fa
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

رفتن به کانال در Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
259
مشترکین
-124 ساعت
-237 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
فراموشت کرده ام طوریکه در خیالاتم با تو گفتگو میکنم هر شب به عکس هایت نگریسته و بر تمام اجزای صورتت دقت میکنم. آری فراموشت کرده ام و چه بسا ناممکن است این فراموشی، زیرا دل ها گاه در خواب بیدارند! #اسرا_کریمی

سلامت روان‌مان در قصه کردن‌ با هم آخرش هم بیا خودکشی کنیم🤧 - من و اسرا
سلامت روان‌مان در قصه کردن‌ با هم آخرش هم بیا خودکشی کنیم🤧 - من و اسرا

بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی #مولانا

پختگی یعنی وقتی روی دوم آدم ها را می‌بینی تعجب نکنی... #داستایفسکی

از روز اولی که با تو سفر کردم سوراخ قایقت را دیدم با این حال باتو دل به دریا زدم با این فکر که عشق معجزه می‌سازد... #داستایفسکی

لطف دارید بانو! منم از دوستی‌ با شما شادمانم🤍

چرا وقتی اشک ریختنم را دوست نداشتی خودت باعث ریختن شان شدی.؟ #اسرا_کریمی

💙💜 خدا را شکر نام من نیفتاد از دهانِ تو دروغی هر کجا گفتی به جان من قسم خوردی.

#پارت‌: بیست و دوم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سُها با تمام خسته گی هایم وقتی خانه رسیدم بعد احوال پرسی با مادر رفتم اتاقم مستقیم طرف حمام رفتم و یک دوش طولانی گرفتم و تمام خسته گی هایم از بین رفت. لباس هایم را پوشیدم و احساس گشنه گی کردن هنوز شام بود و پدر نیامده بود که غذای شب را بخوریم من هم بخاطر گشنه‌گی مجبور شدم رَوَکِ الماری خوده باز کرده و یک کیک خوردم جالب است زود گشنه میشوم و خیلی زود هم سیر میشوم گویا حمام کردن هم بعد از چند دقیقه تاثیر اش از بین رفت و خسته‌گی بالایم غلبه کرد صدای اذان شام را شنیدم تصمیم گرفتم اول نمازم را بخوانم بعد تا پدر از شرکت میاید استراحت کنم نمازم را خواندم و با خالقم راز و نیاز کردم آنقدر غرق در دعا و از هر اتفاقی برایش گفتم که نفهمیدم زمان چطور گذشت. وقتی خلاص شد به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم که ۸ بود نخواستم بخوابم پس رفتم پایین شاید پدر هم آمده باشد صدای ظروف از آشپزخانه می‌آمد فهمیدم طبق معمول مادرم در آشپزخانه است و مصروف دیگ است رفتم آشپزخانه و مادر همانطور که مصروف دیگ بود با تلفن صحبت میکرد وقتی داخل شدم طرفم نگاه کرد آهسته گفتم با کی صحبت می‌کنین؟ در جواب گفت: ماما راشد ات است. سلام بگین مادر از طرفم. مادر داشت صحبت میکرد و من هم همانجا در چوکی نشستم. مادر با گوشی حرف میزد: بیادر سُها دخترم سلا میگه. مامایم: ...... نمیدانم مامایم چی گفت که مادرم گفت: اممم دخترم حالِ دگه بزرگ شده و مصروف کار و درس های خود است. مامایم:‌...... فک کنم مامایم گفت سال چندم دانشگاه‌اش است که مادر طرف‌ام نگاه کرد و آهسته گفت سال چندم دانشگاه‌ات است. گفتم:سوم همانطور که مادر مصروف حرف زدن با مامایم بود صدای کلید دروازه آمد. فهمیدم پدر است بلند شدم رفتم تا برایشان سلام بدهم. -سلام پدر خسته نباشین؟ پدر با تعجب طرفم نگاه کردند و گفتند پدر: علیکم السلام چه عجب که من خانه آمدم و تو در اتاق ات نیستی اگر نه هیچ روز به استقبالم نمی آمدی؟ خندیده و گفتم: -های پدر کارم خلاص شد آمدم سری به مادر زدم که شما آمدین اگر کار بدی کردم پس دوباره بروم در اتاقم. پدرم لبخند زد و هر دو دست خود را باز کرد و گفت بیا دخترم بیا مزاق کردم همراهت. در آغوش پدرم رفتم و سرم را بوسید و من هم محکم در آغوش گرفتم‌اش از آغوش پدرم بیرون شده و گفتم: پدری که خانه میاید را خیلی دوست دارم اما پدری که رئیس شرکت است و گاهی عصبانی می‌شود را کمی کمتر دوست دارم. پدرم خندید و گفت: دل‌ام شد اخراج‌ات کنم با ای حرف هایت. -وای که چقدر کار نیک میکنید بخدا. پدر: مطمئن باش که غیر ممکن است مدیری مثل جنابعالی را از دست بدهم. -ههه ناراحت شدم یعنی واقعا غیر ممکن است امیدی نداشته باشم. پدر:صد درصد با پدر صحبت میکردیم که مادر آمد و رو به پدر گفت مادر: سلام اصلاً منی هم وجود نداره نی یک ساعت است پدر و دختر قصه دارید من در آشپزخانه منتظر تا بیایی برم خسته نباشی بگی. پدرم در حالی که بلند می‌شد از جای خود به طرفم نگاه کرد و آهسته گفت:اوضاع خراب است بانو ناراحت شده. پدر رفت سمت مادر و دست‌اش را دراز کرد که دست بدهد که مادر هم دست داد. پدر: عفو ‌کنید بانو تمامش تقصیر دختر تان است داشت شیرین بازی میکرد. مادر خندید و گفت: این‌بار فقط بخاطر دخترم. من غرق شده بودم در محبتِ پدر و مادر چقدر با عشق با همدیگر صحبت میکردند و چقدر دوست داشتند همدیگر را و من میان این همه عشق بزرگ شده بودم عشق آنها برای من شبیه آتشی آرام بود، نه شعله‌ور و پرهیاهو، بلکه گرم ماندگار و امن که در ساده ترین لحظه ها نفس می کشید بی صدا اما واقعی ادامه داشت.

