244
订阅者
-324 小时
-37 天
-330 天
帖子存档
«اگر نبضِ ستارهای بودم در دوردستترین کهکشان، اگر سکوتی در میانِ یک سمفونیِ غمگین، اگر آن کشتیِ غرقشدهای که در اعماقِ تاریکِ دریا، هیچ ماهیگیری خوابش را نمیبیند، و اگر حتی آن قصهیِ فراموششدهای که هیچکس حوصلهیِ خواندنش را نداشت… باز هم در تمامِ آن بینهایتهایِ بینام و نشان، من همانجایی بودم که سایهیِ تو پهن میشد.
چگونه فراموش کنم؟ مگر میشود خورشید، از گرمای خود، یا باران، از بوی خاک، جدا شود؟ من تو را نه در حافظه، که در رگهایِ زمان حک کردهام. اگر تو در قلبِ من خانهای داری، بدان که من نیز در تمامِ تپشهایم، تنها از تو و برای تو زندگی میکنم. تو نه یک عابر در مسیرِ من، که خودِ مسیر و مقصدِ من هستی. در تاریکی و در روشنایی، من همان آینهای هستم که تو را در خود بازمییابد. هرگز از یاد نمیروم، چرا که تو، بخشی از وجودِ منی که دیگر از من جدا نیست.»
نامِ تو در میانِ بوی خاکِ نمخورده و زمزمهیِ بارانهای پاییزی، چون دعایی در گلو جاری است. تو را در شکوفههای بهار و در تاریکیِ شبهای سنگین، نه با چشم، که با جان میبینم. خانهی تو در قلب من، تنها یک مکان نیست؛ تمامِ هستیِ من است. من تو را در هر لحظه، دوباره مییابم و دوباره دوست میدارم. تو در من هستی، چنان که از من جدا نمیشوی… همچون سایه از تن، یا همچون عطر از گل.»
خراب شد تصویرش،
حتی اگر خدا فرستد
باران اسیدی برای تطهیرش،
برف و پاکی برای تشبیهش،
محمد و عیسی برای تضمینش،
یا که شیطان برای تقصیرش،
تمام شد؛
خراب شد تصویرش.
شب آمده، من ماندهام، در حسرتِ یک قطره خواب
در این قفس، جانم اسیرِ قصّههایِ بیجواب
دیوارها در گوشِ هم، از مرگِ من میخواندند
من ماندهام با این سکوتِ تلخ و دشتِ پُر سراب
ساعت دگر نایِ تپیدن در وجودش نیست، نه
در این شبِ بیمنتها، در این تنِ مستِ خراب
یادت کنارِ پنجره، رقصید و آتش زد مرا
ای کاش میشد رد شوی، از پشتِ این وهم و نقاب
این شببیداریِ من قصهیِ پایانِ ماست
شعری که خون میچکد از واژههایش در کتاب
من در میانِ سایهها، گُم گشتهام در خویشتن
در این سیاهیِ ابد، در این سکوتِ بیانتها
- غـزل
دستانت را
به گلهای سرخ و وحشی آغشته کن
اندام مرا لمس کن
از من بتی بساز !
که هیچ پیامبری آن را نشکند
من عاشق بوسه هایت هستم
مرا با بوسه ای بشکن ...
دیروز داییم یه حرف قشنگی زد...
گفت همه میدونن که یه روزی میمیرن، اما افراد کمی به این باور دارن.... وقتی به این باور برسی، زندگی خیلی برات آسون تر میشهو وقتی به عمق حرفش فکر کردم دیدم واقعا راست میگه..
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
یادِ من بیوفت؛
با اولین قطره یِ باران.
یادِ من بیوفت؛
آن روز که خورشید در زیرِ ابر پنهان شد.
یادِ من بیوفت؛
وقتی که آخرین ستاره یِ شب مرد.
«شب بود؛ آنقدر عمیق که گویی جهان در کامِ تاریکی فرو رفته بود و تنها این نورهایِ زردِ بیرمق، شهادت میدادند که ما هنوز هستیم. ما، دو سایهیِ سرگردان در میانهٔ هیچ، در خیابانی که انتهایش به خوابی ابدی ختم میشد.
او راه میرفت، با کولهباری از حرفهایِ نگفته بر دوش، و من، در کنارش، گامهایی برمیداشتم که صدایشان در سکوتِ شهر گم میشد. ما از کجا میآمدیم و به کجا میرفتیم؟ چه اهمیتی داشت؟ وقتی عشق، نه در نگاهها، که در همین فاصلهیِ کوتاه میانِ دو تن که همسفرِ تنهاییِ یکدیگر بودند، ریشه دوانده بود.
هوا سنگین بود؛ سنگین از بویِ غبار و خاطراتی که مثل دودِ سیگار در فضا معلق بودند. ماشینها از دور، با چشمانی روشن و سرد، از کنارمان میگذشتند، بیآنکه بدانند ما آخرین بازماندگانِ داستانی هستیم که هرگز نوشته نشد. دلم میخواست بایستم، دستش را بگیرم و بگویم: “ببین، دنیا همین است؛ یک رفتنِ بیپایان در غباری که ما را به هم پیوند زده.” اما سکوت… سکوت، امنترین پناهگاهِ ما بود.
گاهی فکر میکنم ما شبیه به ارواحی هستیم که قبل از طلوعِ خورشید، باید در تاریکیِ شهر ذوب شویم و دوباره به رویاهایِ مردمِ شهر برگردیم. عشقِ ما، نه شعلهای پرحرارت، که نوری بود که در مهِ غلیظِ این شب، فقط راهِ چند قدم جلوتر را نشان میداد. و همین، برایِ ادامه دادن، برایِ تحملِ این زندگیِ سرد و عبوس، کافی بود.»
-غـزل
عروسِ آبآن شب، رودخانه عروسی داشت و هیچکس دعوت نشد. او زیر تورِ سفیدش پنهان شده بود، اما تور دیگر چیزی را نمیپوشاند؛ فقط میبافت — مثل تارعنکبوتی که بهجای شکار، خاطره میگیرد. دستهای او را هم که از آب بیرون آمده بود، نه التماس میزدند و نه خداحافظی میکردند؛ چیزی میانِ این دو بودند، مثل حروفی که روی سنگ نوشتهای و دیگر هیچکسشان را نمیخواند. برای مدتها باور میکردم عشق چیزی است که آدم را نگه میدارد. حالا میدانم عشق گاهی همان وزنی است که تو را به کف میبرد — آرام، مؤدب، بیهیچ خونیریزی. آب سرد بود و او با آن گرم شده بود، مثل عاشقی که سرانجام به اندوهِ خود عادت میکند و دیگر آن را رها نمیکند. شاید آن مرد زیر آب لبخند میزد. ما آدمها یاد گرفتهایم حتی وقتی داریم غرق میشویم، صورتمان را مرتب کنیم. غم را زیرِ تور سفیدِ ادب میپیچیم و به دنیا میگوییم: «چه شبی زیبا برای یک غرق شدن.» صبح که آمد، رودخانه روحش را پاک کرده بود. سنگها همان بودند، جنگل همان، و آب، همانقدر آرام — مثل کسی که هیچوقت اتفاقی نیفتاده. فقط تورِ سفیدی روی آب میرفت، آهسته، مثل نامهای بیامضا که به هیچکجا نمیرسد. -غـزل
