خانه کتاب کالاگان
رفتن به کانال در Telegram
نشانی: بندر انزلی- خیابان سیمتری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحهای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعهها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 127
مشترکین
+724 ساعت
+317 روز
+21130 روز
آرشیو پست ها
2 148
«نه تو میمانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حبابِ نگرانِ لبِ یک رود قسم،
و به کوتاهیِ آن لحظهٔ شادی که گذشت،
غصه هم خواهد رفت،
آنچنانی که فقط خاطرهای خواهد ماند…»
#سهراب_سپهری
2 148
معرفی کتاب | مردی با کبوتر
اگر قرار باشد یک نفر در ساختمان سازمان ملل پنهان شود و فقط یک کبوتر همراهش باشد، احتمالاً انتظار نداریم ماجرا به یک بحران بینالمللی تبدیل شود؛ اما در جهان رومن گاری، همین اتفاق عجیب میتواند آینهای برای نشان دادن مضحکهی سیاست باشد.
«مردی با کبوتر» داستان جوانی است که با اعتصاب خود در سازمان ملل، ناخواسته به سوژهای جهانی تبدیل میشود؛ رسانهها، سیاستمداران و افکار عمومی هرکدام روایت خودشان را از او میسازند و کبوتر، آرامآرام، از یک پرنده به نمادی برای صلح، قدرت و بازیهای سیاسی تبدیل میشود.
رومن گاری در این رمان کوتاه و طناز، با زبان طنز و هجو، سراغ آرمانهایی مثل صلح و برادری میرود و نشان میدهد چگونه میتوان حتی از مقدسترین شعارها برای پیش بردن منافع سیاسی و شخصی استفاده کرد.
«مردی با کبوتر» کتابی است دربارهی سیاست؛ اما شاید بیشتر از آن، دربارهی انسانهایی است که خیلی زود به روایتهایی که برایشان ساخته میشود، باور میکنند.
ترجمه: لیلی گلستان
نشر ثالث
2 148
کلمههایی که ترجمه نمیشوند
🦢 نوستالژی | Nostalgia
«نوستالژی» در ظاهر یک واژهی یونانی است، اما در واقع واژهای ساختهشده در دوران جدید است.
این کلمه را پزشک و دانشمند سوئیسی، یوهانس هوفر، در سال ۱۶۸۸ ساخت. او برای توصیف نوعی بیماریِ دلتنگیِ شدید برای خانه و وطن، واژهای بر پایهی دو جزء یونانی ساخت:
nóstos یعنی بازگشت به خانه
álgos یعنی درد، رنج
پس معنای تحتاللفظیِ nostalgia چیزی نزدیک به «دردِ بازگشت» یا «دردِ دوری از خانه» است.
در ابتدا، نوستالژی یک اصطلاح پزشکی بود و به دلتنگی شدید سربازان برای وطن و خانه اشاره داشت؛ حتی آن را نوعی بیماری میدانستند.
اما معنای واژه بهمرور گستردهتر شد. امروز وقتی میگوییم «نوستالژی»، معمولاً منظورمان حس دلتنگی و حسرتِ شیرین یا تلخ نسبت به گذشته است: کودکی، یک آدم، یک خانه، یک شهر، یک موسیقی یا حتی دورهای از زندگی که دیگر وجود ندارد.
معادل فارسی: «دلتنگی برای گذشته»، «حسرتِ گذشته» یا «یادمانِ دلتنگکننده».
اما شاید هیچکدام دقیقاً همهی معنای «نوستالژی» را در خود نداشته باشند.
2 148
این غزل را حامد عسکری در یکی از قسمتهای برنامهٔ «پنجشنبه جمعه» خوانده است؛ برنامهای چندرسانهای در رادیو با اجرای منصور ضابطیان که با حالوهوایی صمیمی، گفتوگو، موسیقی، شعر و خاطره را در کنار هم مینشاند.
رفت و غزلم چشمبهراهش نگران شد
دلشورهٔ ما بود، دلارامِ جهان شد
در اوّلِ آسایشِ ما سقف فروریخت
هنگامِ ثمر دادنِ ما بود، خزان شد
زخمی به گِلِ کهنهٔ ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم، همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کورهٔ کوچک
شد قلّهٔ یک آه، مسیرِ فوران شد
با ما که نمکگیرِ غزل بود، چنین کرد
با خلق ندانیم چهها کرد و چنان شد
ما حسرت و دلتنگی و تنهاییِ عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
یک حافظِ کهنه، دو سه تا عطر، گلِ سر
رفت و همهٔ دلخوشیام این چمدان شد
با هر که نوشتیم چهها کرد به ما، گفت:
مصداقِ همان «وای به حالِ دگران» شد
#حامد_عسکری
2 148
ابراهیم حقیقی، طراح و گرافیست و از چهرههای تأثیرگذار هنر معاصر ایران است؛ هنرمندی که سالهاست بخشی از حافظهی بصری ما با نام و نگاه او گره خورده است.
