Light Workers🔆
رفتن به کانال در Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
نمایش بیشتر395
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
کسی که تجربه عرفانی را از سر گذرانده باشد میداند که همۀ تجلیات نمادین آن معیوباند.
نمادها ترجمان تجربه نیستند،
بلکه القاء کنندهی آنند.
اگر تجربهای را از سر نگذرانده باشید، چگونه میتوانید بفهمید که آن تجربه چیست؟
سعی کنید لذت حاصل از اسکی کردن را برای کسی توضیح دهید که در مناطق استوایی زندگی میکند و هرگز به عمر خود برف ندیده است.
باید تجربه یا سرنخی وجود داشته باشد تا بتوان پیام را گرفت،
در غیر این صورت نمیتوانید آنچه را گفته میشود بشنوید...
#جوزف_کمبل
@lightworkers
مَردان حقیقت، که به حق پِیوستند
از قید تعلقات دنیا، رَستَند
چَشمی به تماشای جهان بُگشودند
دیدند که دیدنی ندارد، بَستند
@lightworkers
مراقبه «صوفیان»
بخش دوم
انواع مراقبه خلق نسبت به حق
اول مراقبه شرعی: این نوع مراقبه بر اثر توجه به بیان حق تعالی است که می فرمايد: الم يعلم بان الله یری (آيا نمی داند که خدا می بيند).
در این نوع مراقبه انسان می داند که بر آنچه می کند خدا بیناست. پس مراقب است که خدا مراقب اوست.
پیر هرات در این مورد حکایتی دلنشین نقل می کند که؛ ابن عمر به غلامی شبانی بگذشت که گوسفندان به چرا داشت. گفت: ای غلام از این گوسفندان یکی به من بفروش. غلام گفت: این نه آن من است. ابن عمر گفت: اگر جویند گو که گرگ بخورد. غلام گفت: فاین الله؟ (پس خدا کجاست؟).
ابن عمر را این سخن از وی خوش آمد، رفت و آن غلام و گوسفندان را بخرید، غلام را آزاد کرد و گوسفندان را به او داد.
در این حال مراقب باید مراقب اندیشه و رفتار خود باشد.
در مراقبت اندیشه، باید مراقب بود که اگر اندیشه ی حقانی است، ادامه دهد و اگر نفسانی است از آن در گذرد.
در مراقبت رفتار، باید مراقب طاعت یا معصیت یا عمل مباح خود باشد.
در طاعت، مراقب باشد که به اخلاص و با حضور دل انجام دهد
در معصیت، مراقب باشد که شرم کند و از آن بازگردد.
در مباح، مراقب باشد که با ادب باشد و در نعمت خدای منعم را ببیند و بداند که همیشه در حضرت او است.
خواجه عبدالله انصاری این نوع مراقبه را مراقبه ی خدمت گوید و آن را مستلزم سه چیز می داند؛
تعظیم فرمان خدای، علم بر سنت، وقوف بر ريا.
مولوی میفرماید؛
گر مراقب باشی و بیدار تو
هر دمی بینی جزای کار تو
گر مراقب باشی و گيری رسن
حاجتت ناید قیامت آمدن
هین مراقب باش گر دل بایدت
کز پی هر فعل چيزی زايدت
ور ازین افزون تو را همت بود.
از مراقب کار بالاتر رود
دوم مراقبه ايمانی: این نوع مراقبه نتیجه تسلیم بودن به حق است که به مصداق آيه كريمه ی: سزیهم آياتنا فی الافاق و فی انفسهم (به زودی آيات خود را در آفاق و انفس به آنان نشان خواهیم داد.)
چنین انسانی آیات حق را در آفاق و انفس مشاهده می کند و مراقب آنها است و در عالم کسی را جز حق فاعل نمی بيند.
مردی از ابن مبارك خواست که او را وصيتی کند.
گفت: مراقب خدای باش. مرد از تفسیر آن خواست؛ فرمود: همیشه در حالی باش که گويی خدای را می بينی.
