من را در آسمان دفن کنید.
رفتن به کانال در Telegram
✩ تو شباهت بسیاری با شب داری؛ هم آرام و زیبایی، هم غمگین و ساکت. - Anyway girl, just do it. ⋆⋆⋆⋆⋆ 💌⊱@PinkyZone_bot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
-1224 ساعت
+757 روز
+7230 روز
آرشیو پست ها
من رفتم پی چیز وحشتناک دیگری که اسمش را صندلیهای آهنگین گذاشته بودیم؛ این یک بازی ظالمانهی دیگر بود؛ در این بازی یک صندلی کم است و وقتی آهنگ قطع میشود باید بدوی و روی یک صندلی بشینی. درسهای زندگی در ضیافت کودکان تمامی ندارد. موسیقی غوغا میکند. نمیدانی کِی قرار است تمام شود. در طول کل بازی لبهی پرتگاه هستی؛ اضطرابش خارج از حد تحمل است. همه در دایرهای دور حلقهی صندلیها میرقصند، اما نه اینکه رقصی نشاطانگیز داشته باشند. نگاه همه به مادری است که کنار رادیو ایستاده و دستش روی کلید صدا معلق مانده. اینجا و آنجا حسابهای یک بچه غلط درمیآید و برای یک صندلی شیرجه میزند. بقیه سرش داد میکشند. دوباره از روی صندلی بلند میشود، او بازنده است. آهنگ شروع میشود. قیافهی بچهها از فرط وحشت بیروح میشود. هیچکس دلش نمیخواهد حذف شود. آن مادر با تظاهر به اینکه دستش را به سمت دکمه میبرد، کفر بچهها را درمیآورد. بچهها آرزو میکنند او بمیرد. این بازی تمثیلی از زندگی است؛ نه صندلی کافی در کار است و نه فرصت خوبی برای پرسه زدن، نه غذای کافی، نه لذت کافی، نه بستر، نه مشغله، نه خنده، نه رفیق، نه لبخند، نه پول و نه هوای پاک برای نفس کشیدن. آهنگ همچنان نواخته میشود.
- جزء از کل | استیو تولتز
مردم میگویند شخصیت آدم قابل تغییر نیست اما راستش این ‘نقش’ است که بیتغییر میماند، نه شخص. زیر آن نقش بیتغییر، موجودی زندگی میکند که همچون جانوری جنونزده و افسارگسیخته از این رو به آن رو میشود.
- جزء از کل | استیو تولتز
هر کس میگوید زندگی است که از آدمها هیولا میسازد، باید نگاهی به ذات خام بچهها بیندازد؛ کلی توله که هنوز سهم خود را از شکست، حسرت، نومیدی و خیانت نگرفتهاند با اینهمه مثل سگهای درنده رفتار میکنند.
- جزء از کل | استیو تولتز
وقتی همهی تلاشت را صرف آن میکنی که کسی را فراموش کنی، خود آن تلاش به خاطره تبدیل میشود. بعد مجبوری فراموش کردن را فراموش کنی و خود آن هم خاطرهی دیگری میشود.
- جزء از کل | استیو تولتز
اصلاً برای چی مو را کوتاه میکنیم؟ چه کینهای از آن به دل داریم؟
- جزء از کل | استیو تولتز
چقدر بیزارم از اینکه میبینم هیچکس نمیتواند ماجرای زندگیاش را بگوید بیآنکه از بدخواهانش قهرمان بسازد، اما همین است که هست.
- جزء از کل | استیو تولتز
اینجا یک نفر جلوی چشممان هست که مقصرش بدانیم؛ یکی با چکمههای براق. برای همین است که وقتی فکرش را میکنم میبینم آزادی حس خاصی به من نمیدهد؛ چون آن بیرون، در دنیای واقعی، معنای آزادی این است که مجبوری قبول کنی خودت همهچیز را رقم میزنی حتی اگر معلوم شود داستانی که از زندگیات ساختهای گند و متعفن است.
- جزء از کل | استیو تولتز
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین پست خوشگلتون رو فور کنم اینجا صد ویو بخوره.🌻
میتونین خودتون انتخاب کنین کدوم پست باشه.
کتابِ «خواهران باربارن» در واقع مجموعهای از چهار داستان کوتاهه، و اسم کتاب فقط برگرفته از یکی از داستانهاشه. راستش من معمولاً به داستانهای کوتاه علاقهی چندانی ندارم؛ اما این کتاب کاملاً ذهنیت من رو عوض کرد.
هر چهار داستان کتاب به طرز عجیبی جذاب و متفاوت بودن. هر کدوم دنیای خاص خودش رو داشت و توی چند صفحه، تونسته بود من رو با شخصیتهاش همراه کنه و حتی غافلگیرم کنه. چیزی که برام جالب بود این بود که با وجود کوتاه بودن، هیچ کدوم از داستانها رو سطحی یا ناقص حس نکردم.
ترجمهی کتاب هم واقعاً خوب بود. جملات روان و خوانا بودن. این خیلی به لذت بردنم از کتاب کمک کرد.
در کل، با وجود اینکه به داستانهای کوتاه خوشبین نبودم، این کتاب ثابت کرد که اگه داستانها خوب انتخاب شده باشن و ترجمهی درستی داشته باشن، میتونن به اندازهی یه رمان بلند، تأثیرگذار و بهیادموندنی باشن. خوشحالم که بهش فرصت دادم.
