خانوم شیرین
رفتن به کانال در Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
394
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
394
اگر بدانی وقتی نیستی چقدر بیهوده ام، تلخم ، خرابم ، هیچم...
اگر بدانی
هیچوقت نمیروی حتی به خواب...
عباس معروفی
394
دلم میخواست چیز محکمی به او بگویم که بداند چقدر دوستش دارم
گفتم: تو مسیح منی!
عباس معروفی
394
اینکه هر وقت
خودم را در آینه میبینم؛
یاد تو میافتم
یعنی چقدر عاشق توام؟
کجای تنم دنبالت بگردم
که نباشی؟
عباس معروفی
394
احساسات پایدار نیستند، عزیز دلم؛
مثلاً ممکن است شبی
با حرفهای یک نفر تا صبح از ذوق خوابت نبرد،
و شبی دیگر
با حرفهای همان آدم،
از درد تا صبح به خودت بپیچی.
394
از خواب خسته ام ؛
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی.
شاید هم از بیداری خسته ام؛ از این که بخوابم و تهش بیداری باشد...
کاش می شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد.
نشد هم .. نشد.
عباس معروفی
394
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
عباس معروفی
394
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم!
عباس معروفی
394
من چشم خورده ام
مادربزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام؛ من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم…
حسین پناهی
