نشانیِ سوّم
رفتن به کانال در Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
نمایش بیشتر813
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
-12330 روز
آرشیو پست ها
809
امروز بعد از یک سال، مجبور شدم برای گرفتن پرونده و کارنامه برگردم مدرسه. دیشب از اضطراب خوابم نمیبرد و صبح کمحرف بودم. تو راه با مامانم، آهنگ it's ok رو گذاشتم که همیشه تو راه مدرسه میذاشتم تا استرسم کمتر بشه. لبخند میزدم. نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم چیزی نشون ندم. به نیمهی راه که رسیدیم، دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه. دستام دوباره مور مور شدن. مثل اونروزا. نفسم بند اومده بود و حس میکردم سنگریزه انداختن تو گلو و ریههام. هوا رو با فشار میدادم تو، انگشتامو باز و بسته میکردم و سعی میکردم آرومتر گریه کنم. سعی میکردم کمتر یادم بیاد. مامان تعجب کرده بود و درک نمیکرد. یهکم باور نکرد، یهکم حوصلهش سر رفت، یهکم هم گفت تموم شده همهی اینا مامان جان. گذشت.. تموم شد...
به خانم ایمانی که سلام دادم چشمام هنوز قرمز بود. خانم مرتضوی هم بود. خانم اسلامی هم. دو سه تا معاون هم بودن که نمیشناختم و ازشون هم ندیده و نشناخته خوشم نمیومد.
درختمون حالش خوب بود. نیمکتا همون نیمکتا. کاجها همون کاجها. همهچیز همونجور بود که آخرین بار ترکشون کردم. فقط دیوارنوشتهها کمرنگتر شده بودن و دیگه کسی یادش نمیومد که من یکروز روی اون تکپله نشسته بودم و همهی مدرسه دورم جمع شده بودن. یادش نمیومد قبل از اینکه اون دیوارارو بکشن مدرسه چهطوری بود و یادشون نمیومد موتورخونهی مدرسه اونشب با چه صدایی منفجر شد.
قدم میزدم دورتادور حیاط و قدمهام کمتر درد میکرد. از یادآوریِ اونلحظهها، قفسهی سینهم سنگینتر بود و صورتم ناخوداگاه جمع میشد. همهچیز کمتر از تصورم درد میکرد، اما همونقدر هم، زیاد بود.
پروندهم رو گرفتم. عکسهای بچهها رو رو دیوار و پوستر دیدم. به دیوارهای تازه رنگآمیزی شده چشمغره رفتم و رفتم.
رفتم.
_۳۰ اردیبهشت سال ۵
809
متون ادبی و اشعاری که به "گناه" اشاره میکنن بیاندازه به دلم میشینن.
_ماه عبادت است و من با لب روزهدار ازین
قول و غزل گرفتنم بیمِ گناه کردن است..
_من را یواشکی دوست داشته باش مثل یک گناه.
_تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی.
_ای همگناه من!..
_من غرق گناهم،
تو عذر گناهی.
روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی
_تو آه منی اشتباه منی، چهگونه هنوز از تو میگویم؟
گناه منی بیگناه منی، که بار غمت مانده بر دوشم
_ گر دل من نیاسود، از گناه تو بود،
بیا تا ز سر گنهت گذرم.....
809
نگین هلک و هلک از اونطرف شهر اومده اینطرف و رفته دانشگاه نشسته تا به نت وصل شده. یه پروکسی تونسته بفرسته برام که هر یک ساعت یک بار فقط به روز میشه و دوباره قطع.
با اینا، بهارو سر میکنیم.
809
بچهها من دلم براتون تنگ شده. برای متن نوشتن تو چنلم و سین خوردنش به ثانیه نکشیده. اون ناشناسهایی که همممیشه لایک میدادن. اون شناسهایی که میدونستم همیشه لایک میکنن. برای نگاهکردن به اینکه چند تا فور میخوره و کجاها فور میخوره و اگه عکسا زیاد تو پرایوت فور بخوره استرس کشیدنا. برای همهی وقتایی که ناشناس و بات رو پر میکردین و هر روز جواب میدادم. برای همهی مزاحم شدنا،
"آسمان خانم من به شما علاقهمند شدم" ها، "خوبی؟ میشه آیدیتو بدی بیام پیوی؟" ها. برای وقتایی که میومدین تبلیغ کانالاتونو میکردین. وقتایی که میگفتید: "آسمان من چنلتو تازه پیدا کردم تو چهقدر خوشگلی!"
