fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Light Workers🔆

Light Workers🔆

رفتن به کانال در Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers

نمایش بیشتر
413
مشترکین
+224 ساعت
+57 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
هربار در یک رابطه شکست می‌خوریم، افسرده و خشمگین شده و سخنانی مانند «دیگر نمی‌توانم به کسی اعتماد کنم!» «زندگی چقدر پوچ است!» «هرگز اجازه نمی‌دهم کسی اینکار را دوباره با من انجام دهد!» را بارها از ذهن می‌گذرانیم ولی‌ وجه بدتر داستان این است که چون ما، برای شروع ارتباط‌های جدید، به خودمان فرصت رسیدگی و التیام دردهای درونی‌مان را نمی‌دهیم، این شکست‌ها را دوباره و دوباره تجربه خواهیم کرد.... #دبی_فورد @lightworkers

هیچ کس نمی‌تواند مدت درازی ماسکی که بر چهره دارد را به نمایش بگذارد... سرشت آدمی هر انچه را که به طور تصنعی کسب شده است، در ه
هیچ کس نمی‌تواند مدت درازی ماسکی که بر چهره دارد را به نمایش بگذارد... سرشت آدمی هر انچه را که به طور تصنعی کسب شده است، در هم می‌شکند... #شوپنهاور @lightworkers

در تمرکز هر چیزی می‌تواند حواست را پرت کند. اگر روی چیزی تمرکز کرده باشی و همسرت شروع به حرف زدن با تو کند، حواست پرت می‌شود... اگر فرزندت سوالی بکند حواست پرت می‌شود... اگر سگ همسایه واق واق کند حواست پرت می‌شود... وقتی می‌خواهی روی چیزی تمرکز کنی، هر چیزی می‌تواند مانع تمرکزت باشد زیرا تمرکز یک وضعیت غیر طبیعی و تحمیل شده است... اما مراقبه طبیعی و جریانی است. هیچ چیزی نمی‌تواند تو را آشفته کند، این زیبایی مراقبه است. حواس پرتی غیرممکن است... سگ واق واق می‌کند کودک سوال می‌کند هواپیما در آسمان پرواز می‌کند و انواع صداهای دیگر... اما هیچ چیز موجب حواس پرتی تو نمی شود، زیرا تو بر چیزی تمرکز نکرده‌ای... حواست از چه چیزی پرت شود؟ نکته را ببین... مراقبه چیزی از حواس پرتی نمی‌داند ، زیبایی و شکوه و وقار خودش را دارد. هیچ چیزی نمی‌تواند آن را آشفته کند. اگر مراقبه‌ات آشفته می‌شود صرفا بدین معناست که تمرکز است و تو هنوز طعم مراقبه را نچشیده‌ای. مراقبه چنان وسیع است که می‌تواند شامل همه چیز باشد و همه چیز را در خود حل کند و با این حال خالی بماند... #مراقبه @lightworkers

روح‌ها مست شود از دم صبح از پی آنک صبح را روی به شمس است و حریف نظرست خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشه راه تو خون دل
روح‌ها مست شود از دم صبح از پی آنک صبح را روی به شمس است و حریف نظرست خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشه راه تو خون دل و آه سحرست دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا که دل پاک تو آیینه خورشید فرست #حضرت_مولانا @lightworkers

"شیخ ابوالحسن خرقانی" نامِ شیخ ابوالحسن خرقانی، علی بود و از صوفیان سدۀ پنجم هجری؛ خرقانی هر چند ظاهراََ شاگردِ شیخ محمّدِ قصّابِ آملی بود . امّا در واقع از روحانیتِ بایزیدِ بسطامی کسبِ فیض می کرد. نوشته اند روزی در باغِ خود بیل می زد که ناگهان نقره ای پیدا شد و بارِ دیگر طلا و بارِ دیگر مروارید.!! شیخ ابوالحسن گفت : خداوندا ابوالحسن به خاطر دنیا از تو باز نمی گردد. از او پرسیدند صوفی کیست؟ گفت : صوفی به مرقّع و سجاده نیست. صوفی به رسم و عادت نیست. بلکه صوفی آن بُوَد که نَبُوَد . #ابوالحسن_خرقانی @lightworkers

