fa
Feedback
    ангел-хранитель

    ангел-хранитель

رفتن به کانال در Telegram

Ангел-хранитель с обожжёнными крыльями бредёт в безлунные ночи среди пепла слов; каждое слово — серое, но всё ещё пахнет полётом.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
373
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
او از دلِ تمامِ آنچه قرار بود بشـکـنـدش، قوی‌تر از همیشه بیرون آمد؛ از میانِ زخم‌ها گذشـتـ، با تنهایی خـو گـرفـت و از تمامِ ر
او از دلِ تمامِ آنچه قرار بود بشـکـنـدش، قوی‌تر از همیشه بیرون آمد؛
از میانِ زخم‌ها گذشـتـ، با تنهایی خـو گـرفـت و از تمامِ رفتن‌ها، چیزی جز اسـتـواری نیاموخت… حالا دیگر نه از رفتن می‌ترسد، نه از تـنـهـایـی… او آموخته است که گاهی باید تمامِ جـهـان را رهـا کرد و خود، پـنـاهِ خـویـشـتـن شـد…

𝗁ᥱᥲ᥎ᥱᥒ 𝗈ᜳ𝗋 𝗁𝘦𝗅𝗅 ‌𝂩ᥒ𝗈ᜳ𝗐 𑜎𝗁𝖺𑜂'𝗌 𝗂𝗍‌ּ ♱ ‌ ‌𝗀‌𝗈𝗇𝗇𝖺ּ‌‌࣭‌ 𝖻︎𝖾
+1
𝗁ᥱᥲ᥎ᥱᥒ 𝗈ᜳ𝗋 𝗁𝘦𝗅𝗅 ‌𝂩ᥒ𝗈ᜳ𝗐 𑜎𝗁𝖺𑜂'𝗌 𝗂𝗍‌ּ ♱ ‌ ‌𝗀‌𝗈𝗇𝗇𝖺ּ‌‌࣭‌ 𝖻︎𝖾

در تلاطم قلبی که برای تو چنین بی قرار است ‌، خودت آرامشی آه از آن چشمانت .. هلالی ظریف که در امتدادش به کنج چشمانت خواهم رسید، در آن نقطه رازآلود ‌که ‌ایمانم را دوباره به دست می‌آورم و پس از سال ها سرگردانی ‌، محراب خویس را می‌یابم ‌.
هربار چشم در چشم تو می‌دوزم ‌، در کهکشان سیاه درونش فرو می‌روم و هیچ هراسی نیست از تاریکی‌ای که مرا دربر می‌گیرد ‌، زیرا که روشنایی برای من در همان تاریکی معنا شده ‌. بی آنکه بفهمم تمام تنم مطیع می‌شوند‌ ‌، در برابر عشقی که هم باعث فراموش کردن نفس کشیدن است و هم ‌، نفسی تازه می‌دهد ..
چشمانت پناه و ‌‌نگاهت دلگرمی من است نگاهم کن که من هربار بیشتر در عمق وجودت گم شوم ‌، بگذار تمام‌من در وجود تو حل شود ‌و نشود تشخیص داد کدام تپش ازآن کدام قلب است‌ ‌.
مگذار هیچ اندوهی ‌، آرزوهایت را خفه کند و برایت تبدیل به کابوس شود ، مگذار همانند سیاهچاله‌ای قلبت‌ را ببلعد اگر همه‌چیز بر علیه ما و تلخی روزگار بیشتر شد بدان من باز هم درست درکنارتو می‌ایستم و نمی‌گذارم تنها شوی ‌، می‌مانم تا در ازدحام روزهای دشوار ، صدای آشنایی باشد که تو را به آرامش فرا بخواند چنان آرامشی که در جانت بنشانم که دردهایی که قلبت تحملشان کرده‌بود را به فراموشی بسپاری و هیچ طوفانی نتواند اندکی از حالت‌را برهم بزند . اگر روزی رسید که دیگر توان باز کردن چشم هایم را نداشتم .. می‌خواهم در قلب تو جاودانه بمانم و آخرین میراث من انعکاس نگاه تو در چشم های من باشد.. بگذار نگاهت بگوید روزی قلبی بود که تمام شوقش بودن کنار تو بود یک لحظه در جوار تو بودن برای من از ابدیتی که تویی در آن نباشد ‌، ارزشمندتر است چه سود از عمری که بگذرد و گوش‌هایم هیچ صدایی از تو نشنود ؛
اگر تمام این سال ها را زندگی بنامند ‌، من همین سالی که کنارت بودم را زندگی می‌نامم‌ ‌.

