fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

آوانگارد

آوانگارد

رفتن به کانال در Telegram

کانال: رضا طالشیان جلودارزاده "روزنامه‌نگار بین‌المللی IFJ و PHD جامعه‌شناسی سیاسی"

نمایش بیشتر
679
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-930 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

جذب مشترکین
اکتبر '26
اکتبر '26
+3
در 0 کانال‌ها
سپتامبر '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '26
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+2
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+1 071
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+3
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+11
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+2 174
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+13
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+2 277
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+18
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+19
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+16
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+1 362
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+8
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+1 114
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+336
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+898
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
15 اکتبر0
14 اکتبر0
13 اکتبر0
12 اکتبر0
11 اکتبر0
10 اکتبر0
09 اکتبر0
08 اکتبر0
07 اکتبر0
06 اکتبر0
05 اکتبر0
04 اکتبر+1
03 اکتبر+1
02 اکتبر+1
01 اکتبر0
پست‌های کانال
چه کسی گاو شیرده است) در جهانی که امارات از بیابان، سیلیکون‌ می‌سازد، در منطقه‌ای که قطر میزبان نخبگان جهانی است، و عربستان از نفت به هوش مصنوعی رسیده، تنها یک حکومت هست که هنوز گمان می‌کند با روضه می‌شود وارد WTO شد: جمهوری اسلامی.! میان سه کودتای آرام عربی، که با سفر دونالد ترامپ رییس‌جمهور آمریکا به خاورمیانه رسمی می‌شود، یک چیز را فریاد می‌زند: ایران، از قطار قرن ۲۱ جامانده، نه به‌خاطر تحریم، بلکه به‌خاطر توًهم.! کودتای اول: از ناصریسم تا نئولیبرالیسم عربی؛ در حالی‌که جمهوری اسلامی هنوز در توًهم رهبری امت اسلامی دست‌ و پا می‌زند، جهان عرب، پساایدیولوژیک شده است. دیگر نه جمال عبدالناصر اسطوره است، نه عرفات‌ خندان و غیرقابل پیش‌بینی، نه قذافی خودشیفته نه صدام حسین با ابهت پوشالی و کاریزماتیک! قهرمان امروز  عرب‌ها، کسی‌ است که قرارداد ببندد، نه نطق و قطعنامه آتشین صادر کند. بن‌سلطان جای خطیب مسجد را گرفته، اما سران جمهوری اسلامی هنوز فکر می‌کنند "محور مقاومت" یک برند صادراتی است. واقعیت این است که حتا فلسطین امروز به ما اعتماد ندارد، چون می‌بیند ایران به او فقط "پرچم" می‌دهد، نه پروژه. این کودتای اول است: پایان خطابه، آغاز قرارداد. کودتای دوم: عبور از نفت به سمت فناوری؛ وقتی عربستان چشم به شهر نئوم و انرژی هیدروژنی دارد، جمهوری اسلامی هنوز نفت را مساله‌ای "ناموسی" می‌داند. عرب‌ها نفت را وسیله کرده‌اند برای رسیدن به پسا‌نفت. جمهوری اسلامی اما هنوز درگیر این است که آیا باید بنزین را آزاد کند یا نه.! هر پروژه‌ای در تهران یا در کمیسیون تلفیق مجلس گیر می‌کند یا در نهادهای امنیتی که نمی‌دانند سرمایه‌گذاری یعنی چه. این کودتای دوم است: فناوری جای نفت را گرفت، و ما هنوز در صف کوپن ایستاده‌ایم. کودتای سوم: از انقلاب به رفرم، از رفرم به رقابت؛ در دنیای عرب، دیگر هیچکس به فکر انقلاب نیست. انقلاب‌ها پیر شده‌اند. ایدیولوژی‌ها سوخته‌اند. اکنون رقابت است که سیاست را می‌سازد. امارات با اسراییل رقابت می‌کند نه بر سر "محو" او، بلکه بر سر جذب سرمایه و دانش. عربستان با ترکیه رقابت می‌کند نه در محوریت اسلام سیاسی، بلکه در توریسم، ترافیک هوایی، و هاب لجستیکی، اما جمهوری اسلامی هنوز درگیر این است که: "اسراییل چند سال دیگر می‌ماند؟" سوال درست این است: "شما خودتان چند سال دیگر می‌مانید؟" این کودتای سوم است: جمهوری اسلامی هنوز به فکر انقلاب است، درحالی‌که همه دنبال ساخت آینده‌اند. و حالا پادزهر: بازگشت به عقل، نه مقاومت!؛ هیچ راهی برای مقابله با این سه کودتا وجود ندارد جز خروج از قالب و نشستن عقلانیت جای توًهم؛ نه غنی‌سازی اورانیوم، نه خطبه‌های نماز جمعه و جماعات، نه مصوبه‌های مجلس انقلابی، هیچ‌کدام حریف این طوفان اقتصادی نیست. راه عبور، نه صرفا" توافق با آمریکا، بلکه توافق با واقعیت است. تا زمانی که حکومت با جهان حرف نمی‌زند، تا زمانی که دیپلماسی، گروگان سیاست داخلی، و سیاست داخلی گروگان سیاست خارجی است، تا وقتی قرارداد با اپل و مایکروسافت جرم محسوب می‌شود، تا وقتی اعتراضات کارگران و معلمان توطئه استکبار، کارآفرین را مفسد، معترض و جاسوس می‌نامند، هیچ کودتایی خطرناک‌تر از نادانی حاکمان نیست. و ما؟ ما یا مسیر سه کودتای عربی را می‌فهمیم یا با چفیه در صف دلار می‌مانیم. راه‌حل "بازگشت به دوره طلایی امام" نیست. راه‌حل، فهم توسعه متوازن ملی با "پیوستن به جهان" است. اگر بخواهید هنوز "هلال شیعی" بسازید، در جهانی که دنبال هاب دیجیتال است، تنها خواهید ماند. اگر نخواهید با واقعیت آشتی کنید، تاریخ شما را تنها خواهد گذاشت. و روزی فرزندان ما خواهند نوشت: ایرانیان می‌توانستند شریک عصر آینده باشند، اما زندانی یک پرچم شدند. عربستان نفت می‌فروشد، پولش را تمام و کمال می‌گیرد و بخشی از آنرا در صنایع نوین غرب سرمایه‌گذاری می‌کند. جمهوری اسلامی اما بدلیل تحریم؛ نفت و گازش را کشورهای همسایه از مخازن مشترک برداشت می‌کنند، الباقی را هم با تخفیف زیاد و در ازای اجناس بنجل به چین می‌فروشد! کدام کشور گاو شیرده است!؟ https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

2
برای آقامصطفا برای هم‌دانشِ متفکر، دوست خوب و شریف‌ام آقا مصطفا مهرآیین می‌نویسم، که دردمندانه و البته ظالمانه امروز برای تحم
برای آقامصطفا برای هم‌دانشِ متفکر، دوست خوب و شریف‌ام آقا مصطفا مهرآیین می‌نویسم، که دردمندانه و البته ظالمانه امروز برای تحمل ۸ سال زندان به حبس رفت؛ آقامصطفا بدون‌شک در زمانه ما، نماد و نمونه یک کنشگر سیاسی صادق است. او همان جامعه‌شناس فرهیخته و دانشمندی است که آشکارا به مدد یکی از رهیافت‌های مهم جامعه‌شناختی وارد میدان سیاست شد و بدان عمل کرده است. با برشی هنرمندانه و جامعه‌شناسانه، که می‌توان بطور همزمان "با لحاظ لحظاتی از زمان، با تحلیل واقعیت اجتماعی ایستا از آن در تبیین دنباله‌های پویا (زبان + گفتار) بهره برد"؛ که همو به موازات همین نظریه در زمانه استبداد، خود تجلی تمایز به روز شده آن شد که در هیچ جای جهان سابقه ندارد: جامعه‌شناسی + زندان.! با تاسی از رهیافت "همزمانی و درزمانی (ایستایی و پویایی) در نظریه اجتماعی، در اشاره به تمایزی که نخستین‌بار توسط "لوی استروس"، با توارث از زبان‌شناسی "فردیناند دو سوسور" مطرح شد. ✍(رضا طالشیان جلودارزاده/ جامعه‌شناس) https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 281
3