این نوع مراقبه را پیر هرات مراقبت وقت گوید که به سه چیز آن را توان یافت:
به فنای شهوات، صفاي خاطر، غلبه ی مهر.
سوم مراقبه حقی: این نوع مراقبه ویژه اولیای خداست که در ظاهر و باطن و در خلوت و جلوت حق را می بینند و می گویند: ما رايت شيئا الا و رايت الله قبله (ندیدم چیزی را مگر اینکه خدا را پیش از آن دیدم).
پیر هرات این مراقبه را مراقبه ی سرّ می گوید که به سه چیز می توان یافت؛
به گم شدن از گیتی، رها گشتن از خود، پر گشتن از اُنس.
در این نوع مراقبه که آن را مراقبه صدیقان نیز گویند، دل ایشان مستغرق حق بود و التفات به غیر ندارد، و گاه در این استغراق چنان باشند که اگر با آنان سخن گویی نشنوند و اگر پیش ایشان نشینی، نبینند.
عبدالله بن زید را گفتند: هیچ کس را می شناسی که از خلق به حق مشغول باشد؟
گفت: یکی را می شناسم که اکنون درآید. عتبه الغلام در آمد، وی را گفتند: در راه که را دیدی؟ گفت: هیچ کس را، و راه وی در بازار بود.!
برای اینکه مطلب بهتر روشن شود، می گوییم صوفیان را دو نوع مراقبه است، ظاهری و باطنی.
°در مراقبه ظاهری، جزء مراقب کل است. صوفی در این حال به هر چه می نگرد او را (خدا را) می بيند و هر چه به او می رسد آن را از او می داند.
°در مراقبه باطني، كل مراقب کل است. در این نوع مراقبه صوفی دريچه ی چشم جزئی بین خود را می بندد تا با ديده ی كل، کل را مراقب شود، یا با چشم او، او را بببند. در حقیقت در این حال او است که مراقب اوست.
مراقبه اصلی در تصوف، همین مراقبه است که به آن می پردازیم ...
#مراقبه
#صوفی
#صوفیان
#مراقبه_صوفیان
@lightworkers
اینجا مقصد نیست
آغاز هم نیست
فقط گریزی است برای حرف زدن با خودم،
با خودش
با کسی که همواره در من است
و با من نیست،
و از این روست که «او» خطابش میکنم...
تکهای هستم جدا شده از چیزی که نمیشناسمش
تبعید شدهام به زمین انسانها...
سیارهام مدتهاست که فراموشم کرده است
لااقل بر من بتاب
تا بیتابیهایم را در تابش خودت ببینی...
#آنتوان_اگزوپری
@lightworkers
چشمها را باید شست،
جور دیگر باید دید.
جور دیگری که شمول همواره گسترشیابندهای داشته باشد.
چراکه هر قدر وسعت نگاه یک فرد بیشتر باشد، گوناگونیهای بیشتری را در ساحت وجودی خویش میپذیرد.
جهان، فینفسه برای هیچکس آشکار نیست. بودگیِ جهان یک راز سترگ است.
آنچه در دسترس ماست همانا پدیدار جهان است.
پدیداری که در نظر هر فرد، نمود خاص خودش را مییابد، و آنقدر نزدیک و در دسترس و همواره حاضر است که به راحتی با خوِد حقیقتِ فینفسه اشتباه گرفته میشود. و هر کسی را از ظن خود یار میکند.
و یار، این واژهی خوشگوار.
برای یار شدن راهی نیست، مگر آنکه از جایگاه محکم خود تکانی بخوریم و کوچ کنیم به جایگاه او، تا بتوانیم از منظر وی نیز به هستی نگاه کنیم.
برای یار شدن باید آغوش گشود.
مسئله این نیست که از کجا آمدهایم و به کجا میرویم، مسئله این است که چقدر عشق میورزیم.
با چه شدتی، چه وسعتی و چه عمقی.
