جمجمه
رفتن به کانال در Telegram
#درباره_ی_هنر #شعر #داستان #نقاشی #حرافی_های_هنری #عکاسی #سینما ... #محمد_توکلی_کوشا #فارد_قربانی ارتباط با ادمین ها : @Fared_ghorbani @Mohammadkosha
نمایش بیشتر208
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
مارس '25مارس '25
مارس '25
+11
در 0 کانالها
فوریه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+55
در 6 کانالها
Get PRO
دسامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '240
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانالها
Get PRO
مه '240
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '240
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '240
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '240
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '240
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '230
در 0 کانالها
Get PRO
مه '230
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '230
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '230
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '230
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانالها
Get PRO
مه '220
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+10
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+7
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+5
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+310
در 0 کانالها
پستهای کانال
تضرّع بر روانِ مرده
ای آن که دیگر دلی در سینهات نمیزند
به خانهات بازگرد
نَفَحاتِ سحر آغشتهی آتش و مُرّ
از زادگاه تو
پامفولیا
به ملکوت بر میشود
بهادُران و کاهنان
گرداگردِ پیکرِ تو
باژ میگویند
الهگان پارناسوس
به چهرِ هزار آوا
پیرامون هیمهی مقدس در پروازند
- خواهرت استخوانهایت را به هفت گلاب شسته -
تا تو ای روح
از بلادِ مردگان
به آنِ زندگی
شوی
و به تنِ اِرِ جنگجو بازآیی
رگهایت به تو باز داده شده
تا
یاختههای رفته
به رفتار آیند
بر سپر و تابوت تو
زندگانی زمینیات
و آن چه آسمان به تو بخشیده بود
نقش گردیده
وبر هفت بند جامهات
اوراد و عقیق آونگاند
دستهایت به تو باز داده شده
و خواهرت
در
کنار تو ایستاده
تا اندامهات را
نگاهبانی کند
مهراس!
جنگ به پایان آمده
و هیچیک از دشمنانت
اینجا نیست
تو دیدگانت را برای دیدن
و گوشهایت را برای شنیدن
بازیافتی
آوای مرا نمیشنوی؟
منم!
خواهر و همسر تو
که زمین
از سرشک دیدگانش
تر است.
دهانت به تو باز داده شده
تا با ما از سرگشتگیهات
از رنج و شادیهات بسرایی
بیدار شو
اِر آرمنیوس!
ای آن که دیگر دلی در سینهات نمیزند
پاهایت به تو باز داده شده
با ما از راههای رفته
سخن بگو
بیدار شو!
اِرِ آهندل
در من بنگر
و
از زندگانی آن سوی گور
از راههای رفته سخن بگو
آواز دهانت به تو باز داده شده.
#شاپور_جورکش
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DGNp1q1Ky8O/?igsh=MTk5ZzFlaDVjaTF2dA==
| 2 | رثای غزاله
لا
حالی که به نخجیر آیی از کشمیر
شالی از دریا آیی با
حالی که به آن گودی بی ما آیی
و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر
حالی که ندانی که نمیدانی نه، دانی میدانی
با آن لب بالا برگشته بالا
لالا لالا تو غزاله لا
حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا
برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا
با سینهی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا
«گِریم تا او نکشاند خود را
ما را بکشد خود را نکشاند»
این را یک زنکودکِ عاشق پیش از خود مرگیدنِ او میگفت
حالی که بجنباند به بیابان سر را گورآهو
که ببوساند خود را به فضای پوشان
که بیندازد دنیا را شرقی در مخفیدر
نه، دانی میدانی تو غزاله لا
