما چیزی‌ نمی‌كاریم و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند، ماییم‌ و شرمساری‌ و دست‌های‌ خالی؛ ماییم‌ و قحط‌ سال‌ وفاداری. یوسف! تو نیستی‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهی. ما می‌رویم‌ و در پس‌ هر گامی‌ چاهی‌ است. دنیا پر از دروغ‌ و پیرهن‌ پاره‌ خون‌آلود است... یوسف! قرن‌‌هاست‌ كه‌ به‌ چاه‌ افتاده‌ایم و سالیانی‌ست‌ كه‌ كاروانیان‌ به‌ بهایی‌ اندك‌ ما را خریده‌اند.. یوسف! به‌ ما بگو كه‌ چگونه‌ عزیز شویم. یوسف! دیری‌ست‌ كه‌ زلیخا فریبمان‌ می‌دهد و  دیری‌ست‌ كه‌ پیرهنمان‌ را می‌درد و ما هرگز نگفته‌ایم زندان‌ دوست‌ داشتنی‌تر است‌ از آنچه‌ مرا بدان‌ می‌خوانند... یوسف! یعقوب‌ منتظر است؛ پیرهن‌ ما، اما بوی‌ عشق‌ نمی‌دهد. یوسف! برای‌ ما خوابی‌ ببین. جهان‌ بدون‌ رویا می‌میرد. رویای‌ گاوهای‌ فربه‌ و خوشه‌های‌ سبز. رویایِ‌ ستاره‌ای‌ كه‌ سجده‌ می‌كند... ‌ #عرفان_نظرآهاری‌ @lightworkers

برای هر ستاره ای که ناگهان در آسمان غروب می کند دلم، هزار پاره است دل هزار پاره را خیال آنکه، آسمان همیشه و هنوز پر ستاره است
برای هر ستاره ای که ناگهان در آسمان غروب می کند دلم، هزار پاره است دل هزار پاره را خیال آنکه، آسمان همیشه و هنوز پر ستاره است، چاره است ... #محمد_زهری @lightworkers

هندوها دنیا را به چهار دوره تقسیم کرده‌اند: عصر اول را "ساتی یوگا" یا عصر حقیقت نامیدند. در آن دوره توجه مردم فقط به حقیقت بود. عصر دوم را "ترتا" نامیدند، به معنای سه پایه؛ عصر اول چهار پایه داشت، میز بود، بعد یک پایه‌اش از دست رفت و تبدیل به سه پایه شد. ولی هنوز جستجو به دنبال حقیقت وجود داشت، اما شدت و اشتیاق به آن کمتر شده بود. روی چهار پایه تعادل کامل است، اما روی سه پایه تعادل خوب نیست و نمی تواند کامل باشد اما همچنان جستجو وجود دارد. عصر سوم را "دو آپار" نامیدند؛ یعنی دو پایه. اکنون حتی تعادل عصر دوم نیز از بین رفته. تو نمی‌توانی روی دو پایه میز بسازی، تعادل برقرار نمی‌شود، اما همچنان نیمی از اشتیاق وجود دارد. عصر آخر که بر اساس محاسبات هندوها ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم کالی یوگا نام دارد. عصر تاریکی، عصر نابینایی، عصری که کسی به دنبال حقیقت نیست مردم بیشتر دلواپس زندگی معمولی‌شان هستند تا کشف حقیقت آنها کل زندگیشان را مشغول چیزهایی هستند که سرانجام از بین رفتنی است. کل زندگیشان می‌توانست تجربه عظیمی از روشن بینی باشد، جستجو به دنبال ریشه‌های زندگی و خرسندی و خشنودی کامل. آنها می‌توانستند به تمام آن شادی و لذتی که کائنات در دسترس شما قرار داده برسند آنها می‌توانستند برقصند و بخوانند و از تمام زیبایی‌های هستی لذت ببرند. اما چون کور بودند مشغول بازی با اسباب بازی‌ها شدند. هرگز به این اهمیت ندادند که چیزی بیشتر از این اسباب بازیها وجود دارد. این تقسیم‌بندی نمادین زمان، حقیقت معینی را در خود دارد امروزه یافتن کسانی که به راستی و با هر هزینه‌ای آماده پریدن به درون کائنات و مشتاق یافتن حقیقت باشند بسیار سخت است. @lightworkers

