𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
رفتن به کانال در Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
276
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+3630 روز
آرشیو پست ها
273
ــ فادیمه!
+سلاام!
با عجله وارد شدم
ــ ببخشید توی مرخصیت مزاحمت شدم.
+ باشه اشکال نداره..ناز کجاست؟!
همون لحظه دوباره صدای گریهی ناز بلند شد که ایپک با خستگی نفسشو بیرون داد
ــ اونجاست
نگاهی بهش کردم و پرسیدم:
+ از کی داره گریه میکنه؟!
ــ تقریبا از وقتی زنگ زدم بهت!
+ خدایاا این بچه فقط سه ماهشه...اینهمه گریه از کجا میاره؟!
ایپک خندید.
ــ نمیدونم...فکر کنم باتری اضافه داره!
خندیدم و سمت اتاق ناز رفتم.
273
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجموقتی رسیدم خونهی ایپک،هنوز کسی نیومده بود. در رو که باز کرد، با دیدنم لبخند زد و گفت: ــ بالاخره اومدی! کیفمو از روی شونهام برداشتم و وارد شدم. + آره دیگه...وای ایپک اگه بدونی..اگه بدونی..شیش ساعت با یه آدم رومخ کار کردم..مغزم دیگه جواب نمیداد! ایپک خندید و گفت: ــ خب این قابل حدسه..ایسو! + اسمشو نیار..ولی جز اون کی میتونه باشه! در رو بست و رفت سمت آشپزخونه. ــ چرا؟ مگه چی کار کرده؟! کفشامو درآوردم و دنبالش راه افتادم + هیچی...فقط وجود داره! ایپک خندید. ــ خیلی بیچارهست که! + نهبابا..بیچاره؟! خیلی هم خوشبخته که من هنوز نکشتمش! ایپک با خنده سرشو تکون داد. چند ساعت بعد رو تقریبا با ایپک گذروندم. از همهچی حرف زدیم. از عروسیِ دیشب، از کار، از مرت و البته از بچهای که هنوز حتی به دنیا نیومده بود و همین حالا نصف حرفهامون شده بود. ایپک روی مبل نشسته بود و من کنارش بودم که دستم رو آروم روی شکمش گذاشتم و با ذوق گفتم: + هنوز باورم نمیشه...یه آدم کوچولو اینجاست! ایپک لبخند زد و گفت: ــ منم هنوز باورم نشده! + اسمشو چی میذارین؟! ــ نمیدونم...هنوز تصمیم نگرفتیم! سرمو تکون دادم و با کنجکاوی پرسیدم: + ایپک..تو دوست داری دختر باشه یا پسر؟! ایپک خندید ــ ترجیح میدم دوقلو باشه! خندیدم +دوقلو؟! تو هنوز یکیشو باور نکردی، بعد دوقلو میخوای؟! ایپک شونهای بالا انداخت و گفت: ــ خب..چه اشکالی داره؟! + هیچ مشکلی...فقط مرت بیچاره میشه! ایپک خندید و همزمان که ابرویی بالا میانداخت گفت: ــ مرت از پسش برمیاد! + ایپک نگرانتم..تو خیلی به شوهرت اعتماد داری! ــ باید داشته باشم دیگه! لبخندی زدم و دوباره نگاهمو به شکمش دوختم. +دولی جدی چی دوست داری؟! لبخند تلخی زد و اروم گفت: ــ دوست دارم پسر باشه..بچه ی بعدی دختر باشه.پسرم بشه یه داداش برای خواهرش..مثل داداش تو! اهی کشید و به یه نقطه تا معلوم خیره شد: ــ شاید اگه منم یه داداش بزرگتر داشتم زندگیم بهتر بود.. چند ثانیه چیزی نگفتم و نگاهم از شکمش به صورتش رفت. + ایپک... لبخند تلخی زد ــ چی؟! دستم رو آروم روی دستش گذاشتم و با لحن آرومی گفتم: + تو منو داری..باشه از ایسو خوشم نمیاد ولی مثل داداشته.. نگاهم کرد که ادامه دادم: + تازه مرت رو هم داری...