یادداشتهای مهآلود
رفتن به کانال در Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
-424 ساعت
+47 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است
حرم ساقی و سرچشمۀ احساس یکی است
سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب
نام زیبای اباصالح و عباس یکی است
میشود برگشت، حتی با تلنگری کوچک؛ مثل بارانی که خاک خسته را دوباره بیدار میکند.
#یادداشتی_از_من
همه عمر
پاییز بیتو گذشت
برگها ریختند، باران بارید
و من ماندم
از باران متنفر نشدم
از دلی متنفر شدم
که یاد تو را گم کرده بود
پاییز به من آموخت
میتوان عاشق ماند
حتی در فصلِ افتادن
اگر عشق، ریشه در معرفت داشته باشد.
#یادداشتی_از_من
برگرد و چراغ ماه را روشن کن
تکلیف شب سیاه را روشن کن
این جاده پراز همهمه تاریکیست
برخیز و چراغ راه را روشن کن
صبحِ جمعه که میدمد، دلهایمان را با ندبه و عهد به امام زمان پیوند بزنیم.
زمزمهی آلیاسین، بیدارباش روح است؛
که بییاد او، نه صبح معنا دارد و نه زندگی صفا.
#یادداشتی_از_من
مگر محبوبی هست که نگاهش، از نگاه پسر فاطمه زیباتر باشد؟
مگر دلبری هست که صدایش، از صدای او آرامتر بنشیند بر جان؟
تمام خوبیهای جهان اگر در یک جا جمع شوند، باز هم در سایهی چهرهی او گم میشوند.
او همان است که نامش آرامبخش است، یادش مرهمِ زخمهای کهنهی ماست.
هرچه عشق است، در کوچههای دل به دنبالش میدود،
هرچه امید است، بر سفرهی کرامتش نان میخورد.
ای پسر فاطمه!
اگر تو نباشی، به چه کسی باید رو کنم؟
کدام آغوش، جز آغوش تو، به اندازهی آسمان وسعت دارد؟
کدام دست، جز دست تو، میتواند گرههای زندگی مرا باز کند؟
مگر محبوبی بهتر از تو سراغ هست؟
نه… جهان را بگردی، آسمان و زمین را جستوجو کنی، جز تو هیچکس شایستهی این نام نیست.
#یادداشتی_از_من