خوابی و بخوابی خوابی و بخوانی دربردر
اویانم دنیا را تا زیبا شد
بِتوام خود را تا حدِ نمنیدن
لالایم تا مرز خود ــ مرگیدن
که شوم کفنش
و زنیدن را طلبم
بتِ چینی خفته در پرده
که خراسانِ ابروهایش آمودریا را دربردر
حالی که مویم نیمهی آن مینیاتور بی عاشقه را مویم لا
خشک آید آن جنگل که تو را از خود ناویزدها
خشک آید! نیمهی آن بی عاشقه را لا حالا مویم
معشوقه در گودی آن شانهی خوابآور و خرابآباد
طاوسی روی آور
محزونهی ذیلِ ناهیدِ باران
بالا بالا
بارانِ بالا
و بلایی مشتق از شقهی شاعر و کفن در وا
به نخفتن گفته آری و جهان را اما خفته آنجا در مخفیدر
حالا به مصاف آید با مور آنجا آن میلاوِ رودکیی ریگِ آمودریا
و زبانش میلاویه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهای بی چشمِ شاعر
لالا
تو غزاله لا
لالا
مویم لا بی صاحبِ «شبهای تهران» را
و نگفتن را گویم گفتن را که نگفتن را گفتن لا
و زنیدن را طلبم
اویانم دنیا را تا زیباشد
نمنم از از
از از نمنم ای «راحله»ی «گردوشکنان»، گویم با باتو بی از
و جلوتر نروم
طاهر شدنت را نتوانم دیدن زیرزمینی شدنت را نتوانم
و بیایم این زیرزمین
که هستهی خرما را برمیگیریم
و مغز گردو را در خرما میکاریم
طاووسی روی آور در مغز گردو در خرما لا لا
گیسو از روی پیشانی با انگشتی خونین به کنار
و طراوت غوغا تو غزاله
لا لا لا
#رضا_براهنی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DGI7jUsqR99/?igsh=M2IybGg1N2NxMjJ1 | 102 |
| 3 | سکوتِ آب است در نینوا
صدای مدام کندن حفره در حفره در حفره
از چروک چشم که میریزد در حلق
بر پلههای پایین آمدن از تالار چشم
با چهار شانه قوز برداشته–در مرثیهات
و میخوانم تا چشم کار میکند آب است آب-اما تشنه
سر را میبندم–پشت در میگذاردم
اسبی که چشم روشنی دارد
صم بكم
خون خشکیده را شیهه میکند در دلم
و غصب میشوم از تساعد هر روز
تا آی آدمها من غمگینم؛ غمگینم برای تو
که شب، چشم دوختی
و دست بر خاک انداختی از عهدهی رفیق
پسرت
كه
رفت
–
رفت
که
پدرت
چشم گذاشت در برابر چشم–تو ماندی!
دیدم من ماندهام در آینه
و هفتاد و دو صورت تا گودال
که در دِین چشم، شلاق میخوردند–در مرثیهام
و میخوانی تا چشم میبیند شهید است شهید–اما زنده
در را میبندم - پشت سر میگذاردم
مردی که دو اسم دارد
مات–اسب را تکان میدهد نمیشود - تکان نمیخورد
به رعشه میافتد زمین
و دو بال از چشمهای تو که بسته است به چشمهای من
با تیغ بیرون میکشد میبرد تا نفی
تا مادرت که آمد
می پرسد این همه غم برای چه؟
بپرس!
من که آن شب بیرون زده بودم از تو
فانوسها مگر دریا نبودند؟
جنازه یعنی چه؟
#فارد_قربانی
#سوگداری
#چشمهای_درشت_سفید
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DF4p8aVq8y3/?igsh=eWsxdDJoMTh6MnRl | 72 |
| 4 | نهایت کار
خاطره کاری! می کاریم و درو نمیکنیم
فرّار و پراکندهاند خاطره ها قاصدک بازی در می آورند
پیش می آید گاهی گنجینه ای در گورستانی پیدا میکنیم :
استخوانی که ازگور زده بیرون نه دبیرستانی است
نه خانه دار
_دست نزن چیزی عایدت نمیشود!
چند صورت پوسیده توی دستش مچاله شده بود
تعلق خاطر پیدا کردم
و ترک عادت عادت من شده بود
گنجشکْ کاری کندن کلمات است بر دیوار
کندم و صورت های گمشده برقی زدند
ولى فوراً____
سعدی کارگل میکرد من معماری
ایوان مداین را در شهرهای مختلفی تعمیر کرده ام
سفیدکاری صورتهای از یاد نرفته کار من است
صورت ها استحاله میشوند:
طوطی طاووس هما
خواهرم را خوب میشناسم تندتند لباس عوض میکردم
منطق الطیری بود
کنجکاویجغد؟ نه! اشتباه نکنید!
قصه نویس باید همه چیز بین باشد
بوف کور شدم صورت ها دست بر نمی داشتند
از سرم
وفاداري من سوسک ها را متحیر کرده
باران ببارد و علف انگیزی کند
رویاسازی و خاطره کاری با من!
بوی آویشن میدهم؟ بدکه نیست!
بچه ی استثنایی قرابه نشین نمی شود
پس انتخاب کن!
على
یا
بوعلی!
