ch
Feedback
𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

前往频道在 Telegram

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot

显示更多
未指定国家未指定类别
256
订阅者
-424 小时
+247 天
+4330 天
帖子存档
برای گریه‌های بی‌امان.... آغوشی می‌خواهم از جنس سکوت شب، که بغضِ سال‌ها را بی‌هیاهو در خود حل کند، جایی میانِ سایه و ماه، آنجا که دل از تپیدن می‌ایستد و زمان از چرخش… برای گریه‌های بی‌امان، پنجره‌ای می‌خواهم رو به صبحی ناپیدا، تا بارانِ اشک‌هایم در آن فروچکد و از خاکِ غم، گلِ آرامشی بروید که نامت را نفس می‌کشد…
خود نوشت

4_5999049506887309672.mp37.29 MB

نگاه کن که غم درون دیده‌ام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایهٔ سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شراره‌ای مرا به کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده‌ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره میکشانیم فراتر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه‌های آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده‌ام به کهکشان، به بیکران، به جاودان...

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟ نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟ بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب به که بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید وین عجبتر که تو خود روی به کس ننمایی گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی» وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
ـ عراقی

رفتم از خالق بخواهم یک دو روزی مرگ را پاسخ آمد به خیالت زنده بودی تاکنون؟

من بیشتر از این‌که غمگین باشم، خسته‌ام. می‌دانی؟ خستگی مرحله‌ای بالاتر از غمگین بودن است؛ آدم وقتی دائم از درون غم را تجربه می‌کند، به آن غم خو می‌گیرد و سپس روحش خسته‌ی خسته می‌شود. «من به همه‌چیز عادت کرده‌ام، و حالا خسته‌ی خسته هستم.»

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری.

سال‌ها بعد می‌پرسید چه بر من گذشت، می‌گویم دل کوچکی داشتم آری... گورستان غم‌های عالم بود.

من چنان گریه میکنم که خدا بغل کند مگر مرا:)

UDHdhBXugpczPkla.mp39.78 MB

هر روز غم تازه‌تری آمد و نگذاشت دنبال غم کهنه‌ی دیروز بگردیم، ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم ما آینه در آینه در آینه دردیم‌...

و من ای‌کاش می‌توانستم این دل خسته و غمگین را دور از چشم همگان انگار که برای من نیست کنار خیابانی رها کنم...

حافظ کجای کاری ؟ فالت غلط درآمد گفتی غمت سرآید ، این عمر بود سرآمد.

6961307720_final_1781863460.mp32.34 MB

گفت خب ایراد تو چیست؟ گفتم زیاد فکر می‌کنم، خیلی، بی‌نهایت، به هر چیز مسخره‌ای بارها و بارها، مخصوصا اگر برایم زیاد اهمیت داشته باشد، درون خود می‌ریزم و بدتر از همه نمی‌توانم هیچکدام از این‌ها را بگویم، و در نهایت می‌دانم همین نابودم می‌کند.

من می خواهم زندگی ام بگذرد .من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم ."پرویز "حرف های من نباید تو را ناراحت کند .امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند .مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم .پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل ادم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم .کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند .کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند …آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم .من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم...
- از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

آه دیری‌ست که من مانده‌ام از خواب به دور مانده در بستر و دلبسته به اندیشهٔ خویش مانده در بسترم و هر نفس از تیشهٔ فکر میزنم بر سر خود تا بکَنم ریشهٔ خویش.
- هوشنگ ابتهاج