fa
Feedback
نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

رفتن به کانال در Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

نمایش بیشتر
874
مشترکین
-8524 ساعت
+347 روز
+30230 روز
آرشیو پست ها
کاش حداقل‌ یکی از ما دو نفر احمق بود. کاش می‌شد یک نفر از ما شبی می‌آمد حرف احمقانه‌ای می‌زد. کار احمقانه‌ای می‌کرد. کاش یکی از ما یک دقیقه هم که شده عقلش را از دست می‌داد و می‌گفت دوستت دارم.

امروز سیزده به در برعکسِ پارسال خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. حداقل ما بچه ها این بار تمام تلاشمونو کردیم که راهمونو از بزرگترا جدا کنیم و پاشیم و خوش بگذرونیم. مثل وقتی که هنوز بچه بودیم... برای حفظ سنت هر ساله‌مون شب با دختر‌داییم و مامانا و خاله ها خونه‌ی مامانبزرگ خوابیدیم (کل شب داشت با تلفن حرف می‌زد)، صبح حرکت کردیم پیاده به سمت خونمون که باباهامون اون‌جا خوابیده بودن و داشتن املت می‌زدن، وسایل جمع کردیم و لباس بیرونی پوشیدیم، کتونی برداشتیم، پیاده رفتیم تا نغازه و یواشکی کلی ترشک و لواشک خریدیم، پارک ها همه بسته بودن پس کنار اتوبان چمن پیدا کردیم و همونجا اتراق کردیم (خیلیای دیگه هم قبل از ما این حرکت به فکرشون رسیده بود.😂) تو ماشین آهنگ گذاشتیم، تا جون داشتیم وسطی و والیبال بازی کردیم و به حرفای سیاسی بزرگترا گوش ندادیم، از سنگای روی هم چیده شده مثل بز کوهی رفتیم بالا تا فقط پارک رو از همون بالا ببینیم، وقت نشد کتابی که اورده بودیم رو بخونیم، به چیپس و پفکا حمله کردیم، قاصدک فوت کردیم، چوب جمع کردیم و آتیش روشن کردیم و گوجه و سیب‌زمینی آتیشی درست کردیم، وقتی برگشتیم خونه عزیز بازم پانتومیم بازی کردیم و وقتی برگشتیم خونه‌های خودمون غش کردیم از خستگی. لب هامون می‌سوخت، از خستگی یکم تب کردیم و دست و پامون درد گرفت و بوی دود می‌دیم و حال حموم رفتن نداریم. سیزده به درِ امسال، دقیقا سیزده به در بود. متشکرم سالِ پنج. (سالی که نکوست از بهارش پیداست؟...)

_۱۱ فروردین سال ۵

کاش چند ماه دیگر بهار بماند تا بهار نیامده‌ی این چند سال را جبران کند. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. بهار. باران. شعر. کتاب. سلامِ شکوفه. برگ‌های سبز. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. با دهانِ تلخ می‌نشینم در اتاقِ تاریک. لاکِ قرمز و کتابِ هنوز باز نشده. صدایِ باران می‌آید. صدای باران می‌آید از بیرون. دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. تو را. دوباره تو را. زندگی با تو را زندگی بی‌تو را. دوست را. بی دوست نه، با دوست را. بهار را. بهارِ امیدوار به جنگ نشدن در بهار را. باران را. قدم زدن در باران را زندگیِ بارانی را. زندگی را دوست دارم های زندگی هاااای! تو چه قدر زیبایی.