آبان ماه ۱۳۹۱
#علی_باباچاهی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFQiJRtqxGO/?igsh=MW90cjRhMHhoa2s4bQ== | 61 |
| 5 | "برانداختن درخت در جنگل طلاجو"
آن که میسوخت آبگیر مهیا
آن که سبزیش شعله گرفته بود تازه و تر
با صخره حسی کشیده میشد از سکوی پیدایی ِ نور
از آن که زبانهی نم در تن چوب ماجرایی بود
از آن که پیکرش را به تبر میزدم از مچهاش
جرقه نبود تراشهی چوب ِ تری بود که
هر چه تبر میزدم به مچهاش
سفیدتر میزد
از بلندیهاش
هوای خود را به سقوط
چه سهل میکرد
و تن از من به رفتارِ سنگِ مرده میمانست
در بلندترین حلقهی آتش
نم که پشنگ میزد
تیغه بر مچش میپیچید
تا من از استواریاش دانستم
خواهد افتاد گرفتار
به مرگی از مرگهای هزاران سنگ
افتاده به ساحلِ ناگوارِ آب و تلاطم
پس شعله پشنگ میزند از نم
و خرچنگها که طلسمشان دَوَرانِ سرگیجهست
بر منفذهای آبلهگونِ سنگهای مرده- افتاده به ساحلِ آب و تلاطم
مرا میبایدم جدا افتاد
با برگهای سبزِ به هم مانند
تراشههایی که بایدم شعله زند به خاکستری سبک از گُر گرفتنم
عین نیمرخ افتاده باشد
برگی از درخت
و نیمرخی که به معراج میرود
به رخسارهی باد
که مجال افتادنش در طلسم سنگ سیاه
چه سهل میافتد
زبانه به گودیِ آبلهها جا نمیشود از تقصیر
و درین دیدن از همه دیدنیها
سنگِ مرده- افتاده
شعلهیی کشیده بر تراشهی بران
و آن که شنیده میشود از نیمرخش
دانه دانه آبله میگیرد
آن که خطی دیگر بر خاک میافتد
با لهجهی آسودهی افتادن
وسینهی بازِ آسمان
که معنا ندارد در آبگیری تنگ.
بهرام اردبیلی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFS26eXKL3-/?igsh=aDJhN3pyZ2Nyd20= | 331 |
| 6 | سه هزار و نمیدانم چند بار بخوانیَم
که شکافها تاریکی را به یاد نخواهند داشت
چگونه مرگیدن
آن سماعِ مهاجر را
شبیه به گفتگویِ گیاه
با تکرری سبز
اندامت را گلوبند نامید
که هرکه مشتاقِ شنیدن است
انگورِ گوشوارهاش
شرابتر از شیر
گرسنگانِ موسی را ادا میکُند
اِلا از مقدسِ شتاب نمودهاش
تا نیلها را بزرگ شویم
و نیلها را کوچک کنیم
ای در نبودن
برای به پهلو ماندنت
چند ستارهی دیگر را برادر بنامیم
برای ادامه وُ ماهِ تسلات
کجا قدمی؟
چرا گاهی؟
که هربار آدمی به وقتِ رقص
صنمی برای ساییدن دارد
غلتیده به الوان
با نیامِ همیشه در پیراهناش جاری
بی آنکه
همان باشی
که باید میبودی
#پروانه_وثوقی_نیا
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFU_jf8qRgY/?igsh=MXZramdwcTdtbTZtcg== | 56 |
| 7 | (من یک صوری مستقیم هستم )
تمام خریت تو را کرده ام بار عقربی که از راه لب گرفتن وارد نیست
آی اعصابم خرد میشه میرم سفر, بعد هتل اتاق یک تخته نداره
فکر کن ارزشش و داشت ؟
کسی در این تخت زندگی کرد کسی پادشاهی کرد کسانی زاد و ولد کردند
اصلا «لایک» یعنی «شستی که خبر دار شده است »
تو نیستی جهان راه نمی رود/ رفت
اما واقعا دنیای عجیبی شده است آدم با آب شش به سمت خشکی قدم میزند
و دریا موجهایش را بغل کرده و به ناف کشید
تاریکی منتظر نمی مونه خوابت ببره
شما بخواب تا صبح با پلک های تو بیدار شه
ای زمین دنبال چه می چرخی ؟
یک جوجه جامانده از سالی که رد شد
و «اسنپ» احتمالأ موهایت را جابجا میکند تا بی خبر در باد چرخ ها بچرخم
و بعد بین ورق زدن کتاب های دوران تحصیل چند ماهی خشکیده دیده شد که از نقاشی دریاچه بیرون زده بودند
#احسان_مهدیان
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFXmyJaqjy-/?igsh=MXUyc3g5ZDRtdm1vcQ== | 37 |
| 8 | بر پوستم
افسانه ی کوچکی .
در من نقش می زند استخوانِ شکسته ی زنان
اندک روشنی ام
شب تابِ کوچکی ،
رگه ای از غاری دود زده ست چهره ام ، شاپرکی درشت و بنفش
لمسم کن !
افسانه ها باز شوند از نافه ام .
کور شده چشمِ کودکِ ستاره ای .
از دهانه ی تنگه ای پنجه ی نور دیده بود
جفتِ آهویی مرده را .
مرا تنها نخواه !
برای نامیدن شب
بعد هر غروب
نامم را بگو.
#زهره_ضیائی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFZ_-uYqmE5/?igsh=MTFsbXN6NWNhajRxdw== | 34 |
| 9 | به جوانهایی که تاریکی چشمهایشان را نشانه گرفت .
هفت قدم در جهات هشتگانه برو
و میل بودن را
در خدای نور برانگیز
و برانگیزان غبار از حکومت تاریکی...
