لحظه هایِ آبی
رفتن به کانال در Telegram
408
مشترکین
+124 ساعت
+57 روز
+2430 روز
آرشیو پست ها
چقدر الان میفهمم رها چقدر الان نیاز دارمممم اینجوری باشممممم هیچی حس نکنممم اخ خدایاااا
Repost from مرز باریک
کاش با پوست و استخون حس نمیکردیم: «فقط مرگه که چاره نداره!» شبیه زندهزنده سوختن در آتشه عزیزِ من. کجایی تو؟
دلایلی برای زنده ماندن:
فیلم هایی که می خوام ببینم
کتاب هایی که قراره بخونم
جام جهانی
دیدن اجرای بی تی اس تو فینال جام جهانی
Repost from le vent nous portera
سایهای از غم بر روی هر احساسی. هر احساسی. هر احساسی. سایهای از غم.
Repost from مرز باریک
بیشتر از فقط نبودن، به این زودی نبودن، به این حالت و شکل رسیدن به نبودن، قبل از تجربهکردن این همه اتفاق نبودن، در این زمان و دوره نبودن، تکهتکهام میکنه. تکهتکه میشم. من از زندگیکردن خوشم میاد اما باور کن بخشی از عمرم رو به تو میدادم تا تجربه کنی چیزهایی رو که براش هیجان و شوق داشتی عزیز من. با چه حالی رفتی؟ قلبت پُر از امید و شور و خواسته بود؟ قبل از لمسشون رفتی؟ من از بین میرم. چهکار کنم؟
Repost from le vent nous portera
بعضی وقتا دلم میخواد باشم اما نباشم. دستام نباشن، پاهام نباشن. سرم نباشه. تمام بدنم نباشه؛ اما من هنوز باشم. باشم اما وجود نباشم. بتونم همهچیز رو درستِ درست حس کنم.
باشم اما وجود نباشم.
