کافه مستاجر پلاک ۱۲
رفتن به کانال در Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 815
مشترکین
+3524 ساعت
+507 روز
+9130 روز
آرشیو پست ها
1 818
دوستانِ عزیزم، مدتی کامنتهای چنل بستهس. ولی دلیلش کاملاً شخصیه و مرتبط به روحیه خودمه، از کسی ناراحت نیستم و هیچ اتفاقِ خاصی نیوفتاده، گفتم بگم که سو تفاهم پیش نیاد، هر حرفی هم داشتید دایرکت چنل بازه و در خدمتم، دوستتون دارم.
1 818
نمیدونم چرا و چطوری میشه که آدمها درست لحظهای که یه چیزی رو از دست میدن، یا حس میکنن نزدیکه از دستش بدن، تازه قدرش رو میدونن. قدرِ همهچیش رو.
1 818
راستی عمیقاً ممنونم از همهی دوستانی که قبلیها رو گوش دادن و متنها رو خوندن و نظرشون رو گفتن، عمیقاً قدردانتونم.
1 818
آلبومِ "خاطراتِ یک کاکتوس" در سه قسمت؛ قدرتِ جادو، قدرتِ عشق، و قدرتِ مرگ، به زودی منتشر میشه. آلبومهای قبلی رو میتونید با هشتگهای
#پادشاه_تاریکی
#داستان_لوسیفر
پیدا کنید.
1 818
یک صحبتی دارم با همسن و سالهای خودم، کوچیکتر، بالاتر، هرکسی که آیندهش براش مهمه و داره تلاش میکنه آیندهی خوبی داشته باشه اما هرچقدر تلاش میکنه فکر میکنه کافی نیست. فقط میخوام بدونی که مشکل از تو نیست. خودت رو کوچیک ندون و دست کم نگیر. تو نه اضافیای نه بیعرضه، تو داری هر کاری که از دستت برمیاد رو انجام میدی. شاید چیزی که هیچکس بهمون نگفت این بود که قرار نیست توی این سن همهچیز سر جاش باشه. قرار نیست جوابِ همهچیز رو بدونیم. قرار نیست حتماً شغل رویاییمون رو پیدا کرده باشیم، پول زیادی درآورده باشیم، خونه و ماشین خریده باشیم، مهاجرت کرده باشیم، ازدواج کرده باشیم یا دقیقاً بدونیم پنج سال دیگه کجای زندگیایم. ما توی دورهای بزرگ شدیم که هر طرف رو نگاه میکنیم یکی از ما جلوتره. یکی بیشتر پول درمیاره، یکی مهاجرت کرده، یکی کسبوکار خودش رو راه انداخته، یکی داره از سفرهاش عکس میذاره و یکی انگار دقیقاً همون زندگیای رو داره که ما هنوز داریم براش تقلا میکنیم و بدترین قسمتش اینه که ما پشت صحنهی زندگی خودمون رو با ویترین زندگی بقیه مقایسه میکنیم. بعد آخر شب میرسیم خونه، گوشی رو میذاریم کنار و با خودمون فکر میکنیم: «من چرا هنوز نرسیدم؟» اما رسیدن دقیقاً کجاست؟ کی گفته تا فلان سن باید فلانجا باشی؟ کی این خط پایان رو کشیده؟ کی تصمیم گرفته اگه تا سیسالگی به یه سری چیزها نرسیدی، یعنی عقب افتادی؟ شاید تو عقب نیفتادی. شاید فقط مسیرت با بقیه فرق داره. بعضی روزها تلاش کردن یعنی دوازده ساعت کار کردن، یاد گرفتن، ساختن و جلو رفتن. بعضی روزها هم تلاش کردن فقط یعنی از تخت بلند شدن و دوباره امتحان کردن. هر دوتاش تلاشه. قرار نیست هر روز نسخهی بهتری از دیروزت باشی. آدم گاهی خسته میشه، گاهی میترسه، گاهی اشتباه میکنه، گاهی چند قدم برمیگرده عقب و گاهی حتی نمیدونه قدم بعدی باید به کدوم سمت باشه. اینها به این معنی نیست که شکست خوردی. فقط یعنی هنوز وسط راهی. پس اگه این روزها داری تمام تلاشت رو میکنی و بازم یه صدایی توی سرت میگه کافی نیست، برای چند لحظه به مسیری که تا اینجا اومدی نگاه کن. به چیزهایی که ازشون رد شدی، به روزهایی که فکر میکردی نمیتونی ولی گذشت، به تمام دفعاتی که افتادی و بازم بلند شدی. شاید خیلی از چیزهایی که میخواستی هنوز اتفاق نیفتاده باشن. شاید هنوز ندونی آخر این مسیر چی منتظرته. ولی تا وقتی داری ادامه میدی، داستانت تموم نشده. زندگی مسابقه نیست که بترسی بقیه زودتر از تو به خط پایان برسن. اصلاً خط پایانی وجود نداره. هرکسی ساعت خودش رو داره. پس یکم بیشتر به خودت فرصت بده. شاید چیزی که امروز اسمش رو گذاشتی «عقب افتادن، چند سال دیگه فقط بخشی از مسیری باشه که لازم بوده طی کنی تا برسی به جایی که واقعاً مال خودته.
