𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
رفتن به کانال در Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
273
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+3630 روز
آرشیو پست ها
273
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارمهمچنان که با درد دندونش رو روی فشار میداد،ابروشو بالا داد و گفت: - از قصد کردی نه؟! ابرویی بالا دادم. + نه..از دستم افتاد! بعد بلند و طوری که مرت بشنوه گفتم: + پسره کاری نمیکنه که...هنوز شروع نکردیم قهوهامو خورد! ایسو نگاه عصبی و پر از دردی بهم انداخت و با بالبال زدن انگار سعی داشت گرمای ناشی از قهوهی داغی که روش ریختم رو از بین ببره. مرت به سرعت از اتاقش بیرون اومد و همینطور که با تعجب نگاهم میکرد،سمت ایسو قدم برداشت. - چیکار کردی دخترر! ابروهامو بالا دادم و شونهای بالا انداختم. + من کاری نکردم که! از صورت مرت مشخص بود که میخواد بخنده اما بهخاطر ایسو جلوی خودش رو گرفته بود. هر دوتاشون بههم نگاه میکردن و ایسو همچنان درحال بال بال زدن بود که گفتم: + خب الان کباب میشی..یعنی دلم نمیسوزه ولی لباستو دربیار... با این حرفم،مرت طوری که انگار خودش اینو میدونست سمت ایسو رفت و لباسش رو دراورد. ایسو با دیدن نگاهم که خیره بهش بود،ابرویی بالا انداخت و صندلیش رو چرخوند؛ اوها..یعنی این فکر کرد من دارم به بدنش نگاه میکنم؟! سرمو به چپوراست تکون دادم و رو برگردوندم اما طولی نکشید که دوباره نگاهم سرجاش برگشت و اینبار،نگاهم روی تتویی که روی کتفش بود خیره موند. با دیدن پایهی صندلیش که تکون میخورد،سریع روی صندلیم چرخیدم و پشت بهشون،با لحن تیکهواری گفتم: + اگه دوست داشتی لباس بپوش! ایسو خواست چیزی بگه که مرت اجازه نداد و بهجاش گفت: - باشه باشه..من الان لباس میدم بهش..نجنگید باهم! سری تکون دادم و پام رو روی اونیکی پام انداختم. تصویر تتوی ایسو،جلوی چشمم زندهشد. خیلی دور بودیم و از اون فاصله،نمیتونستم تشخیص بدم اون تتوی نهچندان بزرگ چیبود.. سریع سرمو تکون دادم. به من چه...تتوی یه پسر فورتونا به من چه ربطی داره..؟! صدای مرت باعث شد از فکر بیرون بیام. ــ بیا، اینو بپوش. برگشتم سمتش؛ یه تیشرت مشکی سمت ایسو گرفت و ایسو هم با بیحوصلگی از دستش گرفت. ــ ممنون لباس رو پوشید و دوباره روی صندلیش نشست که مرت نگاهی بین من و ایسو انداخت و گفت: ــ خب... حالا که کسی دیگه قهوه اون یکی رو نمیخوره..کسی قهوهاشو رو کسی نمیریزه..میتونیم پروژه رو شروع کنیم؟ + آره ایسو همزمان با من گفت: ــ بالاخره چشم غرهای بهش رفتم و لپتاپم رو باز کردم. بعد از چند ساعت کار کردن ، بالاخره تموم شد که سرمو بالا آوردم. گردنم گرفته بود؛دستم رو آروم پشت گردنم کشیدم و نگاهم افتاد به ایسو. هنوز مشغول کار کردن بود و یه اخم کوچیکی بین ابروهاش نشسته بود. بدون اینکه از جام بلند بشم همینجوری داد زدم: + مررررت!من کارم تموم شده میرم خونه. مرت با آرامش از توی دفترش اومد بیرون و ایسو هم با همون اخمی که داشت نگاهی بهم انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد. ــ تموم کردی فادیمه؟ با لبخند گفتم: + هوم سرشو تکون داد ــ خوبه..پس برو خونه پیش ایپک.. - ماهم کار ایسو تموم بشه میایم! از جام بلند شدم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم و همونطوری که وسایلمو جمع میکردم گفتم: + پیش ایپک چرا؟! ــ برای شام.. الیف هم همونجاست..فکر کنم! + مرت..با اون وضعش چرا برای شام؟! ــ نگران نباش..گفتم خودم شامو درست میکنم فقط الان برو پیشش تنها نباشه! سرمو تکون دادم گفتم: + نه خوشم اومد..رفیقم دست آدم درستیه! لبخندی رو لبش نشست که ازش خداحافظی کردم و از شرکت زدم بیرون. از شرکت که بیرون اومدم، نفس عمیقی کشیدم و کیفمو روی شونهام جابهجا کردم. نگاهی به ساعتم انداختم؛ بالاخره تموم شد، شیش ساعت کار با ایسو فورتونا...! حتی فکر کردن بهش هم عصبیم میکرد.. نفسمو بیرون دادم و با به حرکت دراوردن ماشین،به سمت خونهی ایپک راهی شدم.
