نشانیِ سوّم
Open in Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Show more874
Subscribers
-8524 hours
+347 days
+30230 days
Posts Archive
854
اوکی. چند دقیقه به نت وصل شدم و حالم بهتر شد. رنگا برگشتن به زندگی. بیا. سخت بود واقعا؟ نت چیه که دیگه اینم از ما دریغ کردین.
854
ریوردیل هم خیلی وقته که تموم شده. نگین شروع کرده و الان فصل سومه. (عاشقش شده.) منم هایمیم شروع کردم و فصل هفتمم. (عاشقش شدم.)
این وسط الهه هم یه سریال ایرانی به اسم خونسرد مجبورم کرد ببینم به خاطر اینکه چند وقته تمام عشقِ زندگیش شده شهرام حقیقت دوست. (بگی نگی خوشم اومده.)
یه رمان هم داره مینویسه خودش که دو پارت دو پارت هر شب برامون میفرسته. ( من و دوستاش) و از حق نگذریم خوب مینویسه.
البته امشب نفرستاد. چون دیشب با هم دعوا کردیم. یه کادویی هم برام خریده بود که قرار بود امروز بفرسته اونم نفرستاد. فکر میکنه من بابت اون دعوامون بهش پیام نمیدم یا از گروه سه نفرهمون با مشکات که واسه امید به زندگی و نجات از زندگی زده بودم لفت دادم. اما نمیدونه که در واقع امروز از زندگی بریدهم. دیگه نمیخواستم زندگی کنم یا براش تلاش کنم. نمیخواستم درموردش حرف بزنم. برای همین.
854
داستانِ اینهم این بود. و من واقعا اینجوری بودم که وا. (تلمیح به پروفایلِ دستهجمعیشان.)
بعد اینطوری هم بودم که "زهرا"؟ ریلی؟ ریلی؟ به قول مشکات: :))))))
854
ماه رمضون هم تموم شد. امسال اولین سالی بود که روزه نمیگرفتم و این انتخابم به قیمتِ جنگِ اعصابِ دو برابر تموم شد. همهی یواشکی یه چیز خوردنها. همهی وقتوبیوقت غذا خوردن و نخوردنها. یکطوری تحت فشار بودم که احساس میکردم این رمضون دیگه هیچوقت تموم نمیشه. دیگر ناهار نخواهم خورد. دیگر زندگیِ عادی نخواهم کرد. ولی وقتی تموم شد، باعث شد جدا جدا غذا خوردنم عادیتر بشه تو خونه. با بهونهی درس و میل نداشتن و اینچیزها، کمتر میشستم دورِ اون سفرهیِ کوفتی که هر سری وقتِ غذا خوردن یادشون میافتاد با هم دعوا کنن و استرس وارد کنن و غذا رو کوفتت کنن. بشقابم رو میاوردم بالا تو اتاق، سرِ فرصت، با فیلم و آروم آروم میخوردم. دیگه هر لقمه با اضطراب پایین نمیرفت.
تو این ماه رمضون، دیگه کسی نگرانِ مشکلاتِ اشتها و معده دردِ من نبود. فهمیدم که هیچوقت مشکل اینها نبوده. بعضیوقتها آدمها یک رفتار دارن و برایِ اون رفتارشون، فقط دلیل عوض میکنن. مهم نیست دلیلش چی باشه. قبل از ماه رمضون، "چرا غذا نمیخوری." موقعِ ماه رمضون، "اگه غذا نخوری نمیمیری."
حداقل من پایِ تصمیمم وایسادم. امسال کمتر معده درد کشیدم.
854
بس کردم. تو صورتش گفتم دیگه دوستش ندارم و تموم شد. اینبار دیگه واقعا تموم شد. تمومِ نخ هایِ گره خورده به دست و پامو باز کردم و از اتاقم پرتشون کردم بیرون. باید بیای و ببینی. ما دیگه باهم حرف نمیزنیم. به هم نگاه نمیکنیم. عکساشو از در و دیوارِ اتاقم کندم و گذاشتمشون تهِ کشو. بالآخره تموم شد.