قرار نیست دیگه تنها باشی! چند لحظه نگاهم کرد و بعد لبخند کوچیکی زد ــ میدونم! سرمو روی شونهش گذاشتم +تازه اگه بچهتون دختر بشه، من خودم میشم خالهش و اجازه نمیدم هیچ پسری نزدیکش بشه! ایپک زد زیر خنده و گفت: ــ آره آره..یادش بده چطوری پسرا رو فراری بده..دقیقا مثل خودت! لبخندی به نشونهی پیروزی زدم و ابروهامو بالا دادم که صدای در اومد. درو باز کردم که الیف خسته و کوفته اومد داخل و خودشو پرت کرد روی مبل . + چته تو؟! ــ وای فادیمه مردم...چه روز سختی بود با چه آدم عوضی سروکله زدم.. ایپک کنجکاو بهش نگاه کرد: + خب؟! تعریف کن! همونجوری دراز کشیده و چشم بسته گفت: ــ امروز دادگاه داشتم...خانومه میخواست از شوهرش جدا بشه... بعد از شدت حرص یهو نشست و گفت: ــ مرتیکه پرو..خیانت کرده بود و طلاقم نمیداد.. میگفت دلم خواسته زنمم طلاق نمیدم! از عصبانیت صورتش قرمز شده بود که رفتم توی آشپز خونه و براش یه لیوان آب آوردم. ابو یه نفس سر کشید و گفت: ــ سر اینه..میگم همه مردا عوضین! با گوشه چشم نگاهی به الیف و بعد به ایپک که با دهن باز نگاهش میکرد انداختم. لبمو گاز گرفتم و آروم زدم تو سرش که سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد. با چشم به ایپک اشاره کردم که تازه فهمید چی گفته. لبخند احمقانه ای زد و ضایع گفت: ــ البته دور از جون مرت..مرت اینشکلی نیست ایپک جونم! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خندیدم که ایپک هم زد زیر خنده. حدودا دوساعت بعد مرت اومد اما در کمال تعجب تنها بود؛ظاهرا ایسو و بورا نتونسته بودن بیان و قرار بود یه شب دیگه بیان. - «یک سال بعد» با صدای زنگ گوشی چشامو باز کردم. ایخدا...باز کی نمیزاره از این مرخصیمون لذت ببریم! با کلافگی گوشی رو جواب دادم که صدای ایپک رو شنیدم. ــ الو..فادیمه؟! + جانم ایپک؟! ــ فادیمه..میشه بیای خونه ما! صدای ناز رو میشنیدم که داشت گریه میکرد؛با تعجب پرسیدم: + برای چی؟! ــ ببخشیدا میدونم مرخصیته اما... + اما چی؟ ــ امروز سالگرد ازدواج من و مرته...میخوایم باهم بریم جایی..ولی کسی نیست که از ناز نگه داری کنه! سرمو خاروندم و گفتم: + باشه..نیم ساعت دیگه اونجام! ــ مرسییی! آماده شدم و سمت خونه ایپک اینا رفتم. وقتی رسیدم جلوی خونهی ایپک، زنگ درو زدم که چند ثانیه بعد ایپک درو باز کرد.
273
https://t.me/Evimizz1/5662
من همیشه تو ذهنم برای ایسفاد یه پایان تلخ تو ذهنم داشتم پایان تلخی که با مرگ باشه طلاق و جدایی نباشه اونم تو وضعیت الانشون نباشه مثلا چند سال گذشته باشه بچه دار شده باشن بعد یکیشون بمیره اونم یه مرگ خاص و سکانس قشنگ باشه بعد از اون فینال فصل شاهکار هم بیشتر مرگ و سمت ایسو میخوام ولی خب میتونه فادیمه هم باشه😂😔
273
Repost from N/a
این پیام رو فور کنید چنل های قشنگتون
یا اگه چنل ندارین بات بفرستین واسم @mahphotosbotو قشنگ ترین عکسی که از ابر و آسمون گرفتین رو بفرستین باهم ببینیم ☁️🤍 همه رو فور میکنیم اینجا ✨
273
من که دوست دارم پایان ایسفاد غمگین باشه
زوجایی که پایان غمگین دارن بیشتر تو ذهن آدم میمونن🫠