با ردپاهایت که چراغدانهای منظماند
با دستهایت که چشمهای دیگر تو،
بدل کن آهن سرخ را به زاج سفید
و دخترانم را
پسرانم را
جانم را نجات بده ارماییل!
هیچ زخمی انفرادی نیست
و اتحاد جانها در تلخکامیهای ازلیست
نجاتمان بده
و تمام اختیارات نامت را به نور بده
که چراغها تو را بتابانند.
خدا از دهان ما نمیشنود
و تاریکی کورکورانه شلیک میکند.
#زهراحیدری
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFcph_3qzpt/?igsh=eDJxejlibGxmdWFj | 37 |
| 10 | شب آمدهست
تا التفات خانهام
تا سفرهای که از تو خالیست.
در آن ارتفاع
که صدا، آسمان را، چون دود سیگار میآشفت
و گیسوی تو، چون قنديلها، آویختهتر از شب، سیاه تراز تاریکی، افشان بود
در آن ارتفاع
که رقصی دلکش بر میزها زبانه میکشید
و امواج صدا، مارا، با خود میبرد؛
در آن ارتفاع
تمام هستی
- چوبی بر دهان پرندهای -
میگریخت.
وحشی تراز شب بود، سرشار تر از الكل.
تابستان در بهار نفوذ کرده بود
حرکت فصل را میشد بر صورت حس کرد
پیرهن شب بر تن تو میلرزید و
فصل چشمانت را
میانباشت.
خاطره و امید در تلاقیی فصول نامنظم سال ایستاده بود
و رفتار مشوش درخت خاطره را از امید میسترد.
در آن ارتفاع
شب را به شیشه میکردیم
شب را که روح فصل بود
شب را که با تمام وحدت خود رنگهای آشفته را فرو میخورد
�
شب را که
هزار پا بود و
می گذشت.
تو بر میخاستی و ستارهها در موی ریختهات میریخت.
پس مینشستی و ماه را از سینه میکندی
و خواب خفتن انگشتانت را میدیدی.
خطوط مضطرب گلویت را میشمردم دندانهایت را بخاطر میسپردم:
پرندگانی که، خاموشتر از برف، در الکل میشستی.
#اسماعیل_نوریعلاء
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFnPwxKKg6Y/?igsh=NXY4ZmNyNm9zd3dx | 41 |
| 11 | آن چِشم که دور میشد
در دریایی که جز یک ماهی، خودِش، از خودِش کور
نبود
فقط حاصل اینهمه همهمه، نه؟ دستکم یه همهمه
درست رأسِ ساعتِ روی دیوار
که هر وقت دیوار رو
و ثانیههای پساانفجار رو
برمیگردوندیم
ورق به ورق روزنامه میدیدی ماهی لاش پیچیده
ولی تا چشمشون دور میدیدی
یواشکی میزدی به جدول
که دریای عمودی، حرف سوّمش میشد دوّم دیوار افقی
یا
یا چی؟ تموم شده دوستم! حتا نتانیاهو و غزه آتشبسشون شد هیتلر توی سینما، توی خود سینما، وسط فیلم تارانتینو مرده! دستم به سرم نمیرسه میگه سیّد توی گوزنها! آهوی صادق هدایت کرشمه از گوزن بیژن جزنی شکار داره میکنه! یا چی؟
و حین لبخونیِ گپ اوباما و ترامپ جلوی جنازهی کارتر شهلا جاهد به وضوح به دوربین میگه «هنوزم دوسِت دارم!» که نمیشنوه!
دوربینه دیگه! تو دهه شصت به عشق دیدنش میرفتیم استادیوم آزادی با اون چمن کچل و دریبلای مینیاتوری با اینکه اون ماهیه که دور داشت میشدش قرمزته نبود!
یعنی نشستی من درباره رنگش برات برم منبر؟ بیخیال! خودت پاشو تخیّلش کن! یهپا شاعری ناسلامتی! لاشی! بلانگرفته! مینیبوسِ مدرسهی بچّگیا با اون رنگی که بعد از حریق خوردی!
و میگی درست مثل بو، اونطور که کارش تداعیه، درست همونطوریا، لاشهلاشه میشدم و حواسمم بود!
و دورتر میبینی نشسته کنار یکی که داره تلاش میکنه اشکش در بیاد! ایران؟ فارغ نشد!
امّا تحمّل کرد!
میپرسی «چیکار داره
و خودت مهلت نمیدی سوألت منعقد بشه میگی «زادوولد روی پوست» میشنوم «گودزیلای دل!» عجب چیزیه! با نوشابهی رژیمی اون اواخرش میچسبه دقت کنی!
با برهوت بهعلاوهی چشمای توریستیِ تو!
با قدمایی که یادمه یه بار علی نبوی میگفت زده طوری که انگار
و تو هم اگه جای ما بودی باور به جماعت میکردی!
اونوقتا اینطوری بود یا بودیم؛ جذابشده از بلاهتای مادرزاد!