پس باید از خود پرسید که گل شبدر چه کم از لالهی قرمز دارد؟
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
پروانه صفت چشم به او دوخته بودم
آنگه که خبردار شدم، سوخته بودم
خاکستر شمع به سر شمع فرو ریخت
این بود وفایی که من آموخته بودم
@lightworkers
مراقبه «صوفیان»
بخش اول
مراقبه به معنی مواظبت و نگهبانی کردن از یکدیگر است.
حكمای الهی را عقیده بر آن است، همچنان که حق مواظب و نگهبان انسان است. انسان هم باید مواظب و نگهبان حق باشد:
شيخ الكاملين محی الدين ابن عربی گويد؛
كن رقيبا عليه فی كل شأن
فهو سبحانه عليك رقيب
او را در هر حال مراقب باش، زیرا که او تو را مراقب است.
برهان اینکه می گویند حق مراقب توست بیان خدای تعالی است در قرآن مجید، که می فرمايد:
ان الله كان عليكم رقيبا "همانا خدا مراقب شماست".
"وكان الله علی كل شی رقيبا"خدا بر هر چيزی مراقب است.
تعریف مراقبه
مراقبه آن است که ظاهر و باطن را از غیر حق حفظ کنی و به تمامیت متوجه او شوی.
مشایخ صوفیه در تعریف مراقبه سخن بسیار گفته اند که پاره ای از آن تعریف ها را نام می بریم.
ابراهیم خواص می گوید: مراقبه خلوص باطن است با خدای تعالی در آشکار و نهان مراقبه بیرون شدن نفس است از حول و قوه خود و انتظار لطف و رضای او داشتن و روی گردانیدن از غیر او.
شيخ روزبهان بقلی می فرماید: مراقبه حضور دل است با خدا و غیبت از ماسوا. مراقبه عبارت است از محافظت جوارح از ماسوای الله و توجه به حق. مراقبه عبارت است از مراعات سر به ملاحظه ی حق. مراقبه تعرض روح است نفحات حق را، و این اشاره به گفتار رسول خدا است که فرموده: آن الربكم فی ايام دهركم نفحات فتعرضوالها. ( خدا را در ایام زندگانی شما نفحه هایی است، خود را در معرض آن قرار دهید.)
مولوي گويد:
گفت پیغمبر که نفحت های حق
اندرين ايام مي آرد سبق
گوش هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه ای آمد شما را دید و رفت
هر که را مي خواست جان بخشید و رفت
نفخه ی ديگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وا نمانی خواجه تاش
((مراقبه بر دو گونه است: يك مراقبه حق درباره خلق، دیگری مراقبه خلق درباره حق)).
انواع مراقبه حق درباره خلق
مراقبه عمومی خلقی: عالم اجسام و جواهر بقایی ندارد مگر اینکه اعراض در جواهر باشد، و هر گاه عرضی که بقا جوهر وجودش منوط به آن است از بین برود در آن صورت آن جوهر نیز از بین می رود، و از آنجا که هر یک از اعراض سرانجام در زمانی از بين می رود، پس خدا پیوسته مراقب اجسام و جواهر آسمانی و زمینی است تا در زمان نابود شدن عرضی، مانند آن يا ضد أن عرض را خلق کند و بدین ترتیب وجود آن جواهر را از نابودی حفظ فرماید.
و این است معني كل يوم هو فی شأن ((هر روز او در کاري است.))
شیخ روزبهان فرماید: المراقبه احاطه الحق علی كل ذره من العرش الی التری مباشره فيض جميع الصفات.
يعنی: مراقبه احاطه حق است بر هر ذره ای از عرض تا فرش که مباشرت فیض همه صفات آنها با اوست.
مراقبه تكليفي: مراقبه دیگر حق، توجه خدا است به بندگان در اوامر و نواهی که به آنان دستور داده و حدودی که براي آنان توسط شرایع معین کرده است.
مراقبه خاص: در این نوع مراقبه حق مراقب دوستان خود است که برای او چه مي کنند و آيه شريفه ی: "ان الله اشتری من المؤمنين انفسهم و اموالهم". (خدا جانها و مالهای مومنین را خریدار است) متضمن این مراقبه می باشد.
