Leila.Psychotherapist
رفتن به کانال در Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 731
مشترکین
-224 ساعت
-307 روز
-15330 روز
آرشیو پست ها
گاهي حرف تلخی میزنيم و درون ديگری گرهی ايجاد میكنيم و بعد در دفاع از خود میگوييم: من فقط حقيقت را گفتم. بله ممكن است حقيقت باشد ولي اگر شيوه سخن گفتن ما موجب رنج غير ضروری در انسان ديگر شود، "سخن درست نگفتهايم." حقيقت بايد به شيوههايی بيان شود كه ديگری بتواند بفهمد و بپذيرد. كلمات نابود كننده و صدمه زننده سخن درست نيستند. كلماتتان را با دقت انتخاب كنيد.
#تيچ_نات_هان
@LeilaPsychotherapist
یک روز نوجوانت دیگر با تو حرف نمیزند...
نه چون لجباز شده، نه چون تو را دوست ندارد...
فقط بخوبی میبیند که کنار تو دیده نمیشود.
ویلیام گلسر در کتاب تئوری انتخاب برای والدین و نوجوانان میگوید:
بیشترِ فاصلهای که بین والد و فرزند میافتد، از تفاوت نسلها نیست؛ از تلاش بیوقفه ما برای کنترل یکدیگر است.
فرزندت قرار نیست نسخهای از تو باشد. او آمده تا زندگی خودش را انتخاب کند.
هنر پدر و مادر بودن این نیست که فرمان بدهی؛ هنر واقعی این است که کاری کنی فرزندت، حتی وقتی اشتباه کرده، اولین کسی که به ذهنش میرسد «تو» باشی. بکوشی تا تصویر اول دنیای مطلوب او باشی.
خانهای که در آن فقط صدای دستور شنیده میشود، کمکم از صدای دردِ فرزندان خالی میشود...
بایستی قبل از اینکه دیر شود، رابطه را نجات داد.
آموزههای دکتر ویلیام گلسر به ما میگوید:
«شما نمیتوانید فرزندتان را کنترل کنید؛ فقط میتوانید رابطهای بسازید تا او دلش بخواهد به حرفتان گوش دهد.»
از همان روزی که خیال میکنیم با اجبار، تهدید یا سرزنش میتوانیم آینده فرزندمان را بسازیم، آرامآرام رابطهای را خراب میکنیم که قرار بود بزرگترین سرمایه تربیت باشد.
@LeilaPsychotherapist
باید جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفتهای تحویل بدهی٬
خواه با فرزندی خوب یا باغچهای سرسبز؛
اگر فقط یک نفر با بودن تو سادهتر نفس کشید، یعنی تو موفق شدهای ...
#گابریل_گارسیا_مارکز
@LeilaPsychotherapist
گاهی تروما شبیه یک اتفاق در گذشته به نظر میرسد؛
چیزی که «تمام شده» و باید بتوانیم از آن عبور کنیم.
اما برای روان انسان، ماجرا همیشه اینقدر ساده نیست.
ممکن است اتفاق سالها پیش تمام شده باشد،
اما اثر آن هنوز در بدن، ذهن و روابط ما ادامه داشته باشد.
برای همین است که یک آدمِ آسیبدیده ممکن است در ظاهر کاملاً عادی زندگی کند؛
درس بخواند، کار کند، بخندد، رابطه داشته باشد و حتی بسیار موفق به نظر برسد…
اما در درونش چیزی را دائماً حمل کند که دیگران نمیبینند.
یک ترس همیشگی.
یک احساس ناامنی.
یک مراقبت افراطی از محیط.
یک نیاز شدید به کنترل.
یک شرم قدیمی.
یا حتی این احساس مبهم که:
«هر لحظه ممکن است دوباره اتفاق بدی بیفتد.»
تروما فقط آن چیزی نیست که برای ما اتفاق افتاده؛
گاهی آن چیزی است که سیستم عصبی ما بعد از آن اتفاق، یاد گرفته است.
اگر زمانی دنیا برای ما ناامن بوده، ممکن است ذهنمان سالها بعد هم همچنان در حال جستوجوی خطر باشد.
اگر زمانی دوستداشتن با طرد شدن همراه بوده، ممکن است امروز هم در رابطهها بیش از اندازه نگران از دست دادن باشیم.
