نشانیِ سوّم
رفتن به کانال در Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
نمایش بیشتر813
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
-12330 روز
آرشیو پست ها
811
حالا من اسکیتبرد سواری میکنم. آهنگای تو رو گوش میدم و وقتی میخوام گریه کنم بهجاش دستم میلرزه.
811
پس حالا دیگه فکر کنم بلدی گریه کنی. بلدی دامن بپوشی. موهاتو بلند میکنی و نازهای من دیگه واسهت ذوقزدهکننده نیست.
811
Repost from توییتر دانشگاه تهرانی ها
انگار از انفرادی آوردنت بند عمومی
_چیچو بدون فرانکو_
@uttweet
811
Repost from تارانتیسم
خبر کوتاه بود: اعدامشان کردند.
عزیزم، دخترم!
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند.
عزیزم
پاک کن از چهرهات اشک را، ز جا برخیز.
تو در من زندهای، من در تو: ما هرگز نمیمیریم..
|ه.الف.سایه- یادگار خون سرو|
811
من از شخصیسازی کردن چیزها خوشم میاد. اینکه بعضیرنگها آدمارو بیشتر یاد یکنفر بندازه یا بعضی مکانها بویِ یک نفر رو بده. برام شیرینه.
از آدمهایی که با شخصیسازی کردنِ چیزها مشکلی ندارن خوشم میاد. که وقتی عینِ بچهها میگم این مال منه، اون مالِ منه، اون یکی هم مال منه، بهجایِ گارد گرفتن و گفتنِ اینکه: "داداش همممه پرتقال دوست دارن" یا "یعنی من نمیتونم انولا هلمز باشم؟"، نگاه میکنن بفهمن من چرا از اونچیزها خوشم میاد. چرا دوست دارم برایِ من باشن. و به قشنگیاش و قشنگیام توجه میکنن. به ویژگیهام. به خصوصیتم. و دفعهی بعد خودشون شخصیتامو به روم میارن. خودشون بهش پر و بال میدن.
از اون آدمایی که گوش میدن خوشم میاد. اونایی که نگاه میکنن و دنبال میکنن. یادشون میمونه.
من دوست دارم آدمای دیگه هم چیزای شخصیسازی شده برای خودشون داشته باشن. هودی، دکمه، تیر چراغ برق: فلانی. درخت، بابابزرگ، دفترچه: بهمانی.
دوستدارم خودشونو با چیزها یا با رفتارها یا با ویژگیها تعریف کنن. دوست دارم ویژگیها و تفاوتهای خودشونو دوست داشته باشن و رنگ مخصوص خودصونو داشته باشن و دز رنگ متفاوت من هم اونجوری که لایقشه تعریف کنن. هر چهقدر هم که میدونم آدما هزار وجه و هزار چهره و هزار رنگ دارن، این انتخاب کردنِ ویژگیها بهم میچسبه. بهم میچسبه وقتی یکی منو با اون ویژگی میشناسه. بهم میچسبه وقتی با دوستم سر اینکه کی بیشتر شبیه تریسی تو هایمیمه توافق میکنیم و اگه اون بیشتر شبیهش باشه دیگه همه چیزش برا اونه و من از اون به بعد یاد اون میفتم با دیدنش. بهم میچسبه وقتی آدما از تعریف کردن خودشون خجالت نمیکشن، بهم میچسبه وقتی از بقیهی ویژگیهای آدما بدون بیچشمورویی تعریف میکنن، بزرگش میکنن، بهش اعتماد به نفس تزریق میکنن و با تمام صداقت ازشون یاد میکنن.
بهم میچسبه وقتی نگین اینجوریه. =)
811
دقت کردم دیدم چهقدر پستایی که زمان قطعی گذاشتم اینجا بینظم و بدون ترتیب و بیسلیقه و چهقدر جسته گریختهست.. ناراحت شدم. حتی مدل حرفزدن و نوشتنم هم بیحوصله و جنگی شده.
کاش زندگیامونو برگردونن بهمون.
811
Repost from توییتر دانشگاه تهرانی ها
گزارشگر صداسیما میپرسه «به نظرت کی از سگهای هلال احمر پستتره؟». ینی سگی که بدون هیچ منتی داره کمکشون میکنه و زنده یابی میکنه رو هم موجود "پست" میبینن و دنبال پستتر از اون میگردن.
-Youdi-
@uttweet
811
دیشب خونه مامانبزرگ رفتیم. توپ خورد تو صورتم و پسرخالهم معذرتخواهی نکرد و قهر کردم. ساعت ۱۲ شب، تو کل محله، با پسرداییم دوچرخه سواری کردم. راههارو نشونم میداد. محلهرو انگاری که از اول نشونم میداد. شب، بادی که به صورتم میخورد، نور ماه. زندگی بیشتر از هروقت دیگهای تو این چندروز جریان داشت.
انقدر رکاب زدم و رکاب زدم که پاهامو حس نمیکردم. باور کن!
_۱ خرداد سال ۵
811
امروز بعد از یک سال، مجبور شدم برای گرفتن پرونده و کارنامه برگردم مدرسه. دیشب از اضطراب خوابم نمیبرد و صبح کمحرف بودم. تو راه با مامانم، آهنگ it's ok رو گذاشتم که همیشه تو راه مدرسه میذاشتم تا استرسم کمتر بشه. لبخند میزدم. نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم چیزی نشون ندم. به نیمهی راه که رسیدیم، دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه. دستام دوباره مور مور شدن. مثل اونروزا. نفسم بند اومده بود و حس میکردم سنگریزه انداختن تو گلو و ریههام. هوا رو با فشار میدادم تو، انگشتامو باز و بسته میکردم و سعی میکردم آرومتر گریه کنم. سعی میکردم کمتر یادم بیاد. مامان تعجب کرده بود و درک نمیکرد. یهکم باور نکرد، یهکم حوصلهش سر رفت، یهکم هم گفت تموم شده همهی اینا مامان جان. گذشت.. تموم شد...