مولوي می گوید:
مشتری من خدایست او مرا
می کشد بالا که الله اشتری
این مراقبه خاص را جز حق کسی نمی داند که؛
«اوليائي تحت قبائی لايعرفهم غيری»، يعني : دوستان من تحت خيمه های من اند و کسی آنها را نمی شناسد، و دوستان خدا هم از این مراقبه راضی و خرسندند که: «الا ان اولیاء الله لاخوف عليهم ولاهو يحزنون». آگاه باش که دوستان خدا را ترسی نیست و آنان اندوهگین نیستند.
#مراقبه
#صوفی
#صوفیان
#مراقبه_صوفیان
@lightworkers
مراقبه «صوفیان»
بخش اول
مراقبه به معنی مواظبت و نگهبانی کردن از یکدیگر است.
حكمای الهی را عقیده بر آن است، همچنان که حق مواظب و نگهبان انسان است. انسان هم باید مواظب و نگهبان حق باشد:
شيخ الكاملين محي الدين ابن عربي گويد؛
كن رقيبا عليه في كل شأن
فهو سبحانه عليك رقيب
او را در هر حال مراقب باش، زیرا که او تو را مراقب است.
برهان اینکه می گویند حق مراقب توست بیان خدای تعالی است در قرآن مجید، که
می فرمايد
ان الله كان عليكم رقيبا (( همانا خدا مراقب شماست ))
. وكان الله علي كل شي رقيبا )) خدا بر هر چيزي مراقب است ))
تعریف مراقبه
مراقبه آن است که ظاهر و باطن را از غیر حق حفظ کنی و به تمامیت متوجه او شوي.
.. مشایخ صوفیه در تعریف مراقبه سخن بسیار گفته اند که پاره اي از آن تعریف ها را نام می بریم
ابراهیم خواص مي گوید: مراقبه خلوص باطن است با خداي تعالي در آشکار و نهان
مراقبه بیرون شدن نفس است از حول و قوه خود و انتظار لطف و رضاي او داشتن و روي گردانیدن از غیر او .
شيخ روزبهان بقلي مي
مراقبه حضور دل است با خدا و غیبت از ماسوا
. مراقبه عبارت است از محافظت جوارح از ماسواي الله و توجه به حق
. مراقبه عبارت است از مراعات سر به ملاحظه ي حق
فرماید: مراقبه تعرض روح است نفحات حق را، و این اشاره به گفتار رسول خدا است که فرموده : آن الربكم في ايام دهركم نفحات فتعرضوالها. ( خدا را در ایام زندگانی شما نفحه هایی است ، خود را در معرض آن قرار دهید . )
گفت پیغمبر که نفحت هاي حق
گوش هش دارید این اوقات را
:: مولوي گويد
اندرين ايام مي آرد سبق
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه ای آمد شما را دید و رفت. .... هر که را مي خواست جان بخشید و رفت
نفخه ي ديگر رسید آگاه باش.
تا ازین هم وا ثماني خواجه تاش
مراقبه بر دو گونه است: يك مراقبه حق درباره خلق، دیگری مراقبه خلق درباره حق
انواع مراقبه حق درباره خلق
مراقبه عمومي خلقي : عالم اجسام و جواهر بقایی ندارد مگر اینکه اعراض در جواهر باشد، و هر گاه عرضي که بقا جوهر و -1 وجودش منوط به آن است از بین برود در آن صورت آن جوهر نیز از بین می رود، و از آنجا که هر یک از اعراض سرانجام در زماني از بين مي رود ، پس خدا پیوسته مراقب اجسام و جواهر آسمانی و زمینی است تا در زمان نابود شدن عرضي ، مانند آن يا ضد أن عرض را خلق کند و بدین ترتیب وجود آن جواهر را از نابودي حفظ فرماید
صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت
#سعدی
@lightworkers
آینه دودی
سه هزار سال پیش، انسانی درست مثل من و شما، نزديك شهری محصور در کوهستانها زندگی میکرد؛ آن شخص آموزش میدید تا حکیم شود تا دانش نیاکان خویش را فرا گیرد، اما با همه چيزهايی که به او آموخته می شد، موافق نبود. در قلبش احساس می کرد که باید چیزی بیش از اینها وجود داشته باشد. يك روز هنگامی که در غاری خفته بود، در روبا دید که بدن خودش را که خفته است، تماشا میکند! از غار بیرون آمد. هلال ماه همزمان با میلیونها ستاره در آسمان می درخشید، آن وقت در درون او اتفاقی افتاد که زندگی اش را برای همیشه دگرگون کرد. او به دستانش نگاه کرد بدنش را حس کرد و صدای خودش را شنید که گفت: من از نور ساخته شده ام من از ستارگان ساخته شده ام.))