اگر زمانی مجبور بودهایم احساساتمان را پنهان کنیم تا دوام بیاوریم، ممکن است بزرگسالیمان را هم با همان سکوت ادامه بدهیم.
و اینجاست که باید یک نکته مهم را بفهمیم:
رفتارهای امروز ما همیشه متعلق به «امروز» نیستند.
گاهی بخشی از واکنشهای ما، پاسخهایی هستند که زمانی برای زنده ماندن، سازگارشدن یا محافظت از خودمان ضروری بودهاند؛ اما حالا دیگر به همان اندازه به کارمان نمیآیند.
شفا یعنی گذشته را پاک کنیم؟
نه.
یعنی کمکم به روان و بدنمان یاد بدهیم:
«آنچه اتفاق افتاده، تمامِ زندگی من نیست.»
و شاید یکی از عمیقترین بخشهای درمان تروما همین باشد؛
اینکه باری را که سالها به تنهایی حمل کردهایم، بالاخره ببینیم، بفهمیم و قدمبهقدم سبکترش کنیم.
چون بعضی زخمها دیده نمیشوند؛
اما سنگینیشان واقعی است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
در نهایت، ما تنها زمانی متحول خواهیم شد که بتوانیم این واقعیت را تشخیص دهیم و بپذیریم که ارادهای در درون هر یک از ما وجود دارد، کاملاً خارج از محدوده کنترل آگاهانه، ارادهای که میداند چه چیزی برای ما درست است، که بارها و بارها از طریق بدن، احساسات و رویاهایمان به ما گزارش میدهد و پیوسته ما را به سمت شفا و کمال تشویق میکند.
#جیمز_هالیس
@LeilaPsychotherapist
یه بخش بزرگی از بلوغ روانی با پذیرش این موضوعه که هیچکس نمیاد نجاتت بده؛ اصلاً نیازی هم نداری که بیان.
و قسمت قشنگترش اینه که میفهمی اغلب اوقات، خودت از چیزی که فکر میکردی قویتری و میتونی خودت نجاتدهندهی خودت باشی.
@LeilaPsychotherapist
میدونی باید با کی ازدواج کنی؟
به نظرم با کسی که حتی وقتی ازت دلخوره بلد باشه آروم و محترمانه حرف بزنه.
کسی که وقتی عصبیه ، حرمتتو نگه میداره چون نمیخواد یه بحث ساده باعث بشه تو رو از دست بده
آدمی که وسط دعوا هم هنوز برات ارزش قائله همونیه که میتونه شریک زندگیت باشه.
@LeilaPsychotherapist
گاهی فکر میکنیم وقتی کسی را برای رابطه انتخاب میکنیم، فقط یک «آدم» را انتخاب کردهایم؛
اما واقعیت این است که ما با انتخاب یک شریک عاطفی، تا حد زیادی سبک زندگی، ریتم روزمره و کیفیت تجربهمان از زندگی را هم انتخاب میکنیم.
تو فقط انتخاب نمیکنی چه کسی را دوست داشته باشی؛
انتخاب میکنی کنار چه کسی صبحها از خواب بیدار شوی،
چطور با خستگی و فشارهای زندگی روبهرو شوی،
چطور اختلاف نظرهایتان را حل کنید،
چقدر احساس آرامش یا ناامنی داشته باشی
و حتی اینکه خانه برایت بیشتر شبیه «پناهگاه» باشد یا «میدان جنگ».
برای همین، کشش و علاقه اگرچه مهماند، اما برای ساختن یک رابطهی سالم کافی نیستند.
ممکن است کسی را عمیقاً دوست داشته باشی،
اما در کنار او مدام مضطرب باشی.
ممکن است با کسی شیمی عاطفی فوقالعادهای داشته باشی،
اما در ارزشهای اساسی، سبک زندگی، شیوهی حل تعارض یا تصویری که از آینده دارید، فاصلهی زیادی وجود داشته باشد.
و اینجاست که یک سؤال مهم مطرح میشود:
آیا فقط از خودت میپرسی «چقدر دوستش دارم؟»
یا میپرسی «زندگی در کنار او، من را به چه نوع زندگیای میرساند؟»
رابطهی سالم فقط جایی نیست که در آن احساس عشق میکنی؛
جایی است که بتوانی در آن امنیت، رشد، گفتوگو، تفاهم و امکان ساختن یک زندگی مشترک را هم تجربه کنی.