مژده دادن ابویزید از زادن خرقانی پیش از سال ها آن شنیدی داستان بایزید که ز حال بوالحسن پیشین چه دید روزی آن سلطان تقوی می‌گذشت با مریدان جانب صحرا و دشت بوی خوش آمد مر او را ناگهان در سواد ری ز سوی خارقان هم بدانجا نالهٔ مشتاق کرد بوی را از باد استنشاق کرد بوی خوش را عاشقانه می‌کشید جان او از باد باده می‌چشید بایزید بسطامی با اینکه سال ها پیش از تولّدِ شیخ ابوالحسنِ خرقانی وفات کرده بود . با اینحال از ولادت و شخصیتِ ظاهری و باطنی ابوالحسن خبر داد . زیرا در یکی از روزها بایزید همراه با عدّه ای از مریدانش در حالِ سفر بود که به حومۀ شهر ری رسیدند و ناگهان بایزید به مریدانش گفت : بوی دلاویزی از ناحیه خرقان به مشامم می رسد . این رایحۀ دلنشین حاکی از آن است که در سالیانِ بعد عارفی کامل به نامِ شیخ ابوالحسن خرقانی ظهور خواهد کرد و با انوارِ روحیِ خود طالبان را اررشاد می کند و مرید من شود و هر بامداد بر مزارِ من آید . ده ها سال بعد از وفاتِ بایزید ، شیخ ابوالحسنِ خرقانی با همان اوصاف زاده شد و چون ماجرای پیشگویی بازیزید را از مردم شنید و شخصیتِ او را شناخت . مرید او شد و هر بامداد تا ظهر بر مزارِ او حاضر می شد و به مراقبه می پرداخت و گاه نیز مشگلاتِ خود را در آنجا مطرح می کرد و صورتِ مثالی بایزید در برابرِ چشمانش مجسّم می شد و مشکلاتِ او را رفع می کرد تا اینکه در یک بامدادِ برفی ، شیخ ابوالحسن به مزارِ بایزید رفت و دید چادری سفید از برف ، مزارِ او را پوشانده است . شیخ ابوالحسن از دیدنِ این منظره غمین شد . امّا در همین لحظه آوایی از گور برامد که : ای ابوالحسن ، من تو را به سوی خود می خوانم . اگر چه دنیا سراسر برف شود . ابوالحسن با شنیدن این ندا حالی خوش و مسرور پیدا کرد. هین بیا این سو بر آوازم شتاب عالم ار برفست روی از من متاب #بایزید_بسطامی #مثنوی_معنوی @lightworkers

الحق آنجا کآفتاب روی توست صد هزاران بی سر و بی پا خوش است چون تو خونین می‌کنی دل در برم گرچه دل می‌سوزدم اما خوش است گر نباشد
الحق آنجا کآفتاب روی توست صد هزاران بی سر و بی پا خوش است چون تو خونین می‌کنی دل در برم گرچه دل می‌سوزدم اما خوش است گر نباشد هر دو عالم گو مباش تو تمامی با توام تنها خوش است ز اشتیاقت روز و شب عطار را دیده پر خون و دلی شیدا خوش است #عطار_نیشابوری @lightworkers

بهترین عملکرد سیاسی، اجتماعی و معنوی که می‌توانیم داشته باشیم بازپس‌گیری فرافکنی سایه شخصیت‌مان از روی دیگران است... یونگ کسی را که خواب است می‌توان بیدار کرد ولی کسی را که خودش را به خواب زده خیر. برخی اساسا بنگاه جهل‌ورزی دارند، نان‌شان را در آبِ جهل می‌زنند و می‌خورند. حماقت کاسبی عده‌ای‌ست. برچیدن بساط کاسبی دیگری کار زور است نه نور! اگر هر کدام از ما خود را بیدار کنیم، و از آن‌هم مهم‌تر بیدار باقی بمانیم -که چه دشوار است این ممارست- به شکلی طبیعی باعث بیدار شدن دیگران نیز خواهیم شد. چراکه آدمِ بیدار هر قدر هم محافظه‌کار و آهسته‌رو باشد باز از آن‌جایی که در حرکت است سر و صدایی دارد که شرایط خوابیدن را دشوار می‌کند. اما معمولا آن‌هایی که خیلی در تلاش‌اند تا دیگران را بیدار کنند خود در خواب عمیقی فرو رفته‌اند و چون خواب‌گردانی می‌مانند که رویای بیداری می‌بینند! شاید بهتر است هر وقت نکته‌ای را در دیگری دیدیم به‌جای این‌که بی‌محابا نکته‌اش بگوییم، ابتدا آن نکته را در خود بازشناسیم و با رفع آن نکته آن‌را بی‌صدا و با عمل به وی نشان دهیم. دنیا در ما منعکس است و عمل ما در دنیا انعکاس می‌یابد. خوشْ حالِ وی که هر ثانیه را به خدمت می‌گیرد تا عکس رخ یار بیند در این بازی آینه‌ها... #وحید_شاهرضا @lightworkers

