𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
رفتن به کانال در Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
267
https://t.me/isfadin_masali/110
سلام
تو چنلمون قراره یه وانشات دو پارتی از ایسفاد و دوقلو های قشنگشون بزاریم
اگه دوست داشتید بخونید، توی چنل منتظرتونیم✨🩵🫶🏻
267
𝖧𝖤𝖱 𝖲𝖠𝖧𝖭𝖤𝖣𝖤 𝖡İ𝖱 𝖧İ𝖪Â𝖸𝖤, 𝖧𝖤𝖱 𝖧İ𝖪Â𝖸𝖤𝖣𝖤 𝖡İ𝖱 𝖣𝖴𝖸𝖦𝖴
𝖵𝖾 𝗁𝖾𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝖺 𝖻𝗂𝗋𝖺𝗓 𝖠𝗒𝗅𝗂𝗇.
𝓦𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 𝓽𝘰 𝓘𝘭𝘪𝘯 𝘦𝘥𝘪𝘵🧺🤎
https://t.me/dahatbd
267
وارد تلگرام ک شدم تمام چنل هایی ک فن فیک میخوندم پارت جدید دادن ولی اولین چنل شما بودین نیاز هم به گشتن دنبالش نیست چون پینهه 🙂↔️💘
267
- دختر تو کی عاشق ایسو شدی؟
+ چهمیدونم...اون منو دزدید من اونو دزدیدم ، تو کارخونه همش جلوی راهم سبز شد حتما یهجایی اینجاها عاشقش شدم دیگه...
14. bölüm / Adil ve Fadime
267
Repost from 𝖱𝗎𝗒𝖺𝖾𝖽𝗍𖦹°‧
“ چنل برای طرفدار های daha17 🤭“
| پوشش دهی کامل سریال و پارتگذاری همراه با پخش🙂↕️|
| ادیت,توئیت,پیک هر چی بخوای اینجا میتونی پیدا کنی 🫶🏼|
خوشحال میشم اکانت خوشگلت رو توی چنلم ببینم🤍
https://t.me/ruyaedt
267
- دختر تو کی عاشق ایسو شدی؟
+ چهمیدونم...اون منو دزدید من اونو دزدیدم ، تو کارخونه همش جلوی راهم سبز شد حتما یهجایی اینجاها عاشقش شدم دیگه...
14. bölüm / Adil ve Fadime
267
وایییی خیلییی خوشگللل بودد😭😭😭
واقعا با هر جمله دلم میلرزههههه😭😭🥹
خیلییی کوچولو و گناهینننن😭😭🤏
267
لطفاااا زودد بفرستتت ممنون میشمممم... میشه یه دقیقه ای رو تایید کنی ک کی میخای بفرستیش.... ذوق دارممممممم😭😂
267
همهی این مدت، اونقدر درگیر خرابکاریهایی که کرده بودم و به دست آوردن دوبارهی اعتماد فادیمه بودم که حتی یادم رفته بود باید برای بچهم آماده بشم...
دستم رو به دیوار کشیدم.
یه تخت کوچولو ، کنارش یه کمد و
یه صندلی برای وقتایی که فادیمه شبها بیدار میمونه.
بیاختیار خندیدم.
+البته... اول باید از مامانت اجازه بگیرم !
اگه بدون نظر اون چیزی میخریدم، شاید اصلاً خوشش نمیاومد!
چند ثانیه فکر کردم.
نه...
+وسایل اصلی رو باید با خودش میخریم!
اون حق داشت برای وسایل بچه نظر بده
اما...چند تا وسیلهی کوچیک که مشکلی نداشت !
گوشیم و کلید ماشین رو از روی میز برداشتم.
تو راه خروج، دوباره نگاهم به اتاق افتاد.
با ذوقی که مدتها بود فراموشش کرده بودم زیر لب گفتم:
+بابا زود برمیگرده کوچولو...
«فادیمه»
صبح زود با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم.
نگاهی به ایسو انداختم که راحت خوابیده بود.
انگار اونم مثل من...دیشب با آرامش خوابیده بود! لبخندی زدم و گوشی رو جواب دادم
ــ سلام عمه کوچولو! خوبی؟ کوچولو خوبه؟
+ سلام عزیزدلم ،خوبم. کوچولوهم خوبه، تو خوبی؟
ــ خوبم . فادیمه تا نیم ساعت دیگه درخونتونم بریم خرید، آماده باش.
+باشه
قطع کردیم و منم آروم آماده شدم .
