ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

前往频道在 Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

显示更多
未指定国家未指定类别
2 743
订阅者
-624 小时
-347 天
-15430 天
帖子存档
گاهی تروما شبیه یک اتفاق در گذشته به نظر می‌رسد؛ چیزی که «تمام شده» و باید بتوانیم از آن عبور کنیم. اما برای روان انسان، ماجرا همیشه این‌قدر ساده نیست. ممکن است اتفاق سال‌ها پیش تمام شده باشد، اما اثر آن هنوز در بدن، ذهن و روابط ما ادامه داشته باشد. برای همین است که یک آدمِ آسیب‌دیده ممکن است در ظاهر کاملاً عادی زندگی کند؛ درس بخواند، کار کند، بخندد، رابطه داشته باشد و حتی بسیار موفق به نظر برسد… اما در درونش چیزی را دائماً حمل کند که دیگران نمی‌بینند. یک ترس همیشگی. یک احساس ناامنی. یک مراقبت افراطی از محیط. یک نیاز شدید به کنترل. یک شرم قدیمی. یا حتی این احساس مبهم که: «هر لحظه ممکن است دوباره اتفاق بدی بیفتد.» تروما فقط آن چیزی نیست که برای ما اتفاق افتاده؛ گاهی آن چیزی است که سیستم عصبی ما بعد از آن اتفاق، یاد گرفته است. اگر زمانی دنیا برای ما ناامن بوده، ممکن است ذهنمان سال‌ها بعد هم همچنان در حال جست‌وجوی خطر باشد. اگر زمانی دوست‌داشتن با طرد شدن همراه بوده، ممکن است امروز هم در رابطه‌ها بیش از اندازه نگران از دست دادن باشیم. اگر زمانی مجبور بوده‌ایم احساساتمان را پنهان کنیم تا دوام بیاوریم، ممکن است بزرگسالی‌مان را هم با همان سکوت ادامه بدهیم. و اینجاست که باید یک نکته مهم را بفهمیم: رفتارهای امروز ما همیشه متعلق به «امروز» نیستند. گاهی بخشی از واکنش‌های ما، پاسخ‌هایی هستند که زمانی برای زنده ماندن، سازگارشدن یا محافظت از خودمان ضروری بوده‌اند؛ اما حالا دیگر به همان اندازه به کارمان نمی‌آیند. شفا یعنی گذشته را پاک کنیم؟ نه. یعنی کم‌کم به روان و بدنمان یاد بدهیم: «آنچه اتفاق افتاده، تمامِ زندگی من نیست.» و شاید یکی از عمیق‌ترین بخش‌های درمان تروما همین باشد؛ اینکه باری را که سال‌ها به تنهایی حمل کرده‌ایم، بالاخره ببینیم، بفهمیم و قدم‌به‌قدم سبک‌ترش کنیم. چون بعضی زخم‌ها دیده نمی‌شوند؛ اما سنگینی‌شان واقعی است. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

در نهایت، ما تنها زمانی متحول خواهیم شد که بتوانیم این واقعیت را تشخیص دهیم و بپذیریم که اراده‌ای در درون هر یک از ما وجود دارد، کاملاً خارج از محدوده کنترل آگاهانه، اراده‌ای که می‌داند چه چیزی برای ما درست است، که بارها و بارها از طریق بدن، احساسات و رویاهایمان به ما گزارش می‌دهد و پیوسته ما را به سمت شفا و کمال تشویق می‌کند. #جیمز_هالیس @LeilaPsychotherapist

یه بخش بزرگی از بلوغ روانی با پذیرش این موضوعه که هیچ‌کس نمیاد نجاتت بده؛ اصلاً نیازی هم نداری که بیان. و قسمت قشنگ‌ترش اینه که می‌فهمی اغلب اوقات، خودت از چیزی که فکر می‌کردی قوی‌تری و می‌تونی خودت نجات‌دهنده‌ی خودت باشی. @LeilaPsychotherapist

می‌دونی باید با کی ازدواج کنی؟ به نظرم با کسی که حتی وقتی ازت دلخوره بلد باشه آروم و محترمانه حرف بزنه. کسی که وقتی عصبیه ، حرمتتو نگه می‌داره چون نمی‌خواد یه بحث ساده باعث بشه تو رو از دست بده آدمی که وسط دعوا هم هنوز برات ارزش قائله همونیه که می‌تونه شریک زندگیت باشه. @LeilaPsychotherapist