photo content

بانو شما به فکر مایانی باشید که چشمان و دلمان تشنه‌ای هر واژه‌ای از شما است واژه‌های‌تان به ظن خویش خام است اما بیآید از ما بپرسید که نزدما واژه‌ای تان نفیس است

او خسته شده بود دلش از همه چیز آشفته بود حتی چیز هایی که دوست شان داشت دیگر در چشمش ارزشی نداشت همان آسمانی که بی‌وقفه با او سخن می‌گفت، همان ستاره‌هایی که در سکوت تماشا می‌کرد، همان برگ‌هایی که نوازش می‌کرد، همان کتاب‌هایی که در آن‌ها به جستجوی خویش می‌پرداخت، طلوع و غروب خورشید، روشنایی چشم‌گیر ماه، سکوت شب، و بستر خواب‌اش، و همه این‌ها... هیچ‌یک دیگر برایش معنایی نداشتند، زیرا او در میان این همه زیبایی، روحی شکسته و جسمی فرسوده داشت که باعث می‌شد او از زندگی دل‌سرد شود. #اسرا_کریمی

محتسب بارِ دیگر زن را ملامت کرده است باز این ملای جاهل صد حماقت کرده است چهره‌ام را فتنه می‌خواند، صدایم را حرام آن امیر فتنه پیشان این روایت کرده است نهی از منکر ندارد امر معروفش کجاست؟ زیر نام دین، جهالت را دیانت کرده است یا که زن در خانه باشد مثل مرغی در قفس حکم حبس‌ زن که طالب خود ضمانت کرده است در خمار این تهجّر در خیال جهل خویش این امیر طالبان بر دین اهانت کرده است…

حرف‌ها، واژه‌‌ها، جملات نمی‌توانند بیان‌گر ظلم اين مملکت باشند! اصلاً با چی مقیاس شود زیادت این ظلم؟ با آب بحرها؟ با عظمت کوه‌ها؟ با سر سبز بودن جنگل‌ها؟ و یا به وسعت زمین؟ اه! که این‌همه اندک است در مقیاس کردن…!

و من میدانم دعا هایم بیشتر از حرف هایم اثر دارد!

خودم که هیچ، قلم‌ام هم خسته شده است از ابراز ایقدر دلتنگی.! #اسرا_کریمی

روحم بیشتر از هر زمانِ دیگر در غم فرو رفته.

و امروز خود را دلگیر تر از همیشه احساس میکنم!

این پیام رو فوروارد کنید چنلت‌تان اینجا و اینجا جوین باشید تا قرارتان بدم در فولدر و جذب بگیرید! شات جوین بودن و تگت‌تان را بفرستید بات +جوین بودن‌تان چک می‌شود. زود خط می‌خورد...🌱

حجاب يعنى یک زن بداند که چه بپوشد، کجا بپوشد، و برای که بپوشد، ولی امروزه کسانی‌که این را نمی‌دانند به کسانی‌که این را می‌دانند، عقب‌مانده می‌گویند.🌱