اومدم برم اما فکر کردم وقتی ایسو بیدار شه و منو نبینه قطعا نگران میشه برای همین روی برگه نوشتم "با الینا میرم خرید"و چسبوندمش به یخچال .
از خونه بیرون رفتم.
-
بعد طی کردن مسیر برگشت تا خونه ، به شدت توی فکر بچه و اوضاعمون بودم که با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم.
ــ فادیمه فادیمه
+جانم ؟
ــ کجایی؟ این همه صدات زدم!
چشمک شیطونی زد
ــ دلتنگ ایسو شدی؟
اخم کردم
+ نه بابا چه دلتنگی
الینا خندید
ــ خیله خب رسیدیم
پیاده شدم
+ بیا تو توهم
ــ نه دیگه من برم خریدا رو برسونم خونه بعد برم درمانگاه
بوسی برام فرستاد
ــ مواظب خودت باش
منم متقابل بوسی فرستادم و گفتم:
+ توهم
رفتم داخل.
هیچ صدایی نمی اومد ..
یعنی...ایسو هنوز خوابه؟
داخل اتاقو نگاه کردم و نبود.
خریدا رو روی زمین گذاشتم و تازه چشمم به خونهای افتاد که ایسو تمیزش کرده بود.
سمت آشپزخونه رفتم تا یه لیوان ایلهامور بخورم.
روی کابینت یه لیوان چای نیمهخورده بود که معلوم بود با عجله ولش کرده..
گوشهی لبم دوباره بالا رفت.
+معلومه از صبح بیکار نبوده...
داشتم ایلهامور میخوردم که ایسو با کلی خرید توی دستش اومد خونه!
با تعجب بهش نگاه میکردم
با دیدن من لبخند زد
ــ سلام
با چشمام به خریدا اشاره کردم
+ سلام. اینا چین؟
ــ چیزه...داشتم فکر میکردم که اتاق بچه خالیه...یعنی دست نخوردس دیگه.. وقتشه یواش یواش پرش کنیم برای همین...رفتم خرید!
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه تند تند گفت
ــ البته من وسایل اصلی رو نخریدم که با سلیقه تو بخریم ، الان یکم چیزای کوچولو و لباس خریدم برای رنگ اتاقم گفتم بعد از اینکه فهمیدم بچه چیه رنگش کنیم..
سرمو تکون دادم.
با اینکه نشون ندادم ولی تهدلم خیلی خوشحال شدم.
بابا شدن بهش میومد!
میخواستم برم توی اتاق که ایسو گفت:
ــ نمیخوای ببینی چی خریدم؟
خیلی...دلم میخواست ببینم چی خریده ولی...جلوی خودمو گرفتم همونجور که پشتم بهش بود گفتم:
+نه.
ناراحت شدنشو از توی صداش حس کردم
ــ باشه
رفتم توی اتاق و درو بستم.
چند ساعت گذشت و آروم رفتم بیرون.
ایسو روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود.
فرصت مناسبی دیدم و رفتم سمت اتاق بچه.
خریدا کف اتاق بودن.
یکی یکی درشون آوردم و نگاهشون کردم.
چندتا اسباب بازی بود..
هم پسرونه، هم دخترونه...
لبخند زدم.
حتما چون نمیدونیم جنسیتش چیه هر دوتا رو خریده ..
عروسک، ماشین،جغجغه ، توپ و لباس هم خریده بود، هم دخترونه و هم پسرونه.
دستی به شکمم کشیدم
+ مامانی میبینی...بابات خیلی ذوق اومدنت رو داره! تازه چون نمیدونسته تو یه دخترخانم خوشگلی یا یه آقا پسر گوگولی، برات هردوتاشونو خریده!
یکی از لباسا رو برداشتم انقد ریز بود که توی دوتا کف دستم دستم جا میشد
از شدت کوچولو بودنش دلم برای ضعف رفت که تو همین حال ، چشمم افتاد به یه جفت جوراب.
+ واییی چقدر کوچولوعه! یعنی پاهای تو انقد کوچولوان مامانی؟
با لبخند به وسیله ها نگاه کردم
+انگار بابات دلش نمیخواسته هیچ احتمالی رو از دست بده!
«ایسو»
همین که فادیمه از کنارم رد شد ، چشمامو باز کردم. رفت سمت اتاق بچه که منم آروم پشت سرش رفتم و از در اتاق نگاهش کردم.
وسایل و دونه دونه بیرون میاورد،برای همشون ذوق میکرد و با بچمون حرف میزد.
یه طرف دلم ، از دیدن این لحظه خوشحال بودم اما از طرف دیگه ، نمیتونستم ناراحتیم رو پنهان کنم.
