fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

رفتن به کانال در Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
209
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
-2147483648_-281240.webp1.34 KB

بدین دیگه💔

یا بهم زن میدین

سینگلی بس

واقعا زن میخام

زن میخام

پیام ویدیو00:08

یکی بود عاشق من منم از صمیم قلب عاشق اون هر روزو باهم بودیم چشامون بدون هم میشد کاسه‌ی خون همه زندگیمو میدادم واسه‌ی اون اون پام وای‌میستاد تا پای جون نمیشد به کسی دیگه دل بدیم عشقم بود، سر تیتر زندگیم سیره دلم از این دنیا منم و یه کوله باره رویا بی تو امیدی نیس به فردا.... چیزی نمیخام جز یه اتاق تاریک، یه موسیقی بی کلام، یه سیگار باریک.... یه فنجون قهوه به تلخی زندگیم یه خواب به آرامی یک مرگ فانی... بعد تو درد نا تمومی ام بعد تو عاشق مرگ تو جوونی ام بی تو این دنیا بمونم که چی شه.....؟!

در دل جنگلی که درختان کهنسال‌اش بوی کهنگی و راز می‌دادند و مهِ سیمین مثل مادری مهربان تنِ خاموشِ زمین را در آغوش کشیده بود، دختری می‌زیست که گویی قطعه‌ای از خورشیدِ غروب‌کرده بود. موهایش—آه، آن گیسوان سرخ و آتشینش—مانند زبانه‌های سرکشِ آتش، در تاریکیِ سبزِ جنگل شعله می‌کشید؛ تارهای درخشانی که با هر نفسِ باد، داستان‌های ناگفته‌ی عشق، شور و طغیان را در گوشِ برگ‌های شب‌زده زمزمه می‌کردند. او همچون پریِ افسانه‌ایِ چشمه‌سارانِ دوردست بود؛ با نگاهی که ژرفای رازهای پنهان دریا را به یاد می‌آورد و لبخندی که طعم زندگانی را، ترش و شیرین، چون انارِ شکفته‌ی پاییز به کامِ خسته‌ی جهان می‌ریخت. هر جا که پاهای سبک‌بارش روی خزه های نمناکِ جنگل نقش می‌بست، غنچه‌های خفته‌ی شب‌بو بیدار می‌شدند و ستاره‌های فروچکیده از آسمان، در دامانِ سرخِ گیسوانش آرام می‌گرفتند. او خودِ زندگی بود؛ رقصی میان مرگ و رویش، و قصه‌ای که هیچ کتابی یارای نوشتنِ تمامِ زیبایی‌اش را نداشت… ✨
_تقـدیم به خـانم قو

از چـی بـگم بـرات...

من کسی نیستم که با این زخما دردم بگیره ولی این اشکارو کی میخاد گردن بگیره؟!

نمـیدونم چـرا تنـها مونـدم تـو ایـن جـاده نصف راه....

در دل جنگلی که درختان کهنسال‌اش بوی کهنگی و راز می‌دادند و مهِ سیمین مثل مادری مهربان تنِ خاموشِ زمین را در آغوش کشیده بود، د
در دل جنگلی که درختان کهنسال‌اش بوی کهنگی و راز می‌دادند و مهِ سیمین مثل مادری مهربان تنِ خاموشِ زمین را در آغوش کشیده بود، دختری می‌زیست که گویی قطعه‌ای از خورشیدِ غروب‌کرده بود. موهایش—آه، آن گیسوان سرخ و آتشینش—مانند زبانه‌های سرکشِ آتش، در تاریکیِ سبزِ جنگل شعله می‌کشید؛ تارهای درخشانی که با هر نفسِ باد، داستان‌های ناگفته‌ی عشق، شور و طغیان را در گوشِ برگ‌های شب‌زده زمزمه می‌کردند. او همچون پریِ افسانه‌ایِ چشمه‌سارانِ دوردست بود؛ با نگاهی که ژرفای رازهای پنهان دریا را به یاد می‌آورد و لبخندی که طعم زندگانی را، ترش و شیرین، چون انارِ شکفته‌ی پاییز به کامِ خسته‌ی جهان می‌ریخت. هر جا که پاهای سبک‌بارش روی خزه های نمناکِ جنگل نقش می‌بست، غنچه‌های خفته‌ی شب‌بو بیدار می‌شدند و ستاره‌های فروچکیده از آسمان، در دامانِ سرخِ گیسوانش آرام می‌گرفتند. او خودِ زندگی بود؛ رقصی میان مرگ و رویش، و قصه‌ای که هیچ کتابی یارای نوشتنِ تمامِ زیبایی‌اش را نداشت… ✨

