خان زِنّیرَه
رفتن به کانال در Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
253
مشترکین
-424 ساعت
-297 روز
-4230 روز
آرشیو پست ها
250
عجب جنگی در ذهن و قلبم برپاست!
فریاد میزنم؛ اما گویا این فریاد از قبل در گلو خفه شده است. این بغض لعنتی نمیگذارد صدایم شنیده شود. از یک سو، سردرد امانم را بریده است. به گمانم امشب هر دو قصد جانم را کردهاند؛ و از آن سوی دیگر، این بغض چنان محکم در گلویم گیر مانده است که گویا قصد شکستن ندارد. چرا نمیشکند؟! امان نفس کشیدن برایم نمیگذارد. تا مرز اشک شدن میرود؛ اما پشیمان میشود و جایش را محکم تر میکند....
آه! نمیشود یک لحظه این دردها سراغم را نگیرند؟ آخر من هم تا جایی ظرفیت تحمل شان را دارم؛ همانند مخزن آبی شده ام که هر لحظه ممکن است منفجر شود. آخر خسته ام کرده اند! نمیشود به حال خودم رهایم کنند؟! یک لحظه، فقط یک لحظه رهایم کنید...!
"هستی_شایان"
250
یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست
که نمی شود به دیگراین فهماند؛ نمی شود
گفت، آدم را مسخره میکنند هرکسی مطابق
افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.
#صادق_هدایت
250
در میان همه ی آرمان های سیاسی، آنکه ادعای خوشبخت کردن جامعه ی بشری را دارد، از همه خطرناک تر است..!
تلاش برای برپایی بهشت بر روی زمین، همیشه به جهنم راه برده است... کسانی که می پندارند قادرند بشریت را سعادتمند کند، انسان های خطرناکی هستند.
اساساً رویای ساختن بهشت بر روی زمین، رویای خطرناکی است... چرا که پس از مددتی باور می کنند که حق دارند تعدادی بیشماری انسان "شرور" را از میان بردارند تا دیگران را به اصطلاح سعادتمند کنند!
تکه کتاب میدانم که هیچ نمیدانم | کارل_پوپر
250
حال که از ساده ترین چیز ها متاثر می شوی، بسی رنج خواهی برد دوستِ من، این جهان با آدم های بسیار حساس، سر سازگاری ندارد.
#غاده_السمان
250
جهان کور و کر شده است مگر؟
یا ما نامرئی شدهایم؟
چرا کسی به داد فریاد هایمان
نمیرسد!؟
"هستی_شایان"
250
ای آنکه فکرِ گور نمودی برای ما!
ما مدتی است فاتحِ خویش خوانده ایم.
اشکالِ مرگِ ما فقرا برای گور نیست؛
تنها به جرمِ بیکفنی زنده ماندهایم.
250
روزها و شبهایش پس از دیگری میگذشتند؛
البته نه این طور ساده. مهمانان زیادی داشت، همانند سردرد ها و دردهای جسمانی اش که دیگر از توانش خارج شده بودند. از زخم زبان ها که هیچ نگویم، چون محکوم به این بود که هر روز شنونده شان باشد. نمیدانم توان این همه تحمل را از کجا می آورد که همیشه در مقابلشان سکوت اختیار میکند و تنها به تکان دادن سرش اکتفا میکند. خدا نکند در مقابلشان دهان باز کند و همچون طوفان، موجی از کلمات از درونش فوران کند؛ خدا نکند که آن روز فرا برسد...!
"هستی_شایان"
250
براستی زن بودن کار مشکلی است.
مجبوری مانند یک کد بانو رفتار کنی،
همانند یک مرد، کار کنی شبیه یک
دختر جوان به نظر برسی و مثل یک
سالمند فکر کنی.....
#سیمین_دانشور
250
Repost from N/a
انگار چیزی در من سنگینی میکند چیزی که نه حرف میشود تا بگویمش، نه اشک میشود تا سبک شوم فقط مانده میان گلو و سینهام و هر روز بیشتر از دیروز خستهام میکند…
MAR…
250
Repost from N/a
گاهی با خودم میگویم:
چقدر زود گذشت...
و بعد به زندگیام نگاه میکنم و میگویم:
پس چرا اینقدر دیر؟
چرا این پنج سال تمام نشد؟
چرا هنوز وقتی به آن روزها فکر میکنم، قلبم همانطور سنگین میشود؟
شاید چون بعضی سالها فقط از تقویم کم نمیشوند؛ از آدم کم میشوند.
پنج سال گذشت...
و من هنوز گاهی به همان دختر نگاه میکنم و در دل میگویم:
آه دختر...
چقدر برای آیندهات رؤیا داشتی.
چقدر مطمئن بودی که میرسی.
دیدی نشد😭💔؟
#نویسنده ھ # 15آگست
250
Repost from N/a
پنج سال گذشته است...😭💔.
گاهی با خودم میگویم چقدر زود گذشت؛ انگار همین دیروز بود که خبرها یکی پس از دیگری میرسیدند و ما با نگرانی به هم نگاه میکردیم. اما گاهی که به تمام این سالها فکر میکنم، از خودم میپرسم: پس چرا این پنج سال تمام نمیشود؟ چرا اینقدر سخت گذشت؟ چرا بعضی روزهایش آنقدر طولانی بود که انگار قرار نبود هیچوقت تمام شود؟
آن روزها هر صبح با یک خبر تازه آغاز میشد.
فلان ولسوالی سقوط کرد.