ای ماه‌ِمن،پیش‌رویت چه حاجت به‌ماهِ‌ در آسمان وقتی که در گوشه چشمت جهانی هست نهان مرا یک بار در عمق نگاهِ خیره خود دفن کن ورن
ای ماه‌ِمن،پیش‌رویت چه حاجت به‌ماهِ‌ در آسمان وقتی که در گوشه چشمت جهانی هست نهان مرا یک بار در عمق نگاهِ خیره خود دفن کن ورنه این دل صدهزار بار رفت به رسم عاشقان خوشا آن‌کس که گره خورد نگاهش به نگاهت چشم می‌دوزد به تو و می‌گیرد چشم ز جهان

🤩 : این پیام رو فور کنید + رولتون تا بهتون ادیت وایب تقدیم کنم 🔤join baby 🤩 چــک میشه

@id3toolsbot_морозы.m4a7.18 MB

بعضی قصه‌ها در تابستان تمام نمی‌شوند؛ در سردترین شب‌های زمستان میان سکوت برف و آخرین نفس‌های یک خاطره به پایان می‌رسند.
در آغوشش دنبال ذره‌ای گرما بود اما سردتر از چیزی بود که فکر می‌کرد؛ سرمای نگاهش تا استخوان‌ نفوذ می‌کرد؛ گویی خود زمستان در چشمان او جای داشت. آن‌قدر عمیق بود که سکوت هم از لرزیدن باز ایستاده بود؛ چیزی جز سرمایی که قادر بود خورشید را نابود کند نصیبش نشد. با آغوش گرمش سعی در گرم کردن آن سردی بی‌نهایت بود اما فایده‌ای نداشت؛ روح کالبد بی‌جانش را بی‌آنکه بفهمد ترک کرده بود. تنها چیزی که مانده بود عطری سرد بود که در هوا می‌پیچید و مثل یادگاری از نبودش بر پوست زمان می‌نشست. آغوش او سردتر از دریاچه‌ای یخی بود؛ و من در میانه‌ی آن یخ انعکاس خود را دیدم؛ انسانی که میان عشق و مرگ یخ بسته بود. تنها می‌خواست با گرمای خود معشوقه‌اش را در ژرفای وجودش بگیرد؛ اما افسوس که تکه‌ای کبریت برای گرم کردن دریاچه کافی نیست. برای آخرین بار به او خیره شدم؛ انگار سردترین یخچال‌های قطبی را در نگاهش، آغوشش، و تک‌تک حرکاتش می‌یافتم. در حال غرق شدن در دریاچه‌ی قو مانند نگاهش بودم؛ زیبایی‌اش فراتر از دریای پهناور و اقیانوس عظیم بود؛ اما در چهره‌ی فریبنده‌اش چیزی جز نفرت موج نمی‌زد؛ گویی روحی به مانند برف در کالبد دارد. می‌خواستم برای آخرین بار آن چهره‌ی فریبنده را به یاد بیاورم و در چشمان تیله‌ای مانندش بمیرم؛ شاید مرگ تنها راه دیدار دوباره‌اش بود. بیشتر از پیش در آغوش خود می‌فشردمش؛ اما گرمای من برای نگه داشتن پیکرش اندازه‌ی سر سوزنی هم کارساز نبود. من آتشی بودم که می‌خواست بر او شعله‌ور شود و به زندگی برگرداندش؛ اما تک تک سلول‌های بدنش در حال انجماد بود و هر لحظه رو به نابودی تمام می‌رفت. با هر آغوش او را طلب می‌کردم؛ اما زمان، این کلمه‌‌ی زهرآلود مثل تیری بر قلبم روانه شد. تمام خیال‌هایی که در کنج ذهنم می‌پروراندم را مثل خور‌ه‌ای جوید و پودر کرد؛ آن ریسمان امید که تا لحظه‌ی آخر در حال ترمیمش بودم را با بی‌رحمی تمام برید و آخرین اتصال من به معشوق را قطع کرد. در واپسین دم حیات مسافر من دیگر نایی نداشت؛ در چشمان برفی‌اش ذره‌ای نور نبود و تنها شاهد سیاهچاله‌ای تیره بودم؛ و ناگهان برای لحظه‌ای حس کردم زمان ایستاده؛ همان وقتی که میان بودن و نبودن گم می‌شوی. کم کم به قاصدک‌های ریزی تبدیل می‌شد که مثل دانه‌های برف در هوا به رقص می‌آمدند؛ آرزوهای من هم به همراهش به پرواز در آمدند؛ گویی جهان در آن لحظه می‌خواست من را تسلیم و خود را چیره طلقی کند. من ماندم و قاصدک‌هایی که در هوا معلق بودند؛ گویی طبیعت نیز در عزایش می‌گریست. آخرین وداع در آن شب بی‌ستاره و برفی در کوهستانی تهی از هر چیز جز سفیدی مطلق بود. ماه نیز پشت ابرها پنهان مانده بود؛ گویی نمی‌خواست شاهد وداع غمناک ما باشد‌.
این نوشته در دامنه‌ی کوهستانی پوشیده از برف پیدا شد؛ برگه‌هایی نیمه خیس با جوهری پخش شده از اشک یا شاید برف. هیچ نامی از نویسنده در میان نبود و تنها یک جمله پایین صفحه به چشم می‌خورد: قاصدک بهاری‌ام به پرواز در آمد؛ اما من هنوز در سرمایش نفس می‌کشم.

греют, таю до утра Морозы, но твои глаза, Меня греют, греют, таю до утра.

#tk — На душе морозы, но твои глаза † Меня греют, [ when did you get cold?]

Repost from N/a
سلام به روی ماهتون موچی ها موچی بوی با آمار ۲۲۰ متاسفانه پاک شد که اصلا میل شخصی بنده نبود. و این بار با کمک یه سنجاب کوچولو دوباره موچی بوی رو قوی تر استارت زدیم.
ممنون میشم با کمک فور کردن هاتون هم چنل هایی که هنوز حمایت می‌کنن رو بشناسم ، هم آمار اینجا بالا تر بره.


بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد. دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام. چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.