گاهی فکر می‌کنیم وقتی کسی را برای رابطه انتخاب می‌کنیم، فقط یک «آدم» را انتخاب کرده‌ایم؛ اما واقعیت این است که ما با انتخاب یک شریک عاطفی، تا حد زیادی سبک زندگی، ریتم روزمره و کیفیت تجربه‌مان از زندگی را هم انتخاب می‌کنیم. تو فقط انتخاب نمی‌کنی چه کسی را دوست داشته باشی؛ انتخاب می‌کنی کنار چه کسی صبح‌ها از خواب بیدار شوی، چطور با خستگی و فشارهای زندگی روبه‌رو شوی، چطور اختلاف نظرهایتان را حل کنید، چقدر احساس آرامش یا ناامنی داشته باشی و حتی اینکه خانه برایت بیشتر شبیه «پناهگاه» باشد یا «میدان جنگ». برای همین، کشش و علاقه اگرچه مهم‌اند، اما برای ساختن یک رابطه‌ی سالم کافی نیستند. ممکن است کسی را عمیقاً دوست داشته باشی، اما در کنار او مدام مضطرب باشی. ممکن است با کسی شیمی عاطفی فوق‌العاده‌ای داشته باشی، اما در ارزش‌های اساسی، سبک زندگی، شیوه‌ی حل تعارض یا تصویری که از آینده دارید، فاصله‌ی زیادی وجود داشته باشد. و اینجاست که یک سؤال مهم مطرح می‌شود: آیا فقط از خودت می‌پرسی «چقدر دوستش دارم؟» یا می‌پرسی «زندگی در کنار او، من را به چه نوع زندگی‌ای می‌رساند؟» رابطه‌ی سالم فقط جایی نیست که در آن احساس عشق می‌کنی؛ جایی است که بتوانی در آن امنیت، رشد، گفت‌وگو، تفاهم و امکان ساختن یک زندگی مشترک را هم تجربه کنی. شریک عاطفی تو فقط کسی نیست که امروز قلبت را به تپش می‌اندازد؛ کسی است که فردا، در دلِ روزهای معمولی، تصمیم‌های کوچک، اختلاف‌ها، خستگی‌ها و بحران‌ها، با او زندگی خواهی کرد. پس پیش از انتخاب یک نفر، فقط به احساسی که در حضورت ایجاد می‌کند نگاه نکن. از خودت بپرس: «آیا سبک زندگی‌ای که در کنار این آدم شکل می‌گیرد، همان زندگی‌ای است که واقعاً می‌خواهم؟» چون گاهی ما آدمی را انتخاب می‌کنیم، اما چیزی که سال‌ها بعد با آن زندگی می‌کنیم، نتیجه‌ی همان انتخاب است. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

من همیشه برای همه دست می‌زنم. وقتی با شوق برای کسی روی صحنه هورا می‌کشم که دیگران چندان تشویقش نمی‌کنند، همسرم می‌پرسد: «مگه می‌شناسی‌ش؟» نه؛ اما باز برایش دست می‌زنم. به‌جای کسانی که نیستند تا برایش دست بزنند هم دست می‌زنم. به‌جای دوستان و والدین و پدربزرگ و مادربزرگِ ازدست‌رفته‌اش. به‌جای کسانی دست می‌زنم که توان دست‌زدن ندارند. به‌جای آن‌ها که انگشتانشان شکسته. به‌جای آن‌ها که از سروصداکردنِ بیش ‌از حد می‌ترسند. دست می‌زنم و هورا می‌کشم. هیچ‌وقت از این‌طور رفتارکردن به‌جای دیگران پشیمان نمی‌شوم، از عشق‌دادن به کسی که تنها ایستاده و منتظر است دیگری ببیندش. من چه خوشبختم که می‌توانم آن دیگری باشم. شاید این کار در نگاه اول، ترفندی برای خوشحالی به نظر نرسد؛ اما قول می‌دهم که هست. مهربانی هدیه‌ای است که هم به دهنده‌اش حال خوب می‌دهد و هم گیرنده‌اش. دنیا بر پایه‌ی مهربانی می‌گردد. از دست‌زدن برای دیگران نترس. #جنی_لاوسن @LeilaPsychotherapist

‌موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود. موضوع، نگه داشتن امید در شب‌ها بود. شب چیزی داشت که روز نداشت. تاریکی، سکوت، تنهایی و او می‌دانست که اگر شب‌ها امید را زنده نگه دارد، در روز امید او را زنده نگه خواهد داشت… #داستایفسکی @LeilaPsychotherapist

مقایسه نکنید و اندازه نگیرید، راه دیگران شبیه راه شما نیست. راه‌های دیگران شما را گمراه می‌کنند و فریبتان می‌دهند. شما باید راه خودتان را کامل کنید. #کارل_گوستاو_یونگ @LeilaPsychotherapist