چه‌قدر زندگی به ما از این روز‌های این‌چنین مدیون بود. چه قدر گریستیم تا یک بارانِ این شکلی ببارد. یک دوست. یک بهار. یک زندگی طلبکار بودیم از زندگی. _۷ شب ۱۱ فروردین

خطش را از کتاب مورد علاقه‌ام پاک کردم تا حتی کلمه‌ای از پوسیدگی‌اش در برگه ها بر جای نماند. _۴ شب ۱۱ فروردین

سر و صدا ها که می‌خوابد چند دقیقه طول می‌کشد تا یادم بیفتد با تنها ماندن با خودم مشکلی ندارم. _ ۳ شب ۱۱ فروردین

فکر کنم آن‌قدر در فکرت می‌مانم تا یک سحری، جادویی، چیزی مرا بیاید و کاری کند تو به یادِ من بیفتی.

او یک مبارز خسته بود. مثل‌ من. از نگاه‌هایش می‌فهمیدم. از چشمانش که قرمز شده بودند. از چهره ی خسته‌اش. از حرفهایش. حرف‌هایش بویِ خونِ ناحق ریخته شده می‌داد. بوی درد می‌داد. بوی زخم تا اتاق آمده بود. مرا کشانده بود بیرون. از تک تک کلماتش رفیق هایش را دیدم که رفته بودند و دیگر برنگشته بودند. شب‌بی‌خوابی و زار زدن‌هایِ نصفه‌شبی‌اش را دیدم. شمردنِ آن همه یارِ مرده را دیدم. به سازی سماع می‌رفت که مثالش را شنیده بودم. به صدایی می‌خواند که شبیهش را خوانده بودم. می‌دیدم که چه‌قدر احساس تنهایی می‌کرد. کرده بودم. می‌دیدم که می‌دید نمی‌شنوند چه می‌گوید. دیده بودم. حلاج بود. نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم یادم هست. من می‌دانم. من آوازت را می‌شناسم. من خون را دیدم گلوله را دیدم. من آن کوچه‌ها را قدم زده‌ام. آن ماه را گریسته بودم. دیده بودم هر آن‌چه دیده بودی. شنیده بودم که مرگ چه‌قدر نزدیک بود‌. کلافگی‌ات را از ترسشان و پرخاششان می‌شناختم. من هم جایی برآشفته بودم و خاموشم کرده بودند. نگاهت می‌کردم که خاموش می‌شوی. سرم را انداختم پایین و تو رفتی. هیچ‌گاه نفهمیدی که معمایت را کسی در این بین بلد بود. موسیقی‌ات را شنیده بود. طعمِ خونِ در دهانت را چشیده بود. می‌خواستم بلند شوم بروم دنبالت. فقط بگویم که می‌دانم. ادامه‌ی حرفِ نگفته‌ات را بزنم. بقیه یِ آوازت را بخوانم. اما نشستم. دیدم که می‌روی.

بله امشب‌ من هم اینجوری بودم که وا.