در بخشی از گفتوگویش در برنامهی «اکنون»، حرفی دربارهی دوستی میزند که به نظرم ارزش چند بار شنیدن دارد:
«اگر دوستی دارید که برایتان ارزشمند است، با چنگ و دندان نگهش دارید.»
حتی شاید چنگ و دندان و جان و دل هم برای نگهداشتنِ یک رفاقت لازم نباشد آقای حقیقی عزیز؛ کافیست شایستهی رفاقتی باشیم که نصیبمان شده است.
و کالاگان، همیشه قدردان رفاقت شماست.
2 148
معرفی کتاب | دفترچه ممنوع
«دفترچه ممنوع» از آن رمانهایی است که با یک دفترچهی ساده آغاز میشود، اما کمکم به کاوشی عمیق در زندگی، تنهایی و هویت یک زن بدل میشود.
والریا، زنی میانسال در رمِ پس از جنگ، روزی دفترچهای میخرد؛ چیزی که در خانهاش تقریباً «ممنوع» است. او شروع میکند به نوشتن آنچه سالها در سکوت پنهان کرده: آرزوها، تردیدها، دلخوریها و پرسشهایی که هرگز فرصت بیانشان را نداشته است. هر صفحه از این دفترچه، لایهای تازه از زندگی ظاهراً آرام او را کنار میزند.
آلبا دسس پدس در این رمان ماندگار، با نثری صمیمی و روان، از زندگی روزمره، نقشهای تحمیلی، و فاصلهی میان آنچه هستیم و آنچه از ما انتظار میرود میگوید؛ موضوعاتی که با وجود گذشت دههها، همچنان تازه و تأملبرانگیزند.
2 148
کلمههایی که ترجمه نمیشوند
بعضی کلمهها چمدانشان را میبندند، از زبانی به زبان دیگر سفر میکنند و دیگر هرگز برنمیگردند. نه به این دلیل که بیگانهاند، چون در مقصد، کسی برایشان جانشین پیدا نکرده است.
🦢 دژاوو | Déjà vu 🇫🇷
در فرانسوی، déjà یعنی «قبلاً، پیشتر» و vu صورتِ اسم مفعولِ فعل voir به معنی «دیدن» است؛ بنابراین déjà vu به معنای تحتاللفظیِ «قبلاً دیدهشده» یا «پیشتر دیدهشده» است.
اما دژاوو فقط «دیدن دوباره» نیست. اصطلاحی است برای آن احساس عجیب و آشنایی که ناگهان در یک موقعیت تازه به سراغمان میآید؛ انگار این صحنه، این مکان یا این لحظه را قبلاً تجربه کردهایم، در حالی که میدانیم احتمالاً چنین نبوده است.
در فارسی، «دژاوو» تقریباً همان معنای اصلی خود را حفظ کرده و بهعنوان یک اصطلاح رایج به کار میرود.
معادل فارسی: «آشناییِ کاذب»، «احساسِ پیشتر تجربهشدن» یا «احساسِ آشناییِ ناگهانی»؛ هرچند هیچکدام به اندازهی «دژاوو» کوتاه و جاافتاده نیستند.
2 148
به آنچه دیدهام از خلق، اعتمادی نیست
که میزنند در این شهر بر نقاب، نقاب..
#فاضل_نظری
2 148
واژههای مهاجر
بخش زیادی از واژههای روسی در دورهٔ قاجار و اوایل پهلوی، بهویژه از راه قفقاز و شمال ایران، وارد فارسی شدند. بعضی از آنها آنقدر جا افتادهاند که کمتر کسی به ریشهٔ روسیشان فکر میکند.
سماور: Самовар (samovar)
استکان: Стакан (stakan)
[خود واژه روسی نیز ریشهای ترکی دارد و برخی آن را ترکیبی از واژههای ترکی «ایستی» (به معنی گرم) و «کان» (به معنی ظرف یا مکان) میدانند. شایعه ساختگی انگلیسی بودن این واژه با عبارت East Tea Can صحت ندارد و یک افسانه عامیانه است]
پیراشکی: Пирожки (pirozhki)
[ریشهای روسی و اسلاوی دارد. این واژه از جمع کلمه روسی «پیرُشک» (пирожок - pirozhok) یعنی «پای کوچک» گرفته شده است. خود این کلمه نیز به ریشه قدیمیتر اسلاوی یعنی «پیروگی» (пирог - pirog) به معنای پای، نان یا خمیر پرشده میرسد.]
