♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
رفتن به کانال در Telegram
209
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
یکی بود عاشق من
منم از صمیم قلب عاشق اون
هر روزو باهم بودیم
چشامون بدون هم میشد کاسهی خون
همه زندگیمو میدادم واسهی اون
اون پام وایمیستاد تا پای جون
نمیشد به کسی دیگه دل بدیم
عشقم بود، سر تیتر زندگیم
سیره دلم از این دنیا
منم و یه کوله باره رویا
بی تو امیدی نیس به فردا....
چیزی نمیخام جز یه اتاق تاریک، یه موسیقی بی کلام، یه سیگار باریک....
یه فنجون قهوه به تلخی زندگیم
یه خواب به آرامی یک مرگ فانی...
بعد تو درد نا تمومی ام
بعد تو عاشق مرگ تو جوونی ام
بی تو این دنیا بمونم که چی شه.....؟!
در دل جنگلی که درختان کهنسالاش بوی کهنگی و راز میدادند و مهِ سیمین مثل مادری مهربان تنِ خاموشِ زمین را در آغوش کشیده بود، دختری میزیست که گویی قطعهای از خورشیدِ غروبکرده بود. موهایش—آه، آن گیسوان سرخ و آتشینش—مانند زبانههای سرکشِ آتش، در تاریکیِ سبزِ جنگل شعله میکشید؛ تارهای درخشانی که با هر نفسِ باد، داستانهای ناگفتهی عشق، شور و طغیان را در گوشِ برگهای شبزده زمزمه میکردند.
او همچون پریِ افسانهایِ چشمهسارانِ دوردست بود؛ با نگاهی که ژرفای رازهای پنهان دریا را به یاد میآورد و لبخندی که طعم زندگانی را، ترش و شیرین، چون انارِ شکفتهی پاییز به کامِ خستهی جهان میریخت. هر جا که پاهای سبکبارش روی خزه های نمناکِ جنگل نقش میبست، غنچههای خفتهی شببو بیدار میشدند و ستارههای فروچکیده از آسمان، در دامانِ سرخِ گیسوانش آرام میگرفتند.
او خودِ زندگی بود؛ رقصی میان مرگ و رویش، و قصهای که هیچ کتابی یارای نوشتنِ تمامِ زیباییاش را نداشت… ✨
_تقـدیم به خـانم قو
در دل جنگلی که درختان کهنسالاش بوی کهنگی و راز میدادند و مهِ سیمین مثل مادری مهربان تنِ خاموشِ زمین را در آغوش کشیده بود، دختری میزیست که گویی قطعهای از خورشیدِ غروبکرده بود. موهایش—آه، آن گیسوان سرخ و آتشینش—مانند زبانههای سرکشِ آتش، در تاریکیِ سبزِ جنگل شعله میکشید؛ تارهای درخشانی که با هر نفسِ باد، داستانهای ناگفتهی عشق، شور و طغیان را در گوشِ برگهای شبزده زمزمه میکردند.
او همچون پریِ افسانهایِ چشمهسارانِ دوردست بود؛ با نگاهی که ژرفای رازهای پنهان دریا را به یاد میآورد و لبخندی که طعم زندگانی را، ترش و شیرین، چون انارِ شکفتهی پاییز به کامِ خستهی جهان میریخت. هر جا که پاهای سبکبارش روی خزه های نمناکِ جنگل نقش میبست، غنچههای خفتهی شببو بیدار میشدند و ستارههای فروچکیده از آسمان، در دامانِ سرخِ گیسوانش آرام میگرفتند.
او خودِ زندگی بود؛ رقصی میان مرگ و رویش، و قصهای که هیچ کتابی یارای نوشتنِ تمامِ زیباییاش را نداشت… ✨
حالِ دل با گرمیِ لبخندِ تو، بهتر میشود
شورِ غوغا در دلِ این شعرِ برپا میشود
گر تو باشی، واژهها از خوابِ شب پا میشوند
کوچههای خلوتِ شیراز، روشن میشود
بس که شیرین مینویسی، شــعر طوفان میشود،
آسمان هم در هوایت، مستِ باران میشود
قاصدک، پروانــهوار، از شوقِ تو پر میکشد
روحِ شعر از خندههایت، تازهترهم میشود
بیخیالِ غصهها شو، کاش اینجا بودی و…
با تو دل، از بندِ هر غم آزاد میشود
_غـزل
اتاق، خالی از نفسِ پرواز بود و غبار، روی قابهای کهنه، خاکسترِ فراموشی پاشیده بود.
شمع، این پیرِ خسته و نیمهجانِ سفرهی تاریکی، قطرهقطره آب میشد؛ نه از شوقِ سحر، که از سوزِ هقهقی که در گلو داشت. پروانهای دیگر دورش نمیگشت؛ پروانهها مدتها بود که کوچ کرده بودند به آنسوی پنجرهای که رو به هیچ باز میشد.
روی طاقچه، کبوترِ سفیدِ جلدِ این خانهی متروک، سر در بال فرو برده بود. نفسش، آهی بود لرزان که دیگر به آسمان نمیرسید. کبوتر، همرازِ پنجرههای بسته بود؛ همان که روزگاری، نامهی امید را از دستِ باد میگرفت و به بامِ خورشید میرساند. اما مرگ، آرام و بیصدا، مثل سایهی یک ابریشمِ سیاه، خزیده بود گوشهی ایوان.
شمع به سسسسِ نفسهای کبوتر نگاه کرد و گفت:
«ای پرندهی بیآشیان! ما دو تا، همسفرانِ یک شبِ درازیم… تو از اوجِ آسمان ماندی و من از روشنِ سحر. تو پرواز را باختی و من نور را…»
کبوتر، با چشمهایی که پر از غبارِ کوچِ ابدی بود، سر بلند کرد؛ بالی تکاند که دیگر توانی در آن نبود، و در سکوتِ سنگینِ اتاق، جان سپرد. پَرِ سفیدی از بالاش جدا شد، آرام در میانِ اشکهای منجمدِ شمع چرخید و روی میز فرود آمد.
شمع، آخرین شعلهاش را تکاند، لرزید، و خاموش شد.
و تاریکی، در آغوشِ این مرگِ آرام، تمامِ خانه را پر کرد؛ انگار که نه شمعی بود و نه کبوتری، فقط یک خاطرهی مات مانده بود روی سینهی خاک…
_غـزل