این دو روز که نهاوند بودیم، دل‌درد و کمردردِ من هم شروع شد. از رنج روحی‌ها فاکتور بگیریم، یادم نمیاد تو کل زندگیم دردی به این شدت رو تحمل کرده باشم. نه همه‌ی دندون‌درد‌ها واسه ارتودنسیم، نه باقیِ دلدرد ها، هیچ کدوم اندازه‌ی این یکی طاقت‌فرسا نبود. به خاطرِ قرص.هایی بود که این سری دکتر بهم داده بود. نه می‌تونستم بشینم و نه می‌تونستم سر‌ِپا بایستم. به خودم می‌پیچیدم و برایِ زنده موندن تلاش می‌کردم. سعی می‌کردم قوی باشم و گریه نکنم. خودم رو جلویِ بابابزرگ و عمو به اون راه می‌زدم. به مامانم که پا نمی‌شد برام کاری کنه چشم‌غره رفتم و واسه خودم حوله گرم کردم. اما وقتی دختر‌عموم لیوانِ دمنوش رو تو تاریکیِ اتاق داد دستم، نتونستم. نتونستم جلویِ اشکام رو بگیرم. بی‌صدا گریه کردم و همون‌جا به خودم قول دادم که نذارم دخترم هیچ‌وقت این احساسِ تنهاییِ عاطفی رو تو روز‌هایِ به هم ریختگیِ هورمون‌هاش تجربه کنه. وقتی که شکننده ترینه و با هر اخمِ کوچکی می‌تونه یک دور به فروپاشیِ روانی برسه. در هر روزِ درد‌آورِ عادتِ ماهانه‌ی هر دختری در خانواده‌یِ سنتیِ ایرانی، رنج‌آور ترین بخشِ داستان اون حسِ درک نشدن و احساسِ مهم نبودنه. همه‌یِ اون‌ آموزش‌هایی که از کودکیِ دختران شروع می‌کنن تا هر چه بیشتر از صحنه‌یِ روزگار محوش کنن و خیلی‌وقت‌ها خانواده حتی متوجهش نیستن چون خودشون هم قربانیِ این سری تفکراتن. تو این روز‌ها، دختر‌ها خیلی کم‌تر از چیزی که دارن تجربه می‌کنن، دردشون رو نشون می‌دن. باید ساکت باشن. با حیا باشن. نباید کسی متوجه دردشون بشه. لبخند بزنن و بشینن سرِ سفره. یا حتی اگه دسگه واقعا نتونستن دردشون رو تحمل کنن، باید عاملِ درد رو یه چیزی مثلِ معده‌دردِ همیشگی معرفی کنن. تو ماه‌هایِ رمضون، خیلی‌هاشون مجبورن سحری بلند شن و جلویِ پدر و برادرشون نقشِ روزه گرفتن بازی کنن. اون هم با تمومِ دردِ جسمی و احوالاتِ روحی‌ای که براشون پیش میاد و اولین حقشون، که شب‌ها خوابیدنِ مطلقه رو ازشون می‌گیرن. تو خیلی از خانواده‌ها هنوز، با دخترِ خونه تو اون روز‌ها، مثلِ یک موجودِ نجس و کثیفِ متحرک رفتار می‌شه که حق نداره پاشو در جاهایِ مقدس بذاره. خیلی از مادر ها هنوز، با وجودِ دردِ طاقت‌فرساشون همچنان به کارِ بیرون و خونه همون‌طور که همیشه انجام می‌دن، ادامه می‌دن و یاد گرفته‌ن که بابتش از کسی کمک نخوان و به دخترانشون هم یاد می‌دن که خیلی زود خودشون از پسِ تنهایی با مشکلاتِ پریودی دست و پنجه نرم کردن بر بیان. انگار به هممون تزریق شده که وجودمون از رنج ساخته شده و باید در این راه تنها باشیم. باید خودمون یه فکری به حالش بکنیم. باید صدامون رو تو گلومون خفه کنیم تا دخترِ خوبی باشیم. شاید فکر کنید که این‌ها چیز‌هایِ ساده‌ایه. اما من، دیده‌م. شنیده‌م. تجربه کرده‌م که تک‌تکِ این رفتارها اون هم با وجودِ تکرارش هر ماه، چه میزان شرم از بدن رو به ذهنِ یک دختر منتقل می‌کنه. هیچ فکر کردید که چه‌قدر از احساسِ خجالتِ بی‌جاتون به خاطرِ این مسائله؟ که چه‌‌اندازه احساسِ اشتباهی بودن رو به ناخوداگاهتون تزریق کردن؟ و چه اندازه اضطراب و کم تر نشون دادنِ خودتون و کم‌تر بودنتون تو این جهان و زندگی رو بهتون تحمیل کردن؟ حتی اون سری خانواده‌هایی که تفکرِ سنتیشون رو همراهِ قربون‌صدقه‌های زیادی تزئین کردن، همچنان دختر‌هاشون این حس رو می‌کنن که اشتباهی‌ان، اما خداروشکر که مامانشون با همین اشتباه بودنشون هنوز هم دوستشون داره و مراقبه که بقیه متوجهِ خلقتِ اشتباهش نشن. انگار هر لحظه دختر بودنِ دختر رو ازش می‌گیرن تا هر‌چه سریع‌تر فراموش بشه که یک دختر، اعضایِ بدنش چه فرق‌هایی با پسر داره، تا حیایِ دخترانِ سرزمین حفظ بشه. بخشِ بزرگی از جامعه‌مون رو زنان تشکیل می‌دن و هنوز! هنوز! هنوز سعی بر اینه که دختر‌ها از چیز هایی که ماهانه تجربه‌ش می‌کنن خجالت بکشن در حالی که همون روز تو هزار تا خونه داره جشنِ ختنه سرونِ پسرشون گرفته می‌شه. تو خونه‌یِ ما کم‌تر و تو خونه‌یِ خیلی‌ها حتی از مالِ ما هم کم‌تر به این سنت‌هایِ فرسوده و مخرب بها داده می‌شه. اما هنوز خونه‌هایی هست که وقتی دختر بچه‌ای به مادرش خبرِ اولین پریود شدنش رو می‌گه، مادر بلافاصله یه چک محکم به صورتِ بچه می‌زنه که صورتش همیشه سرخ باشه. همیشه با حیا باشه. من. منِ آسمان. به دنیا اومدم که تا زنده‌ام با این تفکرات بجنگم. عهد بستم که نذارم دختر‌ها و دختر‌ها و دختر‌ها بیشتر از این رنج بکشن.