‍ خداوندا! خودشیفتگی، خودنمایی، خودبزرگ بینی، ستم، حسادت، ضعف، شک، سستی، زیان، بیماری‌ها، بی‌پناهی، نیرنگ، خدعه، بلا و فساد ر
‍ خداوندا! خودشیفتگی، خودنمایی، خودبزرگ بینی، ستم، حسادت، ضعف، شک، سستی، زیان، بیماری‌ها، بی‌پناهی، نیرنگ، خدعه، بلا و فساد را از گوش و چشم و همه اعضایم ریشه کن فرما، و اختیارم را به سوی آنچه تو دوست داری و تو را خشنود می‌کند، در دست بگیر، ای مهربانترین مهربانان.... @lightworkers

ای برادر دانک شه‌زاده توئی در جهان کهنه زاده از نوئی کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو چون در افکندت دریغ آلوده روذ "دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ" تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از "رب الفلق" "زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را در چه نشاند" هین فسون گرم دارد گنده پیر کرده شاهان را دم گرمش اسیر در درون سینه نفاثات اوست عقده‌های سحر را اثبات اوست ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست حل سحر او به پای عامه نیست ور گشادی عقد او را عقلها انبیا را کی فرستادی خدا... #حضرت_مولانا #مثنوی_معنوی @lightworkers

پادشاهی ، پسری جوان و هنرور داشت . روزی پادشاه به خواب دید که پسرش مُرده است . وحشت زده از خواب پرید و وقتی متوجه شد که این فاجعه در خواب رُخ داده و نه در بیداری بسیار خوشحال شد و ز آن پس تصمیم گرفت که پسرش را زن دهد تا از او فرزندی حاصل آید و در صورتی که این واقعه به بیداری رُخ داد از او یادگاری داشته باشد . پس از جستجوهای بسیار بالاخره پادشاه ، دختری زیباروی را از خاندانی پارسا و پاک نهاد پیدا کرد ولی آن دختر از خانواده ای تهیدست و فقیر بود . از اینرو مادرِ شاهزاده با چنین ازدواجی مخالفت ورزید . لیکن شاه با اصرارِ تمام او را به عقد ازدواجِ پسرش درآورد . در این میان پیرِزنی جادوگر که عاشقِ پسرِ شاه شده بود بوسیلۀ جادو ، احوالِ آن جوان را چنان تغییر داد که همسرِ زیبای خود را رها کرد و عاشقِ پیرزنِ جادوگر شد . و هر چه طبیبان کوشیدند که او را به حالِ طبیعی خود برگردانند نشد که نشد و آن جوان همچنان عاشقِ سینه چاک آن عجوزۀ نود ساله بود . شاه که از درمانِ طبیبان نومید شده بود . دست به دعا برداشت و از سوزِ دل طلبِ حاجت کرد . چون دعا از سویدای دل برآمد مقبولِ درگاهِ حق افتاد و ناگهان مردی وارسته و ربّانی که به همۀ فنون و ریزه کاری های ساحری اشنا بود در مقابلِ شاه ظاهر شد . شاه با عجز و بیتابی به او گفت : ای آقا به دادم برس که بچّه ام از دست رفت . مردِ ربّانی گفت : نگران نباش که من نیز به همین منظور اینجا آمده ام . آنگاه به شاه گفت : هر چه می گویم مو به مو انجام بده . سحرگاهان به فلان قبرستان می روی . قبری سفید را که در کنار دیواری قرار گرفته پیدا می کنی و آن را با بیل و کلنگ می کاوی . تا آنکه ریسمانی می یابی . بر آن ریسمان گره های زیادی زده شده است . گره ها را می گشایی و آنجا را ترک می گویی . شاه طبقِ دستور آن مرد عمل کرد . به محضِ آنکه گره ها گشوده شد شاهزاده نیز به خود آمد و از دامِ جادو رهید و رهسپارِ خانۀ پدرش شد و زندگی تازه ای را با همسرش آغاز کرد . و آن جادوگر نیز از غصه به کامِ مرگ رفت . مولانا در این حکایتِ تمثیلی ، به کاوش در روانِ انسان می پردازد و می گوید : مراد از شاهزاده ، انسان است که فرزند آدم ، خلیفة الله و اشرف موجودات است . و منظور از آن اعجوزۀ جادوگر ، دنیاست که انسان را با سِحر و افسونِ خود شیفته و مفتونِ خود می سازد . و مراد از آن مردِ ربّانی و آشنای به سِحر ، مرشدِ کامل و هادی قابلی است که با نَفَسِ گرم و اِرشادِ مؤثرِ خود ، انسانِ دلباخته به دنیا را از آن دلباختگی می رهاند . #حضرت_مولانا #مثنوی_معنوی @lightworkers

