خانوم شیرین
رفتن به کانال در Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
392
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
394
من چشم خورده ام
مادربزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام؛ من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم…
حسین پناهی
394
که می گوید « مایوس نباش » ؟
من امیدم را در یاس یافتم
مهتاب ام را در شب
عشقم ام را در سال ِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گـُر گرفتم …
احمد شاملو
394
چگونه شاد تر بنویسم؟
من هنوز گهگاهی درون قلب خود،
دختر بچه ای را میبینم،
که در راه بستنی فروشی پولش را گم کرده
و گوشه خیابان نمیداند بخاطر حسرت نداشتن بستنی گریه کند،
یا ترس از ملامت مادر،
بخاطر گم کردن پولش:)
394
امیدوارم پشت لبخند هایت شادی حقیقی باشد، نه تلاش ناشیانه همیشگی ات برای پنهان کردن غم هایت از جهان...
394
مرا ببخش که اینگونه با نگاه سرد و غمگینم دل نازک تو را میرنجانم، اخر تو نمیدانی که قلب من چندین بار از قلهی بزرگترین دلخوشی هایم سقوط کرد و هزاران تکه شد.
394
ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم...
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی!
فاضل_نظری