دلم تنگ شده برای همهی وقتایی که فور میزدید دربارهی یک متنم حرف میزدید و منم فور میزدم حرف میزدم و میخندیدیم. اصلا برای همهی فور کردنا و چالش گذاشتنا و چالش شرکتکردنا برای اینکه آدمای بیشتری عضو شن.
دلم تنگ شده برای کامنت گذاشتن زیر پستای نگار، زهرا خواهر زینب، ناشناس دادن به علینور و ادیب، چت کردن و کلکل کردن با صاحب کانالای کوچولویی که زوری توشون عضو بودم. برای همهی اون دخترایی که از طریق چنلم باهاشون دوست شدم، برای مارمولک گیر، برای پیام گرفتن از بادوم یا ایمیل دادن به آقای زرافه. برای اون پسرای جنتلمنی که پیدا کرده بودم و ممبرم بودن، اون هخامنشیه، اون قمی حقوقیه، اونی که هنوز فرصت نکرده سر حرفو باز کنه،.
برای آبی، خانم نویسنده، "برادر، همزادِ شیرازیست"، سما دوستِ فیلمی، مهتابِ الهه اینا.
برای اینکه یا ذوق میکردم که الان این پستمو خانم مهدی میبینه یا استرس میگرفتم که وای الان خانم مهدی ببینه چه فکری میکنه، اما بههرحال فرستادم، و اون هیچوقت رفتارش باهام عوض نشد.
برای وقتایی که دوستام پیاممو از کانال فور میزدن تا یه چیزی بگن یا بپرسن جریان چیه. برای عینالدوله، متناقضنما، مریم، زباندانی جهاندانی و آقا صدرا، صندوقچهی ریحون، غایت وجود، سبیدو، کولهپشتی ریحانه.
اصلا برای رادتیم کوفتی و جوانان ایران کوفتیتر که هر کار میخواستی تو تلگرام بکنی اول باید تو اون کانالا عضو میشدی.
برای ریکشنهای چرت و پرت دادنتون و اذیت کردنتون اصلا. دلم برای همممممتون تنگ شده.
809
وای حتی بیشتر از قبل پشیمون شدم. همهش بحث مذهبی و عقیدتی. هر چی گفتم نمیخوام بحث کنم نذاشت. موقعی که رفت انقدر سرم درد میکرد و ذهنم مشغول بود و اذیت شده بودم که یه بار بلند تو بالش جیغ زدم و قرص خوردم همچنان خوب نشدم.
مامان اینا که اومدن برام از صحرا گل و چاقاله بادوم اورده بودن. خداروشکر حداقل به اونا خوش گذشته.
809
Repost from ناپیرو
دقت کنین:
کمحجابیام که اومده میون میدون، نور چشممون و دختر کشورمونه.
و تصاویر گشت ارشاد رو به یاد بیارین؛ مادری که خودش رو انداخته جلوی ماشین و فریاد میکشه دخترم مریضه. دختری رو که از موهاش گرفتهن و روی زمین میکشن تا سوار ون کنن. به یاد بیارین روزی رو که جلوی وُزرا سهبرابر قیمت برای دوستتون شال و مانتو خریدین تا آزادش کنین. به یاد بیارین لحظههایی رو که با دیدن ونهای گشت و زنهای چادری دلتون هُری پایین میریخت و تمام تنتون یخ میکرد. به یاد بیارین مهسا ژینا رو و حالا یه بار دیگه به این خط با دقت نگاه کنین:
نور چشممون و دختر کشورمونه.
هاه! خیلی جالبه جدی.