#نیما_صفار
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFsw5vaqijp/?igsh=MW10M3lqbW8wZ3JxNQ== | 41 |
| 12 | در سالهای بسیار کمی
بسیار سالها را با تو سپراندهام
و دیگر هیچ بهاری برایم،
سالِ جدید را تحویل نمیگیرد
روزهای برفیِ زیادی را بدونِ تو، زیرِ آفتاب
با کاپشنِ کهنهای
که لِیبلِ زخمهای تو در یقهاش، گردنم را میخاراند،
پیاده راه رفتهام
یکروز صبح کتابِ "براتیگان" را،
در آن "اتوبوسِ پیر"
بیدلیل جا گذاشتم
چه میدانم،
شاید زنی آن را به خانه ببرد
در کتابخانهاش بگذارد
و نامِ تو را
که در گوشهی پایینِ صفحهی اولش
با خودکار سیاه نوشتهام هرگز نبیند...
موقعِ خداحافظی سه وجه از خودم را
به تو سپردم و یک وجه را
با خود به خانه آوردم
برای فکر کردن به شبهایی
که خیره در چشمهایم به جنوبگان سفر میکردی
اینک بیتو
در پایتختی زندگی میکنم
که کارمندانِ کنسولگریاش
کهانتِ سقوطِ سخت یک سلسله را
درِ گوشم زمزمه میکنند...
عصرهای بیتو، سالهای درازیست
که لای موهایم موخوره میاندازند
و زرد میشوند....
باورت نمیشود
هر اناری بعد از تو خریدم پوک بود،
حتی دانههای انار هم از اینجا رفته اند
ولی انگشتانِ من هنوز
خونآلود است
خشونتِ بهمنهای بیتو،
لمپنِ هرزهدستیست، زیر ناخنهایش سیاه،
سیگارِ بهمن میکشد
و مدام تویی که نیستی را
توی صورتِ منی که بعد از تو،
زیرِ هذیانهایم جا ماندهام
سیلی میزند...
هوا هم سرد است،
میسوزد، خونمُرده میشود...
عشق را هرچه پُرش میکنی
خالیتر میشود...
#پریسا_ناصری
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFz3P9yqGx3/?igsh=eXBzM3Zmb3E0dzJ1 | 73 |
| 13 | @jom_jom_e
از ریسمانی که فصاحت صبح دارد
به بیداری
به آویزههای مستعمَل میان حروف
از آن معصیت نورانی
که تعمیق گفتار بود
به سکوت
و لختههای لزج بر زبان
که مرگ ادامهی خواب تو بود
حبس در بستری که میپوشید تو را
از سخاوت تاولهات
و خلاصهی پوستت که زخم میشد
به عصب
به پیشانی
مرگ نهایتِ تو بود
روییده در توازن ساقها!
ماسیده بر جدارههای پیرهن!
ای حرارت بلعنده در فرصت گلو
ای جراحت جاری بر کاسههای مرحم و گِل
من آن قاعدهی مرطوب
بر عزیمت خاکهای توأم
که چشم بر التیامات دچار وُ
سایه بر ارتجاع حواس
تنگ میکنم
ای احتمال تنیده بر فقرات
ای محاط بیمرز در اندامهای مشروط
که تصویر،
صورت تو را
به ماتهای حافظه میخواند
وقتی جنون
نبض میشد به سینه،
پناه میبردم به حفرههای مشبک
در تملک مکیده از غضروفها
و استخوانهای لاغرت
ای رسولِ رها شده بر زجر کردار
فنا شده در بلاغت لحن
تو از حوصلهی دیوار
بر ملال پنجرهام نمیآویزی
آنگاه که در آویختن،
سخاوتِ اضلاع تو تعریف میشود
و در تسارُع شفیرههات
پرواز،
کوتاهترین حدود پریدن است
که مجال نمیدهد
به گریبان
و بر جناق نازک چهلسالگیات
میایستد
#صوفیا_آهنکوب
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/CLYc7oUBZo-/?igsh=MWRnY3M4MWY3eWtzOQ== | 137 |
| 14 | @jom_jom_e
- عجب بارشی !
كسی نمی داند اين ابرها ازكجا زده اند بيرون
قرار نبوده روزنامه ها خيس
خيال سيل از جوب ها سر ريز
خط كشی ها خراب راه ها بند اداره ها تعطيل ...
- چه كيفی داره قايق سواری !
شكل ِ خودش که می شود اين خرگوشك ِ گوش برگشته
پا شكسته می دود فرار ... كجا !؟
قراری كه كاشته ما را توی اين كلمه (...)
وقت را قشنگ خيابان را زيبا می كند
ديدنی شده اين مجنون ِ كنار ِ پياده رو
يك تكه از آسمانِ توی شيشه ( آتش ! آتش ! )
بيا به اين ناگهان ( دست ها كه در هم ) معنا دهيم
تازه از چشم برداريم
بزنيم زير ِ پرده گوش ها را باز !
