آوایجنگلتاریک𓍊
رفتن به کانال در Telegram
قلمم قصه مینویسد روحم در جهانهای دیگر پرسه میزند𓂃𓈒☘️
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
251
مشترکین
+224 ساعت
+67 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
آخههه
منه نویسنده که زحمت تماااام ایدهپردازی و دنبال ایده گشتن و نوشتن و پاره شدن سر نوشتنش رو کشیدم، منی که خالق این آثارم
وقتی من اومدم اینا رو رایگان منتشر کردم،
اونوقت چطوری یه عده وقیح به خودشون اجازه میدن بیان فروشی اونا رو قرار بدن توی سایتشون!
اصلا مهم نیست مبلغی که میذارن میخواد ۵ هزار تومن باشه ۱۰۰ هزار تومن یا اصلا توی جیب من میره یا نه
نکته اینه که منه نویسنده، منه خالق، اون رمان رو رایگان برای مخاطبهام منتشر کردم دزدِ حر...خور!!!
چرا این کشور لعنتی هیچوقت قدر هنرمندها و آثار باارزش اونا رو نمیدونه که بشه یه پيگيری درست و درمون کرد که انقدر دزدی چیز آسونی نباشه و یه عده حرو...زاده نیان به راحتی از آثار هنرمندها دزدی کنن، حالا میخواد هر نوع هنری باشه به هرحال خلق شدهی یه هنرمند زحمتکشه!
پس فردا روزی هم میاد که یکی اومده عین ایده رمانهام رو برداشته دقیقا همون شکلی نوشته بعد اسم خودش رو گذاشته روش میگه من نویسندم من نوشتم!!!!
+1
خدایا منو بخور 🙏🏻
رمانهایی که خودم رایگان منتشر کردم رو طرف داره نزدیک ۱۰۰ تومن اونم اقساطییی میفروشهههه، توی ترب!!! تازه چند تا سایت دیگه هم هست، فقط ترب نیست!
هزینه ارسال رایگان
خندهم گرفته
Repost from ִֶָ ࣪˖ ݁ دنیای مخفی کالسیفر 𓏲 ๋࣭
ولی اگه دنیا یه زندگی که باهاش تو خیالم ساختم بهم نده تا ابد بدهکار میمونه :) 🌟🤩
Repost from بریم یه قهوه بزنیم؟ ( رشد فردی )
🤩🤩از آفتاب متنفرم!امیدوارم هوا جوری بشه که انگار ولدمورت برگشته🤩🤩
🪵🌳توی این تایمی که داخل جنگل بودیم و من داشتم مثل قحطیزادهها به همهجا و خصوصا درختها نگاه میکردم، یه چیز جالبی به ذهنم خطور کرد. من خب کلا همیشه درختها رو دوست داشتم (درختهای جنگلی خصوصا) و همیشه هم برام معمایی بودن. یه وایب اینو دارن که چقدر میتونه داخلشون یا اصلا خودشون پر از رمز و راز باشه. (یاد درخت اسلیپیهالو افتادم، یا کتاب باغبان شب) حتی خودمم یه رمان نوشته بودم که محوریتش یه درخت باستانی با ماهیت شوم بود. و خب درکل داشتم فکر میکردم چه چیزایی که این درختها تاحالا ندیدن، چه سالها یا حتی صدههایی که زندگی نکردن. تصور اینکه این جنگلها چه قدمت بالایی دارن، هزاران سال، تصور اینکه این درختها چقدرررر میتونن پیر باشن و چه چیزای خفن و مرموز دیگهای که حتی درموردشون نمیدونیم :) مورد بعدی هم که شدیدا بابتش عصبانی شده بودم آشغالهایی بود که هرچقدر سر میچرخوندم بازم میدیدمشون. یعنی واقعا چقدررررر یه آدم میتونه بیشعور و بیفرهنگ و حقیر و بیوجدان باشه که توی طبیعت به این قشنگی آشغال بندازه!! اون دیگه انسان نیست، خودش یه تیکه زبالهست!!! کُفرم در اومده بود. ولی یه تعداد قابل توجهی از این تابلوهای اعلان که درمورد آشغال نریختن بود هم دیدم، اما بههرحال زبالهها حتی با خوندن اینا بازم آشغال میریزن! مورد بعدی هم صدای آزاردهنده جاده بود. هی میای به صدای آرامشبخش جنگل گوش بدی هی صدای مزخرف ماشین و موتور و جاده میاد!