شریک عاطفی تو فقط کسی نیست که امروز قلبت را به تپش میاندازد؛
کسی است که فردا، در دلِ روزهای معمولی، تصمیمهای کوچک، اختلافها، خستگیها و بحرانها، با او زندگی خواهی کرد.
پس پیش از انتخاب یک نفر، فقط به احساسی که در حضورت ایجاد میکند نگاه نکن.
از خودت بپرس:
«آیا سبک زندگیای که در کنار این آدم شکل میگیرد، همان زندگیای است که واقعاً میخواهم؟»
چون گاهی ما آدمی را انتخاب میکنیم،
اما چیزی که سالها بعد با آن زندگی میکنیم،
نتیجهی همان انتخاب است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
من همیشه برای همه دست میزنم.
وقتی با شوق برای کسی روی صحنه هورا میکشم که دیگران چندان تشویقش نمیکنند، همسرم میپرسد: «مگه میشناسیش؟»
نه؛ اما باز برایش دست میزنم.
بهجای کسانی که نیستند تا برایش دست بزنند هم دست میزنم. بهجای دوستان و والدین و پدربزرگ و مادربزرگِ ازدسترفتهاش. بهجای کسانی دست میزنم که توان دستزدن ندارند. بهجای آنها که انگشتانشان شکسته. بهجای آنها که از سروصداکردنِ بیش از حد میترسند. دست میزنم و هورا میکشم.
هیچوقت از اینطور رفتارکردن بهجای دیگران پشیمان نمیشوم، از عشقدادن به کسی که تنها ایستاده و منتظر است دیگری ببیندش. من چه خوشبختم که میتوانم آن دیگری باشم.
شاید این کار در نگاه اول، ترفندی برای خوشحالی به نظر نرسد؛ اما قول میدهم که هست. مهربانی هدیهای است که هم به دهندهاش حال خوب میدهد و هم گیرندهاش. دنیا بر پایهی مهربانی میگردد.
از دستزدن برای دیگران نترس.
#جنی_لاوسن
@LeilaPsychotherapist
موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود.
موضوع، نگه داشتن امید در شبها بود.
شب چیزی داشت که روز نداشت.
تاریکی، سکوت، تنهایی
و او میدانست که اگر شبها امید را زنده نگه دارد،
در روز امید او را زنده
نگه خواهد داشت…
#داستایفسکی
@LeilaPsychotherapist
مقایسه نکنید و اندازه نگیرید، راه دیگران شبیه راه شما نیست.
راههای دیگران شما را گمراه میکنند و فریبتان میدهند. شما باید راه خودتان را کامل کنید.
#کارل_گوستاو_یونگ
@LeilaPsychotherapist
گاهی وقتی فشار و درد روانی خیلی زیاد میشه،
ذهن برای محافظت از ما ارتباطمون با احساسات رو کمتر میکنه ، ...
ممکنه دیگه مثل قبل گریه نکنیم ، ناراحت نشیم یا حتی نسبت به اتفاقات مهم، احساس خاصی نداشته باشیم.
این لزوماً به معنی بی تفاوت شدن نیست؛ گاهی روان برای تحمل شرایط سخت، ما رو از احساساتمون فاصله میده.
به این حالت Dissociation یا گسستگی گفته میشه.
@LeilaPsychotherapist
همه آدمهای منزوی، گوشهگیر یا کمحرف، از تنهایی لذت نمیبرند.
گاهی انزوا یک انتخاب نیست؛ یک سازوکار بقاست.
کودکی که بارها تجربه کرده در لحظات سخت کسی برای شنیدن، درک کردن یا آرام کردن او وجود ندارد، کمکم یاد میگیرد که روی هیچکس حساب نکند. او به جای نزدیک شدن به دیگران، به درون خودش پناه میبرد.
سالها بعد، این الگو ممکن است همچنان ادامه پیدا کند.
فرد از بیرون آرام، مستقل و بینیاز به نظر میرسد؛ اما در درون خود احساس تنهایی، گسستگی و خستگی عمیقی را حمل میکند.