کالسکه: Коляска (kolyaska)
چمدان: Чемодан (chemodan)
[همان واژه فارسی «جامهدان» است که به زبان روسی رفته (чемодан) و پس از تغییر تلفظ، دوباره به صورت «چمدان» به زبان فارسی بازگشته است]
2 148
یک شهر، چند قصه
پاریس؛ آنطور که نویسندهها دیدند
بعضی شهرها را نویسندهها نمینویسند؛
هر نویسنده، فقط یکی از چهرههای پنهان شهر را پیدا میکند.
پاریس برای ویکتور هوگو، شهری تاریخی و رازآلود است؛ شهری که در گوژپشت نتردام، کوچهها، میدانها و کلیسای نتردام، فقط پسزمینهی قصه نیستند؛ خودشان بخشی از داستاناند.
برای اونوره دو بالزاک، پاریس شهرِ طبقههاست؛ شهرِ فاصلهی میان اشراف و فرودستان، خانههای مجلل و اتاقهای محقر، جاهطلبی و سقوط. در جهان بالزاک، گاهی حتی محلهای که آدم در آن زندگی میکند، بخشی از سرنوشت اوست.
امیل زولا پاریس را از پشت ویترینهای درخشانش بیرون میآورد و به میان بازارها، مغازهها و خیابانهای شلوغ میبرد؛ پاریسی پرهیاهو که فقر، گرسنگی و زندگی روزمره، همزمان با شکوه شهر جریان دارند.
برای ارنست همینگوی، پاریس بیش از آنکه یک شهر باشد، خاطرهی جوانی است. کافهها، کتابفروشیها، خیابانگردیها و روزهای سخت و شیرین یک نویسندهی جوان در پاریس، شهری میسازند که انگار بخشی از جوانی او برای همیشه در آن جا مانده است.
جورج اورول اما ما را به پاریسی میبرد که معمولاً در کارتپستالها دیده نمیشود؛ پاریسِ کارگران، آشپزخانههای هتل، اتاقهای ارزان و گرسنگی. در “آسوپاس در پاریس و لندن” شهر را از چشم کسانی میبینیم که در حاشیهی آن زندگی میکنند.
در آثار پاتریک مودیانو، پاریس به نقشهای از خاطره تبدیل میشود؛ خیابانها و آدرسها سرنخهایی برای پیدا کردن آدمهای گمشده و گذشتهای هستند که هنوز در گوشهوکنار شهر باقی مانده است.
و در آذربادِ نسیم مرعشی، پاریس چهرهای معاصر و متفاوت پیدا میکند: شهرِ مهاجران و پناهجویانی که به جایی رسیدهاند، اما هنوز گذشته و خانهی قبلیشان را با خود حمل میکنند.
هفت نویسنده، هفت نگاه، هفت پاریس:
پاریسِ هوگو؛ تاریخ و افسانه.
پاریسِ بالزاک؛ طبقه و جاهطلبی.
پاریسِ زولا؛ فقر و زندگی روزمره.
پاریسِ همینگوی؛ جوانی و خاطره.
پاریسِ اورول؛ فرودستان و بقا.
پاریسِ مودیانو؛ گذشته و حافظه.
پاریسِ مرعشی؛ مهاجرت و بیخانمانی.
پاریس که همان یکی است؛ اما در ادبیات، به تعداد چشمهایی که آن را دیدهاند، پاریس وجود دارد.
#کالاگان
#یک_شهر_چند_قصه
2 148
بهبه آقای کاظم بهمنی، بهبه:
«پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم
تا بدانی عذرِ ما را خواستن، کار تو نیست»
2 148
مثلاً فکر کن تو آرژانتین
مثلاً فکر کن که من ایران
مثلاً فکر کن خدا داور
باخت حقم نبود... میفهمی ؟؟
#امید_صباغ_نو
2 148
«با آنکه همهچیز عادی به نظر میرسید، گاهی باورم نمیشد که این زندگی واقعاً زندگیِ من است…
دردهایی که درست فهمیده نشوند، درمان هم نمیشوند.»
جومپا لاهیری | مترجم دردها
2 148
لطف کن لبهای خود را بیش از این قرمز مکن
رحم کن بر این دلِ ویرانِ استقلالیام
#کنعان_محمدی