حالِ دل با گرمیِ لبخندِ تو، بهتر می‌شود شورِ غوغا در دلِ این شعرِ برپا می‌شود گر تو باشی، واژه‌ها از خوابِ شب پا می‌شوند کوچه‌های خلوتِ شیراز، روشن می‌شود بس که شیرین می‌نویسی، شــعر طوفان می‌شود، آسمان هم در هوایت، مستِ باران می‌شود قاصدک، پروانــه‌وار، از شوقِ تو پر می‌کشد روحِ شعر از خنده‌هایت، تازه‌تر‌هم می‌شود بی‌خیالِ غصه‌ها شو، کاش اینجا بودی و… با تو دل، از بندِ هر غم آزاد می‌شود
_غـزل

MyPlayListMa - Love Sick - Aneea.mp35.49 MB

_نـوشتن..
_نـوشتن..

اتاق، خالی از نفسِ پرواز بود و غبار، روی قاب‌های کهنه، خاکسترِ فراموشی پاشیده بود. شمع، این پیرِ خسته و نیمه‌جانِ سفره‌ی تاریکی، قطره‌قطره آب می‌شد؛ نه از شوقِ سحر، که از سوزِ هق‌هقی که در گلو داشت. پروانه‌ای دیگر دورش نمی‌گشت؛ پروانه‌ها مدت‌ها بود که کوچ کرده بودند به آن‌سوی پنجره‌ای که رو به هیچ باز می‌شد. روی طاقچه، کبوترِ سفیدِ جلدِ این خانه‌ی متروک، سر در بال فرو برده بود. نفسش، آهی بود لرزان که دیگر به آسمان نمی‌رسید. کبوتر، هم‌رازِ پنجره‌های بسته بود؛ همان که روزگاری، نامه‌ی امید را از دستِ باد می‌گرفت و به بامِ خورشید می‌رساند. اما مرگ، آرام و بی‌صدا، مثل سایه‌ی یک ابریشمِ سیاه، خزیده بود گوشه‌ی ایوان. شمع به سس‌سسِ نفس‌های کبوتر نگاه کرد و گفت: «ای پرنده‌ی بی‌آشیان! ما دو تا، هم‌سفرانِ یک شبِ درازیم… تو از اوجِ آسمان ماندی و من از روشنِ سحر. تو پرواز را باختی و من نور را…» کبوتر، با چشم‌هایی که پر از غبارِ کوچِ ابدی بود، سر بلند کرد؛ بالی تکاند که دیگر توانی در آن نبود، و در سکوتِ سنگینِ اتاق، جان سپرد. پَرِ سفیدی از بال‌اش جدا شد، آرام در میانِ اشک‌های منجمدِ شمع چرخید و روی میز فرود آمد. شمع، آخرین شعله‌اش را تکاند، لرزید، و خاموش شد. و تاریکی، در آغوشِ این مرگِ آرام، تمامِ خانه را پر کرد؛ انگار که نه شمعی بود و نه کبوتری، فقط یک خاطره‌ی مات مانده بود روی سینه‌ی خاک…
_غـزل

4_5783034612066295626.mp38.27 MB