او ممکن است در کنار دیگران باشد اما احساس تعلق نکند. ممکن است لبخند بزند اما در درونش احساس بیحسی کند.
گاهی آنچه ما «درونگرایی» یا «علاقه به تنهایی» مینامیم، در واقع نتیجه سالها تلاش سیستم عصبی برای محافظت از خود در برابر دردِ طرد شدن، نادیده گرفته شدن یا رها شدن است.
شفا زمانی آغاز میشود که فرد به تدریج متوجه شود:
تنهایی همیشه امنیت نیست. گاهی فقط زخمی قدیمی است که خودش را شبیه امنیت جا زده است.
و شاید یکی از عمیقترین بخشهای مسیر درمان همین باشد؛ اینکه یاد بگیریم پس از سالها زندگی در انزوا، دوباره به ارتباط، تعلق و حضور دیگران اعتماد کنیم.
گاهی آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، تنها ماندن نیست؛ بلکه تجربه کردنِ یک رابطه امن است که به ما نشان دهد دیگر لازم نیست همه چیز را به تنهایی به دوش بکشیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
یکی از بزرگترین مزیتهای آدمی بالغ با اراده آزاد بودن این است که میفهمی مجبور نیستی از قوانین همه پیروی کنی. در طول مسیر، قانونهای خودت را بساز.
دوست داری نصفهشب صبحانه بخوری؟ در پنجاهسالگی رقص باله یاد بگیری؟ بهجای بچهدارشدن، دستهای کلاغ بیسرپرست را به سرپرستی بگیری؟ ندای قلبت را دنبال کن و بگذار بقیهی دنیا مشغول حدسزدن حرکت بعدیات باشند.
#جنی_لاوسن
@LeilaPsychotherapist
گاهی در یک خانواده ی ناسالم، مشکل ساز شدن تو از جایی شروع میشه که دیگه مثل قبل رفتار نمیکنی ،
مرز میذاری
نه میگی
و وارد بازیهای روانی نمیشی ، ...
نظریه بوئن نشون میده ؛
تغییر الگوهای قدیمی خانواده میتونه با مقاومت بقیه همراه بشه.
و ناگهان
تو میشی آدم ناسازگار خانواده
@LeilaPsychotherapist
رابطه شبیه یک درخت است.
با یک نفر که آب بدهد و نفر دیگر فقط تماشا کند،
درخت شاید مدتی دوام بیاورد؛
اما برای رشد کردن، هر دو باید سهمی داشته باشند.
خیلی وقتها در رابطهها، یکی از دو نفر تبدیل میشود به «مسئول رابطه».
اوست که گفتوگو را شروع میکند،
برای حل تعارض تلاش میکند،
کتاب میخواند،
تغییر میکند،
عذرخواهی میکند،
مرز میگذارد،
و مدام سعی میکند رابطه را نجات بدهد.
در حالی که رابطهی سالم، پروژهی رشد یک نفر نیست.
تو نمیتوانی به تنهایی یک رابطهی دو نفره را سالم کنی.
ممکن است یک نفر آگاهتر شود،
اما اگر نفر دیگر هیچ تمایلی به دیدن سهم خودش، یادگیری، تغییر و ترمیم نداشته باشد،
رابطه دیر یا زود در همان الگوهای قدیمی گیر میکند.
رشد مشترک یعنی هر دو نفر بتوانند بگویند:
«من مسئول سهم خودم در این رابطه هستم.»
نه اینکه همهچیز را گردن دیگری بیندازند.
نه اینکه هر اختلافی را نشانهی ناسازگاری بدانند.
نه اینکه منتظر باشند طرف مقابل اول تغییر کند.
بلکه هر دو بتوانند گاهی مکث کنند و از خودشان بپرسند:
من برای بهتر شدن این رابطه چه کاری میتوانم انجام دهم؟
و این به معنای کامل بودن نیست.
دو آدم سالم هم ممکن است اشتباه کنند،
عصبانی شوند،
دلخور شوند،
از هم فاصله بگیرند
یا حتی حرفهایی بزنند که بعداً از آن پشیمان شوند.
تفاوت در این است که بعد از آسیب،
آیا هر دو حاضرند برای ترمیم قدم بردارند یا نه.
