fa
Feedback
یـونـانِ بـاسـتـانی

یـونـانِ بـاسـتـانی

رفتن به کانال در Telegram

       ‌‌‌‌‌‌‌ 𝗍𝖺𝗅𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝗈𝗐𝗇𝖾𝗋  /  @Tallktbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 127
مشترکین
+724 ساعت
+3057 روز
+51330 روز
آرشیو پست ها
رنگ چشای

عروسکی شونه کرده

مامانش موهاشو

دلارو دیوونه کرده

حالا بازم شراره

خوراکش یکی دوتا بوسه

آقا پسر دختره چه لوس

آهای دختر خانم دستتو بزار تو دست دوستت

همه بیخیال غصه

حالا یک دو سه

خسته شدم لف ندین

چقدر ناز و بامزههه

🔲 🔲🔲🔲 🔲کـ ـاپ دبی‌چاکلت 🎀 🔲○ 🍓᳕ 𝗌𝗎᪶𝗀𝖺𝗋 𝗆𝖾𝖾𝗍𝗌 𝗆𝖺𝗀𝗂𝖼 🎀🎀 ᅠتَپ‌تَپ 𝒻𝗈ִֹ𝗋 رِسپــی 𝗁𝖾𝗋𝖾! 🔲🔲🔲🔲🔲
+1
🔲 🔲🔲🔲     🔲کـ ـاپ دبی‌چاکلت 🎀 🔲○    🍓᳕      𝗌𝗎᪶𝗀𝖺𝗋  𝗆𝖾𝖾𝗍𝗌  𝗆𝖺𝗀𝗂𝖼       🎀🎀  ᅠتَپ‌تَپ 𝒻𝗈ִֹ𝗋 رِسپــی 𝗁𝖾𝗋𝖾! 🔲🔲🔲🔲🔲🔲

Repost from N/a
Title : last birthday 2000/09/15 2024/09/15 Genre : Sad ending , drama Author : #Arlo Tap to Read #bangchan #Arlo
Title : last birthday 2000/09/15 2024/09/15 Genre : Sad ending , drama Author : #Arlo
Tap to Read
#bangchan #Arlo

0:46 💋🌀
How many does it take How many does it take How many How many tryna ride my wave How many want my name How many- How many got discipline How many comprehend How many that been where I been How many get me from within


ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ๋⭑⎥ #Lisa ⎥⭑ ๋ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ
+4
ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ๋⭑⎥ #Lisa ⎥⭑ ๋ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ

Repost from ☾DΛRZΛD☽
⚜▪️ فقط نگاهش کرد و هر دو فهمیدند اغوا همیشه با لمس آغاز نمی‌شود؛ گاهی در یک پیراهن سفید، کنار پنجره‌ای تاریک، با گلویی سپرده
⚜▪️
فقط نگاهش کرد و هر دو فهمیدند اغوا همیشه با لمس آغاز نمی‌شود؛ گاهی در یک پیراهن سفید، کنار پنجره‌ای تاریک، با گلویی سپرده به نور آرام می‌ایستد و منتظر می‌ماند تا دیگری اولین اشتباه را مرتکب شود. بیا... امشب عطرخانه را قفل نکن. بگذار ماه بوی این دو مرد را با خودش ببرد؛ بگذار شمع‌ها آخرین شاهدان این شب باشند و آینه هرچه دید برای هیچ‌کس تعریف نکند. آن‌ها کمی عطر بودند، کمی جنون، کمی تاریکی؛ و دو قلب که هیچ‌وقت برای دوست داشتن بی‌گناه نبوده‌اند.

𝖠 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗈𝖿 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽;
گمان می‌کردم کوریِ ابدی تلخ‌ترین اتفاق ممکن است؛ این نفس کشیدنِ اجباری‌ست. خود را به تنهایی، در میان برزخی از تصاویر می‌دیدم. تلاش می‌کردم زیبا شوند، اما تاریکی‌ای را به خود راه می‌دادند که از وحشت‌زدگی‌اش، به دنبال نور می‌گشتم. ولی هر آن، فراموشیِ ندیده‌شدن، به مثال دیواری سر به فلک کشیده، جلویم قد علم می‌کرد. از ترس آن تصاویر خیالی در تاریکیِ پشت چشم‌هایم، گداییِ بینایی‌ای را کردم که کابوس‌های خاموشی‌ام در کنارش آغوشی امن بودند. در کاسه‌ی گدایی‌ام، بینایی‌ای را دریافتم که زهرتر از هر... بود. بینایی، روحم را جلا بخشید؛ اما حیف، کوتاه. حال با چشمانم دنبال آن نور می‌گشتم، زیرا که به من قولِ پیدا شدن داده بود. اما کسی حرف از دق کردنِ ستاره‌ی قطبی نزده بود. ستاره‌ی قطبی، در خاموشیِ دیده‌اش، می‌شنید و دل خوش می‌کرد به قصه‌های شیرینِ قمر. امان از آن روز که صاحب آسمان، دیده‌ی آن طفل را برگرداند. جهان عجیب، زیبا و حیرت‌آور بود و طفل باوری برایش نداشت. روزها می‌گذشت، اما خبری از زمزمه‌هایی که در تاریکیِ دفن‌شده‌ی گذشته می‌شنید، نبود. زمزمه بود، اما نه برای ستاره‌ی بینا؛ برای دیگری بود و گمانِ تاریکی، ستاره را به خود نسبت می‌داد. ستاره‌ی فرسوده، با کوری، دل به زمزمه‌هایی سپرده بود که هرگز برای او سروده نشده بود؛ به آغوشی تکیه داده بود که تنها دیواری فرسوده و نم‌دار بود؛ به صدایی دلبسته بود که پژواکی بیش نبود. وجودِ ستاره به خاموشیِ ابدی رفت، اما از خونریزیِ قفسه‌سینه‌ی شکافته‌اش، به دستِ بیناییِ قاتل، کورسویی از نور برخاست؛ نوری جاودان.