هر انسانی کلمه‌ای است که معنی آن را با رفتارهای خود می‌آفریند و زیبنده است از خود بپرسد که من کدام کلمه هستم... #الهی_قمشه‌ای
هر انسانی کلمه‌ای است که معنی آن را با رفتارهای خود می‌آفریند و زیبنده است از خود بپرسد که من کدام کلمه هستم... #الهی_قمشه‌ای @lightworkers

مسافر خوب هیچ نقشه‌ی از پیش تعیین شده‌ای برای سفر ندارد... #لائوتسه می‌توان زندگی را همانند یک سفر دید، اما نه سفری تفریحی یا به اصطلاح امروزی توریستی، بلکه سفری اکتشافی. توریست‌ها با یک برنامه‌ی از پیش تعیین‌شده، مثلا سه‌شب و چهار روز، به مکان‌هایی از قبل نشانه‌گذاری شده می‌روند و انتظار دارند که چه بخورند و چه بپوشند و چه ببینند و چه بکنند و عاقبت هم بازگردند به همان جایی که از آن عزیمت خود را آغاز کرده بودند. اما زندگی آن‌چنان که بر ما پدیدار می‌شود این‌گونه نیست. مسیری یک‌طرفه است و معلوم هم نیست چند شب و چند روز میزبان ما باشد. چه بخوری و چه بپوشی و چه ببینی و چه بکنی هم در آن به بسیاری عوامل بستگی دارد که غیرممکن است بتوان همه‌اش را پیشاپیش تعیین کرد... مواجهه‌ای اصیل با زندگی همچون پیمایش یک مسیر اکتشافی جدید در دل طبیعت است. درست است که به طور کلی از کوه و جنگل و صحرا و دریا می‌توان شناختی حاصل کرد، اما هر جاده‌ی بکری که برای نخستین بار پیموده می‌شود سرشار از شگفتی‌هاست، شگفتی‌هایی که می‌توانند معجره‌گون و یا کشنده باشند، چراکه زندگی هم‌زمان وحشی و محل تنازع بقاء، و زیبا و مسحورکننده است. برای آنانی که به تعبیر نیچه به زندگی آری می‌گویند، این سفر یک اکتشاف درونی است، فرصتی برای تحول و فراروی از خویش و بازآفرینی خویش. گشوده بودن به روی حیرت بودن چه در خانه باشی، چه در محل کار،چه در خلوت باشی و چه در جلوت، چه در شهر باشی و چه در سفر، فرقی نمی‌کند، در همه حال تو را به تحول فرامی‌خواند. به همین خاطر است که لائو تسه می‌گوید: فرزانه هر روز جهان را سیر می‌کند، بی‌آنکه از خانه بیرون شود. اما زیستن زندگی با یک برنامه‌ی ذهنی از پیش مشخص و تلاش برای کنترل همه‌جانبه‌اش و سفر کردن با نیت مصرف کردن، به ظاهر پویاترین زندگی را هم در باطن‌اش پوچ می‌سازد... سفر داریم تا سفر، زندگی تا زندگی. نقشه‌های موجود هیچ‌کدام به گنج نمی‌رسند، برای جستن گنج باید ابتدا گم شد. و باز هم از همین‌رو لائوتسه می‌گوید: ندانستن، دانستن راستین است... #وحید_شاهرضا @lightworkers

یه حس خوب....😊❤️ @lightworkers

کسی از لین چین مرشد بزرگ پرسید، اگر کسی‌ بياید و به تو حمله کند چه می‌کنی؟ او شانه‌هایش‌ را بالا انداخت و سپس گفت، بگذار بیاید و خواهم دید! نمی‌توانم از قبل آماده باشم. نمی‌دانم؛ شاید بخندم، یا شاید بپرم و او را بکشم! شاید هم اهمیتی ندهم... ولی هم‌اکنون نمی‌دانم. آن لحظه تصمیم می‌گیرد، نه من! آن تمامیت تصمیم می‌گیرد؛ نه من. چگونه می‌توانم بگویم که چه خواهم کرد؟ انسان روشن‌ضمیر با ذهن خودش زندگی نمی‌کند.او در اطرافش چهارچوبی ندارد؛ یک تهی‌بودن وسیع است. هیچ‌کس نمی‌داند که در آن لحظه خداوند توسط او چگونه عمل خواهد کرد. او مزاحم نخواهد بود همین، زیرا کسی وجود ندارد تا مانع باشد.... @lightworkers