گاهی وقتی فشار و درد روانی خیلی زیاد میشه، ذهن برای محافظت از ما ارتباطمون با احساسات رو کمتر میکنه ، ... ممکنه دیگه مثل قبل گریه نکنیم ، ناراحت نشیم یا حتی نسبت به اتفاقات مهم، احساس خاصی نداشته باشیم. این لزوماً به معنی بی تفاوت شدن نیست؛ گاهی روان برای تحمل شرایط سخت، ما رو از احساساتمون فاصله میده. به این حالت Dissociation یا گسستگی گفته میشه. @LeilaPsychotherapist

همه آدم‌های منزوی، گوشه‌گیر یا کم‌حرف، از تنهایی لذت نمی‌برند. گاهی انزوا یک انتخاب نیست؛ یک سازوکار بقاست. کودکی که بارها تجربه کرده در لحظات سخت کسی برای شنیدن، درک کردن یا آرام کردن او وجود ندارد، کم‌کم یاد می‌گیرد که روی هیچ‌کس حساب نکند. او به جای نزدیک شدن به دیگران، به درون خودش پناه می‌برد. سال‌ها بعد، این الگو ممکن است همچنان ادامه پیدا کند. فرد از بیرون آرام، مستقل و بی‌نیاز به نظر می‌رسد؛ اما در درون خود احساس تنهایی، گسستگی و خستگی عمیقی را حمل می‌کند. او ممکن است در کنار دیگران باشد اما احساس تعلق نکند. ممکن است لبخند بزند اما در درونش احساس بی‌حسی کند. گاهی آنچه ما «درون‌گرایی» یا «علاقه به تنهایی» می‌نامیم، در واقع نتیجه سال‌ها تلاش سیستم عصبی برای محافظت از خود در برابر دردِ طرد شدن، نادیده گرفته شدن یا رها شدن است. شفا زمانی آغاز می‌شود که فرد به تدریج متوجه شود: تنهایی همیشه امنیت نیست. گاهی فقط زخمی قدیمی است که خودش را شبیه امنیت جا زده است. و شاید یکی از عمیق‌ترین بخش‌های مسیر درمان همین باشد؛ اینکه یاد بگیریم پس از سال‌ها زندگی در انزوا، دوباره به ارتباط، تعلق و حضور دیگران اعتماد کنیم. گاهی آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، تنها ماندن نیست؛ بلکه تجربه کردنِ یک رابطه امن است که به ما نشان دهد دیگر لازم نیست همه چیز را به تنهایی به دوش بکشیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

یکی از بزرگ‌ترین مزیت‌های آدمی بالغ با اراده‌ آزاد بودن این است که می‌فهمی مجبور نیستی از قوانین همه پیروی کنی. در طول مسیر، قانون‌های خودت را بساز. دوست داری نصفه‌شب صبحانه بخوری؟ در پنجاه‌سالگی رقص باله یاد بگیری؟ به‌جای بچه‌دارشدن، دسته‌ای کلاغ بی‌سرپرست را به سرپرستی بگیری؟ ندای قلبت را دنبال کن و بگذار بقیه‌ی دنیا مشغول حدس‌زدن حرکت بعدی‌ات باشند. #جنی_لاوسن @LeilaPsychotherapist

گاهی در یک خانواده ی ناسالم، مشکل ساز شدن تو از جایی شروع میشه که دیگه مثل قبل رفتار نمی‌کنی ، مرز میذاری نه میگی و وارد بازیهای روانی نمی‌شی ، ... نظریه بوئن نشون میده ؛ تغییر الگوهای قدیمی خانواده می‌تونه با مقاومت بقیه همراه بشه. و ناگهان تو می‌شی آدم ناسازگار خانواده @LeilaPsychotherapist