. این فقط یک واقعیت سرد است (روایت پول‌هایی که رفت، و زندگی‌ای که نیامد) ✍ رضا طالشیان جلودارزاده تصور کنید مردی را در جنوب تهران. پنجاه و چند ساله، کارگر ساختمانی. سی سال پیش، وقتی جوان بود، شنید که حکومت حاکم بر کشورش می‌خواهد "قدرت منطقه‌ای" شود. حالا در صف نان ایستاده و قیمت آن را با حقوق ماهیانه‌اش مقایسه می‌کند. او نه در تصمیم‌های حکومت نقشی داشته، نه در منافعش سهیم شده، او فقط پرداخت کرد. این تصویر، استعاره نیست. خلاصه یک معامله چهل‌ و اندی ساله است. قدرتی که با جیب مردم ساخته شد. ایران در چهار دهه گذشته، دستکم حدود ۲۲۱ میلیارد دلار خالص، فقط صرف حمایت از گروه‌ها و متحدان منطقه‌ای‌اش کرده است. با بادِ "محور مقاومت" و بورت "عمق استراتژیک".! این عدد، با احتساب سود مرکب، از کل بودجه عمرانی چند دهه کشور بزرگ‌تر است. اما اعداد به‌تنهایی چیزی نمی‌گویند. باید ترجمه‌شان کرد. این پول، بیمه درمانی بود که پرداخت نشد. مدرسه‌ای بود که ساخته نشد. کارخانه‌ای بود که راه نیافتاد. جاده و آسفالتی بود که کشیده و تسطیع نشد. حقوقی بود که هر ماه با تأخیر و تورم پرداخت شد. هزینه ازدواج و تشکیل زندگی مشترک هزاران جوانی بود که تامین نشد. پول ساخت صدها کارخانه و هزاران کارگاه کوچک و بزرگ و راه‌آهن و فرودگاه‌ها و ترمینال‌های بود که ساخته نشد. این پولِ سرپناه، کفش، کیف و دمپایی و غذای شکم‌های گرسنه کودکان و نوجوانان فقیر سیستان و بلوچیستان و ایلام و آبادانی و پیشرفت ایران بود که بر باد رفت ووو..... قدرت منطقه‌ای شدنی، به قیمت نابودی رفاه و امنیت و آسایش یک ملت؛ که فقط یک برچسب بود، و برچسبی که نان نشد. و رسیدیم به اقتصادی که نفس‌نفس می‌زند. بهتر است قدری با زبان اعداد حرف بزنیم. اعدادی که دروغ نمی‌گویند. تورم در مقاطعی از مرز ۶۰ تا ۸۰ درصد هم گذشت و قیمت مواد غذایی حتا تا ۱۳۰ درصد در سال رشد کرد. سفره یک خانواده، فقط طی دوازده ماه، نصف شد. ریال در بازه‌های کوتاه تا ۸۴ درصد ارزش خود را از دست داد. پس‌انداز عمر یک نسل، در چند ماه، دود شد. حدود یک میلیون شغل فقط در جریان تنش‌های نظامی سال گذشته و پس از آن از بین رفت. جوانی که دنبال کار بود، حالا دنبال نان برای زنده ماندن است. شاید تلخ‌ترین آمار: سالانه حدود ۱۲۰ هزار نفر برای تحصیل یا کار از کشور مهاجرت می‌کنند و تنها ۱ درصدشان برمی‌گردند. بخشی از مغز و امید کشور، برای همیشه می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد. با این همه آنچه اما آمار نمی‌گوید! آمار، شوربختانه "فرسودگی روانی جامعه" را اندازه نمی‌گیرد. اینکه پدری نمی‌تواند برای دخترش جهیزیه بخرد. اینکه مادری مجبور است داروی فرزند بیمارش را نصف کند. اینکه جوانی ۲۵ ساله بگوید "آینده‌ای برای ماندن در میهن خود نمی‌بینم". اینکه میلیون‌ها پسر نوجوان به خاطر عدم برخورداری از هزینه سنگین تحصیل و یا برای کمک به خانواده ترک تحصیل کنند و وارد کوچه و خیابان شوند، یا با دستفروشی و یا کار در تعمیرگاه‌های اتومبیل و کارگاه‌های بی‌نام و نشان، و این‌ها را در هیچ جدولی ثبت نمی‌کنند. اما در کوچه‌ها، در مطب‌ها، در صف‌های مهاجرت، دیده می‌شوند. حالا باید پرسید: "قدرت منطقه‌ای" برای که، و به چه قیمتی؟ هزینهٔ این قدرت، فرسودن زندگی میلیون‌ها انسان در داخل بود. بهایش فقر، فحشا، تورم، بیکاری و مهاجرت بود. این معامله نه راهبردی بود، نه عقلانی؛ یک توًهم بود. توهًمی که بهایش را امروز قاطبه مردمی می‌پردازند که نه در تصمیم‌گیری‌ها نقشی داشتند، نه در تقسیم منافعش سهمی. بر اساس محاسبات کارشناسی، میانگین حقوق در کشورهای حاشیه خلیج فارس حدود ۱۵۰۰ دلار در ماه است، دریافتی شاغلان ایرانی اما بین ۸۰ تا ۲۰۰ دلار.! این یعنی ماهیانه حدود ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ دلار کمتر. این اختلاف را در ۲۵ میلیون شاغل ضرب کنید. به رقم خیره‌کننده چندده میلیارد دلاری در ماه می‌رسیم - منابعی که از جیب کارگر و کارمند ایرانی بیرون رفت و به شکل "یارانهٔ پنهان" هزینهٔ ساختاری شد که نه به داد او رسید، نه به آینده فرزندانش.! - کل بودجه ایران برای یک سال مالی، حدود ۳۷ میلیارد دلار است. این عدد، شوربختانه تنها ۱۱ درصد بودجه دو کشور عربستان و ترکیه است، که تقریباً ده برابر ما، منابع برای سرمایه‌گذاری در زیرساخت، آموزش و آینده در اختیار دارند. آن‌ها این منابع را کجا خرج می‌کنند؟ عربستان در پروژه‌های گردشگری "دریای سرخ"، انرژی‌های تجدیدپذیر و تنوع اقتصادی. ترکیه در بیش از سه هزار پروژه عمرانی با بودجه ۴۱ میلیارد دلاری. ما اما کجا؟ در صدا و سیما، سازمان تبلیغات، نهادهای غیرمولد، و در ماجراجویی‌های منطقه‌ای که نه نان می‌آورند، نه آبرو. این مقایسه، نه حسادت است، نه آرزو. این فقط یک واقعیت سرد است: ما می‌توانستیم بسازیم؛ نساختیم و فقط سوزاندیم. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 338
4
. این فقط یک واقعیت سرد است (روایت پول‌هایی که رفت، و زندگی‌ای که نیامد) ✍ رضا طالشیان جلودارزاده تصور کنید مردی را در جنوب تهران. پنجاه و چند ساله، کارگر ساختمانی. سی سال پیش، وقتی جوان بود، شنید که حکومت حاکم بر کشورش می‌خواهد "قدرت منطقه‌ای" شود. حالا در صف نان ایستاده و قیمت آن را با حقوق ماهیانه‌اش مقایسه می‌کند. او نه در تصمیم‌های حکومت نقشی داشته، نه در منافعش سهیم شده، او فقط پرداخت کرد. این تصویر، استعاره نیست. خلاصهٔ یک معامله چهل‌ و اندی ساله است. قدرتی که با جیب مردم ساخته شد. ایران در چهار دهه گذشته، دستکم حدود ۲۲۱ میلیارد دلار خالص، فقط صرف حمایت از گروه‌ها و متحدان منطقه‌ای‌اش کرده است. با بادِ "محور مقاومت" و بورت "عمق استراتژیک".! این عدد، با احتساب سود مرکب، از کل بودجه عمرانی چند دهه کشور بزرگ‌تر است. اما اعداد به‌تنهایی چیزی نمی‌گویند. باید ترجمه‌شان کرد. این پول، بیمه درمانی بود که پرداخت نشد. مدرسه‌ای بود که ساخته نشد. کارخانه‌ای بود که راه نیافتاد. جاده و آسفالتی بود که کشیده و تسطیع نشد. حقوقی بود که هر ماه با تأخیر و تورم پرداخت شد. هزینه ازدواج و تشکیل زندگی مشترک هزاران جوانی بود که تامین نشد. پول ساخت صدها کارخانه و هزاران کارگاه کوچک و بزرگ و راه‌آهن و فرودگاه‌ها و ترمینال‌های بود که ساخته نشد. این پولِ سرپناه، کفش، کیف و دمپایی و غذای شکم‌های گرسنه کودکان و نوجوانان فقیر سیستان و بلوچیستان و ایلام بود. این خرج آبادانی و پیشرفت ایران بود که بر باد رفت ووو..... قدرت منطقه‌ای شدنی، به قیمت نابودی رفاه و امنیت و آسایش یک ملت؛ که فقط یک برچسب بود، و برچسبی که نان نشد. و رسیدیم به اقتصادی که نفس‌نفس می‌زند. بهتر است با زبان اعداد حرف بزنیم. اعدادی که دروغ نمی‌گویند. تورم در مقاطعی از مرز ۶۰ تا ۸۰ درصد هم گذشت و قیمت مواد غذایی حتا تا ۱۳۰ درصد در سال رشد کرد. سفره یک خانواده، فقط طی دوازده ماه، نصف شد. ریال در بازه‌های کوتاه تا ۸۴ درصد ارزش خود را از دست داد. پس‌انداز عمر یک نسل، در چند ماه، دود شد. حدود یک میلیون شغل فقط در جریان تنش‌های نظامی سال گذشته و پس از آن از بین رفت. جوانی که دنبال کار بود، حالا دنبال نان برای زنده ماندن است. و شاید تلخ‌ترین آمار: سالانه حدود ۱۲۰ هزار نفر برای تحصیل یا کار از کشور مهاجرت می‌کنند و تنها ۱ درصدشان برمی‌گردند. بخشی از مغز و امید کشور، برای همیشه می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد. با این همه آنچه اما آمار نمی‌گوید! آمار، شوربختانه "فرسودگی روانی جامعه" را اندازه نمی‌گیرد. اینکه پدری نمی‌تواند برای دخترش جهیزیه بخرد. اینکه مادری مجبور است داروی فرزند بیمارش را نصف کند. اینکه جوانی ۲۵ ساله بگوید "آینده‌ای برای ماندن در میهن خود نمی‌بینم". اینکه میلیون‌ها پسر نوجوان به خاطر عدم برخورداری از هزینه سنگین تحصیل و یا برای کمک به خانواده ترک تحصیل کنند و وارد کوچه و خیابان شوند، با دستفروشی و یا کار در تعمیرگاه‌های اتومبیل و کارگاه‌های بی‌نام و نشان و این‌ها را در هیچ جدولی ثبت نمی‌کنند. اما در کوچه‌ها، در مطب‌ها، در صف‌های مهاجرت، دیده می‌شوند. حالا باید پرسید: "قدرت منطقه‌ای" برای که، و به چه قیمتی؟ هزینهٔ این قدرت، فرسودن زندگی میلیون‌ها انسان در داخل بود. بهایش فقر، تورم، بیکاری، فحشا، تن‌فروشی و مهاجرت بود. این معامله نه راهبردی بود، نه عقلانی؛ یک توًهم بود. توهًمی که بهایش را امروز قاطبه مردمی می‌پردازند که نه در تصمیم‌گیری‌ها نقش داشتند، نه در تقسیم منافعش سهیم بودند. بر اساس محاسبات کارشناسی، میانگین حقوق در کشورهای حاشیه خلیج فارس حدود ۱۵۰۰ دلار در ماه است، دریافتی شاغلان ایرانی اما بین ۸۰ تا ۲۵۰ دلار.! این یعنی ماهیانه حدود ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ دلار کمتر. وقتی این اختلاف را در ۲۵ میلیون شاغل ضرب کنیم، به رقم خیره‌کننده چندده میلیارد دلاری در ماه می‌رسیم - منابعی که از جیب کارگر و کارمند ایرانی بیرون می‌رود و به شکل "یارانهٔ پنهان" هزینهٔ ساختاری می‌شود که نه به داد او می‌رسد، نه به آینده فرزندانش.! - کل بودجه ایران برای یک سال مالی، حدود ۳۷ میلیارد دلار است. این عدد، تنها ۱۱ درصد بودجه عربستان و ترکیه است، که هر کدام از آن‌ها تقریباً ده برابر ما، منابع برای سرمایه‌گذاری در زیرساخت، آموزش و آینده در اختیار دارند. آن‌ها این منابع را کجا خرج می‌کنند؟ عربستان در پروژه‌های گردشگری "دریای سرخ"، انرژی‌های تجدیدپذیر و تنوع اقتصادی. ترکیه در بیش از سه هزار پروژه عمرانی با بودجه ۴۱ میلیارد دلار. ایران اما کجا؟ در صدا و سیما، سازمان تبلیغات، نهادهای غیرمولد، و در ماجراجویی‌های منطقه‌ای که نه نان می‌آورند، نه آبرو. این مقایسه، نه حسادت است، نه آرزو. این فقط یک واقعیت سرد است: ما می‌توانستیم بسازیم؛ نساختیم و فقط سوزاندیم. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1
