یادداشتهای مهآلود
رفتن به کانال در Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
256
مشترکین
-524 ساعت
-57 روز
+330 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+25
در 3 کانالها
سپتامبر '26
+86
در 28 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+61
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 1 کانالها
Get PRO
مه '26
+17
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+39
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '250
در 7 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+70
در 7 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+1
در 8 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 27 اکتبر | 0 | |||
| 26 اکتبر | 0 | |||
| 25 اکتبر | 0 | |||
| 24 اکتبر | 0 | |||
| 23 اکتبر | +2 | |||
| 22 اکتبر | +1 | |||
| 21 اکتبر | 0 | |||
| 20 اکتبر | +10 | |||
| 19 اکتبر | +1 | |||
| 18 اکتبر | +2 | |||
| 17 اکتبر | 0 | |||
| 16 اکتبر | 0 | |||
| 15 اکتبر | +1 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | +1 | |||
| 12 اکتبر | +1 | |||
| 11 اکتبر | 0 | |||
| 10 اکتبر | 0 | |||
| 09 اکتبر | +1 | |||
| 08 اکتبر | 0 | |||
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | +1 | |||
| 05 اکتبر | 0 | |||
| 04 اکتبر | +1 | |||
| 03 اکتبر | +2 | |||
| 02 اکتبر | 0 | |||
| 01 اکتبر | +1 |
پستهای کانال
| 2 | سرو، آزاد شد آندم که ثمر، هیچ نداد
بیثمر شو که ثمرهاست در این بیثمری
#فروغی_بسطامی | 30 |
| 3 | ما تشنهٔ باران و گرفتارِ کویریم
از خویش گریزان و به تقدیر اسیریم
#آبی | 30 |
| 4 | چنان به جان من افتاد عشقِ خاموشش
که بعدِ او همهی حرفهای من شعر است
#آبی | 28 |
| 5 | دلم برای کودکیام تنگ شده؛ برای وقتهایی که ساعتها روی تاب مینشستم و تاب میخوردم، برای تابستانهایی که درخت توت میوه میداد و دستهایم از چیدن و خوردنشان سرخ میشد.
برای روزهایی که با چند مشت شن سرگرم میشدم، با برگ درختان برای پرندهها دارو درست میکردم و خیال میکردم میتوانم درمانشان کنم. برای وقتهایی که ظرف شیر را جلوی گربه میگذاشتم و تا آخرین قطره، تماشایش میکردم.
آن روزها شیرکاکائو و بستنی از بزرگترین خوشحالیهای زندگیام بودند. با چیزهای کوچکی خوشحال میشدم که حالا حتی به چشمم نمیآیند.
گاهی فکر میکنم بزرگ شدن یعنی همین؛ گذشتن از روزهایی که نمیدانستیم چقدر دوستداشتنیاند، تا وقتی که دیگر نمیتوانیم به آنها برگردیم.
کاش میشد فقط یک روز به کودکیام برگردم؛ دوباره روی تاب بنشینم، توت بخورم و بیآنکه به چیزی فکر کنم، از همان لحظههای ساده لذت ببرم.
آن روزها نمیدانستم خوشبختم؛ فکر میکردم زندگی همیشه همینقدر ساده میماند. | 143 |
| 6 | اما عزیزِ دلِ من، در برابر اینهمه رنج که بر قلبِ عاشق و خستهات نشسته، کاری از دستم برنمیآید؛ جز آنکه تو را به خدا بسپارم و از او بخواهم به قدرِ تمام دردهایی که در سینه پنهان کردهای، به دلت صبر و آرامش ببخشد. چه تلخ است دوست داشتنِ کسی و ناتوان ماندن از کاستنِ اندوهش؛ اینکه دلت بخواهد مرهمی بر زخمهایش باشی، اما جز دعا، چیزی در دست نداشته باشی. کاش میشد اندکی از غمت را به من بسپاری، عزیزِ من؛ کاش میشد دلت برای لحظهای هم که شده، از این همه رنج آسوده باشد. | 41 |
| 7 | دل را به پای عشق تو سوزاندهام، ولی
این شعلهها به قیمت خاکسترم نبود
#آبی | 46 |
| 8 | ز من یک مشت خاکستر به جا چون ماند دانستم
چنین زجری، بر آن پروانه بازیها نمیارزید
#محدثه_محمودلو | 50 |
| 9 | ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد
در مَی کهنه دیرینهی ما افیون کرد
دیگران را مَی دیرینه برابر می داد
چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد
این قدح هوش مراجمله به یکبار ببُرد
این مَی این بار مرا پاک زخود بیرون کرد
تو مپندار که در ساغر و پیمانه ما
بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد
انچه در سینه مجروح من اَش دل خوانی
خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد
روز اول که به استاد سپردند مرا
دیگران راخِرد آموخت مرا مجنون کرد
دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود
چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد
#حافظ | 46 |
| 10 | لحظهها را متوسل به دعاییم، بیا
سالهاست که دلتنگ شماییم، بیا
وسعتت در دل این ظرف نشد، جا ماندیم
تشنه از حسرت رویت، لب دریا ماندیم
چشممان خشک شد از وسعت این بیآبی
و نداریم دگر طاقت این بیآبی
در قنوت دلمان خواهش باران داریم
ندبهخوانیم و تمنای بهاران داریم
پس ببار، ای پسر حضرت باران، بر ما
که ترکخورده زمین از اثر این گرما
دامن دشت شده سفرهٔ راز دل ما
داغ آلاله نشانی ز نیاز دل ما
ما که در راه تو عمریست تمامی گردیم
گردبادیم و به دنبال شما میگردیم
چند جمعه دلمان را سر راهت آریم
تا بدانی که تمنای وصالت داریم
شهرمان را ز رخِ چون قمرت روشن کن
کوچهها را پر از نسترن و سوسن کن
آسمان خواهش یک جرعه نگاهت دارد
نه که ما، فاطمه هم چشمبهراهت دارد | 43 |
| 11 | آبان رسید و عشق تو افتاد در دلم | 54 |
| 12 | من همیشه علاقهی زیادی به آدمهای کتابخوان داشتهام؛ به آدمهایی که در خلوتِ کتابهایشان، جهانهای دیگری را زندگی کردهاند و از طریق کلمات، چیزهایی دربارهی زندگی فهمیدهاند که شاید من هنوز به آنها فکر نکرده باشم.