عين ِ موسيقی
جا نمی شود توی خانه كوچه خيابان تنگ است
همه از چشمی ...
می تابد از کجا از بی گمان هم!
اگر كه طوری شده ام (عكس ِ سابق )
تُرد تازه تَر
و ظاهرم (هميشه ) هر جا (فوری )
و خودم هم بيشتر از خودم
و از كادر هم می زنم بيرون اگر ...
شايد كسی به روال
رونوشتی (برابر ِ اصل )
قابيلی (برادر ِ ) هابيل ... باشد !
قايم شده ای ؟
[ ماه ِ من ... ابر !
هی می بارم !
از غول هم که بگيرم (وام )
این بيابان پر نمی شود
جالب است بشنويد !
می گويد :
پای آن بيدی كه كاشتَََمت ( آويزان ) بنشين
صاف ( وقتی ) كه شدم ( از تو )
به تو سر می زنم
نه خيال كنی كه دارم ( گِله ) می كنم ... نه !
از عقل (كمی) ذخيره برايم هست هنوز
با تمام ِ اين زنجير
باز می توانم برقصم ( روی سرم ! )
و ديگر اين كه ويرم گرفته ...
ناقلاست اين !
زير وُ رو می كند آدم را
می خندم به خودم يواشكی ! ]
[ لولا كه غِژاغِژ ... می دوم سمت در
يارم (قدمی ) آن ورتر
بر می گردم !
يك نفر ( درخودش) توی كوچه راه می رود نمی رسد
می رسم ( از پشت شيشه نگاهی )
بس ... نيست ديگر !
لـابد خواب ... جفتی لب ِ سوزان ( شب ها )
بر پوست ِ تنم مشق می نويسد
هی می نويسد :
يار ! ]
مرا ؟
دور ِ تو آن قدر (دور ِ خودم ) می چرخم
عاقل ؟
البته كه هستی !
قهوه بريزم يا چای ؟
[ دست ِ عجيبی داشت پاهايش را (يكی يكی ) بر می داشت
می گذاشت روی پله ها (نرم )
(آهسته ) می بردش بالا
(آن بالا ) از پيچكی كه چسبيده بود به دلش
كنده شد يكهو پرت ....!
شير ؟ چه بامزه !
وای ... نه !
قو از صدای خودش كه زيباتر نيست ... هست ؟
#مهرداد_فلاح
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/CPY4AcNB62Z/?igsh=ZjFvaDdkcXk1MG9v | 94 |
| 15 | @jom_jom_e
ما شاید نشنویم
اما کسی که پشت در می ایستد
و به حرف های ما گوش می دهد
بی گمان روزی دیوانه خواهد شد
او همه چیز را وارونه می شنود
و این تعادلش را به هم خواهد زد
شاید روزی،دیگر نتواند راه برود
ما با خودمان حرف می زنیم
چراغ با خودش
_سکوت در اتاق گیج شده _
و تاریکی پشت پنجره
با هیچ کس
ما حرف هایمان را بیدار می کنیم
دست و پای دیوارها چنگ می شود
و حرف که نمی زنیم
سکوت روی دیوارها پنجول می کشد
تو همیشه یا سکوتی دیوانه را حس می کنی
یا واژه هایی تبر به دست را
ما از تو بی خبریم
تو اما مجبوری که پشت در بایستی
و هیچ کس نداند که ما در گلوی تو گیر کرده ایم
این جا درون یک شعر است
این جا نامه های عاشقانه رد وبدل نمی شود
این جا گلوی یک شهر گرسنه است
که چراغ های خانه هایش
تا صبح روشن می ماند
و واژه ها که دیوانه می شوند
همه شیشه های شهر شکنجه می شوند و
در هم می شکنند
این جا برای دسته گل آوردن
عاشق شدن
و قول و قرار گذاشتن
شهر مناسبی نیست
اگر حس می کنید اشتباهی وارد این شهر شده اید
می توانید دوباره سوار قطار شوید
چند صفحه ای ورق بزنید
حتما در ایست گاه های بعدی
در یکی از این شعر ها
کسی دسته گلی به دست دارد
و منتظر این است که عاشقتان شود
فقط،اگر او را زنده نیافتید
زیاد دلگیر نشوید
شاید در ایست گاه های بعدی
انسانی زنده پیدا شود
تو همیشه خواب آلوده این شهر ها را گذشته ای
و من رفته رفته نگران
پشت در ایستادنت می شوم
آیا هیچ گاه
جرئت باز کردن این در را
خواهی یافت ؟
#شهرام_شیدایی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/CWn_MSjqAZq/?igsh=emE4dXNnNXEzaTNo | 78 |
| 16 | @jom_jom_e
یک
از کشتزار کنف می آیم
و یک برم آب است
و یک برم آتش است
و می خواهم سهمم را بفروشم به شرکت
و از درد مفاصل که شبها به سراغم می آید
خلاص شوم.
