شامِ آخر
رفتن به کانال در Telegram
Azadchehr | they/them | Writer A young person trying to better understand philosophy. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
341
مشترکین
+124 ساعت
+147 روز
+7230 روز
آرشیو پست ها
341
یکی از دلایلی که با دوریان گری خیلی همذات پنداری میکنم همینه، اون هم خیلی زود تحت تأثیر چیزی قرار میگرفت که بهش احساس خوبی میداد و تمام زندگیش رو فدای اون میکرد. در آخر پشیمون میشد، و تغییراتی درون خودش ایجاد میکرد که برای همیشه اون رو تز خودِ قدیمیش دور میکرد. اما باز هم تقصیر خودش بود که توی لحظه جوگیر شده بود.
341
یک مثال خیلی خیلی خوب به ذهنم رسید.
تصور کنید یک چاقویی به بدنتون ضربه میزنه و تا یک جایی وارد بدنتون میشه، تا میاید متوجهش بشید، خون ریزی رو قطع کنید، جیغاتون رو بزنید تا آروم بشید و بعد برید سراغ در آوردنش، اون چاقو پخشی از گوشت و پوست شما شده، درواقع بخشی از بدنتون شده و اگر بخواید درش بیارید باید یک بخشی از بدنتون هم باهاش جدا کنید و این واقعا دردناک تر میشه
341
https://t.me/Ahannibalist/27348
سه سال متوالیه که دارم تجربش میکنم، هربار به خیال اینکه این چاقو درومده حرکت میکنم میفهمم دقیقا اندازه قبلش تو قلبمه، من زخمی ام و این چاقو سمیه و من به این درد و سم عادت کردم، انگار دیگه نمیتونم جداش کنم. وقتی تلاشمو میکنم عادی نمیشه. انگار کمه، یک چیز غیرسالمی کمه.
341
https://t.me/Ahannibalist/27339
اشکال نداره جدی، از کارای گذشته پشیمون نباش چون اونا راهی بهت نشون دادن که نیاز بوده ببینیش، شاید دیر و زود شایدم هیچ وقت متوجه نشی کجای زندگیت این تجربه کمکت میکنه انتخاب درست رو بکنی ولی کار خودشو میکنه
341
من با خودم میگم آزاد از چی مینالی، یهودی ها توی جنگ جهانی دوم صد برابر بدتر این رو کشیدن
341
یک جورایی دقیقا همینه، من یک بار یک داستان اینجا نوشتم که همین منظور رو میرسوند
بعضی اتفاق ها، خیلی کوچیکن و در کمترین زمان ممکن رخ میدن، اما تأثیرشون تا سال ها بعد و یا حتی تا آخر عمر میمونه
و همون یک زمان کوچیک، کافی بود تا تاثیرش مثل یک زهر وارد رگ های بدنت بشه و بخشی از خونت بشه و تا روزی که زنده ای درونت باشه
341
https://t.me/Ahannibalist/27329
درواقع انگار در ساده ترین رفتارت مثل یک مار میخزه رد سمی پوستشو باقی میذاره :))) نمیفهمی ام کجا میره چطوری میره، مثل یه چاقو سمی که به دردش عادت کردی تو قلبته ولی به محض اینکه واقعا میخوای حرکت کنی، یهو درو میگیره از رگات پمپاژ میشه تو سلولای مغزت و در یک ثانیه میفهمی فقط تحمل کردی، ردش نکردی.
341
مثلا وقتایی که دندون کشیده بودم، یا مثلا درد واکسن یا نمیدونم چنین درد هایی که باید حدود چند ساعت بشینی و تحملشون کنی
341
چه وقتایی متوجه میشید درونتون، بیرونتون نیست؟
یعنی کجا ها معمولا به این نتیجه میرسید که چقدر طول میکشه واقعا اون کسی بشید که درونتون زندست و حتی مطمئن نیستید اون موقع فرا میرسه یا نه
341
شاید ما اصلا خبر نداریم، ولی در یک بعد دیگه از زندگیمون، فلان کار رو نکردیم و در یک جای بدتر انجامش دادیم و نتیجه ای صد برابر بدتر یافت کردیم
341
https://t.me/Ahannibalist/27323
حرفای امروزت رو واقعا دوست دارم.
برای باید بگم که من همینطور. چیزی که توی واقعیت دارم از خودم نشون میدم با چیزی که درونم اتفاق میوفته به اندازهی یک نیم صفحه صد و هشتاد درجهست. نه بخاطر اینکه دچار پارادوکسم ( که ممکنه باشم) اما جدا از اون انگار یا نمیشه اون محتویات درونیم رو نشون بدم با ترس از آسیب پذیر شدن دارم. در صورتی که ممکنه واقعا اون چیزهای من رو نشکنن اما توی ذهنم انقدر بزرگش کردم که دارم خود درونیم رو نشون نمیدم.
341
https://t.me/Ahannibalist/27296
هر وقت اینو گفتم فهمیدم اگر در فلان زمینه یک اقدامی نمیکردم، مثلا به کسی راجع به فلان احساسم نمیگفتم، احتمالا یه جا بدتر اینکارو میکردم و درسی سنگین تر از این میگرفتم.
یکسری چیزا رو ادم باید با این روش یاد بگیره، هممونم از اینا داریما یعنی اینجوری نیست که مثلا تو شخصا فرد مثلا ضعیف یا یه جوری ایی باشی چون همچین تجربه ای داری، ما هممون یه جایی اینجوری شدیم و بخشی از شخصیت همس