809
خاله فهیمه اومد ولی دیر اومد. پاستا سفت شد، بهزور خورد و من استرس کشیدم و هی میگفت نه خیلیم خوب شده. هی باز من استرس کشیدم که چهجوری بشینم تعارف نکنه راحت باشه، بالشو بذاره پشتش، از فیلم خوشش میاد یا اجباری و از روی رودروایسی نگاه میکنه، کدوم بالشو دوست داره، وای آبمون داره تموم میشه، (آب خوردن. اینجا قمه و آب شوره و ما هم چندوقتیه تصفیه آبمون تموم شده و باید دبه دبه بخریم.)، وای واسه صبحونه فردا نون داریم یا نداریم، چهجوری بخوابیم، کجا بخوابیم، همه چیز اوکیه یا نه...
809
چهار روزه که الههی ناز از زبون و ذهنم بیرون نمیره. میخونم و میشنوم و با آهنگش میخوابم. اون صحنهی الههی ناز خوندن ناصر تو سریال خط قرمز (شهرام حقیقت دوست) رو پلی میکنم و میبینم. تازه! (بلا بلا بلا... @# بلا بلا بلا (بعدا پر میکنم اینارو اسپویل نشه الان.))
دیشب رفته بودم کلوپی برتا بریزم، آهنگشون الههی ناز بود. باورتون میشه؟
809
موقع سوپری رفتن یه تیپ خیلی عجیب با ترکیب لباسام زدم که جرات میخواست پوشیدنش تو محلهمون. ولی من کردم تا بیشتر از این خودم و کارامو یادم نره. موقعی که مردم زل میزدن بهم خندهم میگرفت.
809
امشب شبِ همین روزه. حموم رفتم و تاجایی که میتونستم مراقبتهای مو و پوستیم رو سرِ حوصله انجام دادم. پیانو زدم. برتا دیدم و با دوستِ مجازیم (اردبیلی) تلفنی حرف زدم. بعدش دوستم زنگ زد. ناراحت بودم. نمیخواستم جواب بدم اما دادم. باهام حرف زد و دیگه شک نکردم. شاید یک روز حضوری بهش قول انگشتی دادم که دیگه بهش شک نکنم. شاید یک روز..
پاستا درست کردم. لباس صورتیامو پوشیدم و نشستهم تا خاله فهیمه بیاد تا با هم فیلم ببینیم و شام بخوریم. بهترم. حالم بهتره.
قبل از همهی اینکارها یکبار دیگه هم با دوستم حرف زدم.
دیگه هیچی تو دلم نبود.
خوب بودم. خوبم الان.
809
یه پروکسی باز شده. اینایی که تعریف میکنم بعد از مدتها، برای همین الانن. سرِ وقت ارسال میشن.
809
امروز هیچکس خونه نبود. تا شب. و فردا هم هیچکس خونه نیست. میتونستم آهنگو زیاد کنم و برقصم. میتونستم از خونه بزنم بیرون و با کسایی که اجازه نمیدن بگردم. میتونستم کلی آدم دعوت کنم خونمون و مهمونی بگیرم. اما دلم مثلِ تیتراژهای پایانی سریالهای کودکیم غمگین بود. خداحافظ بچه میدیدم که شاید حس کنم دوباره شیش سالمه.
آهنگهای خاطرهانگیز لهراسبی رو پلی میکردم، به دوستیهام شک میکردم، رو تخت میخوابیدم و تمامِ لیریکساشو که خودمم نمیدونستم از کجا بلدم از حفظ میخوندم.
_پنجشنبه، ۲۴ اردیبهشت ۵
809
خاله زهرا همییشه میگفت من آخرسر از شمال شوهر میکنم. یعنی قراره شوهرِ آیندهم شمالی باشه. با مامانم شرط بسته. فعلا که کراشِ ایرانیم رشتیه خالهجون. یه قدم نزدیکتر شدیم نشدیم؟
809
کراش زدم. تمام شد. مسخره کردیم سرمان آمد. بعد از خونسرد آمستردام دیدم و روی حقیقتدوست کراش زدم. حالا دیگه خط قرمز و برتا و خداحافظ بچه و.. هیچکس و هیچچیز جلودارم نیست. عاشقش شدم آقا عاشقش شدم. یا ابلفضل. یا موسی بن جعفر. عالیست این مرد عالیست.