5
. شیادخانه‌ای به اسم بانک برای نخستین‌بار رفته بودم نزد مسوول اعتبارات شعبه‌ای از بانک صادرات که ۲۶ سال است آنجا حساب جاری دارم. نه با سابقه فقره‌ای از چک برگشتی و نه حتا برای لحظه‌ای بدحسابی؛ تقاضای وام کردم، بر اساس "کارکرد و سابقه". جناب رییس بانک به من گفت، دوتا ضامن معتبر لازم است، که در واقع سه تا ضامن.! یکی کارمند دولتی یا بازنشسته با تعهد کسر از حقوق، یکی دیگر کاسب بازاری با جواز کسب و با کارکرد بسیار بالا که حتما" هم باید در یکی از شعبه‌های بانک صادرات حساب پرکارکرد داشته باشد و همچنین سپردن یک فقره چک صیادی به ارزش دوبرابر مبلغ وام و فیش کسر از حقوق خودت هم نیز، و همچنان به همراه داشتن اصل شناسنامه، کارت ملی، آدرس منزل و محل کار با کد رهگیری و پستی و کپی همه این مدارک هم خودت هم همه ضامنین و با خرید سفته.! کل وام ۵۰۰ میلیون تومان بود با نزول ۲۳ درصدی و با بازپرداخت ۴ ساله که با آن یک پراید مدل ۸۳ هم نمی‌شه خرید. توی چشم جناب رییس بانک نگاه کردم و گلویم را صاف کردم و گفتم: اگر من آقازاده یا کس و کار یکی از این نفله‌های حکومتی و با هشت من ریش و پشم و با پیشانی پینه‌بسته بودم، این همه بر من سخت می‌گرفتی و طلب این مقدار تضمین می‌کردی؟ و گفتم. تف تو روح پدر و پدرجد آن رییس کل بانک مرکزی و همه آن تدوین‌کنندگان این قوانین بی‌شرمانه و دوصد تف و لعنت بیشتر بر آن حرام‌لقمه‌ای که یک آدم پررو و مزدوری مثل شما رو گذاشته به عنوان رییس بانک.! و بعد ادامه دادم، می‌توانید زنگ بزنید به هر جایی که خواستید بیایند به جرم این حرف‌ها، مرا بازداشت کنند.... بانک که نیست؛ بنگاه نزول‌خوری و حرام‌خوری رسمی و در واقع یک دزدخونه واقعی است. مردم چی می‌کِشَند از دست این قمارخانه‌های شیاد به اسم بانک.! ✍ رضا طالشیان جلودارزاده https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 245
6
ترکیه به ۱۸/۶۱۱ دلار رسیده و اردن - کشوری با منابع طبیعی اندک و بحران‌های منطقه‌ای مکرر - به ۵/۳۵۵ دلار، هر دو بالاتر از ایران.! و این فقط دربارهٔ درآمد نیست. شکاف دستمزد هم همین داستان را روایت می‌کند. بر اساس محاسبات کارشناسی، میانگین حقوق در کشورهای حاشیه خلیج فارس حدود ۱۵۰۰ دلار در ماه است. دریافتی واقعی شاغلان ایرانی بین حدود ۸۰ تا ۲۵۰ دلار است. یعنی ماهانه حدود ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ دلار کمتر. وقتی این اختلاف را در ۲۵ میلیون شاغل ضرب کنیم، به رقم خیره‌کنندهٔ ۷۵ میلیارد دلار در ماه می‌رسیم - منابعی که از جیب کارگر و کارمند ایرانی بیرون می‌رود و به شکل "یارانهٔ پنهان" هزینهٔ ساختاری می‌شود که نه به داد او می‌رسد، نه به آینده فرزندانش.! و بودجه، همان‌جا که اولویت‌ها برملا می‌شوند. کل بودجه ایران برای یک سال مالی، حدود ۳۷ میلیارد دلار است. این عدد، تنها ۱۱ درصد بودجهٔ عربستان و ترکیه است. هر کدام از این دو همسایه، تقریباً ده برابر ایران، منابع برای سرمایه‌گذاری در زیرساخت، آموزش، و آینده در اختیار دارند. آن‌ها این منابع را کجا خرج می‌کنند؟ عربستان در پروژه‌های گردشگری "دریای سرخ"، انرژی‌های تجدیدپذیر و تنوع اقتصادی. ترکیه در ۳۷۸۳ پروژه عمرانی با بودجهٔ ۴۱ میلیارد دلار. ایران کجا؟ در صدا و سیما، در نهادهای غیرمولد، و در ماجراجویی‌هایی که نه نان می‌آورند، نه آبرو. این مقایسه، نه حسادت است، نه آرزو. یک واقعیت سرد است: ما می‌توانستیم بسازیم. نساختیم. و هر روزی که می‌گذرد، این "نساختیم" گران‌تر تمام می‌شود. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1
7
Dr. Reza Taleshian Jelodarzadeh/ Sociologist and journalist: . آنچه می‌توانستیم بسازیم، و نساختیم (روایت پول‌هایی که رفت، و زندگی‌ای که نیامد) ✍ رضا طالشیان جلودارزاده تصور کنید مردی را در جنوب تهران. پنجاه و چند ساله، کارگر ساختمانی. سی سال پیش، وقتی جوان بود، شنید که حکومت حاکم بر کشورش می‌خواهد "قدرت منطقه‌ای" شود. حالا در صف نان ایستاده و قیمت آن را با حقوق ماهیانه‌اش مقایسه می‌کند. او نه در تصمیم‌های این حکومت نقشی داشته، نه در منافعش سهیم شده، او فقط پرداخت کرد. این تصویر، استعاره نیست. خلاصهٔ یک معاملهٔ چهل‌ و اندی ساله است. قدرتی که با جیب مردم ساخته شد. برآوردها می‌گویند، ایران در چهار دهه گذشته، دستکم حدود ۲۲۱ میلیارد دلار خالص، فقط صرف حمایت از گروه‌ها و متحدان منطقه‌ای خود کرده است. با بادِ "محور مقاومت" و بورت "عمق استرانژیک".! این عدد، با احتساب سود مرکب، از کل بودجهٔ عمرانی چند دهه کشور بزرگ‌تر است. اما عدد به‌تنهایی چیزی نمی‌گوید. باید ترجمه‌اش کرد: این پول، بیمهٔ درمانی بود که پرداخت نشد. مدرسه‌ای بود که ساخته نشد. کارخانه‌ای بود که راه نیافتاد. حقوقی بود که هر ماه با تأخیر و تورم پرداخت شد. هزینه ازدواج و تشکیل زندگی مشترک هزاران جوانی بود که پیردختر و پیرپسر شدند اما به آرزو نرسید. پول ساخت صدها و هزاران کارگاه کوچک و بزرگ بود که ساخته نشد. این پول ساخت و مرمت جاده‌ها و خیابان‌های دربه داغان سراسر کشور بود که انجام نگرفت و هزاران هزار تن در این جاده‌ها و خیابان‌های ویران جان دادند و زندگی آن‌ها متوقف شد. این پول هزینه سرپناه و کفش و کیف و دمپایی و شکم‌های گرسنه کودکان و نوجوانان فقیر سیستان و بلوچیستان و ایلام بود ووو..... قدرت منطقه‌ای شدنی که به قیمت نابودی رفاه و امنیت و آسایش یک ملت شده که، فقط یک برچسب بود، و برچسبی که نان نمی‌شود و نشد. اقتصادی که نفس‌نفس می‌زند. بهتر است با زبان اعداد حرف بزنیم، چون اعداد دروغ نمی‌گویند: تورم در مقاطعی از مرز ۶۰ تا ۸۰ درصد گذشت و قیمت مواد غذایی حتا تا ۱۳۰ درصد در سال رشد کرد. یعنی سفره یک خانواده، طی دوازده ماه، نصف شد. ریال در بازه‌های کوتاه تا ۸۴ درصد ارزش خود را از دست داد. پس‌انداز عمر یک نسل، در چند ماه، دود شد. حدود یک میلیون شغل فقط در جریان تنش‌های نظامی و پس از آن از بین رفت. جوانی که دنبال کار بود، حالا دنبال نان برای زنده ماندن است. و شاید تلخ‌ترین آمار: سالانه حدود ۱۲۰ هزار نفر برای تحصیل یا کار از کشور مهاجرت می‌کنند و آواره دنیا می‌شوند، و تنها ۱ درصد آن‌ها برمی‌گردند. یعنی هر سال، بخشی از مغز و امید این کشور، برای همیشه می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد. با این همه آنچه اما آمار نمی‌گوید! آمار، فرسودگی روانی جامعه است که آن را اندازه نمی‌گیرد. اینکه پدری نمی‌تواند برای دخترش جهیزیه بخرد. اینکه مادری مجبور است داروی بیمارش را نصف کند. اینکه جوانی بیست‌وپنج‌ساله بگوید "آینده‌ای برای ماندن در میهن خود نمی‌بینم". اینکه میلیون‌ها پسر نوجوان به خاطر عدم برخورداری از هزینه سنگین تحصیل و یا برای کمک به خانواده ترک تحصیل کنند و وارد کوچه و خیابان شوند، با دستفروشی و یا کار در تعمیرگاه‌ها و کارگاه‌ها و این‌ها را در هیچ جدولی ثبت نمی‌کنند. اما در کوچه‌ها، در مطب‌ها، در صف‌های مهاجرت، دیده می‌شوند. سال گذشته به عنوان نمونه، اعتراضاتی که از بازار بزرگ تهران آغاز شد و به شهرهای دیگر کشید، نشان داد حتا طبقات سنتی‌تر و محافظه‌کارتر هم دیگر تاب تحمل ندارند. وقتی بازاری که همیشه محتاط بود، به خیابان می‌آید، یعنی صبر جمعی به پایان رسیده است. پرسشی که بی‌پاسخ می‌ماند. حالا باید پرسید: "قدرت منطقه‌ای" برای که، و به چه قیمتی؟ اگر هزینهٔ این قدرت، فرسودن زندگی میلیون‌ها انسان در داخل باشد، اگر بهایش فقر، تورم، بیکاری و مهاجرت باشد، آنگاه این معامله نه راهبردی است، نه عقلانی؛ بلکه یک توًهم است. توهمی که بهایش را مردمی پرداختند و می‌پردازند که نه در تصمیم‌گیری‌ها نقشی داشتند، نه در تقسیم منافعش سهیم شدند. اما نگاهی به آن سوی خلیج فارس بیاندازیم و همین اعداد را کنار همسایگان‌مان بگذاریم. درحالی‌که تولید ناخالص داخلی سرانه ایران در سال ۲۰۲۵ حدود ۴/۳۶۴ دلار برآورد می‌شود، این عدد برای امارات متحده عربی حدود ۵۱/۳۴۸ دلار، برای عربستان سعودی ۳۵/۲۳۱ دلار، و برای قطر ۷۱/۴۴۱ دلار است. این یعنی یک شهروند قطری، به طور متوسط، بیشتر از ۱۶ برابر یک ایرانی درآمد دارد. و این شکاف، در چهار دهه گذشته، نه کمتر شده، نه ثابت مانده - بزرگ‌تر هم شده است. حال‌آنکه سال ۱۹۸۰، تولید ناخالص داخلی سرانه ایران حدود ۳۸ درصد بالاتر از ترکیه و ۵۲ درصد بالاتر از اردن بود. امروز اما، ایران در قعر این مقایسه ایستاده.
