fa
Feedback
Anti-conservatism

Anti-conservatism

رفتن به کانال در Telegram

نقد محافظه کاری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
318
مشترکین
+1424 ساعت
+177 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
«ما با هیچ درافتادیم با هیچ.» (سید جواد طباطبایی، گفت‌وگو با زیتون، دی‌ماه ۱۳۸۹، منتشر شده در ۱۷ فروردین ۱۴۰۲)
 این حکمِ خلع‌سلاح‌کننده که «ما با هیچ درافتادیم با هیچ» نه توصیفی دقیق از وضعیت تاریخ اندیشه در ایران که خود نمونه‌ای از همان آفتِ «ایدئولوژی‌زدگی» است که طباطبایی مدام از آن گله می‌کند. او سنت ایرانشهری را چنان دست‌نیافتنی و ازدست‌رفته می‌نمایاند که گویی هرگز نبوده، و مدرنیته وارداتی را چنان سطحی و تقلیدی می‌خواند که گویی هرگز امکان بومی‌شدن ندارد. اما واقعیت تاریخی خلاف این مدعاست: سنت ایرانشهری در نظام دیوان‌سالاری، مفاهیم حقوقی، معماری، ادبیات سیاسی و حتی نهادهایی مانند حوزه علمیه و بازار به حیات خود ادامه داده است – نه به صورت شفاف و آرمانی، بلکه به شکل آمیخته و دگرگون‌شده. از سوی دیگر مدرنیته وارداتی نیز هرگز صرفاً «تقلید» نبوده؛ ترجمه‌های میرزا حبیب اصفهانی، نمایشنامه‌نویسی میرزا آقا تبریزی، و مفاهیم حقوقی‌ای که در مجلس اول شکل گرفت همگی آمیختگی‌های خلاقانه‌ای از «خود» و «دیگری» هستند که نه از سر تقلیدِ صرف، که از سر ضرورت و ابتکار عملی پدید آمدند. طباطبایی در دام یک دوگانگی کاذب گرفتار آمده است: سنت یا باید اصیل و یکدست باشد یا اصلاً نیست؛ مدرنیته یا باید از دل سنت بیرون بیاید یا محکوم به سطحی‌بودن است. اما تاریخ هیچ‌گاه چنین منطق صفر و صدی را دنبال نمی‌کند. بحران کنونی ایران نه از «هیچ» بودنِ هر دو سو، که از ناتوانی نهادها برای میانجیگری میان این دو سرچشمه می‌گیرد. سنت‌ها و مدرنیته‌ها همیشه ناقص، ناخالص و در حال شدن هستند. «هیچ» خواندنِ آن‌ها نه روشن‌گری فلسفی که انفعالی اشرافی‌منشانه است – همان انفعالی که خود طباطبایی در روشنفکران چپ نکوهش می‌کند. @Anticonservatism

تز ایرانشهری جواد طباطبایی داد و خرد و عدل را نه در نهادهای دموکراتیک و قرارداد اجتماعی، که در حاکم خودکامه‌ای جستجو می‌کند که مشروعیت خود را از فره ایزدی (و نه ارادهٔ مردم) می‌گیرد. این تز، دموکراسی و نهادهای مدرن را یکسره محصولی بیگانه و تقلیدی می‌داند و بدین ترتیب بنیان‌های بازدارنده از خودسری (تفکیک قوا، مشارکت مدنی، قانون اساسی مشورتی) را نفی می‌کند. از منظر ریچارد وولین، چنین الگویی بی‌آنکه خشونت را تقدیس کند، شرایط نظری توتالیتاریسم را فراهم می‌آورد: حقیقتی ازلی در اختیار حاکمِ فرهمند، بدون هیچ نهاد مستقلی برای نقد یا محدودیت. هنگامی که این الگو با نفی عقل جهانی و ناسیونالیسم ذات‌انگارانه همراه شود، به ورطهٔ فاشیسم سقوط می‌کند – هرچند فاقد مؤلفهٔ خشونت‌ورزیِ صریح باشد. @Anticonservatism