به خانم ایمانی که سلام دادم چشمام هنوز قرمز بود. خانم مرتضوی هم بود. خانم اسلامی هم. دو سه تا معاون هم بودن که نمیشناختم و ازشون هم ندیده و نشناخته خوشم نمیومد.
درختمون حالش خوب بود. نیمکتا همون نیمکتا. کاجها همون کاجها. همهچیز همونجور بود که آخرین بار ترکشون کردم. فقط دیوارنوشتهها کمرنگتر شده بودن و دیگه کسی یادش نمیومد که من یکروز روی اون تکپله نشسته بودم و همهی مدرسه دورم جمع شده بودن. یادش نمیومد قبل از اینکه اون دیوارارو بکشن مدرسه چهطوری بود و یادشون نمیومد موتورخونهی مدرسه اونشب با چه صدایی منفجر شد.
قدم میزدم دورتادور حیاط و قدمهام کمتر درد میکرد. از یادآوریِ اونلحظهها، قفسهی سینهم سنگینتر بود و صورتم ناخوداگاه جمع میشد. همهچیز کمتر از تصورم درد میکرد، اما همونقدر هم، زیاد بود.
پروندهم رو گرفتم. عکسهای بچهها رو رو دیوار و پوستر دیدم. به دیوارهای تازه رنگآمیزی شده چشمغره رفتم و رفتم.
رفتم.
_۳۰ اردیبهشت سال ۵
811
متون ادبی و اشعاری که به "گناه" اشاره میکنن بیاندازه به دلم میشینن.
_ماه عبادت است و من با لب روزهدار ازین
قول و غزل گرفتنم بیمِ گناه کردن است..
_من را یواشکی دوست داشته باش مثل یک گناه.
_تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی.
_ای همگناه من!..
_من غرق گناهم،
تو عذر گناهی.
روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی
_تو آه منی اشتباه منی، چهگونه هنوز از تو میگویم؟
گناه منی بیگناه منی، که بار غمت مانده بر دوشم
_ گر دل من نیاسود، از گناه تو بود،
بیا تا ز سر گنهت گذرم.....
811
نگین هلک و هلک از اونطرف شهر اومده اینطرف و رفته دانشگاه نشسته تا به نت وصل شده. یه پروکسی تونسته بفرسته برام که هر یک ساعت یک بار فقط به روز میشه و دوباره قطع.
با اینا، بهارو سر میکنیم.
811
بچهها من دلم براتون تنگ شده. برای متن نوشتن تو چنلم و سین خوردنش به ثانیه نکشیده. اون ناشناسهایی که همممیشه لایک میدادن. اون شناسهایی که میدونستم همیشه لایک میکنن. برای نگاهکردن به اینکه چند تا فور میخوره و کجاها فور میخوره و اگه عکسا زیاد تو پرایوت فور بخوره استرس کشیدنا. برای همهی وقتایی که ناشناس و بات رو پر میکردین و هر روز جواب میدادم. برای همهی مزاحم شدنا،
"آسمان خانم من به شما علاقهمند شدم" ها، "خوبی؟ میشه آیدیتو بدی بیام پیوی؟" ها. برای وقتایی که میومدین تبلیغ کانالاتونو میکردین. وقتایی که میگفتید: "آسمان من چنلتو تازه پیدا کردم تو چهقدر خوشگلی!"
دلم تنگ شده برای همهی وقتایی که فور میزدید دربارهی یک متنم حرف میزدید و منم فور میزدم حرف میزدم و میخندیدیم. اصلا برای همهی فور کردنا و چالش گذاشتنا و چالش شرکتکردنا برای اینکه آدمای بیشتری عضو شن.
دلم تنگ شده برای کامنت گذاشتن زیر پستای نگار، زهرا خواهر زینب، ناشناس دادن به علینور و ادیب، چت کردن و کلکل کردن با صاحب کانالای کوچولویی که زوری توشون عضو بودم. برای همهی اون دخترایی که از طریق چنلم باهاشون دوست شدم، برای مارمولک گیر، برای پیام گرفتن از بادوم یا ایمیل دادن به آقای زرافه. برای اون پسرای جنتلمنی که پیدا کرده بودم و ممبرم بودن، اون هخامنشیه، اون قمی حقوقیه، اونی که هنوز فرصت نکرده سر حرفو باز کنه،.
برای آبی، خانم نویسنده، "برادر، همزادِ شیرازیست"، سما دوستِ فیلمی، مهتابِ الهه اینا.
برای اینکه یا ذوق میکردم که الان این پستمو خانم مهدی میبینه یا استرس میگرفتم که وای الان خانم مهدی ببینه چه فکری میکنه، اما بههرحال فرستادم، و اون هیچوقت رفتارش باهام عوض نشد.
برای وقتایی که دوستام پیاممو از کانال فور میزدن تا یه چیزی بگن یا بپرسن جریان چیه. برای عینالدوله، متناقضنما، مریم، زباندانی جهاندانی و آقا صدرا، صندوقچهی ریحون، غایت وجود، سبیدو، کولهپشتی ریحانه.
اصلا برای رادتیم کوفتی و جوانان ایران کوفتیتر که هر کار میخواستی تو تلگرام بکنی اول باید تو اون کانالا عضو میشدی.
برای ریکشنهای چرت و پرت دادنتون و اذیت کردنتون اصلا. دلم برای همممممتون تنگ شده.