من و آسمان زنده ایم عزیزان✅ (متاسفانه)

یک لحظه وصل شده‌م و فقط می‌خوام بنویسم زن مرد ایران زندگی آزادگی سرود شادی رها سارا نیکا سپهر بابا امید روز بعد از آزادی، برای همیشه.

sticker.webp0.13 KB

پ.ن۴: گربه منو شجاع تر کرده تو نوشتن. You see؟

پ.ن۳: این آهنگ رو دور تکراره. یادمه چه‌قدر ازش متنفر بودم و می‌دونم که این تنفر‌ ها از شدت دوست داشتن میاد. یادمه اون روزا خیلی تحت فشار بودم. و عاشق این آهنگم بودم. یادمه انقدر ورد زبونم بود که یک بار که تو کلاس پنیک کردم و بردنم بیرون، رو پله ها نشسته بودیم و با همون حال بدم هی اینو می‌خوندم و ریحانه می‌گفت فکر نکنم الان وقت مناسبی برای خوندش باشه و می‌خندیدیم. نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کردم می‌فهمه خوندن این آهنگ از رو خوشی نیست. :(

پ.ن۲: قلبم خیلی درد می‌کنه و حالم بده. تنها چیزی که الان خوشحالم می‌کنه وبلاگ خوندنه. چند ساعته که پاشم. باورم نمی‌شه انقدر دیر پیداش کردم.

پ.ن: امیدوارم همون‌قدر که من از خوندن گربه خوشم اومد و نشستم با دقت کلییی از صفحه‌هاشو خوندم اونم خوشش بیاد و منو بخونه. =)

همیشه از این می‌ترسیدم که اون هنوز نرفته باشه. و ترسم به جا بود‌. انگار به یه جاده ی ۴ ساعته و یه موسیقی از دو سال پیش نیاز داشتم تا دوباره دقیقا همون‌قدر قلبم درد بگیره. خیلی وقته ندیدمش و هنوزم تک تکِ اجزای صورتش و مدل نگاه کردنش و خندیدنش نه تنها یادمه، بلکه منو به وجد میاره. هیچ وقت نتونستم موقع فکر کردن خاطرات خوبمون رو از خاطرات بدمون جدا کنم. همیشه بعد از فکر کردن به یه گوله زخم و رنج محرک تبدیل می‌شم که پلک می‌زنه و هیج‌کس نمی‌فهمه تو دلش چه خبره. تند نفس می‌کشه اما کسی متوجهش نمی‌شه. به آسمانِ چند سال بعد: من تو این روز از سال ۱۴۰۴، هنوز بهش فکر می کنم و هیچ کس هنوز نتونسته آن احساسات رو در من به وجود بیاره، به غیر از او.