باز می ترسم زنم از دنیای مرده ها بیاید
خیال کند بی وفا بوده ام
و نپرسد چرا به کراچی رفتم
و نداند که دست فروشی آسان تر است
دو
چارهای نیست
عشق که میآید، سراغ دلهای آتش گرفته میرود
و بقیه را میذارد تا عاقبت بخیر بشن
با استخوانهای پوک
و روهای مومی
بدو بدو تو پلهها، تو دالونا
تو کاغذا و، تو سکههای گرد!
چارهای نیست
آدم یه دستشو از دست میده
بعدا یه طنافی میاندازن و میگن: دو دستی بگیر!...
دو شعر از :
#محمد_باقر_کلاهی_اهری
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/CXoJN7aqQpM/?igsh=ZWpuandyZnFkbTVr | 59 |
| 17 | یک
به جاى پاهايت نگاه مى كنم
برف مى بارد
ماده شيرى روى اين سطرها راه مى رود وحريم گريه ام را مى بويد
من واژه هايم را شير مى دهم
با دردى پنهان! در چاک گريبانم
اندوهم را به زمين مى دهم تا با درختان رشد كند
نمى دانم!! آخرين بار كه ديدمت
خورشيد زير كدام برگ پنهان شده بود؟!
صبر کن:
برفها که از آفتاب بریزند،
دلم گرم می شود
وجای پاهایت را
ازآن خود می کنم.
دو
باد مى آيد
پيراهن نازك تابستان را بالا می برد
دست وپایم را گم كرده ام
انگار خورشيد زير پيراهنم پنهان شده
درست حال کشاورزى رادارم كه باران
به كشتزارش رخنه کرده
مرگ شعبده ای ست که
هيچ كس از آن سر در نمى آورد
نزدیک تر بيا
نگاه کن
در دهانم مرد گان هزارساله نفس می کشند
دو شعر از
#افسانه_توکلی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFIkS25qxle/?igsh=MXB3cnh2MGg5b3E5cw== | 60 |
| 18 | گفتم آن رود مذکر نمیرمد
الا به خون
آن گاه که در خلال کلمات مکدرت
دو مادیان جوان
گلو بر شیهه های سوخته
ذبح میشدند
و در فرجهی آماسیدهی سینههایت
دو فوج قمری کبود
به رسالت کاردها مشرف بودند
گفتم جراحت
ورای نقل در صحاری این شعر است
دست برسان
که خانه تاب برف ندارد
گفتم و به معصیت گیسوان سیاهکل دویدم
چنان که گرازی از سوزش گلوله ای
صمد شدم بر کرانهی رود
که ماهیان سیاه کوچک مردمکهای راوی اش را مکیده بودند
و دنیا چیزی نبود الا دو حدقه ی تهی
که میشد نام زنی را موکد
در زهم بی ضلعش کاشت
به اهتمام ساق هات
به استوای نمورت
که پنجه گرفته به جان خستهات مومیاییات کنند.
در آن شیار تاری
که شب را به پاتیل شراب میخزیدمش
عصیان مرکبات بود
لیموهای رسته بر دو سوی جناق بود
شالی شالی شالی بود
دانههای چای کاشف السلطنه بود
سنجابهای درختان فندق دیلمان بود
علف بود آمیخته به خون سنجابها
و کبوتران باریده از صلهی سر پرها
بر آن بودم تتمهی جان را به قفا بنشینم
و شب را از طرههات بشویم
که نور بر آید
رشته رشته برف از میان لیالی ابدیات برآید
علف برآید رسته بر شکاف مستورت،
بر صحن آن سینه ی لاشریک
از هزیمت کبوترانت یکی من باشم
با سربی نشانده بر خشکنای
که نامت را منقطع غلیان کنم
به دو استکان خون خسته ی کبوتر
در محاق آن شب بی سو
و مرکبی که حزن به سنان شکسته
از آن زیبایی شماتت بار بازمیآمد
جنگ از خانه گذشته بود انگار کن
و لای موهایت
هزار مزار بی سنگ بود و شروه خوانی ها
که در سوگ آن ستارهی فقید
مرا به شیوه ی لبان تو میخواند
چه هجرتی بود
گرفته به دندان
در احمر اسلیمیها
که خمره در کمرکش انگورهاش
قرین جرعه ی هفتم
خطبهی بود خون و نسیان
جان جوانم را به جانب ترنج میکشاند
و لختههای کبود رج زده را
در هفتاد متر بی سر و سایه
به وهم فراق زهره میترکاند
تا چه سال بگذرد بته جغهها
بر استخوانهای سفیدم خزیده باشند
تا چه سال بگذرد
بر نیم دیگر کاناپه محقق شوی و مرده ام را در مدفن گره ها بر سینه بفشاری
ببوسی و بفشاری
بپوسی و بفشاری
چنان بود صراحت سنگ
بر نخاع آب
دوایری بر تسلسل مرگ افزودن
و سنگین سنگین
جان بی منجی خویش را در قهقرای برکه
در گلوی آهوان فرو بردن
سیاه و کبود بود
نامی در کفالت دستهای مصمتت
و هر انگشت دهانی فرخی
دوخته به غیظ و خون
که بر پلکان فقرات آشکارت
ادامه در کامنت ها
#امیرعباس_فرجی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFqb3UDKEqP/?igsh=MXg3ODkxMWZzNjJ0OQ== | 56 |
| 19 | شب آمدهست
تا التفات خانهام
تا سفرهای که از تو خالیست.