او دوباره به ستارگان نگریست، و متوجه شد که ستاره ها نیستند که نور می آفرینند بلکه نور است که ستاره ها را می آفریند. گفت: ((همه چیز از نور ساخته شده و فضای ما بين ان خالي نیست. آن وقت دانست که هر آنچه وجود دارد، یک موجود زنده است. و نور پیام آور حیات است چون زنده است و همه ی اطلاعات را در بر دارد. او سپس فهمید که هر چند از ستاره ها ساخته شده، آن ستاره ها نیست اندیشید ((من ما بین ستاره ها هستم.)) آنوقت او ستاره ها را (تونال) نامید و نور بین ستاره ها را (ناوال) و دانست که آنچه خالق هماهنگی و فضای بين اين دو است. (حیات) یا (نیت) است. بدون حیات، تونال و ناوال ممکن نیست وجود داشته باشند حیات نیروی مطلق است، رفیع است، و خالقی است که همه چیز را می آفریند.
این آن چیزی بود که او کشف کرد همه چیز در هستی تجلی يك موجود زنده است که ما او را خدا می نامیم. همه چیز خداست.
و او به این نتیجه رسید که ادراك انسانی همانا نور است که نور را مشاهده می کند. او همچنین دانست که ماده آینه است همه چیز اینه است و نور را باز می تاباند و تصویرهایی از نور می افریند و جهان توهم رویا مانند دودی است که به ما اجازه نمی دهد آنچه را در حقیقت هستیم مشاهده کنیم. خود حقيقی ما «عشق خالص و نور خالص است.»
این ادراک زندگی او را عوض کرد. هنگامی که دانست حقیقتا چیست به بقیه انسانهای اطرافش نگریست، به طبیعت نگریست و از آنچه میدید به حیرت افتاد و خود را در همه چیز ،دید. در همه ی موجودات بشری در همه ی حیوانات در همه ی درختان در آب در باران در ابرها و در زمین و دید که هستی آميزه ای از تونال و ناوال است که میلیاردها تجلی حيات را مي آفريند.
او طی لحظاتی چند همه چیز را فهمید، خیلی هیجانزده و قلبش از آرامش سرشار شد. به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را کشف کرده است با دیگران در میان بگذارد اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت. او کوشش کرد تا به دیگران بگوید، اما آنها نمی توانستند بفهمند، آنها می توانستند بفهمند که او تغییر کرده است؛ که چیز بسیار زیبایی در نگاهش می درخشد، و در صدایش موج می زند، آنها متوجه شدند که او دیگر درباره هیچ چیز و هیچ کس قضاوت نمی کند، او دیگر هرگز شبیه هیچ کس
نبود.
او می توانست همه را خيلی خوب درك كند اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند. آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است و او هنگامی که این را شنید لبخندی زد و گفت حقیقت دارد. من خدا هستم اما شما هم خدا هستید. ما مثل هم هستیم، من و شما ما تجلی نور هستیم، ما خدا هستیم. اما باز هم مردم او را درک نمی کردند.
