𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Ir al canal en Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
272
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+2830 días
Archivo de publicaciones
271
آره میدونم که تو به تیرر خیانت نمیکنی😔🫵🏼
خب نگاه کن مثلا اینجوریه که اینا بچهان و اصلا فادیمه هم نمیدونه که اون ایسوعه و بچهی دشمنه همونجوری دلش میسوزه
بیمارستانم که بچه بودن دیگه نمیشد
271
آره میدونم که تو به تیرر خیانت نمیکنی😔🫵🏼
خب نگاه کن مثلا اینجوریه که اینا بچهان و اصلا فادیمه هم نمیدونه که اون ایسوعه و بچهی دشمنه همونجوری دلش میسوزه
بیمارستانم که بچه بودن دیگه نمیشد
271
چقدر دوست داشتم توی سریال یه سکانس از کودکی هاشون باشه
با این پارت یه چیزی توی دلم تازه شد🎀
271
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم-چند روز پیش- نگاهم به برگهی طلاقی که مچاله شده بود دوختم . چیشد که به اینجا رسیدیم؟! به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم . نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید . جلوی چشمام رو تار میدیدم که یکدفعه بوی دود خیلی زیادی مشامم رو پر کرد . با چشمایی که پر از اشک شده بود دور و اطرافم رو بررسی کردم . نمیتونستم منشا دود رو تشخیص بدم اما نفس کشیدن کاملا برام سخت بود . چشمم رو مالیدم و شروع به سرفه کردن کردم. دستم رو روی گلوم فشار دادم و همزمان با تصویری از بچگیام که جلوی چشمام زنده شد ، با صدای ضعیفم داد زدم: - هیچ...کس..نی...نیست؟! "دانایِکل" « سالها پیش » همهی بچههای طبقهی سوم بدون اینکه کیفشون رو بردارن ، بدو بدو از پله ها پایین میرفتن اما ایسو ، بر خلاف جهتی که اونها حرکت میکردن به سختی از پلهها بالا میومد . وقتی به کلاسشون رسید ، صورتش سیاه شده بود و به سختی نفس میکشید. با سرفههای پیدرپی و پاهایی که سست شده بودن سمت صندلیش رفت. درست وقتی که کتابهاش رو داخل کیفش گذاشت و سمت در برگشت ، دختری با موهای بافته شده که به سختی راه میرفت رو دید که به ایسو خیره شده بود و همون لحظه ، در کلاس با صدای بدی بسته شد . ایسو چند قدم به سمت در برداشت و درست وقتی که تو چند قدمی در روی زانوهاش فرود اومد . دستش رو روی گلوش گذاشته بود و سعی میکرد نفس بکشه اما اون لحظه انگار سخت ترین کار دنیا نفس کشیدن بود . بالاخره به اشکاش اجازهی فرود اومدن داد و با صدای خیلی ضعیفی اروم داد زد: - کمک...کسی...نیست؟! کمک... تو همین حین ، ادمهایی با ماسک روی صورتشون سمت فادیمه اومدن . + دخترم...بلند شو! یکیشون دستی روی صورت فادیمه کشید و ماسکی روی صورتش گذاشت . فادیمه رو از روی زمین بلندش کردن و خواستن ببرنش اما فادیمه تا زمانی که تونست نفس بکشه و صحبت کنه ، مقاومت کرد. به کلاس روبهروش اشاره کرد و به سختی گفت: - اون...جا! حالش..خوب نب...نبود! + باشه دخترم..بیا بریم بعد میایم میبریمش! فادیمه همزمان که اشکاش روی صورتش میریختن سرش رو به چپ و راست تکون داد . مردی که کنارشون بود هوفی کشید و چند بار در رو به عقب هل داد اما باز نشد . دود توی راهرو هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد و فادیمه با هر نفس ، سوزش بیشتری توی گلوش احساس میکرد . همزمان که اون مرد سعی داشت در رو باز کنه ، نگهبان با موهای ژولیده و صورتی که سیاه شده بود ، فریادزنان بهشون رسید: - کلیدا...کلیدا دست منن! فادیمه ساکت سرجاش وایساده بود و به درِ کلاس خیره شده بود . بعد از اینکه معلم کلید رو توی قفل چرخوند ، صدای باز شدن در اومد و فادیمه نامحسوس نفسش رو بیرون داد . دود غلیظی از کلاس بیرون اومد و کل راهرو رو در بر گرفت که باعث شد فادیمه و بقیه ، صورتشون رو با ارنجشون بپوشونن . چشمای فادیمه روی زمین دنبال جثهی اون پسرِ ساکت میگشت . تو همین حین ، مرد ماسک اکسیژنی روی صورت ایسو گذاشت و در حالی که تو بغلش بود از کلاس بیرون دویید . زنی که اونجا بود ، شروع به دوییدن کرد و دست فادیمه رو محکم پشت خودش کشید . فادیمه محکم نفسش رو بیرون داد و از پشت ماسک نفس عمیقی کشید . همزمان با اینکارش ، ایسو در حالی که روی برانکارد بود و به سختی نفس میکشید ، لبخند ریزی به دختری که فقط اسمش رو میدونست زد و آروم چشماش رو بست .