1
8
شکاف دستمزد هم همین داستان را روایت می‌کند. بر اساس محاسبات کارشناسی، میانگین حقوق در کشورهای حاشیه خلیج فارس حدود ۱۵۰۰ دلار در ماه است. دریافتی واقعی شاغلان ایرانی بین حدود ۸۰ تا ۲۵۰ دلار است. یعنی ماهانه حدود ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ دلار کمتر. وقتی این اختلاف را در ۲۵ میلیون شاغل ضرب کنیم، به رقم خیره‌کنندهٔ ۷۵ میلیارد دلار در ماه می‌رسیم - منابعی که از جیب کارگر و کارمند ایرانی بیرون می‌رود و به شکل "یارانهٔ پنهان" هزینهٔ ساختاری می‌شود که نه به داد او می‌رسد، نه به آینده فرزندانش.! و بودجه، همان‌جا که اولویت‌ها برملا می‌شوند. کل بودجه ایران برای یک سال مالی، حدود ۳۷ میلیارد دلار است. این عدد، تنها ۱۱ درصد بودجهٔ عربستان و ترکیه است. هر کدام از این دو همسایه، تقریباً ده برابر ایران، منابع برای سرمایه‌گذاری در زیرساخت، آموزش، و آینده در اختیار دارند. آن‌ها این منابع را کجا خرج می‌کنند؟ عربستان در پروژه‌های گردشگری "دریای سرخ"، انرژی‌های تجدیدپذیر و تنوع اقتصادی. ترکیه در ۳۷۸۳ پروژه عمرانی با بودجهٔ ۴۱ میلیارد دلار. ایران کجا؟ در صدا و سیما، در نهادهای غیرمولد، و در ماجراجویی‌هایی که نه نان می‌آورند، نه آبرو. این مقایسه، نه حسادت است، نه آرزو. یک واقعیت سرد است: ما می‌توانستیم بسازیم. نساختیم. و هر روزی که می‌گذرد، این "نساختیم" گران‌تر تمام می‌شود. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1
9
. آنچه می‌توانستیم بسازیم، و نساختیم (روایت پول‌هایی که رفت، و زندگی‌ای که نیامد) ✍ رضا طالشیان جلودارزاده تصور کنید مردی را در جنوب تهران. پنجاه و چند ساله، کارگر ساختمانی. سی سال پیش، وقتی جوان بود، شنید که حکومت حاکم بر کشورش می‌خواهد "قدرت منطقه‌ای" شود. حالا در صف نان ایستاده و قیمت آن را با حقوق ماهیانه‌اش مقایسه می‌کند. او نه در تصمیم‌های این حکومت نقشی داشته، نه در منافعش سهیم شده، او فقط پرداخت کرد. این تصویر، استعاره نیست. خلاصهٔ یک معاملهٔ چهل‌ و اندی ساله است. قدرتی که با جیب مردم ساخته شد. برآوردها می‌گویند، ایران در چهار دهه گذشته، دستکم حدود ۲۲۱ میلیارد دلار خالص، فقط صرف حمایت از گروه‌ها و متحدان منطقه‌ای خود کرده است. با بادِ "محور مقاومت" و بورت "عمق استرانژیک".! این عدد، با احتساب سود مرکب، از کل بودجهٔ عمرانی چند دهه کشور بزرگ‌تر است. اما عدد به‌تنهایی چیزی نمی‌گوید. باید ترجمه‌اش کرد: این پول، بیمهٔ درمانی بود که پرداخت نشد. مدرسه‌ای بود که ساخته نشد. کارخانه‌ای بود که راه نیافتاد. حقوقی بود که هر ماه با تأخیر و تورم پرداخت شد. هزینه ازدواج و تشکیل زندگی مشترک هزاران جوانی بود که پیردختر و پیرپسر شدند اما به آرزو نرسید. پول ساخت صدها و هزاران کارگاه کوچک و بزرگ بود که ساخته نشد. این پول ساخت و مرمت جاده‌ها و خیابان‌های دربه داغان سراسر کشور بود که انجام نگرفت و هزاران هزار تن در این جاده‌ها و خیابان‌های ویران جان دادند و زندگی آن‌ها متوفف شد. این پول هزینه سرپناه و کفش و کیف و دمپایی و شکم‌های گرسنه کودکان و نوجوانان فقیر سیستان و بلوچیستان. ایلام بود ووو..... قدرت منطقه‌ای شدنی که به قیمت نابودی رفاه و امنیت و آسایش یک ملت شده که، فقط یک برچسب بود. و برچسبی که، نان نمی‌شود و نشد. اقتصادی که نفس‌نفس می‌زند. بهتر است با زبان اعداد حرف بزنیم، چون اعداد هیچگاه دروغ نمی‌گویند: تورم در مقاطعی از مرز ۶۰ تا ۸۰ درصد گذشت و قیمت مواد غذایی حتا تا ۱۳۰ درصد در سال رشد کرد. یعنی سفره یک خانواده، طی دوازده ماه، نصف شد. ریال در بازه‌های کوتاه تا ۸۴ درصد ارزش خود را از دست داد. پس‌انداز عمر یک نسل، در چند ماه، دود شد. حدود یک میلیون شغل فقط در جریان تنش‌های نظامی و پس از آن از بین رفت. جوانی که دنبال کار بود، حالا دنبال نان برای زنده ماندن است. و شاید تلخ‌ترین آمار: سالانه حدود ۱۲۰ هزار نفر برای تحصیل یا کار از کشور مهاجرت می‌کنند و آواره دنیا می‌شوند، و تنها ۱ درصد آن‌ها برمی‌گردند. یعنی هر سال، بخشی از مغز و امید این کشور، برای همیشه می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد. با این همه آنچه اما آمار نمی‌گوید! آمار، فرسودگی روانی جامعه است که آن را اندازه نمی‌گیرد. اینکه پدری نمی‌تواند برای دخترش جهیزیه بخرد. اینکه مادری داروی بیمارش را نصف کند. اینکه جوانی بیست‌وپنج‌ساله بگوید "آینده‌ای برای ماندن در میهن خود نمی‌بینم". اینکه میلیون‌ها پسر نوجوان به خاطر عدم برخورداری از هزینه سنگین تحصیل و یا برای کمک به خانواده ترک تحصیل کنند و وارد کوچه و خیابان شوند، با دستفروشی و یا کار توی تعمیرگاه‌ها و کارگاه‌ها...... این‌ها را در هیچ جدولی ثبت نمی‌کنند. اما در کوچه‌ها، در مطب‌ها، در صف‌های مهاجرت، دیده می‌شوند. سال گذشته و به عنوان نمونه، اعتراضاتی که از بازار بزرگ تهران آغاز شد و به شهرهای دیگر کشید، نشان داد حتا طبقات سنتی‌تر و محافظه‌کارتر هم دیگر تاب تحمل ندارند. وقتی بازاری که همیشه محتاط بود، به خیابان می‌آید، یعنی صبر جمعی به پایان رسیده است. پرسشی که بی‌پاسخ می‌ماند. حالا باید پرسید: "قدرت منطقه‌ای" برای که، و به چه قیمتی؟ اگر هزینهٔ این قدرت، فرسودن زندگی میلیون‌ها انسان در داخل باشد، اگر بهایش فقر، تورم، بیکاری و مهاجرت باشد، آنگاه این معامله نه راهبردی است، نه عقلانی؛ بلکه یک توًهم است. توهمی که بهایش را مردمی پرداختند و می‌پردازند که نه در تصمیم‌گیری‌ها نقشی داشتند، نه در تقسیم منافعش سهیم شدند. اما نگاهی به آن سوی خلیج فارس بیاییم همین اعداد را کنار همسایگان‌مان بگذاریم. تولید ناخالص داخلی سرانه ایران در سال ۲۰۲۵ حدود ۴/۳۶۴ دلار برآورد می‌شود. این عدد برای امارات متحده عربی حدود ۵۱/۳۴۸ دلار، برای عربستان سعودی ۳۵/۲۳۱ دلار، و برای قطر ۷۱/۴۴۱ دلار است. این یعنی یک شهروند قطری، به طور متوسط، بیش از ۱۶ برابر یک ایرانی درآمد دارد. و این شکاف، در چهار دهه گذشته، نه کمتر شده، نه ثابت مانده - بزرگ‌تر شده است. سال ۱۹۸۰، تولید ناخالص داخلی سرانه ایران حدود ۳۸ درصد بالاتر از ترکیه و ۵۲ درصد بالاتر از اردن بود. امروز اما، ایران در قعر این مقایسه ایستاده. ترکیه به ۱۸/۶۱۱ دلار رسیده و اردن - کشوری با منابع طبیعی اندک و بحران‌های منطقه‌ای مکرر - به ۵/۳۵۵ دلار، هر دو بالاتر از ایران.! و این فقط دربارهٔ درآمد نیست.