در آن ارتفاع
که صدا، آسمان را، چون دود سیگار میآشفت
و گیسوی تو، چون قنديلها، آویختهتر از شب، سیاه تراز تاریکی، افشان بود
در آن ارتفاع
که رقصی دلکش بر میزها زبانه میکشید
و امواج صدا، مارا، با خود میبرد؛
در آن ارتفاع
تمام هستی
- چوبی بر دهان پرندهای -
میگریخت.
وحشی تراز شب بود، سرشار تر از الكل.
تابستان در بهار نفوذ کرده بود
حرکت فصل را میشد بر صورت حس کرد
پیرهن شب بر تن تو میلرزید و
فصل چشمانت را
میانباشت.
خاطره و امید در تلاقیی فصول نامنظم سال ایستاده بود
و رفتار مشوش درخت خاطره را از امید میسترد.
در آن ارتفاع
شب را به شیشه میکردیم
شب را که روح فصل بود
شب را که با تمام وحدت خود رنگهای آشفته را فرو میخورد
�
شب را که
هزار پا بود و
می گذشت.
تو بر میخاستی و ستارهها در موی ریختهات میریخت.
پس مینشستی و ماه را از سینه میکندی
و خواب خفتن انگشتانت را میدیدی.
خطوط مضطرب گلویت را میشمردم دندانهایت را بخاطر میسپردم:
پرندگانی که، خاموشتر از برف، در الکل میشستی.
#اسماعیل_نوریعلاء
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFnPwxKKg6Y/?igsh=NXY4ZmNyNm9zd3dx | 42 |
| 20 | یک
«براندازی سوختن»
سراسیمهتر از سرکوب..
اندوه سطرهام..
نمیشود نوشت از آنچه باید نوشته بودم
شاعر لبهای از دهان افتاده
دروغ میگوید کلمه
از چشم چاه نزدیکترم حالا کیست؟
براندازم میکند زیر آب
زیر آب که میروم براندازیام تفضیلی
همیشه براندازتر است عریانی
اندوهِ سطرهام میچکد از قطره
قطره قطره
بوی خون میدهد حمام
خونِ تفضیلی
اندوه سطرهایم دارد..
یا اندوه سطرهایم من
موقر
از تمام نداردها، خودش را آب میکِشد
دارم روی فقدانِ داشتنهام دست میکِشم
چرک میکند فاضلاب
سیاه میشوند کاغذها
من از بیرون در
پشتِ نمورِ دربهدری
آب را گرفته توی خودکار
دارد عکس میگیرد از هوا
که میگیرد نفسهای کاغذ مدام،
یا عکس گرفته من را بیهوا
که میگیرد نفسهای کاغذ مدام
چیک چیکها روی کاشی
بگذار شعر را بردارد کلمه
غرق شود این اتاقِ ظهور
دارد از بوی درد میدهد این پِی
تکه تکه تکه
بگذار بریزد این اندوه
پیِ نگاهاش آبی نپاش
قبری دونبش است چشمانم
من براندازیاش قطعیست
از مجموعهی «در از حال سوختن»
دو
مثلن چه فایده
استفاده از چینِ مستعمل لای کلمات؛
چینِ پیشانی
چینِ پارهی پیرهن
نقطهچینِ ترس
گفتنِ پاورچین پاورچین
سِروِ دار چینِ گرم برای سکوت
جورچینِ فلاکتبارِ امید
یا هفتچینِ درد...
چه فایده
هرچهقدر چین جمع کنیم
کلیشه و مستعمل
اندازهی بیستوپنج سال نمیشود
بیستوپنج سالم که بود چهقدر آرزو داشتم وُ بیستوپنج صدمش هم میومیو نکرد که به مفادِ جوانیام ارفاق کنید
-همین که زندهای هنوز ارفاقه اخوی
این گربه دیگر شکستنیست
با احتیاط حمل شوید
هرچند چه فایده
یکی نیست دفن کند مرا
با بیمفادِ تن؟
تهرانم
پایتختِ شکستنها
به سوگواریام دست نزنید، امضا نکنید
از کتاب تهرانِ تنآب
دو شعر از
#علی_رضا_مطلبی
@jom_jom_e
https://www.instagram.com/p/DFf5-2Eq8i0/?igsh=MTJ1MTAyb2F6dnBsaA== | 43 |