او کشف کرد، که آینه ای برای باقی مردمان است، آینه ای که در آن می توانست خود را ببیند به خود گفت: ((همه آینه هستند.)) او خود را در همه می دید، اما دیگران او را مانند خود نمی دیدند آنگاه دریافت که همه در رویا هستند، اما بدون آگاهی، بدون این که بدانند واقعا چه کسی هستند، آنان نمی توانستند او را مانند خود ببینند زیرا دیواری از دود یا مه غلیظ، بین آینه ها وجود داشت؛ این دیوار از تفسیر تصاویر نور یعنی از تفسیر رویای آدمیان، بوجود آمده بود.
انوقت فهمید که آنچه را آموخته است به زودی فراموش خواهد کرد. او ميخواست تمام مشاهداتی را که داشته به خاطر آورد، پس تصمیم گرفت خویشتن را «آينه ی دودی» بنامد تا بتواند همیشه به خاطر آورد که ماده يك آینه است و دود بین آینه ها آن چیزی است که نمیگذارد بدانیم چه کسی هستیم. او گفت: من آینه ی دودی هستم، چون در همه ی شما به خویشتن نگریسته ام اما اگر ما نمی توانیم خود را در دیگران بازشناسیم به دلیل وجود دود بین آینه هاست. این دود رویاست، و اینه شما هستید، کسی که رویا می بيند.))
#دون_میگوئل_روئیز
#Don_Miguel_Ruiz
@lightworkers
حافظ چه زیبا گفت؛
"یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
از هر زبان که می شنوم نامکررست"
زيرا قصه عشق بر خلاف آنچه که مردمان متوسط و عادی خیال میکنند، قصه زیبائی نیست، قصۀ روح ،ماست، سرگذشت جان سرگردان» و پر از قلق انسان در سیر در اقطار مجهول عواطف ،آدمیست داستان شهوات کور و آرزوهای دیوانه ایست که ما وجودهای عاقل را به تلاش انداخته و زبون میکند.
#حافظ
@lightworkers
آنکه با اژدها باده ی کهن نوشید.
هنگامی که حلاج را پای چوبه دار آوردند ورد زبانش انا الحق بود. گفتنِ همین جمله او را به پای مرگ کشیده بود. در همین زمان، یکی از تماشاییان فریاد زد: تو هنوز الفبای سلوك و عرفان را نیز نمي دانی چند لحظه ی ديگر زبانت را خواهند بريد و به بالاي دار خواهی رفت چرا باز این جمله کفر آمیز را تکرار ميکنی و توبه نمی کنی؟.
حلاج لبخندی زد و گفت چه می گويی؟ نه تنها زبان من، بلکه قطره قطره ی خون من نیز اناالحق گو خواهند شد.
گويند پیش از آن که او را برای اجرای حکم از زندان بیرون بیاورند هنگامی که نگهبان تازیانه ها را یکی پس از دیگری و با شدت بر حلاج فرود می آورد او همچنان آرام و خندان بود گزمه بر شدت ضربه ها افزود باز هم توفیری نکرد. گزمه خشمناک و عصبي فریاد زد: چرا فریاد نمي كني لعنتی؟ فریاد بزن تا از زدنت دست بردارم تو با آرامش خود مرا شکنجه مي كنی حلاج باز لبخندی به مهرباني زد و گفت: خسته می شوی و خود به خود از زدن من دست خواهی کشید فرزندم از این که تو را شکنجه می کنم، از خدا مغفرت مي طلبم. آيا فرياد من از شکنجه تو خواهد کاست؟ بگو چگونه فریاد برنم بگو تا فریاد کنم گزمه در کنار حلاج می افتد و بر شانه های او اشك ميريزد و می گوید: " آیا تو مسیح ثاني هستي؟" حلاج دستی به سر او می کشد و اشکهای او را پاك می كند و می گوید: نه هنوز به مرتبه مسیحا، نرسیده ام از این روی به زنده کردن ارواح بسنده کرده ام گزمه می پرسد: چگونه ارواح را زنده میکنی؟ او به آرامی و جواب میدهد: با کلمه کلمه امری قدسی است کلمه از آسمان است. کلمه باران است؛ زمین جان آدم ها همواره تشته ی كلمات است.