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست #حضرت_مولانا @lightworkers

کدام یک برایتان گرامی‌تر است؟ خود شما،یا شهرت شما؟ کدام یک برایتان ارزش بیشتری دارد؟ خود شما،یا دارایی شما؟ تأکید من بر خود شماست... آن‌چه از دست‌تان می‌رود،کمتر از آن چه به دست می‌آورید شما را دچار آشفتگی می‌سازد. عشق ثمره‌ی ایثار و جانفشانی، و ثروت حاصل سخاوت و بخشش است.. شخص قانع هرگز ناامید نمی‌گردد. آن‌کس که می‌داند چه زمانی متوقف شود،از خطر می‌رهد؛ تنها با چنین سلوکی جاودان خواهید ماند... #تائو @lightworkers

از دیروز خود می‌میرم و امروز را با نور تو آغاز می‌کنم..... @lightworkers
از دیروز خود می‌میرم و امروز را با نور تو آغاز می‌کنم..... @lightworkers

وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج‌هایش تنها بماند؛ آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد... @lightworkers
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج‌هایش تنها بماند؛ آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد... @lightworkers

شاید شما تعجب کنی از حرف من اما به عقیده‌ی من بیشتر مردم،بیشتر وقتها دروغ می‌گویند.نه بیشتر مردم،که همه‌ی مردم،همه‌ی وقتها دروغ می‌گویند! فقط وقت‌هایی که تنها هستند،ممکن است راست هم بگویند.اما به ندرت! چون آدم وقتی هم که تنها می‌شود،تنهایی‌اش پر است از دروغ‌هایی که در میان جماعت و با دیگران گفته بوده. حق هم دارند که دروغ بگویند؛...چون که حقیقت آدم را دیوانه می‌کند! @lightworkers

هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری در دل نیافت راه! که آنجا.... مکان توست.. #سعدی @lightworkers
هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری در دل نیافت راه! که آنجا.... مکان توست.. #سعدی @lightworkers

هر وقت عصبانی هستی،نباید آن را خفه کنی یا بر سر دیگران خالی نمایی.خیلی ساده،به آن آگاهی پیدا کن و ببین که این حالت تو،می‌تواند تبدیل به حالتی مثبت شود. یک شاگرد ذن نزد استاد «بانکی» رفت و گفت:«استاد،گاهی اوقات ناگهان کنترلم را از دست می‌دهم.به من بیاموزید که چگونه می‌توانم این حالتم را خالص کنم؟ بانکی گفت:«از کوره در رفتن خودت را نشانم بده.به نظرم باید جالب باشد.» شاگرد گفت:«اکنون آن حالت را ندارم و نمی‌توانم نشانتان دهم.» بانکی گفت:«بسیار خوب،هر وقت دچار آن حالت شدی،آن را برایم بیاور.» شاگرد معترضانه گفت:«هر گاه دچار آن حالت می‌شوم،نمی‌توانم نگهش دارم،ناگهانی رخ می‌دهد و قبل از اینکه بتوانم نشانتان بدهم،از بین رفته!» بانکی گفت:«آن حالتت نمی‌تواند طبیعی یا قسمتی از زندگی تو باشد.اگر بود،می‌توانستی هر لحظه و هر جا که بخواهی،نشانم بدهی. به هنگام تولدت آن را نداشتی،پس آن را از بیرون دریافته‌ای. پیشنهاد می‌کنم هر وقت آن حالت برایت اتفاق افتاد،شدیدا خود را با چوب بزن تا نتواند بلند شده و فرار کند. بعد از این هر گاه احساس خشم کردی،بلند شو و هفت بار دور خانه‌ات بدو،سپس زیر درختی بنشین و به خشمت نگاه کن و ببین که در حال از بین رفتن است. جلو آن را نگیر،کنترلش نکن،سر دیگران هم خالی‌اش نکن.» @lightworkers

من عمرم را با نگاه کردن در چشمِ مردم گذرانده‌ام...... چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ... #ژوزه_ساراما
من عمرم را با نگاه کردن در چشمِ مردم گذرانده‌ام...... چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ... #ژوزه_ساراماگو @lightworkers

اگر چیزی در دنیای بیرونمان به هم ریخته است این حتما مربوط به آشفتگی درون است تا زمانی که آشفتگی درون درک نشده و برطرف نشود، آ
اگر چیزی در دنیای بیرونمان به هم ریخته است این حتما مربوط به آشفتگی درون است تا زمانی که آشفتگی درون درک نشده و برطرف نشود، آن بیرون ، آشفتگی همچنان به شکلهای گوناگون ادامه خواهد یافت.... @lightworkers