از منظر ریچارد وولین، «قانون بدون دموکراسی» نه تضمین‌کنندهٔ آزادی، که موجد خودسری نوین است. قانونِ تهی از بنیاد مردمی، در بحر
از منظر ریچارد وولین، «قانون بدون دموکراسی» نه تضمین‌کنندهٔ آزادی، که موجد خودسری نوین است. قانونِ تهی از بنیاد مردمی، در بحران‌ها یا فرو می‌پاشد یا به ابزار استبداد بدل می‌شود. کارل اشمیت درست تشخیص داد که «قانون‌گرایی» ناتوان است، اما پاسخ او – حاکمِ خودکامه و تصمیم‌گرایی – وضع را بدتر کرد. وولین معتقد است تنها دموکراسیِ مشارکتی و گریزان می‌تواند قانون را از بندِ شکلیِ تهی رها کند. به تعبیر او، قانونِ بدون دموکراسی، قانونِ «پسافاشیستی» است: قالبی که هر محتوایی (حتی تمامیت‌خواهانه) را حمل می‌کند، در حالی که هیچ نیرویی برای نقد و بازنگری در درون خود ندارد. @Anticonservatism

در چارچوب نظری ریچارد وولین، «قانون بدون دموکراسی تنها زمینه‌ساز خودسری نوین است». جواد طباطبایی با بازنشاندن مفهوم قانون در
در چارچوب نظری ریچارد وولین، «قانون بدون دموکراسی تنها زمینه‌ساز خودسری نوین است». جواد طباطبایی با بازنشاندن مفهوم قانون در بستر پیشادموکراتیک ایرانشهر و اصرار بر «جوهر ازلی» آن، بی آنکه دموکراسی را صریحاً رد کند، چارچوبی نظری می‌سازد که در آن قانون بدون مشارکت شهروندان و نهادهای مدنی کارآمد انگاشته می‌شود. این همان گسست از جهان‌وطنی روشنگری است که به باور وولین، روشنفکران را تا آستانه فاشیسم پیش می‌برد. طباطبایی نه خود دموکراسی، بلکه بنیان دموکراتیک قانون را به تعلیق درمی‌آورد. در اندیشه او، قانون اصالت خود را نه از رضایت مردمی، که از «تداوم تاریخی ایرانشهر» می‌گیرد. وولین همین ناسیونالیسم ذات‌انگارانه را در آلمان به فاجعه ۱۹۳۳ گره می‌زند. @Anticonservatism

اندیشهٔ جواد طباطبایی را نمی‌توان فاشیسمِ تمام‌عیار نامید، اما بی‌تردید با آن «لاس عاشقانه» می‌زند؛ رابطه‌ای از سر شیفتگیِ نظری، نه همبستریِ عملی. این شیفتگی در سه سطح قابل بازشناسی است: سطح نخست، اسطوره‌گراییِ ضدِمدرن. طباطبایی «ایرانشهر» را نه به مثابه یک ایدهٔ مدنی و قراردادی، که به مثابه «جوهرِ ازلیِ» هویت ایرانی بازسازی می‌کند. او با نظریهٔ «انحطاط ایران»، دموکراسی و تجددخواهی را دست‌کم می‌گیرد و روشنفکران معاصر را به «فقدان آگاهی ملی» متهم می‌سازد. این همان عصیان علیه روشنگری است که وولین هستهٔ جذابیت فاشیسم می‌نامد. سطح دوم، ناسیونالیسمِ ذات‌گرا. طباطبایی ایران را تنها ملتِ «ازلی و طبیعی» می‌داند و دیگر ملت‌ها (به ویژه همسایگان) را «برساخته و جدید» معرفی می‌کند. دفاع از حقوق اقلیت‌های قومی را به «قوم‌گرایی و تجزیه‌طلبی» فرو می‌کاهد. این نگاه، اگرچه به جای نژاد بر فرهنگ تأکید دارد، از همان منطقِ برتری‌جوییِ فاشیستی تغذیه می‌کند. سطح سوم، مفهوم تهی از «حکومت قانون». طباطبایی از «حکومت قانون» سخن می‌گوید، اما محتوای آن را از «قرارداد اجتماعی» به «سنتِ ازلی ایرانشهر» تغییر می‌دهد. قانون در این چهارچوب نه برآمده از ارادهٔ شهروندان، که تجلی‌بخش «جوهرِ» ازلی ملت است. تفاوت او با فاشیسم در نفی خشونت فیزیکی است. اما این تفاوت، او را تبرئه نمی‌کند. وولین نشان داده است که شیفتگیِ نظری به اسطوره، نژاد و وحدت ارگانیک، بستری است که فاشیسمِ عملی از دل آن برمی‌آید. طباطبایی در همین بستر، اما نه تا انتهای راه، حرکت می‌کند. لاس عاشقانهٔ او، فاصلهٔ میان «شیفتگیِ خطرناک» و «همبستریِ تمام‌عیار» را نشان می‌دهد. @Anticonservatism

پیشگفتار کتاب رویاهای ایرانی اثر محمود فلکی تقدیم شده به یدالله موقن انتشارات فروغ آلمان لینکِ سفارش کتاب: https://www.forough-book.com/search?q=falaki&filter=0 @ArchiveOfLiberalism .

انسان مدرن از این منظر، انسانی تراژیک محسوب نمی‌شود؛ زیرا دیگر در جهانی زندگی می‌کند که تراژدی در آن معنا ندارد.جهان تراژیک ب
انسان مدرن از این منظر، انسانی تراژیک محسوب نمی‌شود؛ زیرا دیگر در جهانی زندگی می‌کند که تراژدی در آن معنا ندارد.جهان تراژیک به جهانی بسته نیاز دارد که معنا در آن به‌صورت پیشینی موجود باشد.اما انسان مدرن، سوژه‌ای مسئله‌دار (پروبلماتیک) است؛ چراکه نسبت به جهان خویش بیگانه شده و خود را تنها و رها می‌یابد. او دیگر معنایی در جهان نمی‌یابد. ازاین‌رو، از دل این تنهایی و بیگانگی است که دست به کنش می‌زند تا شاید خلأ میان‌سوژه‌ای را برطرف سازد،اما از انجام این امر ناتوان است و بار دیگر به معنا دست نمی‌یابد.به همین دلیل،در جهان مدرن فرایند تزکیه (کاتارسیس) تحقق نمی‌یابد.جستجوی انسان مدرن در نهایت به شکست و مرگ می‌انجامد؛ اما این مرگ با نظمی بزرگ‌تر و کیهانی همسو نمی‌گردد.مرگ در اینجا صرفاً نیستی و نابودی است،و حتی از این نیز فراتر می‌رود: همچون قهرمانِ رمان «محاکمه»، مردن تنها به‌سان یک سگ است بی‌ارزش و فاقد هرگونه محتوا.بنابراین، انسان مدرن گرفتار غم غربت، بی‌خانمانی استعلایی و پوچی است. او حتی در مرگ نیز معنا نمی‌یابد. همان‌گونه که قهرمانِ «بیگانه» بیان می‌کند «مادر مرد.» این مرگ، خشک، پوچ و تهی است. @Anticonservatism

«جذابیت پست‌مدرنیسم برای جنبه‌های تاریک و غیرعقلانی تجدد، نه یک انحراف تصادفی، که گره‌ای ساختاری با میراث ضدمدرنیسم اروپایی دارد. آنچه در سنتی از نیچه تا هایدگر و سپس تا دریدا و بودریار تداوم می‌یابد، سرخوردگیِ عمیق از عقلانیت روشنگری و وعده‌های برآورده‌نشدهٔ دموکراسی لیبرال است. در این سنت، انتقاد از سوژۀ خودبنیاد و عقل خودمختار، به تدریج جایش را به ستایشِ امر نامعقول، خشونت اصیل و «باززایی» سیاسیِ فارغ از قیود اخلاقی می‌دهد. نیچه نخستین کسی بود که مرز میان نقد رادیکال و تمامیت‌خواهی را فرو ریخت: او با تحقیر شفقت و ترحم، با ترویج «اخلاق اربابان» و با ستایش قدرت به مثابۀ ارزشی فی‌نفسه، راه را برای تفسیرهای فاشیستی از اندیشه‌اش هموار کرد. اما خطای پست‌مدرنیسم در این نیست که نیچه را خوانده است؛ خطا در آن است که ابعاد تمامیت‌خواهانۀ تفکر او را نادیده گرفته، او را به فیلسوفی بی‌خطر برای «بازی زبانی» و «تکثر فرهنگ» تقلیل داده است. آنچه پست‌مدرنیسم «رهایی» می‌نامد، در عمل به بی‌تفاوتی سیاسی و ناتوانی در برابر قدرت‌های تمامیت‌خواه دامن می‌زند. زیرا هرگاه عقل را به ابزاری برای سلطه تقلیل دهیم و هرگونه بنیاد اخلاقیِ فرافردی را انکار کنیم، چیزی جز اراده‌های متعارض و خشونت باقی نمی‌ماند. تاریخ قرن بیستم نشان داد که این مسیر، به جای خروج از فاجعه، به عمیق‌ترین لایه‌های آن بازمی‌گردد.» @Anticonservatism

«رمان، حماسهٔ جهانی است که خدا آن را رها کرده است. در این جهان، معنا دیگر در عینیت حاضر و در دسترس نیست، بلکه به قلمرو درونی سوژه تبعید شده است. از این رو، قهرمان رمان ذاتاً «پروبلماتیک» یا مسئله‌دار است؛ او موجودی تنها و بی‌خانمان در نظمی است که نه پاسخی برای پرسش‌های نهایی او دارد و نه افقی برای آشتی با مطلق. قهرمان در جستجوی ارزش‌های اصیل، خود را در تضادی هستی‌شناختی با جهانِ عرف متعارف می‌یابد. کنش او، که در حماسه مستقیماً به سوی پیروزی و تجلی معنا حرکت می‌کرد، در رمان به آزمونی عبث و نمایشگر انفعال بدل می‌شود، زیرا هیچ ابژه‌ای ظرفیت دریافت درونمایهٔ روحی او را ندارد. بنابراین، سقوط قهرمان رمان به نیستی، فاقد کارکرد کاتارسیس است. در تراژدی، مرگ تولد معنا بود؛ اما در رمان مدرن، مرگ تنها تأکیدی بر «بی‌خانمانی متافیزیکی» و فقدان هرگونه نظم غایی است. قهرمان کافکایی چون «سگی» می‌میرد، بی آنکه خواننده در این مرگ به تطهیر یا دریافتی والاتر دست یابد. رمان، روایت آن شکاف ناپذیر میان سوژه و ابژه است؛ روایت آن لحظه در تاریخ که روح در جهانی بیگانه، دیگر نمی‌تواند خانهای برای خود بسازد و کنش او بدل به آیین‌وارگی تهی از معنا می‌گردد.» @Anticonservatism

«جهان‌وطنی لیبرال صرفاً یک توصیهٔ احساسی برای دوستداریِ همه نیست؛ بلکه یک الزام اخلاقیِ ریشه‌دار در عقلگرایی روشنگری است. بنیان این نگاه بر این اصل استوار است: کرامت انسانی پیش از هر قرارداد اجتماعی، پیش از هر تابعیت و پیش از هر تعلقی به گروه، متعلق به همهٔ اعضای نوع بشر است. ایمانوئل کانت این ایده را در مفهوم "حق شهروندی جهان" صورتبندی کرد: سطح زمین به طور طبیعی در مالکیت مشترک همهٔ انسان‌هاست و هیچ کس به صِرف تولد در یک محدوده، بر دیگری برتری ذاتی ندارد. از این رو، اگر میان رنج یک همسایه و رنج یک غریبه در آن سوی کرهٔ زمین تفاوت قائل شویم، مرتکب خودکامگی اخلاقی (moral tyranny) شده‌ایم؛ زیرا ارزش جان انسان‌ها را به متغیری irrelevant یعنی مختصات جغرافیایی تولد گره زده‌ایم. در این چارچوب، مرزهای سیاسی نه خطوطی مقدس، بلکه ترتیباتی کارآمد برای ادارهٔ امورند، مشروط به آنکه هرگز اصل بنیادین برابریِ فرامرزی انسان‌ها را نقض نکنند. هر گونه اولویت‌دهیِ مطلق به منافع ملی، در واقع بازگشت به نظمِ پیشاروشنگریِ "دوست یا دشمن" است.» @Anticonservatism

«بنیادی‌ترین پندار در اندیشهٔ ملی‌گرا، این باور است که هویت انسان در "خون و خاک" خلاصه می‌شود. لیبرالیسم در مقابل می‌گوید: انسان نه به واسطهٔ تعلق به یک ملت، که صرفاً به دلیل انسان بودن از حقوق طبیعیِ حیات، آزادی و مالکیت برخوردار است. تولد در یک محدودهٔ جغرافیایی خاص، هیچگونه برتری اخلاقی یا عقلانی ایجاد نمی‌کند؛ بلکه یک تصادف محض است. از این رو، مرزهای سیاسی را نه خطوط مقدس هویت، بلکه قراردادهایی موقتی و غالباً ابزاری برای تحدید همدلی و اسارت افراد در زندان تصادف تولد می‌توان تلقی کرد. جهان‌وطنی لیبرال بدین معناست که رنج یک انسان در دوردست‌ترین نقطهٔ جهان، به دلیل اشتراک در انسانیت، به اندازهٔ رنج یک همسایه اهمیت دارد. افتخار به "ملت" به مثابهٔ یک ذات متافیزیکی، در واقع پناه بردن به هویتی است که فرد در شکل‌گیری آن نقشی نداشته؛ در حالی که لیبرالیسم از انسان می‌خواهد به جای تکیه بر تصادف تولد، بر پایهٔ انتخاب‌های آگاهانه، اخلاق جهانی و همبستگی فرامرزی بایستد. هر گونه اولویت‌دهی به منافع ملیِ بسته، ناقضِ اصلِ اساسیِ کرامت انسانیِ فارغ از مرزهاست.» @Anticonservatism

باید باور کرد که محمد (ص) مانند همه شوریدگان (عاشقان) که سخت شیفته اندیشه خود هستند، ابتدا از روی صداقت آنها را بیان کرد، سپس
باید باور کرد که محمد (ص) مانند همه شوریدگان (عاشقان) که سخت شیفته اندیشه خود هستند، ابتدا از روی صداقت آنها را بیان کرد، سپس آنها را با خیالاتش نیرومند ساخت، خود و دیگران را فریب داد و در نهایت، برای دفاع از آموزه‌ای که آن را خوب می‌دانست، به نیرنگ‌های لازم دست یازید. فرانسوا ولتر @Anticonservatism

از منظر ولتر در «گفتاری در باب آداب»، اگر ایرانشهر را سرزمین داد و خرد و عدل بنامیم، آنگاه تاریخ این سرزمین پرسش‌هایی برمی‌انگیزد که پاسخ‌پذیر نیست. اگر «داد» در ایران حاکم بوده، چرا هیچ نهاد قضایی مستقل و فراسوی ارادهٔ پادشاه در آن دیده نمی‌شود؟ چرا عدالت یا در گرو نرمش شاهان سست‌عنصری چون سلطان حسین بوده، یا در خدمت ستمگری سازمان‌یافته‌ای چون شاه عباس؟ اگر عدالت یک حق است، چرا به لطفی موقتی بدل می‌گردد؟ اگر «خرد» بنیاد این تمدن است، چرا فلسفه و اندیشه در ایران همواره با خرافات ستاره‌بینی، جبر روزهای نحس و مساعد، و افسانه‌پردازی‌های غول‌آسا آمیخته بوده؟ چرا فیلسوفان ایرانی – برخلاف یونانیان – هرگز نتوانستند اندیشه را از قالب تمثیل‌های کودکانه فراتر برند؟ اگر «عدل» در این سرزمین جای دارد، چرا خواجه‌گان حرمسرا – آن‌انی که از مردانگی تهی شده‌اند – امپراتوری را زیر فرمان داشته‌اند؟ ولتر می‌گوید: «این نهایت پستی در طبیعت انسان و ننگ شرق است که مردان را از مردانگیشان تهی کند؛ و این بزرگ‌ترین جنایت استبداد است که حکومت را به این بدبختان بسپارد.» چگونه نظامی که حکومت را به خواجگان می‌سپارد و در آن پادشاهان وحشت آفرین چون شاه عباس به نام «بزرگ» ستایش می‌شوند، می‌تواند دادگر نامیده شود؟ سرانجام، اگر ایرانشهر بر پایهٔ داد و خرد است، چرا تاریخ آن چیزی جز تکرار الگوی «نیروی آغازین و سستی پایانی» نیست؟ چرا همهٔ سلسله‌های آن – از هخامنشیان تا صفویان – با خشونت و جاه‌طلبی برخاسته‌اند و با نرمی، هرزگی و انحطاط فروریخته‌اند؟ از نگاه ولتر، آنچه تاریخ ایران به نمایش می‌گذارد، سرزمینی است که «داد» در آن قربانی ستمگران شده و «خرد» در بند خرافات اسیر مانده است. ایرانشهر دادگر افسانه‌ای بیش نیست. @Anticonservatism

ولتر اوج نهایت وحشی‌گری و پستی پادشاهی ایران را چنین توصیف می‌کند که از منظر برخی برپایه داد و خرد است : این نهایت پستی در طب
ولتر اوج نهایت وحشی‌گری و پستی پادشاهی ایران را چنین توصیف می‌کند که از منظر برخی برپایه داد و خرد است :
این نهایت پستی در طبیعت انسان و ننگ شرق است که مردان را از مردانگیشان تهی کند(خواجه‌گان). بزرگ‌ترین جنایت استبداد، سپردن حکومت به چنین بدبختانی است.
و سرنوشت آنهارا در نهایت به دلیل عدم نهاد قانون چنین می‌داند :
این سرنوشت ایران است: همهٔ سلسله‌هایش با نیرو آغاز کرده‌اند و با سستی پایان یافته‌اند. تقریباً همهٔ این خاندان‌ها، سرنوشت سارداناپالوس را داشته‌اند.
گفتاری در باب آداب و روح ملل فرانسوا ولتر فصل ۱۹۳ @Anticonservatism

«بازخوانی سنت در افق مدرنیته» از منظر هگلی پروژه‌ای است که در تناقضی بنیادین گرفتار آمده است. از یک سو، مدعی پذیرش افق مدرنیته به عنوان امری گریزناپذیر است، اما از سوی دیگر، مواد این بازخوانی را از سنتی می‌گیرد که به اعتراف خود طباطبایی، فاقد «نظریه دولت» به معنای مدرن آن است. هگل نشان داد که ایران باستان در مرحله «روح زیبا» و «روشن‌اندیشی فئودالی» متوقف ماند: وحدت در کثرت را مبتنی بر ملاطفت و اراده شخصی پادشاه عادل تجربه کرد، اما نتوانست این وحدت را در قالب قانونی فراشخصی و مدون تثبیت کند. طباطبایی با تکیه بر مفاهیمی چون «داد» و «خرد»، عملاً همان مرحله زیبایی‌شناختی را بازتولید می‌کند بدون اینکه نشان دهد چگونه این مفاهیم به نهادهای عقلانی محدودکننده قدرت (مانند قانون اساسی، تفکیک قوا و مجلس منتخب) ترجمه می‌شوند. بدین ترتیب، پروژه او نه از جنس «نظریه سیاسی» که از جنس «رمانتیسم سیاسی» است: افق سیاسی ایران را زیبا و رازآلود نشان می‌دهد، اما راهی برای برون‌رفت از بحرانِ فقدان قانون فراشخصی ارائه نمی‌دهد. از نظر هگل، ماندن در این مرحله، محکومیت به تکرار گذشته و ناتوانی در تحقق «دولت عقلانی مدرن» است. @Anticonservatism

از منظر هگل، «وحدت در کثرت» در ایران باستان نه یک دستاورد عقلانیِ پایدار، بلکه نوعی همزیستی موقت و مبتنی بر ملاطفت و روشن‌اندیشی فئودالی است. او معتقد است که امپراتوری ایران توانست اقوام گوناگون را بدون نابود کردن هویت آن‌ها در کنار یکدیگر حفظ کند. اما این وحدت از سنخ «اراده شخصیِ پادشاه عادل» و «توافق اشرافی» است، نه از جنس «قانون فراشخصی و مدون». به عبارت دیگر، پیوند اقوام در ایران از رویِ مهربانی و احترام به سنن محلی صورت می‌گرفت، نه از روی الزام به یک نظام حقوقی جهان‌شمول که فراتر از اراده افراد و طبقات باشد. از همین رو، چنین وحدتی فاقد ضرورت درونی و عقلانی است. با مرگ هر پادشاه بزرگ یا با تضعیف اراده او، امپراتوری در معرض فروپاشی و آشوب قرار می‌گرفت. از نظر هگل، وحدتِ حقیقی و تداوم‌یابنده تنها زمانی ممکن است که بر پایه قانونی انتزاعی و عام استوار باشد که همه شهروندان (و حتی خود حاکمان) در برابر آن برابر باشند. ایران به دلیل فقدان چنین قانونی، در مرحله «زیبایی و جلال» متوقف ماند و نتوانست به دولت عقلانیِ مدرن تبدیل شود. به همین دلیل، روح جهانی ایران را رها کرد و به یونان کوچید، جایی که برای نخستین بار «قانون پولیس» به مثابه امری فراشخصی ظهور یافت. @Anticonservatism

«داستان گریهٔ رضاشاه بر بیت "لبان پر ز خنده، دلان پر ز خون" و ساخت آرامگاه فردوسی، نبرد دو روایت است. یکی افسانه‌ای رمانتیک ک
«داستان گریهٔ رضاشاه بر بیت "لبان پر ز خنده، دلان پر ز خون" و ساخت آرامگاه فردوسی، نبرد دو روایت است. یکی افسانه‌ای رمانتیک که اشک شاه را جوششی ملی می‌داند و آن بنای باشکوه را ثمرهٔ همین درد. دیگری حقیقت عریان: این بنا یک پروژهٔ سیاسی برای مهندسی هویت بود. آن‌ها مقبرهٔ اسلامی پیشین را نه برای مرمت، که برای محو یک حافظهٔ تاریخی ویران کردند تا روی ویرانه‌هایش، با الهام از تخت جمشید، بتواره‌ای از "ایران آریایی خالص" بسازند. این کار، ستایش خدا و پیامبر در دیباچهٔ شاهنامه را سانسور کرد و فردوسیِ مسلمان را به نمادی علیه اسلام تقلیل داد. تناقض کار اینجاست: همان‌گونه که فردوسی نتوانست شکوه ساسانی را جز در نوستالژی بازسازی کند، این ایدئولوژی باستان‌گرا نیز نتوانست شالوده‌ای برای آینده بریزد و سرانجام در برابر موج اسلام‌گرایی فرو ریخت. آنچه ماند، پیکره‌ای سنگی بر ویرانه‌های دو هویت سرکوب‌شده است و افسانهٔ گریه، مرهمی بر این زخم انکار.» @Anticonservatism

«غیاب بزرگ در روایت احیاشدهٔ اندیشهٔ ایرانشهری، نه مفاهیمی چون داد و خرد، که فقدان بنیادین "شهروند" به‌مثابه سوژهٔ حامل حق است. در این گفتمان، داد نه اصلی انتزاعی و فرافردی برای مهار قدرت، که موهبتی شخصی و منوط به خردِ ذاتیِ شاه آرمانی است؛ خردی که خود در چنبرهٔ میتوس و فرهٔ ایزدی گرفتار آمده و از دایرهٔ پرسش‌گری عقلانی بیرون می‌ایستد. این میراث فکری، رابطهٔ سیاست و جامعه را نه بر پایهٔ قرارداد و توافق، که بر مدار شفقتِ حاکم و اطاعتِ رعیت تعریف می‌کند. درست در همین نقطه، شکافی معرفت‌شناختی میان این سنت و اندیشهٔ مدرن سیاسی گشوده می‌شود: مدرنیته سیاسی با بی‌اعتمادی نهادینه به قدرت آغاز می‌شود، حال آنکه روایت ایرانشهری، قدرت را تا مقام نگهبان نظم کیهانی تقدیس می‌کند و بدین‌ترتیب، امکان صورت‌بندی مفاهیمی چون حاکمیت قانون، تفکیک قوا و حقوق شهروندی را از اساس منتفی می‌سازد. دادِ برآمده از ارادهٔ یک فرد، هرچند خردمند، هرگز نمی‌تواند جایگزین قانونِ برآمده از ارادهٔ جمعی شود. آنچه این سنت عرضه می‌کند، نه الگویی برای حکمرانی اخلاقی، که اسطوره‌ای برای توجیه نقدناپذیری قدرت در غیاب مردم است؛ و ملتی که هنوز حاکمِ عادل را جانشین قانونِ عادلانه می‌پندارد، هنوز گام نخست را در مسیر مدرنیتهٔ سیاسی برنداشته است.» Anticonservatism

«تراژدی تاریخ اندیشه در ایران، نه در فقدان آرمان، که در چرخهٔ بی‌پایان بازگشت به اسطوره‌های نجات‌بخش نهفته است. ما به‌محض فروپاشی هر افق عقلانی، نه به سوی نهادسازی و انتزاع، که به آغوش روایت‌های کلان و منسجم گذشته می‌گریزیم؛ گویی ذهن جمعی، تاب رویارویی با بی‌پناهیِ اکنون را ندارد و همواره در آینه‌ای خیالی به دنبال خویشتنِ گمشده‌ای می‌گردد که هرگز وجود خارجی نداشته است. اندیشهٔ ایرانشهری در صورت معاصر خود، تجلّی همین سازوکار دفاعی است: جهان متکثّر، متضاد و خون‌آلود تاریخ را در قالبی زرّین از "داد" و "خرد" می‌ریزد و شاه آرمانی را چونان پدری روشن‌ضمیر بر مسند می‌نشاند. اما این "داد"، نه اصلی انتزاعی برای مهار قدرت، که موهبتی شخصی و مشروط به ارادهٔ فرمانرواست؛ و این "خرد"، نه عقل انتقادی و خودبنیاد، که حکمتی درباری و محصور در حلقهٔ نخبگان است. توهم خطرناک درست همین جاست: ما می‌پنداریم با فراخوانی این میراث، به ریشه‌های خود بازمی‌گردیم، حال آنکه در عمل، نظمی را بازتولید می‌کنیم که در آن مردم همواره غایب‌اند و سیاست، نه عرصهٔ مشارکت، که آیینِ تماشای دادگریِ حاکم است. مدرنیته را نه در ابزار، که در گذار از میتوس به لوگوس باید جُست؛ گذاری که نیازمند تاب‌آوردنِ عدم‌قطعیت، پذیرش تناقض و ساخت نهادهای انتزاعی است. تا زمانی که پاسخ هر بحران را در "شاه عادل" و "خرد نخبگانی" می‌جوییم، نه در حاکمیت قانون و حقوق شهروندی، ما نه در مسیر پیشرفت، که در مدار تکرار تاریخ ایستاده‌ایم؛ و ملتی که آینده را فدای بازسازی گذشت‌های موهوم کند، محکوم است به اینکه در ویرانه‌های همان گذشته، امروز خویش را نیز دفن کند.» @Anticonservatism

«آنچه در روایت تداوم اندیشهٔ ایرانشهری مغفول می‌ماند، نه توالی تاریخی مفاهیم، بلکه خشونت نهفته در دل این پیوستگی است. این روایت، با برکشیدن "شاه آرمانی" به محور اخلاقی جامعه، تمایز ظریف میان نصیحتنامه‌های درباری و واقعیت میدانی قدرت را محو می‌کند. سخن گفتن از "داد" و "خرد" در غیاب نهادهای محدودکننده، نهایتاً مشروعیتی برای خودکامگی پنهان می‌سازد؛ خودکامگی‌ای که نه در شمایل زور، بلکه در هیئت پدرسالاری روشن‌ضمیر ظهور می‌کند. خطر واقعی در این بازخوانی تاریخ، تبدیل مفاهیم کهن سیاسی به پناهگاهی امن برای گریز از پرسش‌های بی‌پاسخ مدرنیته، نظیر حاکمیت قانون و پاسخ‌گویی، است. این رویکرد، با تقدیس گذشت‌های خیالی، نه تنها مسیر تفکر انتقادی را مسدود می‌سازد، بلکه ما را از مواجهه با تناقضات بنیادین سنت و خشونت ساختاری نهفته در سلسله‌مراتب موروثی قدرت بازمی‌دارد.» @Anticonservatism