1
10
. پراکسیسِ روشنفکری؛ هیبریدِ عقیم که فقط زر می‌زند و جنبش‌ها را می‌سوزاند ✍ رضا طالشیان جلودارزاده این طیف، از مشروطه تا امروز، کار نمی‌کند. این را به‌عنوان فحش نمی‌گویم؛ به‌عنوان تشخیص. از کار افتاده و بدتر از ازکارافتادگی؛ خودش هم نمی‌داند. فکر می‌کند نقد می‌کند. نه. او فقط زر می‌زند. اول، سه چیز را جدا می‌کنم: غر زدن، شکایتِ روزمره است؛ بی‌آزار. نق زدن، همان شکایت است که تکرار می‌شود و عادت می‌گیرد. اما جِر زدن، چیزِ دیگری است: لحظه‌ای که شکایت از یک کنش، به یک هویت تبدیل می‌شود. دیگر مهم نیست چه می‌گویی؛ مهم این است که چه کسی هستی - و آن "کیستی"، همان ناراضیِ حرفه‌ای است. نارضایتی، اینجا به برندِ شخصی تبدیل می‌شود. جِرزنندهٔ حرفه‌ای، سه قانون دارد: یک: موضع‌اش را با مخاطبش عوض می‌کند. در جمعِ مذهبی، از شرع می‌گوید؛ در جمعِ سکولار، "من هم منتقدِ قرایتِ رسمی‌ام". دین برایش حقیقت نیست؛ جعبه‌ابزار است. دو: در برابر قدرتِ نزدیک سکوت می‌کند، در برابر قدرتِ دور فریاد. چون قدرتِ دور هزینه ندارد، نیش نمی‌زند، و پُز هم دارد. سه: دین را می‌گیرد، اما مسوولیت‌اش را پس می‌دهد. "به من ایراد نگیر، من در حریمِ معنویت‌ام" - و همان لحظه که نوبتِ پاسخگویی می‌شود: "من روشنفکرم، نه مرجع." آکروباتیکِ تمام‌عیار بین دو هویت، فقط برای اینکه هیچ‌وقت مجبور نشود یک موضع بگیرد و پایش بماند. خودش را از نقد استثنا می‌کند. دیگران برای او موضوعِ نقدند؛ سوژه‌ای که پاسخگو نیست. و این ساختار، دقیقاً همان ساختاری است که علیه‌اش حرف می‌زند: یک استبدادِ کوچکِ خانگی. یک دیکتاتورِ اتاقِ پذیرایی. اگر فردا قدرت دست‌ خودش بیافتد، هیچ فرقی با آن‌که امروز نقدش می‌کند ندارد. چون مساله قدرت نیست؛ شخصیت است. چرا این اتفاق می‌افتد؟ بخشی به این برمی‌گردد که این‌ها هرگز متد نداشتند. منبر داشتند، نه روش.! خطابه داشتند، نه استدلال. و منبر، ذاتاً زر زدن را تشویق می‌کند: جای بیان است، نه جای پاسخ. کسی از منبر پایین که نمی‌آید که بگوید "اشتباه کردم". وقتی همین منبر به توییتر و پادکست منتقل شود، همان منطق را با خودش می‌آورد - فقط این‌بار مخاطب بیشتر است و سکوت کمتر. بخشی هم به اقتصادِ ژست برمی‌گردد. اندیشیدنِ جدی نه پول دارد، نه اعتبار، نه مخاطب. اما زر زدن ارزان است: یک جملهٔ قصار، یک توییتِ تلخ، یک "وای بر ما". مخاطب هم دوست دارد، چون بارِ فکری را از دوشش برمی‌دارد. لازم نیست بفهمد، لازم نیست تغییر دهد. فقط سر تکان می‌دهد و می‌گوید "دقیقاً" - و همین دقیقاً"، پایانِ اندیشه است. نتیجه؟ یک هیبریدِ عقیم.! نه دیندارِ واقعی، نه روشنفکرِ واقعی. و کارکردش؟ سوختنِ جنبش‌ها.! نه با یک ضربه، با سایشِ آرام. "همه‌چیز خراب است" به‌عنوان نتیجه گفته نمی‌شود؛ به‌عنوان پیش‌فرض تحمیل می‌شود. و پیش‌فرض، وقتی تکرار شد، واقعیت می‌شود. آدم‌ها باور می‌کنند فایده ندارد. و بعد دیگر کسی کبریت روشن نمی‌کند - نه از سر ترس، از بی‌تفاوتی. زر زدن، بی‌تفاوتی تولید می‌کند. و بی‌تفاوتی، قاتلِ خاموشِ هر جنبشی است. پس جِر زدن، یک پراکسیسِ منفی است: کنشی که ظاهرِ نقد دارد، اما کارکردش، تخریبِ شرایطِ امکانِ نقدِ سازنده است. و اما یک تفکیکِ ضروری: "روشنفکر دینی" با "مذهبیِ حکومتی" البته یکی نیست. بخش بزرگی از آنچه نقد می‌کنیم - همرنگ شدن با قدرت، سکوت در برابر قدرتِ نزدیک - مشخصا" مربوط به طیفی است که یا به حکومت وصل است یا حاضر به پرداخت هزینه نیست. این دو یک‌کاسه نیست، چه آنکه نمی‌خواهم خودم همان برچسب‌زنی را بازتولید کنم. من با نقد مخالف نیستم. نقد، خونِ اندیشه است. اما نقد مقصد دارد: می‌خواهد چیزی را روشن کند، تغییر دهد، بفهماند. زر زدن اما، فقط خودش را بازتولید می‌کند. و بدترین نوع‌اش، آن است که لباسِ نقد می‌پوشد - لباسِ "من کسی هستم که شجاعت‌اش را دارم". همین لباس، فریبنده است. و این فریبندگی، خطرناکش می‌کند. آدم‌های صادق، آدم‌های خسته، آدم‌هایی که واقعاً دنبال راه‌حل‌اند، این‌ها را باور می‌کنند. و وقتی دیدند که آن "نقدِ شجاعانه" هیچ‌وقت به عمل نمی‌رسد، دلسرد می‌شوند. و دلسردی، همان بی‌تفاوتی است. پس این را به‌عنوان یک حکم می‌نویسم، نه یک هشدار: روشنفکری که فقط زر می‌زند، دیگر روشنفکر نیست. یک تماشاچیِ حرفه‌ایِ مصیبت است. یک مصرف‌کنندهٔ سوختِ جنبش‌ها. و حالا سؤال: تو کدام طرفی هستی؟ آن‌که سوخت را می‌سوزاند و اسم‌لش را می‌گذارد "نقد"؟ یا آن‌که - با همهٔ تردیدها و خستگی‌ها - هنوز کبریت در جیب‌اش دارد؟ https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 221
11
پراکسیسِ روشنفکری؛ هیبریدِ عقیم که فقط زر می‌زند و جنبش‌ها را می‌سوزاند ✍ رضا طالشیان جلودارزاده این طیف، از مشروطه تا امروز، کار نمی‌کند. این را به‌عنوان فحش نمی‌گویم؛ به‌عنوان تشخیص. و بدتر از ازکارافتادگی، این است که خودش هم نمی‌داند. فکر می‌کند نقد می‌کند. نه. او فقط زر می‌زند. اول، سه چیز را جدا می‌کنم: غر زدن، شکایتِ روزمره است؛ بی‌آزار. نق زدن، همان شکایت است که تکرار می‌شود و عادت می‌گیرد. اما جِر زدن، چیزِ دیگری است: لحظه‌ای که شکایت از یک کنش، به یک هویت تبدیل می‌شود. دیگر مهم نیست چه می‌گویی؛ مهم این است که چه کسی هستی - و آن "کیستی"، همان ناراضیِ حرفه‌ای است. نارضایتی، اینجا به برندِ شخصی تبدیل می‌شود. جِرزنندهٔ حرفه‌ای، سه قانون دارد: یک: موضع‌اش را با مخاطبش عوض می‌کند. در جمعِ مذهبی، از شرع می‌گوید؛ در جمعِ سکولار، "من هم منتقدِ قرایتِ رسمی‌ام". دین برایش حقیقت نیست؛ جعبه‌ابزار است. دو: در برابر قدرتِ نزدیک سکوت می‌کند، در برابر قدرتِ دور فریاد. چون قدرتِ دور هزینه ندارد، نیش نمی‌زند، و پُز هم دارد. سه: دین را می‌گیرد، اما مسوولیت‌اش را پس می‌دهد. "به من ایراد نگیر، من در حریمِ معنویت‌ام" - و همان لحظه که نوبتِ پاسخگویی می‌شود: "من روشنفکرم، نه مرجع." آکروباتیکِ تمام‌عیار بین دو هویت، فقط برای اینکه هیچ‌وقت مجبور نشود یک موضع بگیرد و پایش بماند. خودش را از نقد استثنا می‌کند. دیگران برای او موضوعِ نقدند؛ سوژه‌ای که پاسخگو نیست. و این ساختار، دقیقاً همان ساختاری است که علیه‌اش حرف می‌زند: یک استبدادِ کوچکِ خانگی. یک دیکتاتورِ اتاقِ پذیرایی. اگر فردا قدرت دست‌ خودش بیافتد، هیچ فرقی با آن‌که امروز نقدش می‌کند ندارد. چون مساله قدرت نیست؛ شخصیت است. چرا این اتفاق می‌افتد؟ بخشی به این برمی‌گردد که این‌ها هرگز متد نداشتند. منبر داشتند، نه روش.! خطابه داشتند، نه استدلال. و منبر، ذاتاً زر زدن را تشویق می‌کند: جای بیان است، نه جای پاسخ. کسی از منبر پایین که نمی‌آید که بگوید "اشتباه کردم". وقتی همین منبر به توییتر و پادکست منتقل شود، همان منطق را با خودش می‌آورد - فقط این‌بار مخاطب بیشتر است و سکوت کمتر. بخشی هم به اقتصادِ ژست برمی‌گردد. اندیشیدنِ جدی نه پول دارد، نه اعتبار، نه مخاطب. اما زر زدن ارزان است: یک جملهٔ قصار، یک توییتِ تلخ، یک "وای بر ما". مخاطب هم دوست دارد، چون بارِ فکری را از دوشش برمی‌دارد. لازم نیست بفهمد، لازم نیست تغییر دهد. فقط سر تکان می‌دهد و می‌گوید "دقیقاً" - و همین دقیقاً"، پایانِ اندیشه است. نتیجه؟ یک هیبریدِ عقیم.! نه دیندارِ واقعی، نه روشنفکرِ واقعی. و کارکردش؟ سوختنِ جنبش‌ها.! نه با یک ضربه، با سایشِ آرام. "همه‌چیز خراب است" به‌عنوان نتیجه گفته نمی‌شود؛ به‌عنوان پیش‌فرض تحمیل می‌شود. و پیش‌فرض، وقتی تکرار شد، واقعیت می‌شود. آدم‌ها باور می‌کنند فایده ندارد. و بعد دیگر کسی کبریت روشن نمی‌کند - نه از سر ترس، از بی‌تفاوتی. زر زدن، بی‌تفاوتی تولید می‌کند. و بی‌تفاوتی، قاتلِ خاموشِ هر جنبشی است. پس جِر زدن، یک پراکسیسِ منفی است: کنشی که ظاهرِ نقد دارد، اما کارکردش، تخریبِ شرایطِ امکانِ نقدِ سازنده است. و اما یک تفکیکِ ضروری: "روشنفکر دینی" با "مذهبیِ حکومتی" البته یکی نیست. بخش بزرگی از آنچه نقد می‌کنیم - همرنگ شدن با قدرت، سکوت در برابر قدرتِ نزدیک - مشخصا" مربوط به طیفی است که یا به حکومت وصل است یا حاضر به پرداخت هزینه نیست. این دو یک‌کاسه نیست، چه آنکه نمی‌خواهم خودم همان برچسب‌زنی را بازتولید کنم. من با نقد مخالف نیستم. نقد، خونِ اندیشه است. اما نقد مقصد دارد: می‌خواهد چیزی را روشن کند، تغییر دهد، بفهماند. زر زدن اما، فقط خودش را بازتولید می‌کند. و بدترین نوع‌اش، آن است که لباسِ نقد می‌پوشد - لباسِ "من کسی هستم که شجاعت‌اش را دارم". همین لباس، فریبنده است. و این فریبندگی، خطرناکش می‌کند. آدم‌های صادق، آدم‌های خسته، آدم‌هایی که واقعاً دنبال راه‌حل‌اند، این‌ها را باور می‌کنند. و وقتی دیدند که آن "نقدِ شجاعانه" هیچ‌وقت به عمل نمی‌رسد، دلسرد می‌شوند. و دلسردی، همان بی‌تفاوتی است. پس این را به‌عنوان یک حکم می‌نویسم، نه یک هشدار: روشنفکری که فقط زر می‌زند، دیگر روشنفکر نیست. یک تماشاچیِ حرفه‌ایِ مصیبت است. یک مصرف‌کنندهٔ سوختِ جنبش‌ها. و حالا سؤال: تو کدام طرفی هستی؟ آن‌که سوخت را می‌سوزاند و اسم‌لش را می‌گذارد "نقد"؟ یا آن‌که - با همهٔ تردیدها و خستگی‌ها - هنوز کبریت در جیب‌اش دارد؟ https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1
12
نفرین منابع؛ فقر تحمیل شده و جامعه زامبی ✍رضا طالشیان جلودارزاده (دانش‌آموخته جامعه‌شناسی سیاسی) فقری که امروز در جامعه ایرانی حکمفرماست، "فقری ساختاری" و یک فقر تحمیل‌شده است. نوعی از فقر که ریشه‌اش نه در کمبود منابع طبیعی یا تنبلی مردم، بلکه ناشی از تصمیمات غلط نخبگان سیاسی، ساختار معیوب نهادی و ماجراجویی‌های خارجی است. جامعه‌شناسی سیاسی و نظریه‌پردازان توسعه، این پدیده را با چند مکانیزم اینگونه توضیح می‌دهند: ۱. مکانیزم‌های ایجاد این نوع فقر الف) تخصیص نادرست منابع (دولت رانتیر): درآمدهای ملی صرف پروژه‌های نمایشی، سرکوب داخلی یا جنگ خارجی می‌شود، نه آموزش، بهداشت و زیرساخت‌ها، اقتصاد وابسته به رانت (نفت، گاز یا کمک خارجی) و بخش مولدی که تضعیف می‌شود. نتیجه، با "نفرین منابع" در کشوری غنی که مردمش در فقر دست و پا می‌زنند. ب) ماجراجویی‌های خارجی و هزینه‌های آن: جنگ، اشغال، حمایت از گروه‌های شبه‌نظامی در خارج، یا تنش‌های دیپلماتیک پرهزینه. هزینه‌های که از بودجه رفاه، سلامت و آموزش کشور کسر می‌شود و تحریم‌های بین‌المللی، انزوای اقتصادی و کاهش سرمایه‌گذاری خارجی را به دنبال خود می‌آورد. در نتیجه، فقر تحمیلی نه از کمبود منابع، بلکه ناشی از اولویت‌گذاری غلط است. ج) ساختار سیاسی معیوب: فقدان پاسخگویی، شفافیت و مشارکت مردمی با فساد سیستمایک که منابع را به جیب نخبگان منتقل می‌کند. نهادهای ضعیف که نمی‌توانند سیاست‌های ضد فقر را اجرا کنند و در نتیجه، فقر به یک ابزار کنترل سیاسی تبدیل و فقرا به دلیل نیاز، قابل خرید و تحت کنترل‌ در می‌آیند. د) سیاست‌های اقتصادی غلط: خصوصی‌سازی‌های شتاب‌زده و ناعادلانه. حذف یارانه‌ها بدون جایگزین حمایتی. تمرکز بر اقتصاد غیرمولد (دلالی، سفته‌بازی، رانت) در نتیجه، طبقه متوسط نابود و فقرا فقیرتر می‌شوند. ۲. پیامدهای این نوع فقر بر جامعه: یکم، مشروعیت‌زدایی از نظام سیاسی: در چنین وضعیتی، مردم فقر را نه تقدیر، بلکه نتیجه مستقیم تصمیمات حکومت می‌بینند. اعتماد به دولت، مجلس، قوه قضایه و رسانه‌های رسمی فرو می‌ریزد و حکومت دچار "بحران مشروعیت" می‌شود. دوم، شکل‌گیری "فقر سیاسی‌شده": فقرا به یک گروه اجتماعی آگاه تبدیل می‌شوند که خود را قربانی می‌بیند، و این آگاهی می‌تواند به اعتراض، شورش یا انفعال عمیق منجر شود که طبق نظریه اسکاچ‌پل، این وضعیت زمینه‌ساز انقلاب‌های اجتماعی شود. سوم، فرار مغزها و سرمایه: جامعه در چنین شرایطی، نخبگان علمی، پزشکان و کارآفرینان را از کشور فراری می‌دهد و آنان را وادار به مهاجرت می‌کند. نتیجه آنکه، سرمایه‌ها به خارج منتقل و جامعه از سرمایه انسانی و مالی تهی می‌شود. چهارم، اقتصاد غیررسمی و اقتصاد مقاومتی اجباری: مردم به مشاغل کاذب، قاچاق، و اقتصاد زیرزمینی روی می‌آورند. دولت از دریافت مالیات محروم و چرخه معیوب فساد، فقر و سرکوب تقویت می‌شود. پنجم، فروپاشی سرمایه اجتماعی: بی‌اعتمادی به همه نهادها و حتا به یکدیگر، کاهش ازدواج، افزایش طلاق، کاهش فرزندآوری و گسترش افسردگی، اعتیاد و خودکشی. ششم، تضعیف امنیت ملی: فقر به اضافه سرکوب مساوی است با فراهم شدن بستر خشونت سیاسی و تروریسم، گروه‌های مخالف مسلح از نارضایتی فقرا تغذیه می‌کنند. و ماجراجویی‌های خارجی حکومت در چنین وضعیتی بیشتر برای انحراف افکار عمومی از فقر داخلی است. ۳. فقر تحمیل شده چه بلایی بر سر جامعه می‌آورد؟ این نوع فقر، جامعه را به دو طبقه متخاصم تقسیم می‌کند: نخبگان رانتی و توده فقیر که دولت را به یک دولت سرکوبگر تبدیل می‌کند که برای بقا به خشونت نیاز دارد. اقتصاد را به یک اقتصاد جنگی یا اقتصاد رانتی تنزل می‌دهد. فرهنگ را به فرهنگ بقا تقلیل می‌دهد. مردم در چنان شرایطی فقط زنده می‌مانند، نه زندگی می‌کنند. این فقر آینده را می‌بلعد. نسلی که در فقر تحمیلی بزرگ شود، نه مهارت دارد، نه امید، نه تعلق، و در نهایت، یا انقلاب می‌شود، یا دچار فروپاشی تدریجی. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند مدت طولانی فقر تحمیلی از بالا را تحمل کند. آن جامعه یا منفجر شود، یا به یک جامعه مرده تبدیل می‌گردد. فقری که از ساختار معیوب سیاسی، تصمیمات غلط کلان و ماجراجویی‌های خارجی ناشی می‌شود، فقر "ساخته‌شده" است، نه "فقر طبیعی". این نوع فقر جامعه را از درون می‌پوساند: مشروعیت را می‌کُشد، سرمایه اجتماعی را نابود می‌کند، مغزها را فراری می‌دهد، اقتصاد را به قهقرا می‌برد و در نهایت یا به انفجار اجتماعی می‌انجامد، یا به یک جامعه زامبی که ظاهراً زنده است اما در واقع مرده است. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 367
13