چون رابطهی سالم رابطهای نیست که در آن هیچوقت طوفان نیاید؛
رابطهای است که دو نفر یاد گرفتهاند بعد از طوفان،
دوباره کنار هم بنشینند و چیزی را که آسیب دیده، ترمیم کنند.
عشق بهتنهایی همیشه کافی نیست.
گاهی عشق وجود دارد،
اما مهارت گفتوگو نیست.
گاهی دلبستگی وجود دارد،
اما مسئولیتپذیری نیست.
گاهی علاقه وجود دارد،
اما شجاعتِ دیدن زخمهای خودمان نیست.
و درست همینجاست که رابطه متوقف میشود.
رابطه زمانی واقعاً رشد میکند که «من» و «تو» هر دو حاضر باشیم روی خودمان کار کنیم، تا «ما» هم فرصت رشد پیدا کند.
پس اگر امروز از رابطهات ناراضی هستی،
فقط نپرس:
«او برای این رابطه چه کار میکند؟»
یک سؤال عمیقتر هم از خودت بپرس:
«من برای ساختن رابطهای که میخواهم، چه سهمی دارم؟»
و البته یک سؤال مهم دیگر:
«آیا او هم حاضر است سهم خودش را بپذیرد؟»
چون درختِ رابطه، با آب دادنِ یک نفر برای همیشه سبز نمیماند.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی میکند، میترسد.
ما میکوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم. کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد.
#اروین_یالوم
@LeilaPsychotherapist
به عنوان یک تراپیست باید بهت بگم:
لزوما همه پدر و مادرها مقدس یا معصوم نیستند.
اونها دو انسان معمولی بودند که تصمیم گرفتند فرزند داشته باشند و تولید مثل کنند.
پس صرفا چون کسی پدر یا مادر شده، دلیل نمیشه که همیشه حق با اون باشد و هر زخم و ظلمی رو به عنوان والد بودن به شما تحمیل کند.
والد بودن آدمها رو از اشتباه کردن معاف نمیکند.
@LeilaPsychotherapist
گاهی تروما فقط یک خاطرهی دردناک نیست؛
گاهی چیزی است که نگاه ما به آینده را تغییر میدهد.
بعد از تجربههای سخت، ممکن است دیگر نتوانیم مثل قبل امید داشته باشیم.
نه چون ضعیف شدهایم،
بلکه چون روان ما یاد گرفته برای زنده ماندن، انتظارِ اتفاق بد را بکشد.
گاهی آدم دیگر آرزو نمیکند؛
چون آرزو کردن یعنی دوباره دل بستن…
و دل بستن، برای کسی که بارها آسیب دیده، میتواند ترسناک باشد.
اما شفایافتن به این معنا نیست که گذشته را فراموش کنیم یا وانمود کنیم اتفاقی نیفتاده.
شفا یعنی کمکم بتوانیم گذشته را از آینده جدا کنیم.
یعنی بفهمیم:
آنچه بر من گذشته، تمام چیزی نیست که قرار است برای من اتفاق بیفتد.
تروما ممکن است برای مدتی نور درون ما را کمرنگ کند؛
اما لزوماً نمیتواند آن نور را برای همیشه از بین ببرد.
گاهی امید، یک احساس بزرگ و پرشور نیست.
گاهی فقط یک قدم کوچک است؛
یک «شاید»…
یک انتخاب تازه…
یک رابطهی امن…
یک نه گفتن…
یک بله گفتن به خودمان…
یا حتی این باور ساده که:
«شاید هنوز زندگی دیگری برای من ممکن باشد.»
و شاید یکی از عمیقترین بخشهای التیام همین باشد؛
اینکه دوباره به خودمان اجازه بدهیم چیزی را بخواهیم،
آیندهای را تصور کنیم،
و باور کنیم که شایستهی تجربههایی متفاوت از آنچه بر ما گذشته هستیم.
تو مجبور نیستی همین امروز امیدوار باشی.
مجبور نیستی قوی باشی.
مجبور نیستی همهچیز را حل کرده باشی.
فقط کافی است در جایی از وجودت،
یک روزنهی کوچک برای امکان باقی بگذاری.
چون گاهی زندگی از همان روزنه دوباره شروع میشود.
شفا ممکن است.
و تو هنوز مهمی.
@LeilaPsychotherapist
