ch
Feedback
شامِ آخر

شامِ آخر

前往频道在 Telegram

Azadchehr | they/them | Writer A young person trying to better understand philosophy. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk

显示更多
未指定国家未指定类别
342
订阅者
-224 小时
+207 天
+6930 天
帖子存档
یکی از دلایلی که با دوریان گری خیلی همذات پنداری میکنم همینه، اون هم خیلی زود تحت تأثیر چیزی قرار می‌گرفت که بهش احساس خوبی میداد و تمام زندگیش رو فدای اون میکرد. در آخر پشیمون میشد، و تغییراتی درون خودش ایجاد میکرد که برای همیشه اون رو تز خودِ قدیمیش دور میکرد. اما باز هم تقصیر خودش بود که توی لحظه جوگیر شده بود.

یک مثال خیلی خیلی خوب به ذهنم رسید. تصور کنید یک چاقویی به بدنتون ضربه میزنه و تا یک جایی وارد بدنتون میشه، تا میاید متوجهش بشید، خون ریزی رو قطع کنید، جیغاتون رو بزنید تا آروم بشید و بعد برید سراغ در آوردنش، اون چاقو پخشی از گوشت و پوست شما شده، درواقع بخشی از بدنتون شده و اگر بخواید درش بیارید باید یک بخشی از بدنتون هم باهاش جدا کنید و این واقعا دردناک تر میشه

https://t.me/Ahannibalist/27348 سه سال متوالیه که دارم تجربش میکنم، هربار به خیال اینکه این چاقو درومده حرکت میکنم میفهمم دقیقا اندازه قبلش تو قلبمه، من زخمی ام و این چاقو سمیه و من به این درد و سم عادت کردم، انگار دیگه نمیتونم جداش کنم. وقتی تلاشمو میکنم عادی نمیشه. انگار کمه، یک چیز غیرسالمی کمه.

ممنونم، واقعا حرفات برام قشنگ بودن

https://t.me/Ahannibalist/27339 اشکال نداره جدی، از کارای گذشته پشیمون نباش چون اونا راهی بهت نشون دادن که نیاز بوده ببینیش، شاید دیر و زود شایدم هیچ وقت متوجه نشی کجای زندگیت این تجربه کمکت میکنه انتخاب درست رو بکنی ولی کار خودشو میکنه

من با خودم میگم آزاد از چی می‌نالی، یهودی ها توی جنگ جهانی دوم صد برابر بدتر این رو کشیدن

یک جورایی دقیقا همینه، من یک بار یک داستان اینجا نوشتم که همین منظور رو میرسوند بعضی اتفاق ها، خیلی کوچیکن و در کمترین زمان ممکن رخ میدن، اما تأثیرشون تا سال ها بعد و یا حتی تا آخر عمر میمونه و همون یک زمان کوچیک، کافی بود تا تاثیرش مثل یک زهر وارد رگ های بدنت بشه و بخشی از خونت بشه و تا روزی که زنده ای درونت باشه

من اینجور موقع ها به خودم میگم : حداقل از چاقو خوردن که بدتر نیست

خیلی قشنگ توصیفش کردی انون.

https://t.me/Ahannibalist/27329 درواقع انگار در ساده ترین رفتارت مثل یک مار میخزه رد سمی پوستشو باقی میذاره :))) نمیفهمی ام کجا میره چطوری میره، مثل یه چاقو سمی که به دردش عادت کردی تو قلبته ولی به محض اینکه واقعا میخوای حرکت کنی، یهو درو میگیره از رگات پمپاژ میشه تو سلولای مغزت و در یک ثانیه میفهمی فقط تحمل کردی، ردش نکردی.

توی اون چند ساعت این افکار میان توی ذهنم

مثلا وقتایی که دندون کشیده بودم، یا مثلا درد واکسن یا نمی‌دونم چنین درد هایی که باید حدود چند ساعت بشینی و تحملشون کنی

نمیخوام چسناله کنما، ولی خودم به شخصه وقتی یک دردی روی جسمم هست

چه وقتایی متوجه میشید درونتون، بیرونتون نیست؟ یعنی کجا ها معمولا به این نتیجه می‌رسید که چقدر طول می‌کشه واقعا اون کسی بشید که درونتون زندست و حتی مطمئن نیستید اون موقع فرا میرسه یا نه

منم جوابهایی که بهم میدید رو خیلی بیشتر دوست دارم. وای دقیقا، دقیقا.

چرا به ذهن خودم نرسید، دقیقا همینه

شاید ما اصلا خبر نداریم، ولی در یک بعد دیگه از زندگیمون، فلان کار رو نکردیم و در یک جای بدتر انجامش دادیم و نتیجه ای صد برابر بدتر یافت کردیم

به چه نکته ی فوق العاده ای اشاره کردی.

https://t.me/Ahannibalist/27323 حرفای امروزت رو واقعا دوست دارم. برای باید بگم که من همینطور. چیزی که توی واقعیت دارم از خودم نشون میدم با چیزی که درونم اتفاق میوفته به اندازه‌ی یک نیم صفحه صد و هشتاد درجه‌ست. نه بخاطر اینکه دچار پارادوکسم ( که ممکنه باشم) اما جدا از اون انگار یا نمیشه اون محتویات درونیم رو نشون بدم با ترس از آسیب پذیر شدن دارم. در صورتی که ممکنه واقعا اون چیزهای من رو نشکنن اما توی ذهنم انقدر بزرگش کردم که دارم خود درونیم رو نشون نمیدم.

https://t.me/Ahannibalist/27296 هر وقت اینو گفتم فهمیدم اگر در فلان زمینه یک اقدامی نمیکردم، مثلا به کسی راجع به فلان احساسم نمیگفتم، احتمالا یه جا بدتر اینکارو میکردم و درسی سنگین تر از این میگرفتم. یکسری چیزا رو ادم باید با این روش یاد بگیره، هممونم از اینا داریما یعنی اینجوری نیست که مثلا تو شخصا فرد مثلا ضعیف یا یه جوری ایی باشی چون همچین تجربه ای داری، ما هممون یه جایی اینجوری شدیم و بخشی از شخصیت همس