.
و یادت باشه؛ ادامه بدی. ادامه بده، حتی وقتی نمیدونی قراره به کجا برسی. حتی وقتی خستهای. حتی وقتی فکر میکنی دیگه چیزی نمونده که بهش امید داشته باشی. چون خیلیها رفتن که ما ادامه بدیم. خیلیها آرزوهایی داشتن که هیچوقت فرصت نکردن بهشون برسن. خیلیها برنامههایی داشتن برای فردایی که هیچوقت ندیدنش. خیلیها آدمهایی رو دوست داشتن که فرصت نکردن یک بار دیگه بغلشون کنن. خیلیها آخرین بار از خونه بیرون رفتن، بدون اینکه بدونن آخرین باره. آدمهایی که میخواستن زندگی کنن. میخواستن عاشق بشن، سفر برن، کار کنن، بسازن، پیر بشن، یک صبح معمولی از خواب بیدار بشن و نگران هیچچیز نباشن. اما نیستن، و شاید ما نتونیم تمام چیزی رو که از دست رفته جبران کنیم. شاید نتونیم دنیا رو درست کنیم. شاید حتی بعضی روزها نتونیم خودمون رو درست کنیم. ولی میتونیم ادامه بدیم. میتونیم زندگیای رو که هنوز توی دستهامونه، زندگی کنیم. نه از روی اجبار. نه از روی عذاب وجدان. نه چون حق نداریم خسته بشیم یا کم بیاریم. فقط چون هنوز فرصت داریم. فرصت داریم دوباره شروع کنیم. دوباره دوست داشته باشیم. دوباره چیزی بسازیم. دوباره شکست بخوریم. دوباره بلند بشیم و شاید یک روز، بالاخره به جایی برسیم که وقتی به تمام این سالها نگاه میکنیم، بفهمیم همین که تسلیم نشدیم، خودش یکی از بزرگترین کارهایی بوده که انجام دادیم. پس اگر امروز تنها کاری که ازت برمیاد اینه که یک روز دیگه دووم بیاری، همون رو انجام بده. فردا دوباره فکر میکنیم باید با زندگی چهکار کنیم. فعلاً فقط… ادامه بده. برای خودت. برای آرزوهات. برای تمام فرداهایی که هنوز ندیدی و برای تمام کسایی که دلشون میخواست ادامه بدن، اما نتونستن.
.
ارادمتندِ شما؛ ادمینِ خستهی کافه مستاجر پلاکِ ۱۲
1 818
بعضی شبا به این نتیجه میرسم که دارم توی یک دنیای موازیای زندگی میکنم که هیچ پایانِ خوشی و طلوعی که تاریکی رو شکست بده وجود نداره و همهی اون داستانهایی که میخوندیم و فیلمهایی که میدیدیم وقتی پایانش با خوبی و خوشی تموم میشد، برای این نسخه صدق نمیکنه.
1 818
اینکه همیشه توی غم و سوگمون، حتی سوگِ جمعی تنها بودیم و هیچوقت هیچکس و هیچجای دنیا براش مهم نبود خیلی تلخه. ایران مدتهاس تبدیل شده به گاتهامترین حالتِ خودش. همونقدر تاریک، همونقدر سرد، خشن، بیروح، دریغ از یدونه ناجی.
1 818
امیدوارم همینطور که من با نتیجه کیف کردم و تمامِ ترکها قفلیم شدن، شماهم کیف کنید و تا مدتها قفلیتون بشن.
1 818
این یکی آلبوم شاید تاریکترین داستانی باشه که خلق شد؛ داستانِ کسی که واردِ دنیای شیاطین شد، گیتارش رو برداشت، و برای آخرینبار نواخت. توی این داستان، شما به همراهِ شخیصتِ اصلی، واردِ جهانِ تاریکِ شیاطین میشید. این یکی رو هم مثلِ آلبومِ قبلی متنش رو به همراهِ ترجمهش، بعد از هر ترک براتون میذارم.
پن: دهنم سر این یکی سرویس شد. تقریباً سختترین پروژهای بود که داشتم.
#داستان_لوسیفر