854
شب است
و همزمان دارند
بغداد، دمشق
و من را میزنند
مینشینم روی مبل
دکمه را فشار میدهم
که شکنجهگرم را روشن کنم
اخبار چیزی از من نمیگوید
اخبار، اخبار را میگوید
که خبرها را پنهان کند
شب است
و مورچهها دارند
اندوه زمین را جابهجا میکنند
شب است
و چهرهام بیشتر به جنگ رفته است
تا به مادرم
شب است
و چشمهام
چون چاههای خرمشهر به خون میرسد
شب است
و آنکه تاریکی را با هزار میخ
به آسمان کوبیده
انتقام چه چیز را از ما میگیرد؟
سربازی دستش گلوله خورده
سربازی سینهاش
من اما
گلوله از پوستم گذشته
خورده است به گوشهی خیالم
برای همین است
که در تمام شعرهام خون جاریست
شب است
و ابرها دارند
ماه را در آسمان خاک میکنند
خاطراتی هستند
که دیگر رهایم نمیکنند
خاطراتی هستند
که خود را با میخ به جمجمهام کوبیدهاند
دوستانم
خود را زمین گذاشته بودند
تا تفنگهاشان را بردارند
دوستانم رفته بودند
آنسوی مرزها بمیرند
بچهها
به بندنافهایشان چنگ میزدند
تا به دنیا نیایند
ما رو به آسمان دعا میکردیم
و از آسمان بمب میبارید
برادرم میگفت:
بیا غروب کنیم!
ندیدهای که خورشید
هر صبح بیرون میآید
پشیمان میشود و بازمیگردد
زیباییها فرو ریخته
و از زنان
چیزی جز مرد نمانده است
ما با مردها ازدواج میکنیم
و بچههامان را
از زخم دستهامان به دنیا میآوریم
برادرم میگفت
با کدام امید
به ساعتهایمان نگاه میکنیم
وقتی زمان برای مرگ کار میکند
ما
در خیابانها سرگردانیم
در سفارتها سرگردانیم
در مرزها سرگردانیم
ما
چون تکههای چوب بر دریا سرگردانیم
و حتی نمیتوانیم غرق شویم
- گروس عبدالملکیان
854
چه فرقی داره پا شم برای نجات زندگی دیگران بجنگم وقتی نمیتونم بگم حتی یک درصد میتونم زندگیشونو نجات بدم یا نه.
854
نمیدونم چه فایدهای داره پا شم برای زندگیم بجنگم وقتی معلوم نیست حتی اگه تمام تلاشمو بکنم هم یک درصد میتونم اونجوری زندگی کنم که میخوام یا نه.
854
هرچه خواستم بنویسم دیگر نه یادی هست و نه روایتی، دستم نیامد. هی نوشتم و پاک کردم. هی نوشتم و پاک کردم. هم تو بودی و هم غم بود. وقتی غم بود تو بودی. وقتی تو بودی غم بود. شب که شد، یک فنجان آب خوردم، قطرات آخرش را ریختم پای همان گلی که میدانی، هیچچیز را مرور نکردم و خوابیدم. اینها همه یعنی، تو وَ غم، همریشهاید. دوستیِ دیرینه دارید.
۱/۲۶
854
دوباره قطع شدم و الان وصل شدم. همین چند دقیقه چند درصد باتریم رو شارژ کرده. پشت تلفن به نگین گفتم احساس میکنم بخشی از هویتم که از یادآوریش خسته بودم و انقدر نبود که هی داشت کمرنگ و کمرنگ تر میشد برگشته تو وجودم.
854
درود
منم این چند وقت زل میزدم به نوشتههام. به نوشتههای آدمای دیگه. کاش بری باهاش حرف بزنی.
بغضم گرفته. انگار دارم خودم رو پیدا میکنم.
854
سلام. بله! من تو رو میشناسم. این مدت هر از گاهی وصل میشدم و به نوشتههات زل میزدم، یا شاید میخوندمشون. منو یاد یه نفر میندازی که جرأت حرف زدن باهاشو ندارم. کاش داشته باشم.
854
نفسم بند اومده
احساس میکنم برگشتم به خونه ولی میترسم در بزنم و منو نشناسن.
درود
من وصل شدم. منو میشناسید؟