امروز فکر کنم روز چهارمیه که نت‌ها قطع شده. تو ماشینم. داریم می‌ریم نهاوند و یه‌کم از حرفا و اتفاقاتی که اون‌جا ممکنه بیفته می‌ترسم. دلم نمی‌خواد روابط خانوادگیمون بیشتر از این شکرآب بشه. گربه بالآخره وبلاگشو بهم داد. از این که حس کرده من می‌تونم بخونمش خوشحال شدم. گفته‌ن که بیان می‌خواد ببنده، قبلا هم شنیده بودم اما حس خاصی به این موضوع نداشتم چون اون‌جا وبلاگ نویسی نکردم‌. اما وقتی فهمیدم گربه اون جا وبلاگ داشته، براش ناراحت شدم. =( موقع خوندنِ نوشته‌هاش یه چیزی در من روشن شد و احساسات گرم و خوبی زیر گردن و تو کاپشنم ایجاد شد. بهم بیشتر شجاعت داد انگار. تجربیاتِ مشترکمون که من از حتی صحبت کردن درباره‌شون هم می ترسیدم رو نوشته بود و چه‌قدر به چشمم "اشکالی نداشت". و این منو لبخندی کرد چون حالا احساس بهتری نسبت به خودم داشتم. این که یه نفر دیگه می‌فهمید دلگرمم کرده بود و اضطرابمو کم‌تر کرده بود. (من جدیداً فهمیدم که خیلی موقع‌ها اضطرابم از چیزایِ خیلی کوچیکی شروع می‌شن. برای همین به رفتارایِ پرخاشگرانه تبدیلش می‌کنم. و خیلی موقع‌ها به خاطر اینه که همه‌ش می‌ترسم اشتباه برداشت بشم و بهم نچ نچ کنن. شایدم می‌ترسم خودم شک کنم که آدم اشتباه و بدی هستم. :() اعتراف می‌کنم که هر چه‌قدر که من شجاع باشم، گربه تو این مورد از من شجاع تر بود. و احتمالاً خیلی کم‌تر از من اذیت شد. امیدوارم منم یک روز اضطرابمو خیلی کم کنم و بیشتر عجیب بودنم رو بروز بدم. شاید حتی از گربه هم آدم عجیب‌تری‌ام و بیشتر حرف برا گفتن دارم. البته شاید. داشتم فکر می‌کردم چه‌قدر گربه رو دوست دارم. رفتم پیامامو باهاش خوندم و دیدم که اوه خیلی بیشتر از تصورم به هم پیام دادیم. بعد تو لیست آدمایِ مورد علاقه‌م تو کلاس، دیدم که اون جزو نفراتِ اوله. خیلی عجیبه که تا الان متوجهش نشده بودم. =) دبیرستان و دراما هاش بهم این اجازه رو نداد. ولی فکر کنم زندگی بهم اینو مدیونه که چند بار بشینیم و با هم درباره نظریات و خیالپردازی‌هامون حرف بزنیم. فکر کنم اون داستانایی که تو ذهنم می‌سازم از طرف گربه اصلا قضاوت نشن. (اونایی که به هیییچچچ کس نگفتم.) :> اینترنت نبود و پستم ارسال نمی‌شد. برا همین از بین دانلود قسمت ۱۰ فصل ۶ ریوردیل و از پنجره بیرون رو نگاه کردن، دومی رو انتخاب کردم و به داستان پردازیام ادامه دادم. امیدوارم اون آدم منو هی برنگردونه عقب و قلبمو به درد نیاره. _۱۴:۲۵ ، ۱۳ اسفند سال ۱۴۰۴