نفرین منابع؛ فقر تحمیل شده و جامعه زامبی ✍رضا طالشیان جلودارزاده (دانش‌آموخته جامعه‌شناسی سیاسی) فقری که امروز در جامعه ایرانی حکمفرماست، "فقری ساختاری" و یک فقر تحمیل‌شده است. نوعی از فقر که ریشه‌اش نه در کمبود منابع طبیعی یا تنبلی مردم، بلکه ناشی از تصمیمات غلط نخبگان سیاسی، ساختار معیوب نهادی و ماجراجویی‌های خارجی است. جامعه‌شناسی سیاسی و نظریه‌پردازان توسعه، این پدیده را با چند مکانیزم اینگونه توضیح می‌دهند: ۱. مکانیزم‌های ایجاد این نوع فقر الف) تخصیص نادرست منابع (دولت رانتیر) درآمدهای ملی صرف پروژه‌های نمایشی، سرکوب داخلی یا جنگ خارجی می‌شود، نه آموزش، بهداشت و زیرساخت‌ها، اقتصاد وابسته به رانت (نفت، گاز یا کمک خارجی) و بخش مولدی که تضعیف می‌شود. نتیجه، با "نفرین منابع" در کشوری غنی که مردمش در فقر دست و پا می‌زنند. ب) ماجراجوی‌های خارجی و هزینه‌های آن: جنگ، اشغال، حمایت از گروه‌های شبه‌نظامی در خارج، یا تنش‌های دیپلماتیک پرهزینه. هزینه‌های که از بودجه رفاه، سلامت و آموزش کشور کسر می‌شود و تحریم‌های بین‌المللی، انزوای اقتصادی و کاهش سرمایه‌گذاری خارجی را به دنبال خود می‌آورد. در نتیجه، فقر تحمیلی نه از کمبود منابع، بلکه ناشی از اولویت‌گذاری غلط است. ج) ساختار سیاسی معیوب فقدان پاسخگویی، شفافیت و مشارکت مردمی با فساد سیستمایک که منابع را به جیب نخبگان منتقل می‌کند. نهادهای ضعیف که نمی‌توانند سیاست‌های ضد فقر را اجرا کنند و در نتیجه، فقر به یک ابزار کنترل سیاسی تبدیل شده و فقرا به دلیل نیاز، قابل خرید و تحت کنترل‌ در می‌آیند. د) سیاست‌های اقتصادی غلط خصوصی‌سازی‌های شتاب‌زده و ناعادلانه. حذف یارانه‌ها بدون جایگزین حمایتی. تمرکز بر اقتصاد غیرمولد (دلالی، سفته‌بازی، رانت) در نتیجه، طبقه متوسط نابود و فقرا فقیرتر می‌شوند. ۲. پیامدهای این نوع فقر بر جامعه یکم، مشروعیت‌زدایی از نظام سیاسی: در چنین وضعیتی، مردم فقر را نه تقدیر، بلکه نتیجه مستقیم تصمیمات حکومت می‌بینند. اعتماد به دولت، مجلس، قوه قضایه و رسانه‌های رسمی فرو می‌ریزد و حکومت دچار "بحران مشروعیت" می‌شود. دوم، شکل‌گیری "فقر سیاسی‌شده" فقرا به یک گروه اجتماعی آگاه تبدیل می‌شوند که خود را قربانی می‌بیند، و این آگاهی می‌تواند به اعتراض، شورش یا انفعال عمیق منجر شود که طبق نظریه اسکاچ‌پل، این وضعیت زمینه‌ساز انقلاب‌های اجتماعی شود. سوم، فرار مغزها و سرمایه جامعه در چنین شرایطی، نخبگان علمی، پزشکان و کارآفرینان را از کشور فراری می‌دهد و آنان را وادار به مهاجرت می‌کند. نتیجه آنکه، سرمایه‌ها به خارج منتقل و جامعه از سرمایه انسانی و مالی تهی می‌شود. چهارم، اقتصاد غیررسمی و اقتصاد مقاومتی اجباری: مردم به مشاغل کاذب، قاچاق، و اقتصاد زیرزمینی روی می‌آورند. دولت از دریافت مالیات محروم و چرخه معیوب فساد، فقر و سرکوب تقویت می‌شود. پنجم، فروپاشی سرمایه اجتماعی: بی‌اعتمادی به همه نهادها و حتا به یکدیگر، کاهش ازدواج، افزایش طلاق، کاهش فرزندآوری و گسترش افسردگی، اعتیاد و خودکشی. ششم، تضعیف امنیت ملی فقر به اضافه سرکوب مساوی است با فراهم شدن بستر خشونت سیاسی و تروریسم، گروه‌های مخالف مسلح از نارضایتی فقرا تغذیه می‌کنند. و ماجراجویی‌های خارجی حکومت در چنین وضعیتی بیشتر برای انحراف افکار عمومی از فقر داخلی است. ۳. فقر تحمیل شده چه بلایی بر سر جامعه می‌آورد؟ این نوع فقر، جامعه را به دو طبقه متخاصم تقسیم می‌کند: نخبگان رانتی و توده فقیر که دولت را به یک دولت سرکوبگر تبدیل می‌کند که برای بقا به خشونت نیاز دارد. اقتصاد را به یک اقتصاد جنگی یا اقتصاد رانتی تنزل می‌دهد. فرهنگ را به فرهنگ بقا تقلیل می‌دهد: مردم در چنان شرایطی فقط زنده می‌مانند، نه زندگی می‌کنند. این فقر آینده را می‌بلعد. نسلی که در فقر تحمیلی بزرگ شود، نه مهارت دارد، نه امید، نه تعلق، و در نهایت، یا انقلاب می‌شود، یا دچار فروپاشی تدریجی. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند مدت طولانی فقر تحمیلی از بالا را تحمل کند. آن جامعه یا منفجر شود، یا به یک جامعه مرده تبدیل می‌گردد. فقری که از ساختار معیوب سیاسی، تصمیمات غلط کلان و ماجراجویی‌های خارجی ناشی می‌شود، فقر "ساخته‌شده" است، نه "فقر طبیعی". این نوع فقر جامعه را از درون می‌پوساند: مشروعیت را می‌کُشد، سرمایه اجتماعی را نابود می‌کند، مغزها را فراری می‌دهد، اقتصاد را به قهقرا می‌برد و در نهایت یا به انفجار اجتماعی می‌انجامد، یا به یک جامعه زامبی که ظاهراً زنده است اما در واقع مرده است. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1
14
https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 420
15
. چطور و چگونه؟ (با کشف یک لوله بزرگ سوخت در بندرعباس) بیشتر از دو کیلومتر لوله ۲۰ اینچ منشعب از لوله سوخت پالایشگاه بندرعباس توی زمین چال کنی و گران‌ترین محصول پالایشگاه که سوخت هواپیما باشه، بدزدی و بفروشی و این کار رو چندین سال ادامه بدی، هیچکس هم نفهمه و آب از آب تکون نخوره، تا اینکه در اثر یک اتفاق، پوسیدگی لوله‌ها و نِشت سوخت به بیرون و ایجاد بوی بد و نارضایتی مردم از این بو و شکایت آن‌ها و با مداخله و ورود محیط زیست به مساله، تازه مشخص بشه که سال‌هاست این سوخت از این طریق دزدیده و قاچاق می‌شده به کشورهای حاشیه خلیج فارس و جاهای دیگه.! یعنی اگر نِشتی در کار نبود و مردم متوجه نمی‌شدند و شکایتی نمی‌شد و محیط زیست نیامده بود،  این دزدی اموال مردم همچنان ادامه داشت.!؟ چه سیستم منظم و منسجم و دقیقی می‌خواد و چه هماهنگی بین افراد و پرسنل پلیس و مسوولين و مقامات که هیچ‌کس تا حالا نمی‌دونسته از پالایشگاه داره دزدی می‌شه؟ زمین رو خاکبرداری کنی، هیچکس نپرسه شما کی هستید.؟ از کجا اومدید و اینجا چه می‌کنید؟ لوله وصل می‌شه به مخازن سوخت و پمپ‌ها کار می‌کنند و سوخت را منتقل می‌کنند روی کشتی و دریا یا با تانکر حمل می‌شه.! اون کشتی و کشتی‌ها اونجا چطوری اجازه توقف و بارگیری داشته و دارند و بارشان چی بوده؟ این تانکرها با چه مجوزی این‌کارها را می‌کردند؟! کسی از این‌ها نمی‌پرسیده؟ در این کشور چه خبر است؟ این تصویر پایین👇 https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 512
16
. بدهیِ کلان و گران یک حکومت؛ سه میلیارد سال عمرِ تباه شده به تقویم که نگاه کنیم، سال‌ها پشت‌ سر هم ورق خورده‌اند؛ ۱۳۵۷...، ۱۳۶۰....، ۱۳۸۱ تا به امروز ۱۴۰۵، اما اگر به جایِ تاریخ‌های رسمی، عمرِ جمعیِ ما ملت ایران را در این بازه ۴۸ ساله اندازه بگیریم، با رقمی مواجه می‌شویم که هوش از سرِ هر ناظری می‌برد: حدود ۳ میلیارد و ۱۸۰ میلیون سال.! این عدد، صرفاً حاصلِ یک محاسبه ریاضی ساده نیست؛ این بدهیِ کیهانیِ و گران حکمرانانی است که ۴۸ سال تمام، زمانِ و فرصت زیست یک ملت را در چرخ‌دنده‌هایِ ایدیولوژیِ خود خُرد کرد. ۳ میلیارد سال؛ همان مقدار از زمانی است که طول می‌کشد تا زیست‌ کره زمین از هیچ به شکل‌گیریِ حیاتِ پیچیده برسد. در این ۴۸ سال، ایرانیان به طور جمعی ۳ میلیارد سال عمر کرده‌اند؛ یعنی معادلِ نیم‌قرنِ بودن، ساختن و تکامل ده‌ها میلیون انسان، اما این زمانِ طلایی عمر یک ملت، صرفِ چه شد؟ به جایِ توسعه، صرفِ بقا، بجایِ شکوفایی، صرفِ آرمان‌های این انقلاب و آن امام و صرف مبارزه، صرف صفِ، صرف تیغ سانسور، صرف نکیر و منکر، صرف ردصلاحیت، صرف احراز، صرف ابراز، صرف اعتراف، صرف تحقیرِ، صرف تعلیق، توقیف، توجیه، توبیخ، تفتیش، تفسیق، تکفیر، تحمیق و همچنان تحملِ گزمه‌هایِ حکومتی.! گا ۳ میلیارد سال عمرِ انسانی خود را در تونلِ وحشتی خرج کردیم که پایانش مشخص نبود و نیست هنوز. این حکومت نه تنها نتوانست کشور را اداره کند، بلکه با این ۳ میلیارد سال عمرِ ربوده شده ما، موزه‌ای از شکست‌های تاریخی، فرارِ مغزها، فقرِ و فساد سیستماتیک و داغ‌های بی‌پایان ساخت. ماله‌کشی بر رویِ عمرِ ما؛ طنزِ تلخِ ماجرا همین‌جاست: تئوریسین‌های این وضع موجود، با وقاحتی که فقط از آنان برمی‌آید، این سه میلیارد سال استهلاک را هزینه‌ استقرارِ حق یا مبارزه با استکبار می‌نامند. اما واقعیتِ عریان آن است که آن‌ها، عمر ما را سوخت کردند تا سوخت موتورخانه قدرت‌شان را تامین کنند. آن‌ها برای حفظِ صندلی‌هایِ خود، از زمانِ ما وام گرفتند؛ وامی که نه تنها پس ندادند، بلکه با تورمِ، ویرانی ارزشِ آن را به صفر رساندند. هر سالی که به عمرِ موجودیت آن‌ها اضافه شد، در واقع یک سرقتِ برنامه‌ریزی‌شده از همه زندگی و همه آینده‌ ما بود. آن‌ها در حالی که ادعایِ هدایتِ بشر داشتند، ماشینِ زمانِ این مملکت را رویِ دنده‌عقب گذاشته بودند و با سرعتِ نور به سمتِ عصرِ حجر در حرکت شدند و هزینهٔ این جنبش معکوس، از عمرِ تک‌تکِ ما پرداخت شد. پایانِ سکوتِ اعداد؛ وقتی می‌گوییم سه میلیارد سال عمر تباه شده، یعنی فرصتِ ساختنِ دنیایی بر باد رفته که در آن هیچ مادری برای فرزندش سوگوار نباشد. هیچ پدری شرمنده خانواده نشده، هیچ جوانی برای لقمه‌ای نان کاسه چه کنم چه کنم در دست نگرفته و در آرزوی مهاجرت نباشد. هیچ زنی به خاطرِ پوشش‌اش تحقیر نشده و هیچ ایرانی چون امروز اینچنین در اضطراب و غم معاش بسر نبرد. این عدد، یک سندِ تاریخی است؛ سندی که نشان می‌دهد، در این ۴۸ سال زمانِ ما به خاکستر بدل گشت. حکومتی که بزرگترین هنرِ عملکردی‌اش، هدر دادنِ عمرِ چند نسل از ما بود، حتا اگر تا قیامِ قیامت هم شعارِ حقانیت بدهد، در پیشگاهِ تاریخ، فقط یک بدهکارِ بزرگ باقی خواهد ماند. حتا آمارهای مورد تایید حاکمیت روایتگرِ و نشانگر عمقِ فاجعه‌ای هستند که با این فرمان، امیدی برای نجات از آن قابل تصور نیست. سه میلیارد سال عمر، قیمت گرانی است که ما برای تجربه حکمرانیِ آنان پرداخت کردیم. معامله‌ای که در آن، ما همه چیزمان را دادیم و آن‌ها در قبال آن، فقط بر ویرانه‌هایِ زمانِ ما، صندلی‌های‌شان را محکم‌تر کرده و چون اختاپوس بر منابع و دارایی‌های این کشور چمبره زدند./ مهدی صادقی‌نیا https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 533
17
جانا که شایسته‌ترین بودی... تبریک ویژه دارم خدمت وکیلِ دانشمند و شجاع خودم سرکار خانم "نسرین ستوده" به میمنت دریافت جایزه حقو
جانا که شایسته‌ترین بودی... تبریک ویژه دارم خدمت وکیلِ دانشمند و شجاع خودم سرکار خانم "نسرین ستوده" به میمنت دریافت جایزه حقوق بشری "واتسلاو هاول" شورای اروپا به پاس سال‌ها فعالیت و تلاش در زمینه حقوق بشر؛ و به پاس همه تلاش‌ها، مشاوره‌های راهگشا و رهنمودهای حقوقی دقیق در مورد پرونده‌های سیاسی - مطبوعاتی‌ام. ✍ "رضا طالشیان جلودارزاده" https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 273
18
. دوربین مخفی است.! وحید اشتری می‌نویسد: در مورد فرزندان ‎دادستان کل در اینترنت گشت می‌زدم، متوجه ماجرای عجیبی شدم. نوشته بود، هزینه بیمه پرسنل قوه قضایه ماهانه چند صد میلیارد است.! و همگی هم زیر نظر یک شرکت واسط که دفترش در خودِ کاخ دادگستری است و احتمالا سود چند ده میلیاردی از این واسطه‌گری می‌برد. ‏ اسم شرکت “خدمات بیمه پشتیبان عدالت” است.! صاحبان چنین شرکتی با چنین رانت عظیم را جستجو کردم. عجیب بود. دیدم فردی به نام خانم زهره منتظری دختر دادستان نائب رییس هیات مدیره آن است. این‌قدر راحت در روز روشن، رانت میلیاردی خانوادگی توزیع کردن خنده دار است. بعد همین دادستان می‌خواهد با فساد ‏و رانت‌های فامیلی مسوولین در سراسر کشور برخورد کند؟ دوربین مخفی است؟ بزرگواران باور بفرمایید سر سفره نشاندن بستگان درجه یک در همه جای دنیا جرم‌انگاری شده و اسم‌اش ‎تعارض منافع است. حالا تشریف ببرید در راستای حمایت از ‎سوت‌زنی زحمت بکشید، دو سال حبس دیگر هم برای این کشف جدید بِبُرید... https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1 907
19
. چه روزگار سیاهی...... "مرکز آمار ایران، رشد اقتصادی کشور در سه ماهه ابتدایی سال را منفی 10.1% اعلام کرده است" مسیر توسعه معکوس واقعا با شتاب بیشتری طی شد. این سیاه‌چاله تباهی  تا سال‌های طولانی ایران و ایرانی را زیر گرانش مخرب خود نگه خواهد داشت و نسل‌ها کم‌ و بیش از اثرات این بخش از تاریخ گریزان نخواهند بود. من اما حتا در سال 2024 هم فردی ساده‌لوح بودم که از تعبیر "توسعه معکوس" استفاده کردم. باید از همان ابتدا عبارتی چون "حرکت به‌سوی تباهی و فروپاشی" را به کار می‌بردم:  تباهی ملی و فروپاشی اخلاقی. جامعه‌ای با این سطح از تورم و افزایش قیمت مواد غذایی، در نهایت چیزی از همان تتمه اصول اخلاقی نیز برایش باقی نخواهد ماند. همه ناچارند برای بقا بجنگند. ایران کشوری تباه‌شده است که بهترین فرصت‌هایش در بهترین زمان ممکن سوزانده شد. برای تک‌تک آن درصدهای رشد اقتصادی که نه تنها حاصل نشد، بلکه منفی شد، تاوان سنگینی دارد. حال آنکه، خبری هولناک‌تر، وقتی بدانیم که پنجره جمعیتی آن بزودی بسته خواهد شد. اکنون بخش گسترده‌ای از مردم دچار فقر غذایی‌اند. اگر فقر غذایی را صرفاً گرسنگی ندانیم، اکثریت بزرگ مردم مواد غذایی سالم و لازم را به اندازه کافی دریافت نمی‌کنند. چه بیماری‌هایی که از فقر غذایی، عدم رسیدگی پزشکی و استرس دایمی نصیبمان نشود. سخن از توسعه صنعتی و کارخانه نیست. فاجعه آنجاست که برخی از زنان ایرانی حتا در تامین پد بهداشتی خود دچار مشکل شدند. دندان‌های بیش از ۸۰ درصد از مردم مشکل دارد. این آماری است که چند وقت پیش، بخش بهداشت دهان و دندان وزارت بهداشت خودش منتشر کرده است. ووووو...... چه روزگار سیاهی. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
270
20
. چه روزگار سیاهی...... "مرکز آمار ایران، رشد اقتصادی کشور در سه ماهه ابتدایی سال را منفی 10.1% اعلام کرده است" مسیر توسعه معکوس واقعا با شتاب بیشتری طی شد. این سیاه‌چاله تباهی  تا سال‌های طولانی ایران و ایرانی را زیر گرانش مخرب خود نگه خواهد داشت و نسل‌ها کم‌ و بیش از اثرات این بخش از تاریخ گریزان نخواهند بود. من اما حتا در سال 2024 هم فردی ساده‌لوح بودم که از تعبیر "توسعه معکوس" استفاده کردم. باید از همان ابتدا عبارتی چون "حرکت به‌سوی تباهی و فروپاشی" را به کار می‌بردم:  تباهی ملی و فروپاشی اخلاقی. جامعه‌ای با این سطح از تورم و افزایش قیمت مواد غذایی، در نهایت چیزی از همان تتمه اصول اخلاقی نیز برایش باقی نخواهد ماند. همه ناچارند برای بقا بجنگند. ایران کشوری تباه‌شده است که بهترین فرصت‌هایش را در بهترین زمان ممکن سوزانده شد. برای تک‌تک آن درصدهای رشد اقتصادی که نه تنها حاصل نشد، بلکه منفی شد، تاوان سنگینی دارد. اکنون بخش گسترده‌ای از مردم دچار فقر غذایی‌اند. اگر فقر غذایی را صرفاً گرسنگی ندانیم، اکثریت بزرگ مردم مواد غذایی سالم و لازم را به اندازه کافی دریافت نمی‌کنند. چه بیماری‌هایی که از فقر غذایی، عدم رسیدگی پزشکی و استرس دایمی نصیبمان نشود. سخن از توسعه صنعتی و کارخانه نیست. فاجعه آنجاست که برخی از زنان ایرانی حتا در تامین پد بهداشتی خود دچار مشکل شدند. دندان‌های بیش از ۸۰ درصد از مردم مشکل دارد. این آماری است که چند وقت پیش، بخش بهداشت دهان و دندان وزارت بهداشت خودش منتشر کرده است. ووووو...... چه روزگار سیاهی. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8
1