نعنایِ ژنرال؛ سین بزن!!
رفتن به کانال در Telegram
شاید سرنوشتِ ما، در تقدیرِ این دنیا نوشته نشده بود، معبودِ من. @Easeyourselfandtrustmebot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
336
مشترکین
+1624 ساعت
+167 روز
+26030 روز
آرشیو پست ها
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
دلم پریشانِ جمالت و آن همه زیباییِ بیحد و مرز توست، چنان که چشم از تماشایت وامانده و دل از آرام گرفتن در تو شگفتیست که هیچ واژهای به اندازهاش نمیرسد و من هنوز در حیرتِ زیباییِ تو، به دنبال کلمهای میگردم.
Repost from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
فور کنید + شات از اکانتتون
دو به دو شیپتون کنم و بگم کی قاتل و کی مقتوله
و یه داستانِ چند خطی براش بنویسم.
Repost from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
فور کنید بگم اگر تو یک فیلم ترسناک بازی میکردید
از بین ِ جنگیر / تسخیرشده / نیروی اهریمنی
کدوم نقش رو بازی میکردید
Repost from N/a
از اعماق سیاهترین آبها، قدرتی کهن بیدار میشود. این پادشاهی، با افسون
نفرینهای باستانی اداره میشود، نه با نور.
New post Coming soon..
Repost from 𓏺 TΛEKOOҠ 𐌖ØRLD ⌁
༄𝐑𝐨𝐨𝐦 𝐍𝐨. 𝟒𝟎𝟒.
▹𝗚𝗲𝗻𝗲𝗿 : 𝖯𝗌𝗒𝖼𝗁𝗈𝗅𝗈𝗀𝗂𝖼𝖺𝗅 𝖣𝗋𝖺𝗆𝖺, 𝖣𝖺𝗋𝗄 𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾, 𝖬𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒/𝖳𝗁𝗋𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋, 𝖲𝗆𝗎𝗍
▹𝗠𝗮𝗶𝗻 𝗖𝗼𝘂𝗽𝗹𝗲 : 𝖳𝖺𝖾𝗄𝗈𝗈𝗄
▹𝗨𝗽 : 𝖲𝗎𝗇𝖣𝖺𝗒
#RoomNo404 •ิ.• #Fic
دو نفر. دو دنیای کاملا متفاوت. دانشجوی رشته حقوقی که از آموخته هاش برای فرار از نحسیش و لاپوشونی بیماری روانیش استفاده میکنه و پسری که تمام داشته هاش رو از دست داده و کنجکاویش کار دستش میده. حقیقتِ داستان چیه و قراره کارشون به کجا ختم بشه؟ قراره باقیمانده زندگی جئون جونگکوک هم فرو بپاشه و به واسطه نحسیِ هم اتاقی جدیدش، تنها زندگیش رو از دست بده؟ یا قراره مثل نور به تاریکی زندگی کیم تهیونگ بتابه، زندگی غرق شده در تیرگیش رو کمی بهبود ببخشه و بعد از تموم از دست دادنها؛ شکارچیش تنها مکان امنش بشه؟- 𝖳𝖺𝖾𝖪𝗈𝗈𝗄 𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽✨
Repost from 𝗏𝗂𝗇𝗎𝗋
این پیام رو فور کنید تا از طریق قلمتون به یک شاعر/نویسنده ایرانی تشابه بدم؛
Limit 890 - be join
Repost from N/a
+8
◞︐گۅیـی تۅ را نـہ از یاد بردم، نـہ نگہ داشتـم؛ فقط میانِ شَبهاے مَن، آرام آرام بہ.خـاطرهاے دور بدل شدے.◟
ادیتش واقعا بشدت قشنگ بود و متنی که نوشته شده بود هم با اینکه همه اون رو دیوانه خطاب میکردند، بازهم به کسی گوش نمیداد و از میزان عشقی که داشت کم نمیشد که هیچ بیشتر هم میشده.
Repost from روحِ ســوختـه؛
برای او؟ شاید هم برای ما؟ نمیدانم.
میخواهم بنویسم، اما نمیدانم برای او؟ او؟ او اصلاً کیست؟ خودِ من نیز نمیدانم. او را بارها دیدهام، اما... نمیدانم؛ انگار هرگز او را ندیدهام. وقتی دربارهاش با دیگران سخن گفتم، همه پاسخی شبیه به من دادند. چرا اینگونه شد؟ چرا همه با هم گفتند: «او؟ او اصلاً کیست؟ او وجودِ خارجی ندارد!» پس من این همه نامه را برای چه کسی نوشتم؟ چه کسی بود که با آن نامههای آراسته، پاسخم را میداد؟ آیا همهچیز یک رویا بود؟ باز هم میگویم... نمیدانم. راستش را بخواهی، محال است همهچیز رویا بوده باشد. آخر آن نامهها بویِ زندگی میدادند؛ آنچنان زیبا نوشته شده بودند که با خواندنِ هر کلمه، دلم میخواست بروم و او را چنان ببوسم که در من حل شود؛ تا هرکس سراغش را گرفت، بگویم: «او؟ او در زندگیِ من حل شده است!» آخرین نامهاش اینگونه آغاز میشد: «ای محبوبِ من... به زودی به دیدنت میآیم.» نمیدانید چقدر منتظرش بودهام و هستم! اما چرا هر وقت دربارهاش با اطرافیان سخن میگویم، همه میگویند: «او کیست؟ او هرگز وجود نداشته است...» و در آخر، مرا دیوانه خطاب میکنند؟ و من دوباره در خلوتِ خود، با خود میاندیشم که: او... کیست؟ و باز هم نمیتوانم پاسخِ سوالم را بدهم؛ چرا که مغزم، یاریام نمیکند تا او را به خاطر بیاورم. راست است که مرا دیوانه مینامند، اما من... از این که هرچه میکنم، نمیتوانم او را به یاد آورم، خسته شدهام. آخر او، مرا «محبوبِ دلِ خود» میخواند. مگر میشود محبوبِ دلِ کسی باشی، اما خودت او را به خاطر نیاوری؟و باز هم، در پاسخِ خودم، میگویم: نمیدانم.