فلان منطقه به دست طالبان افتاد.
جنگ نزدیکتر شده است.
هر روز نام یک ولسوالی دیگر را میشنیدیم و با هر خبر، چیزی از آرامشمان کم میشد. هنوز شاید نمیفهمیدیم قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما ترس آرامآرام خودش را به خانههای ما رسانده بود.
یادم است مینشستیم و به صحبتهای بزرگترها گوش میدادیم. هرکس چیزی میگفت، اما هیچکس واقعاً نمیدانست فردا چه خواهد شد. بعضیها امیدوار بودند که اوضاع بهتر شود، بعضیها از آینده میترسیدند و بعضیها فقط سکوت میکردند.
تا رسید به روزی که دیگر ترس فقط در تلویزیون و میان حرفهای مردم نبود؛ ترس، در کوچههای خودمان قدم میزد.
بعد روزهایی رسید که گفتند مکتبها تعطیل میشوند. دروازههای مکتب بسته شد و کتابهایمان گوشهای ماند. برای ما فقط یک مکتب بسته نشده بود؛ یک قسمت از زندگیمان ناگهان متوقف شده بود.
روزهایی که باید با شوق برای درس آماده میشدم، تبدیل به روزهای خاموشی شد. گاهی از پنجره میدیدم پسران هنوز به مکتب میروند و با خودم میگفتم: من هم باید آنجا باشم. من هم باید درس بخوانم، امتحان بدهم، نمره بگیرم و برای آیندهام نقشه بکشم.
اما دیگر نمیشد.
بعد جنگ شدیدتر شد و روزی رسید که مجبور شدیم از پروان به کابل برویم.
هنوز پدرم را به یاد دارم.
دیدمش که میلرزید.
از صورتش میشد فهمید چقدر ترسیده است؛ نمیدانم برای خودش یا بیشتر برای ما. شاید پدرها وقتی میترسند، بیشتر از جان خودشان برای جان فرزندانشان میترسند.
آن تصویر هنوز در ذهنم مانده است.
ما به کابل رفتیم و حدود یک ماه آنجا ماندیم. یک ماهی که هر روزش با نگرانی گذشت و هر شبش با فکرِ فردا.
بعد دوباره به پروان برگشتیم.
فکر میکردیم شاید زندگی آرامتر شود، اما روزها که گذشتند، فقر بیشتر شد. چیزهایی که زمانی برایمان عادی بودند، کمکم سخت و دور از دسترس شدند. خواستههایمان کوچکتر شد و ما یاد گرفتیم خیلی چیزها را نخواهیم.
بعد سالها گذشت.
و عجیب است که آدم چقدر زود به سختی عادت میکند.
کمکم برای همهچیز عادی شد؛ برای خبرهای بد، برای محدودیتها، برای نداشتن، برای خانهنشینی و برای روزهایی که یکی پس از دیگری میآمدند و شبیه هم بودند.
اما من گاهی مینشینم و به خودم میگویم:
پنج سال گذشت؟
واقعاً پنج سال؟
بعد به خودم نگاه میکنم و میبینم چه چیزهایی قرار بود در این پنج سال اتفاق بیفتد و هیچکدام نشد.
امسال قرار بود سال اول پوهنتونم باشد.
آه، دختر احمق...
دیدی نشد؟
یادت هست چهقدر برای آیندهات نقشه میکشیدی؟
با خودت میگفتی هم حقوق میخوانم، هم طب.
چهقدر ساده و کودکانه فکر میکردی که دنیا برای رؤیاهای تو جا دارد.
دیدی حتی یکیاش هم نشد؟
دوست داشتی در دانشگاه کابل درس بخوانی.
یادت هست؟
دانشگاه کابل را در ذهنت چطور تصور میکردی؟
فکر میکردی یک روز از دروازهاش وارد میشوی، کتابهایت را در آغوش میگیری، در دهلیزهایش قدم میزنی و با خودت میگویی: «بالاخره رسیدم.»
دیدی نشد؟
نه حقوق.
نه طب.
نه دانشگاه کابل.
نه آن دختری که فکر میکردی پنج سال بعد خواهی شد.
پنج سال گذشت و تو هنوز گاهی همانجا ایستادهای؛ میان رؤیاهایی که قرار بود زندگی شوند و حالا فقط خاطرهاند.
گاهی دلم برای خودِ پنج سال پیشم میسوزد.
برای آن دختری که نمیدانست قرار است چه چیزهایی را از دست بدهد.
برای دختری که فکر میکرد اگر درس بخواند و تلاش کند، حتماً روزی به جایی که میخواهد میرسد.
نمیدانست همیشه تلاش کافی نیست.
گاهی آدم هرچهقدر هم بخواهد، بعضی درها به رویش باز نمیشوند.
پنج سال گذشته است.
پنج سالی که برای دیگران شاید فقط پنج سال بوده؛ اما برای من، پنج سالِ «نشدن» بود.
نشد آنطور که میخواستم درس بخوانم.
نشد دانشگاه بروم.
نشد آن رشتههایی را که دوست داشتم انتخاب کنم.
نشد آن زندگیای را که برای خودم تصور کرده بودم، شروع کنم.
و تلختر از همه این است که امسال باید سال اول پوهنتونم میبود.
باید حالا به جای شمردن سالهای گذشته، روزهای دانشگاه را میشمردم.
باید دغدغهام امتحان و کتاب و صنف میبود، نه اینکه با خودم حساب کنم چند سال از عمرم در انتظار گذشت.
