fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

رفتن به کانال در Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
272
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+2830 روز
آرشیو پست ها
آره میدونم که تو به تیرر خیانت نمیکنی😔🫵🏼 خب نگاه کن مثلا اینجوریه که اینا بچه‌ان و اصلا فادیمه هم نمیدونه که اون ایسوعه و بچه‌ی دشمنه همونجوری دلش میسوزه بیمارستانم که بچه بودن دیگه نمیشد

آره میدونم که تو به تیرر خیانت نمیکنی😔🫵🏼 خب نگاه کن مثلا اینجوریه که اینا بچه‌ان و اصلا فادیمه هم نمیدونه که اون ایسوعه و بچه‌ی دشمنه همونجوری دلش میسوزه بیمارستانم که بچه بودن دیگه نمیشد

تیرعشق اوله بقیه موارد منظورم بود💔🥲

خوشحالم دیگه همه ارتباط گرفتن باهاش✨

به مینیک ایسو تیر میزدم مثلا؟!

داداش اتیش‌سوزی بود دیگه ذاتا

میتونست هیجانی ترهم بشه(تیر،بیمارستان،اتیش،حالش خیلی بدبشه....)

سلام منم🫱🏻‍🫲🏻

به خاطر این که سکانسشو تو سریال حذف کردن قابلیت کردن شرکا و چاعری رو دارم

منو میگی؟! من خوشحالم🎀

تصویرشون کل پارت جلوی چشمم بود:)))) https://t.me/Evimizz1/4406

تو واقعیت که نشد ببینیم حداقل بخونیمشون🧎

چقدر دوست داشتم توی سریال یه سکانس از کودکی هاشون باشه با این پارت یه چیزی توی دلم تازه شد🎀

منم دوست دارم عزیزم🫶🏼

میکشمت اشغال محشررررررر بود😭😭🛐 https://t.me/Evimizz1/4406

sticker.webp0.53 KB

گریه فقط گریه https://t.me/Evimizz1/4406

عاا نظرتون راجب فلش‌بک؟!
@ZarahearsBot

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم
-چند روز پیش- نگاهم به برگه‌ی طلاقی که مچاله شده بود دوختم . چی‌شد که به اینجا رسیدیم؟! به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم . نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید . جلوی چشمام رو تار میدیدم که یکدفعه بوی دود خیلی زیادی مشامم رو پر کرد . با چشمایی که پر از اشک شده بود دور و اطرافم رو بررسی کردم . نمیتونستم منشا دود رو تشخیص بدم اما نفس کشیدن کاملا برام سخت بود . چشمم رو مالیدم و شروع به سرفه کردن کردم. دستم رو روی گلوم فشار دادم و همزمان با تصویری از بچگیام که جلوی چشمام زنده شد ، با صدای ضعیفم داد زدم: - هیچ...کس..نی...نیست؟! "دانایِ‌کل" « سال‌ها‌ پیش » همه‌ی بچه‌های طبقه‌ی سوم بدون اینکه کیفشون رو بردارن ، بدو بدو از پله ها پایین میرفتن اما ایسو ، بر خلاف جهتی که اونها حرکت میکردن به سختی از پله‌ها بالا میومد . وقتی به کلاسشون رسید ، صورتش سیاه شده بود و به سختی نفس میکشید. با سرفه‌های پی‌در‌پی و پاهایی که سست شده بودن سمت صندلیش رفت. درست وقتی که کتاب‌هاش رو داخل کیفش گذاشت و سمت در برگشت ، دختری با موهای بافته شده که به سختی راه می‌رفت رو دید که به ایسو خیره شده بود و همون لحظه ، در کلاس با صدای بدی بسته شد . ایسو چند قدم به سمت در برداشت و درست وقتی که تو چند قدمی در روی زانوهاش فرود اومد . دستش رو روی گلوش گذاشته بود و سعی میکرد نفس بکشه اما اون لحظه انگار سخت ترین کار دنیا نفس کشیدن بود . بالاخره به اشکاش اجازه‌ی فرود اومدن داد و با صدای خیلی ضعیفی اروم داد زد: - کمک...کسی...نیست؟! کمک... تو همین حین ، ادم‌هایی با ماسک روی صورتشون سمت فادیمه اومدن . + دخترم...بلند شو! یکیشون دستی روی صورت فادیمه کشید و ماسکی روی صورتش گذاشت . فادیمه رو از روی زمین بلندش کردن و خواستن ببرنش اما فادیمه تا زمانی که تونست نفس بکشه و صحبت کنه ، مقاومت کرد. به کلاس روبه‌روش اشاره کرد و به سختی گفت: - اون...جا! حالش..خوب نب...نبود! + باشه دخترم..بیا بریم بعد میایم میبریمش! فادیمه هم‌زمان که اشکاش روی صورتش میریختن سرش رو به چپ و راست تکون داد . مردی که کنارشون بود هوفی کشید و چند بار در رو به عقب هل داد اما باز نشد . دود توی راهرو هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد و فادیمه با هر نفس ، سوزش بیشتری توی گلوش احساس میکرد . هم‌زمان که اون مرد سعی داشت در رو باز کنه ، نگهبان با موهای ژولیده و صورتی که سیاه شده بود ، فریادزنان بهشون رسید: - کلیدا...کلیدا دست منن! فادیمه ساکت سرجاش وایساده بود و به درِ کلاس خیره شده بود . بعد از اینکه معلم کلید رو توی قفل چرخوند ، صدای باز شدن در اومد و فادیمه نامحسوس نفسش رو بیرون داد . دود غلیظی از کلاس بیرون اومد و کل راه‌رو رو در بر گرفت که باعث شد فادیمه و بقیه ، صورتشون رو با ارنجشون بپوشونن . چشمای فادیمه روی زمین دنبال جثه‌ی اون پسرِ ساکت میگشت . تو همین حین ، مرد ماسک اکسیژنی روی صورت ایسو گذاشت و در حالی که تو بغلش بود از کلاس بیرون دویید . زنی که اونجا بود ، شروع به دوییدن کرد و دست فادیمه رو محکم پشت خودش کشید ‌. فادیمه محکم نفسش رو بیرون داد و از پشت ماسک نفس عمیقی کشید . همزمان با اینکارش ، ایسو در حالی که روی برانکارد بود و به سختی نفس میکشید ، لبخند ریزی به دختری که فقط اسمش رو میدونست زد و آروم چشماش رو بست .

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”