fa
Feedback
نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

رفتن به کانال در Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

نمایش بیشتر
874
مشترکین
-8524 ساعت
+347 روز
+30230 روز
آرشیو پست ها
اوکی. چند دقیقه به نت وصل شدم و حالم بهتر شد. رنگا برگشتن به زندگی. بیا. سخت بود واقعا؟ نت چیه که دیگه اینم از ما دریغ کردین.

Riverdale
+1
Riverdale

اندازه‌ی هزار حرفِ نگفته اسکرین شاتِ فرستاده نشده دارم.
+1
اندازه‌ی هزار حرفِ نگفته اسکرین شاتِ فرستاده نشده دارم.

ریوردیل هم خیلی وقته که تموم شده. نگین شروع کرده و الان فصل سومه. (عاشقش شده.) منم هایمیم شروع کردم و فصل هفتمم. (عاشقش شدم.) این وسط الهه هم یه سریال ایرانی به اسم خونسرد مجبورم کرد ببینم به خاطر این‌که چند وقته تمام عشقِ زندگیش شده شهرام حقیقت دوست. (بگی نگی خوشم اومده.) یه رمان هم داره می‌نویسه خودش که دو پارت دو پارت هر شب برامون می‌فرسته. ( من و دوستاش) و از حق نگذریم خوب می‌نویسه. البته امشب نفرستاد. چون دیشب با هم دعوا کردیم. یه کادویی هم برام خریده بود که قرار بود امروز بفرسته اونم نفرستاد. فکر می‌کنه من بابت اون دعوامون بهش پیام نمی‌دم یا از گروه سه نفره‌مون با مشکات که واسه امید به زندگی و نجات از زندگی زده بودم لفت دادم. اما نمی‌دونه که در واقع امروز از زندگی بریده‌م. دیگه نمی‌خواستم زندگی کنم یا براش تلاش کنم. نمی‌خواستم درموردش حرف بزنم. برای همین.

داستانِ این‌هم این بود. و من واقعا این‌جوری بودم که وا. (تلمیح به پروفایلِ دسته‌جمعی‌شان.) بعد این‌طوری هم بودم که "زهرا"؟ ری
داستانِ این‌هم این بود. و من واقعا این‌جوری بودم که وا. (تلمیح به پروفایلِ دسته‌جمعی‌شان.) بعد این‌طوری هم بودم که "زهرا"؟ ریلی؟ ریلی؟ به قول مشکات: :))))))

ماه رمضون هم تموم شد. امسال اولین سالی بود که روزه نمی‌گرفتم و این انتخابم به قیمتِ جنگِ اعصابِ دو برابر تموم شد. همه‌ی یواشکی یه چیز خوردن‌ها. همه‌ی وقت‌و‌بی‌وقت غذا خوردن و نخوردن‌ها. یک‌طوری تحت فشار بودم که احساس می‌کردم این رمضون دیگه هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. دیگر ناهار نخواهم خورد. دیگر زندگیِ عادی نخواهم کرد. ولی وقتی تموم شد، باعث شد جدا جدا غذا خوردنم عادی‌تر بشه تو خونه. با بهونه‌ی درس و میل نداشتن و این‌چیز‌ها، کم‌تر می‌شستم دورِ اون سفره‌یِ کوفتی که هر سری وقتِ غذا خوردن یادشون می‌افتاد با هم دعوا کنن و استرس وارد کنن و غذا رو کوفتت کنن. بشقابم رو می‌اوردم بالا تو اتاق، سرِ فرصت، با فیلم و آروم آروم می‌خوردم. دیگه هر لقمه با اضطراب پایین نمی‌رفت. تو این ماه رمضون، دیگه کسی نگرانِ مشکلاتِ اشتها و معده دردِ من نبود. فهمیدم که هیچ‌وقت مشکل این‌ها نبوده. بعضی‌وقت‌ها آدم‌ها یک رفتار دارن و برایِ اون رفتارشون، فقط دلیل عوض می‌کنن. مهم نیست دلیلش چی باشه. قبل از ماه رمضون، "چرا غذا نمی‌خوری." موقعِ ماه رمضون، "اگه غذا نخوری نمی‌میری." حداقل من پایِ تصمیمم وایسادم. امسال کم‌تر معده درد کشیدم.

بس کردم. تو صورتش گفتم دیگه دوستش ندارم و تموم شد. این‌بار دیگه واقعا تموم شد. تمومِ نخ هایِ گره خورده به دست و پامو باز کردم و از اتاقم پرتشون کردم بیرون. باید بیای و ببینی. ما دیگه باهم حرف نمی‌زنیم. به هم‌ نگاه نمی‌کنیم. عکساشو از در و دیوارِ اتاقم کندم و گذاشتمشون تهِ کشو. بالآخره تموم شد.