رابطه شبیه یک درخت است. با یک نفر که آب بدهد و نفر دیگر فقط تماشا کند، درخت شاید مدتی دوام بیاورد؛ اما برای رشد کردن، هر دو باید سهمی داشته باشند. خیلی وقت‌ها در رابطه‌ها، یکی از دو نفر تبدیل می‌شود به «مسئول رابطه». اوست که گفت‌وگو را شروع می‌کند، برای حل تعارض تلاش می‌کند، کتاب می‌خواند، تغییر می‌کند، عذرخواهی می‌کند، مرز می‌گذارد، و مدام سعی می‌کند رابطه را نجات بدهد. در حالی که رابطه‌ی سالم، پروژه‌ی رشد یک نفر نیست. تو نمی‌توانی به تنهایی یک رابطه‌ی دو نفره را سالم کنی. ممکن است یک نفر آگاه‌تر شود، اما اگر نفر دیگر هیچ تمایلی به دیدن سهم خودش، یادگیری، تغییر و ترمیم نداشته باشد، رابطه دیر یا زود در همان الگوهای قدیمی گیر می‌کند. رشد مشترک یعنی هر دو نفر بتوانند بگویند: «من مسئول سهم خودم در این رابطه هستم.» نه اینکه همه‌چیز را گردن دیگری بیندازند. نه اینکه هر اختلافی را نشانه‌ی ناسازگاری بدانند. نه اینکه منتظر باشند طرف مقابل اول تغییر کند. بلکه هر دو بتوانند گاهی مکث کنند و از خودشان بپرسند: من برای بهتر شدن این رابطه چه کاری می‌توانم انجام دهم؟ و این به معنای کامل بودن نیست. دو آدم سالم هم ممکن است اشتباه کنند، عصبانی شوند، دلخور شوند، از هم فاصله بگیرند یا حتی حرف‌هایی بزنند که بعداً از آن پشیمان شوند. تفاوت در این است که بعد از آسیب، آیا هر دو حاضرند برای ترمیم قدم بردارند یا نه. چون رابطه‌ی سالم رابطه‌ای نیست که در آن هیچ‌وقت طوفان نیاید؛ رابطه‌ای است که دو نفر یاد گرفته‌اند بعد از طوفان، دوباره کنار هم بنشینند و چیزی را که آسیب دیده، ترمیم کنند. عشق به‌تنهایی همیشه کافی نیست. گاهی عشق وجود دارد، اما مهارت گفت‌وگو نیست. گاهی دلبستگی وجود دارد، اما مسئولیت‌پذیری نیست. گاهی علاقه وجود دارد، اما شجاعتِ دیدن زخم‌های خودمان نیست. و درست همین‌جاست که رابطه متوقف می‌شود. رابطه زمانی واقعاً رشد می‌کند که «من» و «تو» هر دو حاضر باشیم روی خودمان کار کنیم، تا «ما» هم فرصت رشد پیدا کند. پس اگر امروز از رابطه‌ات ناراضی هستی، فقط نپرس: «او برای این رابطه چه کار می‌کند؟» یک سؤال عمیق‌تر هم از خودت بپرس: «من برای ساختن رابطه‌ای که می‌خواهم، چه سهمی دارم؟» و البته یک سؤال مهم دیگر: «آیا او هم حاضر است سهم خودش را بپذیرد؟» چون درختِ رابطه، با آب دادنِ یک نفر برای همیشه سبز نمی‌ماند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‌کند، می‌ترسد. ما می‌کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم. کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد. #اروین_یالوم @LeilaPsychotherapist

به عنوان یک تراپیست باید بهت بگم: لزوما همه پدر و مادرها مقدس یا معصوم نیستند. اونها دو انسان معمولی بودند که تصمیم گرفتند فرزند داشته باشند و تولید مثل کنند. پس صرفا چون کسی پدر یا مادر شده، دلیل نمیشه که همیشه حق با اون باشد و هر زخم و ظلمی رو به عنوان والد بودن به شما تحمیل کند. والد بودن آدمها رو از اشتباه کردن معاف نمی‌کند. @LeilaPsychotherapist

گاهی تروما فقط یک خاطره‌ی دردناک نیست؛ گاهی چیزی است که نگاه ما به آینده را تغییر می‌دهد. بعد از تجربه‌های سخت، ممکن است دیگر نتوانیم مثل قبل امید داشته باشیم. نه چون ضعیف شده‌ایم، بلکه چون روان ما یاد گرفته برای زنده ماندن، انتظارِ اتفاق بد را بکشد. گاهی آدم دیگر آرزو نمی‌کند؛ چون آرزو کردن یعنی دوباره دل بستن… و دل بستن، برای کسی که بارها آسیب دیده، می‌تواند ترسناک باشد. اما شفایافتن به این معنا نیست که گذشته را فراموش کنیم یا وانمود کنیم اتفاقی نیفتاده. شفا یعنی کم‌کم بتوانیم گذشته را از آینده جدا کنیم. یعنی بفهمیم: آنچه بر من گذشته، تمام چیزی نیست که قرار است برای من اتفاق بیفتد. تروما ممکن است برای مدتی نور درون ما را کم‌رنگ کند؛ اما لزوماً نمی‌تواند آن نور را برای همیشه از بین ببرد. گاهی امید، یک احساس بزرگ و پرشور نیست. گاهی فقط یک قدم کوچک است؛ یک «شاید»… یک انتخاب تازه… یک رابطه‌ی امن… یک نه گفتن… یک بله گفتن به خودمان… یا حتی این باور ساده که: «شاید هنوز زندگی دیگری برای من ممکن باشد.» و شاید یکی از عمیق‌ترین بخش‌های التیام همین باشد؛ اینکه دوباره به خودمان اجازه بدهیم چیزی را بخواهیم، آینده‌ای را تصور کنیم، و باور کنیم که شایسته‌ی تجربه‌هایی متفاوت از آنچه بر ما گذشته هستیم. تو مجبور نیستی همین امروز امیدوار باشی. مجبور نیستی قوی باشی. مجبور نیستی همه‌چیز را حل کرده باشی. فقط کافی است در جایی از وجودت، یک روزنه‌ی کوچک برای امکان باقی بگذاری. چون گاهی زندگی از همان روزنه دوباره شروع می‌شود. شفا ممکن است. و تو هنوز مهمی. @LeilaPsychotherapist

