روحِ ســوختـه؛
رفتن به کانال در Telegram
335
مشترکین
-124 ساعت
+217 روز
-4530 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اوت '26
اوت '26
+81
در 44 کانالها
ژوئیه '26
+589
در 134 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 36 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+56
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+63
در 33 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 13 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+1
در 25 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 28 اوت | 0 | |||
| 27 اوت | +2 | |||
| 26 اوت | +4 | |||
| 25 اوت | +5 | |||
| 24 اوت | +6 | |||
| 23 اوت | +2 | |||
| 22 اوت | +8 | |||
| 21 اوت | +3 | |||
| 20 اوت | +2 | |||
| 19 اوت | +9 | |||
| 18 اوت | +1 | |||
| 17 اوت | +4 | |||
| 16 اوت | +2 | |||
| 15 اوت | +1 | |||
| 14 اوت | +19 | |||
| 13 اوت | +4 | |||
| 12 اوت | +5 | |||
| 11 اوت | +2 | |||
| 10 اوت | 0 | |||
| 09 اوت | 0 | |||
| 08 اوت | 0 | |||
| 07 اوت | 0 | |||
| 06 اوت | 0 | |||
| 05 اوت | 0 | |||
| 04 اوت | 0 | |||
| 03 اوت | 0 | |||
| 02 اوت | 0 | |||
| 01 اوت | +2 |
پستهای کانال
| 2 | ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ﹫ 𝟣𝟣 / 𝖧𝗈𝗉𝖾 '𝗌 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍
گپی برای تعامل و حمایت بیشتر از چنلهایی با محتوای پک استیکر، نویسندگی، ادیت و مودبرد.
با همراهی بیش از ۳۰ ادمین فعال، در کنار شما هستیم تا با ایجاد تعامل مستمر، به رشد، دیدهشدن و افزایش آمار چنل شما کمک کنیم.
حمایت و تعامل متقابل بین چنلها .
افزایش بازدید و فعالیت چنل .
آشنایی و همکاری با چنلهای همحوزه .
محیطی برای معرفی و دیدهشدن محتوای شما .
فعالیت منظم با حضور ادمینهای فعال .
اگر دنبال جایی برای تعامل بیشتر، پیدا کردن مخاطب جدید و رشد تدریجی چنلت هستی ، خوشحال میشیم کنارت باشیم. ♡
𝖩𝗈ı𝗇 𝖧𝖾𝗋𝖾! | 10 |
| 3 | امشب نمیتونم چنل هارو چک کنم شرمنده 💘
فردا میام
بوس بوس | 12 |
| 4 | - | 14 |
| 5 | - | 12 |
| 6 | - | 21 |
| 7 | sticker.webp | 23 |
| 8 | اخرین پست پین. | 22 |
| 9 | بعضی شبها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینهایست که هرچه سالها از خودت پنهان کردهای بیرحمانه پیش چشمانت میآورد. میگویند هر انسانی در تاریکترین شب زندگیاش به چیزی چنگ میزند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچکس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجرهی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود میگفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آنگاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بیآنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد.
زمین دور بود و اندیشهی من بر چهرهی مواج آبها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موجهای دریا ناشی میشود و تمامی بدن آن را به یاد میسپارد.
با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشهای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟
ای موجها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده میشود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزشهای حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟
پژواک باد قویتر شد و صدای برخورد موجها به پهلوی کشتی به گوش میخورد؛ سینهام با تپش کشتی هماهنگ شده بود.
مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم.
دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمیدانستم این خاموشی از بیرون میآید یا از درون من سرچشمه میگیرد.
هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده میشد چیزی را در من میلرزاند؛
چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موجها یکی پس از دیگری پایههای وجودم را فرو میریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آنها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ میدیدم چگونه بخشهایی از من بیصدا در تاریکی گم میشود.
با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو میریختند؛ بیآنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم.
من از درون برهنه میشدم؛ انگار دریا میخواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛
به جایی که دیگر هیچ پردهای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخمهایم خون میگریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطهی درد آشکار گردد.
دریا میخواست مرا به نقطهی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل.
جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتیای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد میزند اما شنوندهای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهرهی موج کوبیده میشود؛ و من میبینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم میشود.
گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمیخواست تسلیم خواست دریا شود.
با هر موج اندکی بیشتر خم میشد اما نمیشکست؛ گویی در نبردی میان ارادهی انسان و بیرحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزهای که نمیدانست برای چه میجنگد؛ تنها میدانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد.
و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این میاندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست میرود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمیداند میجنگد.
شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه میدارد؛ همین تقلا برای چیزی بینام.
چیزی که لمس نمیشود؛ اما آنقدر واقعیست که انسان را از دل طوفان عبور میدهد.
انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشتهایست که انسان را به خودش بند میکند. طنابی نامرئی که نمیگذارد در میان موجها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمیدانیم باز هم ما را از سقوط باز میدارد.
شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موجها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمیشود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحهای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت. | 13 |
| 10 | بدون متن... | 13 |
| 11 | - | 20 |
| 12 | میشه چند نفر بیان پیش ما؟ از این آمار دور شیم لطفا😭💘
اومدید تگ بدید بات.
عدد بزارید فور میکنم. | 191 |
| 13 | sticker.webp | 21 |
| 14 | 🤩 ڪلبــــه ے کـلانـتــر - نـوامـبــر 🎻 🤩
مــه ؛ چون انـدوهِ کـلانتر بر دامنـه کلبـه خفتـه بـود؛ بو قـهـوهے تلـخـی که هـر صبـح بـرای دل خـستـهاش میےریختی روی تـن دیـوار هـا خاطـره بـود امـا بـه زهـر آلـودی ایـن اَیـام غـیابـت نمیرسیـد
نــامـهای بر سینـهے چـوبـی میـز گستـرده بود؛ بـا مُـهری که برایش غریبـه نبـود امـا ایـن بار بـوی تو را نمیےداد
با دستـانی کـه روزگـاری شـانـههایت را آرام میفشـرد ؛ با چشمـانی کـه در پرستش آن قدیس بے رحـم بی فـروغ مانـده بـود نامـه را گشـود کلـماتش خشـک و رسـمے بودنـد بی هیچ نشـانی از آن دوستــت دارم هاے کـه زمـانی در گوشـهے هـر سطـر بـرایش پنهـان مینـوشتی؛
اســلحـهای کـه را سـال ها بـرای پـاسداری از شهر بـه دوش میےکـشید حالا خستـه و بی رمق چـون صـاحبش خانـه نشین بـود و تنهـا چـاره سازِ رهـایی خویش بـود
بـاران به شیشـه های کلبـه میکوبیـد؛ درست مـانند تلنگـرِ خاطـرات شـام گـاهی ات کـه تنها مهمـان ِ نـاگزیر کـلانتر بـود قهـوهاش را جـرعهجـرعه نوشیـد؛ بے آنکه گرمایی به لـب های سـردش ببخشـد
اکنــون تنهـا چیزی کـه بـاقیست ؛ یک نامهے ناتــمام بود؛ برای تو. | 9 |
| 15 | | 8 |
| 16 | جهت حمایت. | 16 |
| 17 | - | 15 |
| 18 | - | 15 |
| 19 | - | 16 |
| 20 | @nili1s | 17 |