شب است و هم‌زمان دارند بغداد، دمشق و من را می‌زنند می‌نشینم روی مبل دکمه را فشار می‌دهم که شکنجه‌گرم را روشن کنم اخبار چیزی از من نمی‌گوید اخبار، اخبار را می‌گوید که خبرها را پنهان کند شب است و مورچه‌ها دارند اندوه زمین را جابه‌جا می‌کنند شب است و چهره‌ام بیشتر به جنگ رفته است تا به مادرم شب است و چشم‌هام چون چاه‌های خرمشهر به خون می‌رسد شب است و آنکه تاریکی را با هزار میخ به آسمان کوبیده انتقام چه چیز را از ما می‌گیرد؟ سربازی دستش گلوله خورده سربازی سینه‌اش من اما گلوله از پوستم گذشته خورده است به گوشه‌ی خیالم برای همین است که در تمام شعرهام خون جاری‌ست شب است و ابرها دارند ماه را در آسمان خاک می‌کنند خاطراتی هستند که دیگر رهایم نمی‌کنند خاطراتی هستند که خود را با میخ به جمجمه‌ام کوبیده‌اند دوستانم خود را زمین گذاشته بودند تا تفنگ‌هاشان را بردارند دوستانم رفته بودند آن‌سوی مرزها بمیرند بچه‌ها به بندناف‌هایشان چنگ می‌زدند تا به دنیا نیایند ما رو به آسمان دعا می‌کردیم و از آسمان بمب می‌بارید برادرم می‌گفت: بیا غروب کنیم! ندیده‌ای که خورشید هر صبح بیرون می‌آید پشیمان می‌شود و بازمی‌گردد زیبایی‌ها فرو ریخته و از زنان چیزی جز مرد نمانده است ما با مردها ازدواج می‌کنیم و بچه‌هامان را از زخم دست‌هامان به دنیا می‌آوریم برادرم می‌گفت با کدام امید به ساعت‌هایمان نگاه می‌کنیم وقتی زمان برای مرگ کار می‌کند ما در خیابان‌ها سرگردانیم در سفارت‌ها سرگردانیم در مرزها سرگردانیم ما چون تکه‌های چوب بر دریا سرگردانیم و حتی نمی‌توانیم غرق شویم - گروس عبدالملکیان

به جایِ ما زندگی کنید. من یک دقیقه وصل شدم تا بگم اون ور همه آرزویِ مرگ می‌کنن.

چه فرقی داره پا شم برای نجات زندگی دیگران بجنگم وقتی نمی‌تونم بگم حتی یک درصد می‌تونم زندگیشونو نجات بدم یا نه‌.

نمی‌دونم چه فایده‌ای داره پا شم برای زندگیم بجنگم وقتی معلوم نیست حتی اگه‌ تمام تلاشمو بکنم هم‌ یک درصد می‌تونم اون‌جوری زندگی کنم که می‌خوام یا نه.

هر‌چه خواستم بنویسم دیگر نه یادی هست و نه روایتی، دستم نیامد. هی نوشتم و پاک کردم. هی نوشتم و پاک کردم. هم تو بودی و هم غم بود. وقتی غم بود تو بودی. وقتی تو بودی غم بود. شب که شد، یک فنجان آب خوردم، قطرات آخرش را ریختم‌ پای همان گلی که می‌دانی، هیچ‌چیز را مرور نکردم و خوابیدم. این‌ها همه یعنی، تو وَ غم، هم‌ریشه‌اید. دوستیِ دیرینه دارید. ۱/۲۶

اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت.. ۱/۲۶

بچه هایی که می‌بینید تروخدا بیاید پیوی و ناشناس حرف بزنید سلام بدید یک چیزی بگید.

شما نمی‌دونید این صحنه داره چه میزان آدرنالین رو تو سراسر بدنم روونه می‌کنه.
شما نمی‌دونید این صحنه داره چه میزان آدرنالین رو تو سراسر بدنم روونه می‌کنه.

دوباره قطع شدم و الان وصل شدم. همین چند دقیقه چند درصد باتریم رو شارژ کرده. پشت تلفن به نگین گفتم احساس می‌کنم بخشی از هویتم که از یادآوریش خسته بودم و انقدر نبود که هی داشت کم‌رنگ و کم‌رنگ تر می‌شد برگشته تو وجودم.

درود منم این چند وقت زل می‌زدم به نوشته‌هام. به نوشته‌های آدمای دیگه. کاش بری باهاش حرف بزنی. بغضم گرفته. انگار دارم خودم رو پیدا می‌کنم.

سلام. بله! من تو رو می‌شناسم. این مدت هر از گاهی وصل می‌شدم و به نوشته‌هات زل می‌زدم، یا شاید می‌خوندمشون. منو یاد یه نفر می‌ندازی که جرأت حرف زدن باهاشو ندارم. کاش داشته باشم.

نفسم بند اومده احساس می‌کنم برگشتم به خونه ولی می‌ترسم در بزنم و منو نشناسن. درود من وصل شدم. منو می‌شناسید؟

یکشنبه ۲۳ فروردین