آدم به امید دست یافتن به ثروت، عشق، یا آزادی خود را خسته و فرسوده میکند و وقتی که آن را به دست آورد از داشتنش لذت نمی‌برد یا آنرا تباه میکند.خوشبخت واقعی آن کسی است که بتواند به خود بگوید: من میخواهم راه بروم نه به مقصد برسم. و بدبخت کسی است که خود را مقصد می سازد و می گوید: من میخواهم به مقصد برسم "رسیدن مردن است" #اوریانا_فالاچی @LeilaPsychotherapist

مشكل در رابطه، مشكل در آميختگى تنهايى‌ست. فرد باید بیاموزد با دیگری رابطه برقرار کند بی‌آنکه با بدل شدن به بخشی از او، به آرزوی فرار از تنهایی پروبال بدهد. از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بی‌آنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پایین بیاورد. #اروین_یالوم @LeilaPsychotherapist

گاهی دیگران به مرزهای ما می‌گویند: «بی‌ادبی.» «خودخواهی.» «سرد شدی.» «زیادی سخت می‌گیری.» «دیگه نمی‌شه بهت نزدیک شد.» اما هر فاصله‌ای نشانه‌ی سردی نیست؛ گاهی فاصله، شکل سالمِ مراقبت از خود است. مرزهای سالم دیوار نیستند؛ پل‌اند. پل میان «من» و «تو»؛ میان صمیمیت و استقلال؛ میان دوست داشتن و از دست دادن خود. وقتی مرز نداریم، ممکن است برای حفظ رابطه، کم‌کم از خودمان عبور کنیم؛ بیش از توانمان بدهیم، به خواسته‌هایی که نمی‌خواهیم «بله» بگوییم، مدام توضیح بدهیم، احساس گناه کنیم و نیازهای خودمان را به آخر صف ببریم. و عجیب اینجاست که گاهی اسمش را می‌گذاریم «مهربانی». اما مهربانی‌ای که دائماً به قیمت نادیده گرفتن خودمان تمام شود، دیگر لزوماً مهربانی نیست؛ ممکن است خودنادیده‌گیری باشد. مرز سالم یعنی: من حق دارم «نه» بگویم، بدون اینکه برای ارزشمندی خودم عذرخواهی کنم. من می‌توانم دوستت داشته باشم، بدون اینکه مسئول احساسات تو باشم. می‌توانم به تو نزدیک باشم، بدون اینکه حریم شخصی‌ام را از دست بدهم. می‌توانم خواسته‌ام را واضح بیان کنم، بدون اینکه آن را در لفافه‌ی ترس و عذاب وجدان پنهان کنم. و مهم‌تر از همه؛ مرز سالم قرار نیست آدم‌های سالم را از ما دور کند. اتفاقاً رابطه‌ای که ظرفیت مرز را ندارد، معمولاً بیشتر از آنکه بر صمیمیت بنا شده باشد، بر دسترسیِ بی‌حدوحصر بنا شده است. رابطه‌ی سالم جایی نیست که هیچ «نه»ای در آن وجود نداشته باشد؛ جایی است که «نه» گفتن، پایان رابطه نباشد. مرزها به ما یاد می‌دهند که: «من برای دوست داشتن تو، مجبور نیستم خودم را ترک کنم.» و شاید یکی از عمیق‌ترین شکل‌های بلوغ عاطفی همین باشد؛ اینکه یاد بگیریم همزمان هم دیگری را ببینیم، هم خودمان را. نه دیوار بکشیم، نه خودمان را بی‌دفاع رها کنیم. بلکه پلی بسازیم که دو سویش، هم «من» وجود داشته باشد و هم «تو». لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist