fa
Feedback
Anti-conservatism

Anti-conservatism

رفتن به کانال در Telegram

نقد محافظه کاری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
317
مشترکین
+1424 ساعت
+177 روز
+1730 روز
تعداد پست‌ها
پست‌ها در 30 روز گذشته

در حال بارگیری داده...

واکنش‌ها
نظرات
ستاره‌های تلگرام
بهترین پست‌ها بر اساس

در حال بارگیری داده...

تجزیه و تحلیل انتشار
پست ها
ديناميک بازديد ها
روزی لقمان حکیم از باغی می‌گذشت که صاحبش درختی را با طنابی محکم به زمین می‌دوخت تا آن را به شکل هلال درآورد. لقمان پرسید: «چرا چنین می‌کنی؟» پاسخ شنید: «تا این درخت داربست خیار شود و شکل دلخواهم را بیابد.» لقمان گفت: «طبیعت را به زور نمی‌توان خم کرد؛ بگذار درخت راست بروید، آنگاه با چوب‌های دیگر داربست بساز.» باغبان نخندید و کار خود را ادامه داد. چند روز بعد، طوفانی درگرفت و آن درختِ خم‌شده از ریشه کنده شد، اما درختانِ راست همچنان استوار ماندند. این حکایت، تمثیلی است از این‌که نمی‌توان با طنابِ تشریفاتِ حقوقی، نظامی را برخلاف ریشه‌های تاریخیِ خود خم کرد. مشروطه‌ی ایران، با وجود ظاهرِ قانون‌مدار، در متن خود اجازه‌ی تعطیلیِ مجلس به شاه می‌داد (اصل ۳۸) و استبداد را نهادینه کرده بود. هرچند تلاش شد تا سلطنت به شکلِ بلژیکی درآید، اما طوفانِ تاریخ نشان داد که این درخت، از بن‌مایه‌ی استبداد ریشه داشت و تابِ دموکراسیِ واقعی را نیاورد. پس به‌جای اصرار بر خم‌کردنِ دوباره‌ی این درختِ تاریخی، باید از ریشه‌هایِ نوینِ مردمی، نظامی استوار بنا کرد.
262404Loading...
«هرگاه دشمنی در مسیر زوال و فرسایش گام بردارد، خطرناک‌ترین مرحله‌ی رویارویی فرا می‌رسد؛ چه آنکه یأس و درماندگی، او را به اقداماتی وامی‌دارد که در اوج قدرت، هرگز بدان دست نمی‌یازید. در چنین موقعیتی، شهریار خردمند از سه اصل بنیادین پیروی می‌کند: نخست، هرگز مهلت تنفس به دشمن عطا نکند؛ زیرا بازیابی توان او، هزینه‌ای به مراتب سنگین‌تر از نابودی‌اش در لحظه‌ی ضعف در پی خواهد داشت. دوم، با حیله‌گری و تفرقه‌افکنی، بنیان‌های درونی او را فرو ریزد؛ چرا که فروپاشی از درون، از هزاران حمله‌ی بیرونی کوبنده‌تر است. سوم، هر اقدام قاطع را در پوششی از قانون و اخلاق بپوشاند تا مشروعیت خود را در منظر دیگران حفظ نماید. با این حال، مهم‌ترین رهنمود ماکیاولی در این میان، صبری توأم با درایت است: شتابی که خود را در معرض آسیب قرار دهد، نکند، و انفعالی که ابتکار عمل را از کف بنهد، نیز نورزد. شهریار باید در عین نظاره‌گری، همواره برای ضربه‌ی نهایی آماده باشد؛ ضربه‌ای که درست در آن دم فرود آید که دشمن، خویشتن را در اوج امنیت و آرامش می‌پندارد. زیرا در سیاست، پیروزی از آنِ کسی است که بتواند هزینه‌های تداوم بازی را بهتر از رقیب مدیریت کند و لحظه‌ای را که موازنه‌ی قدرت به سود او دگرگون می‌شود، پیش‌بینی نماید. پس شهریار دانا، این حقیقت را از یاد نباید ببرد که فرسایش دشمن، نه پایان کار، که سرآغازی برای فصلی نوین است؛ فصلی که در آن، یا یکسره او را از صفحه‌ی روزگار محو خواهد ساخت، یا خود در دام غرور، گرفتار خواهد آمد. سرنوشت در گرو انتخاب اوست؛ اما تاریخ، همواره برندگان را ستوده و بازندگان را در خاموشی نسیان فرو برده است.» @Anticonservatism
237401Loading...
«در عرصه سیاست، وعده‌ها نه بر اساس حسن نیت، که بر اساس محاسبه منافع لحظه‌ای شکل می‌گیرند. اعتماد به این وعده‌ها، نه نشانه خرد، که نمود ساده‌لوحی است؛ زیرا هر پیمانی، تا زمانی پایدار می‌ماند که هزینه نقض آن، از منافع حاصل از آن فراتر رود. اما حقیقت تلخ آن است که در جهان سیاست، منافع هرگز پایدار نیستند و با تغییر موازنه قدرت، تعهدات رنگ می‌بازند. پیش‌گویی از آینده در همین نکته نهفته است: هر توافقی که بر پایه «اعتماد» بنا شود، نه بر پایه «بازدارندگی»، محکوم به زوال است. روزی فرا خواهد رسید که یکی از طرفین، با محاسبه سود و زیان جدید، پرده از این حقیقت برمی‌دارد که وعده‌ها، تنها تا زمانی اعتبار دارند که هزینه نقض آن‌ها، از دستاوردهای پایبندی به آن‌ها بیشتر باشد. در آن روز، خواهید دید که شکستن عهد، نه یک استثنا، که قاعده بازی قدرت خواهد بود؛ و تنها کسانی در این بازی پیروز می‌مانند که پیش از آنکه دیگران به آن‌ها خیانت کنند، خود را برای تغییر معادله آماده ساخته‌اند. پس به خاطر داشته باشید: در سیاست، آنچه اهمیت دارد، نه متن پیمان، که توانایی تحمیل آن است؛ و هر که بر این توهم پافشاری کند که «وعده‌ها» قابل اعتمادند، در چرخه بی‌پایان خیانت و فراموشی، نخستین قربانی خواهد بود.» @Anticonservatism
374703Loading...
«ضدروشنگری یک وسوسه‌ی همیشگی است. یک بیماری ساختاری جوامعی است که جرئت تحمل آزادی را ندارند. و ایران، جایی که روشنفکری به جای نقد، تقدیس را انتخاب کرده، بهترین آزمایشگاه بالینی این بیماری است. نه یک نفر، نه دو نفر. شش چهره. شش واریاسیون از یک سم. حسین نصر سنت را به بت تبدیل می‌کند. او عقلِ انتقادی را فدای «حکمت خالده» می‌کند – حکمتی که پیشامدرن است چون از نقدِ مدرن می‌ترسد. احمد فردید مفهوم «غرب‌زدگی» را می‌سازد؛ یعنی ساده‌ترین شکل ضدروشنگری: هر چیزی که از غربِ سکولار می‌آید، مسموم است. چه تنبلی فکری‌ای! سید جواد طباطبایی اما جالب‌ترین مورد است. او با صدای روشنفکری به‌ظهور آگاه از بحران، می‌گوید: «مدرنیته در ایران تقلیدی و سطحی است. راهی به این سرزمین ندارد.» خب، چه نتیجه‌ای می‌گیرد؟ این که به سنت پناه ببرد؟ نه. او در همان بحران ناتمام می‌چرخد، بدون یک راه‌حل روشنگری واقعی. نفی امکان عقل خودبنیاد در ایران، یعنی تأیید اقتدارگرایی دینی به عنوان «واقعیت تلخ». طباطبایی با تمام دانشش، در خروج را قفل می‌کند و کلید را دور می‌اندازد. علی شریعتی؟ شاعری که ایدئولوژی را جانشین عقل کرد. او «انقلاب» را موعظه کرد اما عقل نقاد را در محرابِ «اسلام مارکسیستی» قربانی نمود. نتیجه: دیکتاتوری با ریش و رتوریک رهایی‌بخش. عبدالکریم سروش روشنفکری که می‌خواهد «عقلانیت دینی» بسازد. اما عقل او تا جایی آزاد است که با وحی درگیر نشود. به این می‌گویند عقل دربند؛ عقل کوتوله‌ای که روشنگری را به تمسخر می‌گیرد. و داروین صبوری، جامعه‌شناسی که «جنون اجتماعی» را نقد می‌کند اما خودش در همان جنون فرو رفته است. او «قرارداد بین‌نسلی» و «نگاه مارپیچی به تاریخ» را پیش می‌کشد. اما این یعنی چه؟ یعنی هیچ گسستی از سنت ممکن نیست. یعنی همیشه باید به گذشته برگردی، اما نه برای نقدش، برای احترام. صبوری چراغی روشن می‌کند که نور مه‌آلود سنت بازتفسیرشده است؛ نه نور تند و سوزان عقل سکولار. این هم ضدروشنگری دیگری در لباس جامعه‌شناسی محافظه‌کار. به من بگویید: آیا همه‌ی این شش نفر، با وجود اختلافاتشان، یک چیز را نمی‌گویند؟ «مرگ بر عقل خودبنیادی که حقوق بشر، دموکراسی و سکولاریسم را هدیه کرد.» آن‌ها هرکدام به زبانی، زخم مدرنیته را نشان می‌دهند، اما درمان را در بازگشت به همان زخمِ کهنه می‌بینند. نتیجه؟ ایران امروز: توتالیتاریسمی دینی که از دلِ همین اندیشه‌های «بازگشتی» بیرون جست. ضدروشنگری همیشه پایانش چکمه است، نه کتاب. و این شش نفر، ناخواسته یا خواسته، چکمه را جلا دادند. قضاوت با تاریخ. اما من، می‌گویم: تاریخ قبلاً قضاوت کرده است.» @Anticonservatism
7212109Loading...
«نسبی‌گرایی فرهنگی در حوزهٔ ارزش‌های بنیادین، نه یک نظریهٔ فلسفی عمیق، که ابزاری عذرتراش برای عقب‌ماندگی و پوششی برای استبداد است. آزادی، نه واژه‌ای در قاموس کلیسای قرون وسطی و نه تعبیری محلی برای رنج پدرسالارانهٔ ایرانی؛ آزادی، یعنی نبود هر قید ناموجه بر خودآیینی فرد. این معنا را می‌توان در هر افق تاریخی‌ای نقض کرد، اما نمی‌توان آن را بازتعریف بومی نمود. ادعای «بومی‌سازی حقوق بشر» یا «سکولاریسمِ ایرانی» یا «دموکراسی متناسب با فرهنگ» همان قدر بی‌معناست که «۲+۲=۴ مصری» یا «قانون گرانش چینی». این گزاره‌ها یا در همه‌جا صادق‌اند یا هیچ‌جا. کسانی که می‌گویند «آزادی در غرب علیه کلیسا معنا شد، در ایران علیه استبدادِ پدرسالارانه» تمایزی ساختگی می‌تراشند: محدودیت، محدودیت است؛ فرقی نمی‌کند نام نهاد محدودکننده، تفتیش عقاید باشد یا حجاب اجباری یا دادگاه شرع. اگر حقی برای انسان در فرانسه وجود دارد، همان حق در ایران و مریخ نیز وجود دارد. نسبی‌گرایی در ارزش‌ها، به محافظه‌کاری رادیکال می‌انجامد: فرهنگ را به جای عقل، و سنت را به جای عدالت می‌نشاند. از این منظر، «بازگشت به عقل ایرانشهری» نه راه برون‌رفت از زوال، که تسلیم ابدی همان زوال است. راه، تنها یک راه است: پذیرشِ بی‌چون‌وچرای اصول جهانی آزادی و سکولاریسم، بی‌آنکه آنها را به قامت محلیِ هیچ تاریخ کهنه‌ای درآوریم. هر تفسیری که این اصول را مشروط به شرایط محلی کند، در واقع خیانت به خود اصل است.» @Anticonservatism
6861407Loading...
«فاشیسم بر پایهٔ سنتی ابداعی و ساختگی استوار بود که روشنفکرانی چون هایدگر، به پیروی از ضدروشنگری، در تقابل با عقلانیت مدرن جایگزین ساختند. از منظر ایشان، عقل جهانی، حقوق بشر و دموکراسی عناصری «غیرطبیعی» بودند که وحدت ارگانیک ملت را تخریب می‌کردند. روشنگری عامل گسست انسان از «خون و خاک» و «سرنوشت مشترک» قلمداد شد. بدین‌سان، وظیفهٔ اندیشه نه نقد سنت، که خلق افسانه‌ای رستگارکننده تعریف گردید: بازگشت به وحدتی که هرگز در تاریخ سابقه نداشت. این وحدت جعلی بهانه‌ای برای حذف فیزیکی «دیگری» (یهودی، کمونیست، کولی) فراهم آورد. روشنفکر بیدادگر نفی دموکراسی را «آزادی اصیل» و اطاعت از پیشوا را «تحقق ذات راستین» نامید. در این چارچوب عقل‌ستیز، خشونت «درمانِ» جامعهٔ بیمار تفسیر شد. از این رو، فاشیسم نه برآمده از جهل، که حاصل انتخابی آگاهانه از سوی کسانی بود که در آرزوی نابودی میراث روشنگری جهانی شدن، خود را وقف بت‌وارهٔ «وحدت ملی» کردند. آنان در نقطه‌ای ایستادند که عقل جای خود را به اسطوره، گفت‌وگو جای خود را به امر، و حقوق بشر جای خود را به اطاعت محض از رهبر سپرد. این تراژدی روشنفکر بیدادگر است.» @Anticonservatism
5231105Loading...
«ایران هرگز به ایدئولوژی ناسیونالیسم نیاز نداشته؛ زیرا همواره خود یک ملت بوده است.» سید جواد طباطبایی این گزاره هسته ناسیونال
«ایران هرگز به ایدئولوژی ناسیونالیسم نیاز نداشته؛ زیرا همواره خود یک ملت بوده است.» سید جواد طباطبایی این گزاره هسته ناسیونالیسم ازلی‌گرا جواد طباطبایی را بازتاب می‌دهد. گلنر ملت را پدیده‌ای مدرن و برآمده از صنعتی‌شدن، آموزش همگانی و فرهنگ والا می‌داند. اما طباطبایی مفهوم ملت را به دوران پیشاصنعتی فرافکنی می‌کند و آن را جوهره‌ای تغییرناپذیر در نظر می‌گیرد. از نظر گلنر، آنچه «ملت بودن همیشگی» خوانده می‌شود، چیزی جز «سنت ابداعی» نیست. در جهان پیشامدرن، وفاداری اولیه مردم به قبیله، روستا، دین محلی یا امپراتوری کشاورزی معطوف بود، نه به «ملتی» انتزاعی با هویت یکپارچه. ادعای «همواره ملت بودن» دقیقاً همان «وهم اصالت» است: بازسازی گذشته بر اساس نیازهای هویتی امروز. بنابراین، پروژه طباطبایی نه کشف حقیقت تاریخی، که ساخت نظری برای مشروعیت‌بخشی به ناسیونالیسمی از نوع شرقی (تأخری) است که جواد طباطبایی در دسته بندی گلنر روشنفکر بیدادگر قرار می‌دهد . @Anticonservatism
1 9852876Loading...
از منظر ارنست گلنر، جهت‌گیری بنیادین در پروژه فکری سید جواد طباطبایی، دقیقاً معکوسِ منطق ناسیونالیسم مدنی است. در ناسیونالیسم
از منظر ارنست گلنر، جهت‌گیری بنیادین در پروژه فکری سید جواد طباطبایی، دقیقاً معکوسِ منطق ناسیونالیسم مدنی است. در ناسیونالیسم مدنی، این فرایندهای صنعتی‌شدن، آموزش همگانی و ایجاد فرهنگ والا هستند که هویت ملی مدرن را تولید می‌کنند؛ مردم زمانی خود را «ملت» احساس می‌کنند که از طریق نظام آموزشی یکسان، زبان واحد و بازار کار یکپارچه به یکدیگر پیوند خورده باشند. اما طباطبایی این ترتیب را برمی‌گرداند: او احیای هویت کهن (ایرانشهر) را شرط لازم برای هرگونه توسعه و دولت‌سازی مدرن می‌داند. به عبارت دیگر، در حالی که ناسیونالیسم مدنی «توسعه را شرط هویت» می‌داند، طباطبایی «هویت را شرط توسعه» فرض می‌کند. از همین رو، پروژه او از منظر گلنر با یک «جهت‌گیری علی معکوس» مواجه است. بنابراین، ناسیونالیسم طباطبایی از نوع شرقی (تأخری) است؛ همان الگویی که مصادیق آن را در آلمان نازی و ایتالیای موسولینی می‌توان یافت، نه ناسیونالیسم مدنی که در انگلستان یا آمریکا ظهور کرده است. @Anticonservatism
6291415Loading...
روشنفکر بیدارگر درون امپراتوری فراموش شده: نقدی بر سید جواد طباطبایی از منظر کتاب ملت‌ها و ملی‌گرایی ارنست گلنر ارنست گلنر در کتاب «ملت‌ها و ملی‌گرایی» نظریه‌ای مدرنیستی درباره منشاء و کارکرد ناسیونالیسم ارائه می‌دهد.جدی‌ترین گزاره این نظریه عبارت است از: «ناسیونالیسم است که ملت را می‌سازد، نه برعکس.» از این منظر، ملت‌ها پدیده‌هایی ازلی و طبیعی نیستند، بلکه برآمده از نیازهای جامعه صنعتی به آموزش همگانی، زبان واحد و تحرک شغلی هستند. گلنر دو مسیر متمایز برای ناسیونالیسم ترسیم می‌کند. در غرب (مدل مدنی)، صنعتی‌شدن مقدم بر ناسیونالیسم است و دولت-ملت به عنوان پاسخی ارگانیک به تحولات اقتصادی شکل می‌گیرد. اما در شرق (مدل تأخری)، ترتیب معکوس است. در امپراتوری‌های فرسوده، ناسیونالیسم پیش از صنعتی‌شدن ظهور می‌کند و روشنفکران نقش «بیدارگر» را ایفا می‌کنند: آنها بحران را تشخیص می‌دهند، به عصر طلایی گذشته ارجاع می‌دهند و خود را کاشف حقیقتی فراموش‌شده معرفی می‌کنند. پروژه فکری سید جواد طباطبایی دقیقاً در همین الگو جای می‌گیرد. نظریه «انحطاط ایران»، ارجاع به «ایرانشهر» به مثابه عصر طلایی، و ادعای تأسیس فلسفه‌سیاسی در ایران، همگی نشانه‌هایی از همین نوع ناسیونالیسم شرقی است. از منظر گلنر، طباطبایی نه در حال «کشف» یک حقیقت ازلی، که در حال «ساخت» یک سنت ابداعی است. او عناصر تاریخی را گزینشی بازتعریف می‌کند، تناقضات را نادیده می‌گیرد و روایتی یکدست از گذشته ارائه می‌دهد. جهت‌گیری علی در اندیشه طباطبایی نیز معکوس است. او «هویت» (ایرانشهر) را شرط لازم برای توسعه و دولت‌سازی مدرن می‌داند، در حالی که از نظر گلنر، خودِ فرایند صنعتی‌شدن و آموزش همگانی است که هویت ملی مدرن را تولید می‌کند. طباطبایی همچنین دچار پارادوکس ذاتی ناسیونالیسم شرقی است: از سویی به شدت از غرب‌زدگی انتقاد می‌کند، اما از سوی دیگر ناگزیر از مفاهیم و ابزارهای مدرن و غربی (دولت-ملت، عقلانیت، فلسفه سیاسی) استفاده می‌کند. در جمع‌بندی، از منظر ارنست گلنر، سید جواد طباطبایی یک «رمانتیک تأخری» است؛ نه مدرن (زیرا هدف را بازگشت به گذشته می‌داند) و نه ارتجاعی (زیرا ابزارهای مدرن را می‌پذیرد). پروژه «احیای ایرانشهر» نه کشف حقیقتی کهن، که ساختن روایتی مدرن برای ناسیونالیسمی از نوع شرقی است. و شاید به همین دلیل، از همان ابتدا با بحران «وهم اصالت» و «سنت‌سازی به جای کشف حقیقت» دست به گریبان بوده است. @Anticonservatism
2 1753817Loading...