یـونـانِ بـاسـتـانی
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 127
Obunachilar
+724 soatlar
+3057 kun
+51330 kun
Postlar arxiv
1 121
Repost from ᅠ 𝓛𝓪 𝐶𝑟𝑒̀𝑚𝑒ᅠ
+1
🔲
🔲🔲🔲 🔲کـ ـاپ دبیچاکلت 🎀
🔲○ 🍓᳕ 𝗌𝗎᪶𝗀𝖺𝗋 𝗆𝖾𝖾𝗍𝗌 𝗆𝖺𝗀𝗂𝖼
🎀🎀 ᅠتَپتَپ 𝒻𝗈ִֹ𝗋 رِسپــی 𝗁𝖾𝗋𝖾!
🔲🔲🔲🔲🔲🔲
1 121
Repost from N/a
Title : last birthday
2000/09/15 2024/09/15
Genre : Sad ending , drama
Author : #Arlo
Tap to Read#bangchan #Arlo
1 121
Repost from ྀ⃝ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞 چک/پاکسازی
0:46 💋🌀
How many does it take How many does it take How many How many tryna ride my wave How many want my name How many- How many got discipline How many comprehend How many that been where I been How many get me from within
1 121
Repost from ☾DΛRZΛD☽
⚜▪️
فقط نگاهش کرد و هر دو فهمیدند اغوا همیشه با لمس آغاز نمیشود؛ گاهی در یک پیراهن سفید، کنار پنجرهای تاریک، با گلویی سپرده به نور آرام میایستد و منتظر میماند تا دیگری اولین اشتباه را مرتکب شود. بیا... امشب عطرخانه را قفل نکن. بگذار ماه بوی این دو مرد را با خودش ببرد؛ بگذار شمعها آخرین شاهدان این شب باشند و آینه هرچه دید برای هیچکس تعریف نکند. آنها کمی عطر بودند، کمی جنون، کمی تاریکی؛ و دو قلب که هیچوقت برای دوست داشتن بیگناه نبودهاند.
1 121
Repost from ㅤКалон❗️⁉️
𝖠 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗈𝖿 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽;
گمان میکردم کوریِ ابدی تلخترین اتفاق ممکن است؛ این نفس کشیدنِ اجباریست. خود را به تنهایی، در میان برزخی از تصاویر میدیدم. تلاش میکردم زیبا شوند، اما تاریکیای را به خود راه میدادند که از وحشتزدگیاش، به دنبال نور میگشتم. ولی هر آن، فراموشیِ ندیدهشدن، به مثال دیواری سر به فلک کشیده، جلویم قد علم میکرد. از ترس آن تصاویر خیالی در تاریکیِ پشت چشمهایم، گداییِ بیناییای را کردم که کابوسهای خاموشیام در کنارش آغوشی امن بودند. در کاسهی گداییام، بیناییای را دریافتم که زهرتر از هر... بود. بینایی، روحم را جلا بخشید؛ اما حیف، کوتاه. حال با چشمانم دنبال آن نور میگشتم، زیرا که به من قولِ پیدا شدن داده بود. اما کسی حرف از دق کردنِ ستارهی قطبی نزده بود. ستارهی قطبی، در خاموشیِ دیدهاش، میشنید و دل خوش میکرد به قصههای شیرینِ قمر. امان از آن روز که صاحب آسمان، دیدهی آن طفل را برگرداند. جهان عجیب، زیبا و حیرتآور بود و طفل باوری برایش نداشت. روزها میگذشت، اما خبری از زمزمههایی که در تاریکیِ دفنشدهی گذشته میشنید، نبود. زمزمه بود، اما نه برای ستارهی بینا؛ برای دیگری بود و گمانِ تاریکی، ستاره را به خود نسبت میداد. ستارهی فرسوده، با کوری، دل به زمزمههایی سپرده بود که هرگز برای او سروده نشده بود؛ به آغوشی تکیه داده بود که تنها دیواری فرسوده و نمدار بود؛ به صدایی دلبسته بود که پژواکی بیش نبود. وجودِ ستاره به خاموشیِ ابدی رفت، اما از خونریزیِ قفسهسینهی شکافتهاش، به دستِ بیناییِ قاتل، کورسویی از نور برخاست؛ نوری جاودان.