حضور در جمعشان را خیلی دوست دارم؛ اینکه گوشهای بنشینم و به حرفهایشان گوش بدهم، از کتابی که خواندهاند بشنوم، با نگاهشان به جهان آشنا شوم و گاهی از یک جمله، به گفتوگویی طولانی برسیم. دوست دارم کنار آدمهایی باشم که هنوز برای دانستن ذوق دارند و میدانند همیشه چیزی برای آموختن باقی میماند.
شاید یکی از دلایلی که اینقدر به کتاب و آدمهای اهل مطالعه علاقه دارم، همین باشد که کتاب به من یادآوری میکند جهان بزرگتر از تجربههای محدود ماست؛ اینکه میشود زندگی را از چشم آدمهای دیگری دید، چیزهایی را فهمید که هرگز تجربه نکردهایم و حتی گاهی با خواندن چند صفحه کتاب، نگاه تازهای به خودمان پیدا کنیم.
من آدمهایی را دوست دارم که میشود با آنها از کتاب به زندگی رسید، از زندگی به رؤیا و از یک فکر ساده به ساعتها گفتوگو. آدمهایی که بودن کنارشان فقط وقت گذراندن نیست؛ چیزی به ذهن و دلت اضافه میکند.
چه دوستداشتنیاند آدمهایی که با کتاب، جهان درونشان را بزرگتر میکنند و بیآنکه بدانند، پنجرهای تازه هم به جهان دیگری باز میکنند. | 57 |
| 13 | ... | 1 |
| 14 | برام شعری رو بفرستید که خیلی دوستش دارید، همونی که به دلتون نشسته و هر بار خوندنش یه حسی رو توی دلتون زنده میکنه. دوست دارم با شعرهای محبوب شما آشنا بشم؛ شاید از این به بعد، هر جا بخونمش، یاد شما بیفتم... | 7 |
| 15 | چه دشوار است فراموشکردنِ کسی که با تمامِ بیاعتناییاش، هنوز در گوشهای از قلب و ذهنم زندگی میکند. کسی که شاید بهسادگی از کنارم بگذرد، اما من میان فکرهایم، سکوتم و تکتک لحظههای زندگیام به یادش میافتم.
بارها به خودم گفتهام باید رهایش کنم، باید نبودنش را بپذیرم و از دلبستن به او دست بکشم؛ اما مگر دل به همین سادگی از کسی میگذرد که اینهمه در وجودم جا گرفته است؟
من ماندهام و احساسی که نمیدانم در دنیای او چه جایگاهی دارد... | 57 |
| 16 | من آدمِ تکرارم؛ از آنهایی که اگر غذایی به دلشان بنشیند، بارها همان را سفارش میدهند، اگر نوشیدنیای را دوست داشته باشند، هر بار سراغ همان میروند، اگر جایی به دلشان بنشیند، دلشان میخواهد دوباره به آنجا سفر کنند. در خرید لباس، باز هم همان رنگهایی را انتخاب میکنم که دوستشان دارم؛ کتابهای محبوبم را چند بار میخوانم، شعرهای موردعلاقهام را از بر میکنم و موسیقیهایی را گوش میدهم که حتی پس از صد بار شنیدن، هنوز برایم دلنشین و زیباست.
میدانی چرا؟
چون من از دوستداشتنیهایم زود خسته نمیشوم. دلم نمیخواهد چیزی را که دوست دارم، فقط بهخاطر تکراری شدن کنار بگذارم و دنبال چیزی تازه بگردم. برای من، ارزش بعضی چیزها به تازگیشان نیست؛ به حسیست که در من زنده میکنند، حتی وقتی بارها تجربهشان کردهام.
من فکر میکنم دوست داشتن، همیشه بهدنبال چیز تازهای گشتن نیست؛ گاهی یعنی جهان پر از انتخاب باشد و تو هنوز هم، با تمام وجود، همان را بخواهی که دوستش داری. | 133 |
| 17 | زیبا و غمانگیز... | 66 |
| 18 | alireza.ghorbani-midani.to(320).mp3 | 67 |
| 19 | شعری، ترانهای، آهنگی، هرچه خواهی، بفرست:
https://t.me/HarfChatBot?start=295d0b65c266 | 36 |
| 20 | ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانهی من، چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرتِ شانهی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانهی من چه کردی؟
جهان من از گریهات خیسِ باران
تو با سَقف کاشانهی من چه کردی؟
تو با قلب ویرانهی من چه کردی
ببین عشق دیوانهی من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با بالِ پروانهی من چه کردی
ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانهی من، چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرتِ شانهی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانهی من چه کردی؟
جهان من از گریهات خیسِ باران
تو با سَقف کاشانهی من چه کردی؟ | 1 |