از شبلی که يکی ديگر از صوفیان معروف است نقل می کنند که: به سوی حلاج رفتم دو دست و پایش را بریده و بر درخت خرما مصلوبش کرده بودند. می خندید به او گفتم تصوف چیست؟
گفت: پایین ترین مرحله آن همین است که می بينی.
پرسیدم: بالاترین مرتبه آن کدام است؟
گفت: تو را به آن راه نیست لکن فردا خواهی دید من آن مرتبه را بر غیب دیده ام اما بر تو پوشیده داشته اند.این پرده را فقط برای کسی کنار می زنند که شجاعت پیشه او باشد.
فردای آن روز او را از درخت خرما پایین آوردند صاف نگهش داشتند تا گردنش را بزنند حلاج سر خود را بلند کرد، لبخند زد و با صدایی رسا و شفاف گفت: اناالحق، حق است از برای حق، حق است که پوشیده جامه ی من پس اینجاست فرق؛ چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز، شراب کهن خورده باشد.
آنگاه کسی از میان تماشاییان فریاد زد: بدا به حال تو بدا به حال تو !
حلاج به آرامی و زیر لب گفت: "خوشا به حال من ، ، ، خوشا به حال من". این آخرین جمله او بود سپس گردنش را زدند بعد او را در حصیری پیچیدند. نفت ریختند و به آتشش کشیدند و دست آخر! خاکسترش را بر بالای مناره ای بردند و به دست باد سپردند.
هنوز از بادی که ذرات خاکستر او را به همراه دارد، پرهیز می کنند.
حکایت جالب و پایان ناپذیری است. حکایت حلاج.
انسان واقعی در مرگ و زندگی حالاتی یکسان دارد مرگ چیزی را عوض نمی کند قطره ای که به سوی دريا پرتاب شده است. از محو شدن دیوارهای قالب کوچک خود هراسان نیست.
كسی که حقیقت جاودان را درک کرده است به بی مرگی ملحق شده است. تن آدمی چيزی است که خواهی نخواهی نابود خواهد شد. اما چيزی در این قالب است که ماندني است. مرواریدی در این صدف است که خواستنی است. هستی، طالب این مروارید است. همین مروارید است که می گوید: اناالحق؛ این مروارید پاره ای از روح خداست نفخه ی الهی است، غواصی که به این مروارید دست پیدا می کند، با اقیانوس هستی به وحدت می رسد آن گاه او در هر حباب و موجي دريا را می بيند.
(( هر چه هست، اوست و من نیستم. ))
هنگامی که این ذکر در وجود تو ملکه شود آنگاه من از میان بر میخیزد و لحظه اي فرا میرسد که فقط خدا می ماند و بس. يعنی فقط رایحه برجای می ماند و از گل هم خبری نخواهد بود. بدین سان به خانه وجود باز می گردی و از همه ی امور اعتباری و واقعيت های کاذب و خيالی فراتر می روی و به اصل خویش واصل ميشوی
در ذکر هر چه هست اوست و من در میان نیستم تاکید بر خداست نه بر من اگر تاکید بر من بود آن گاه مقصود اصلی حاصل نمي شد. در سلوکی که به این ذکر استوار است "من" آهسته آهسته در خدا محو می شود اگر تاکید بر من باشد، آن گاه خدا محو ميشود و نفس بر جای ميماند. ذکر مذکور بسیار پر مخاطره است. در يك طرف "من" است و در طرف دیگر خدا. فقط پل هستی است که این دو را به یکدیگر می پیوندد.
سالك باید این هستی را بیشتر و بیشتر تجربه کند من را فراموش کند بر این پل قدم بگذارد و برود. به تدریج، پل نیز فراموش می شود و فقط خدا ميماند و بس.
#منصور_حلاج
#حلاج
@lightworkers
