زادهِ خیال…
رفتن به کانال در Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
-424 ساعت
+137 روز
+2630 روز
آرشیو پست ها
268
هر چقدر از لحاظ سن بزرگ شویم و عاقلتر شویم، بازهم در نظر والدین خود همان طفل کوچک میباشیم .
268
_در آغوشت پدرت بسان طفل هستی.
_چون مرا همان دختر کوچک میبیند و منم ناز های همان دختر کوچک میکنم!
268
Repost from درهی واژهها🤎
از برایِ دیدنش، جانبِ بدخشان میروم
با دلِ شوریده بهسویِ شُغنان میروم
کاپیسا هست همان وادیِ سبز و زیبا
بهرِ خوردنِ توتِ سفیدِ کوهستان میروم
تو مگو خطر دارد سفر در درهی پنجشیر
با دلِ بیباک بهسویِ پریان میروم
بامیان، آن پناهگاهِ صلصال و شمامه
به شوقِ چیدنِ بادامِ سَیغان میروم
میشتابم سمتِ کابل و بلخ و پروان
زِ آنجا جانبِ زابل و جوزجان میروم
هر کجا رفتم وطن در سینهام جا گرفت
تا نفس باشد، با عشقِ افغانستان میروم
#شراره_رحیمی
268
Repost from L🪷tus
آدمها را از حرفهایشان نمیشود شناخت.
باید دید وقتی هیچکس نگاهشان نمیکند، با یک فنجان چای، با یک گلدان خشک، با گربهای که از کنارشان رد میشود و با غروب... چگونه رفتار میکنند.
هیچکس به اندازهی تنهایی، چهرهی آدمها را از بر نیست.
#دیبا268
اندوهِ من شبیه هیچ اندوهی نیست، شبیه کتابیست که آخرین صفحهاش را کنده باشند داستان ادامه دارد اما چیزی همیشه کم است.
#شاهدخت_دورگه
268
Repost from صادق هدایت
قربان عصر حجر که مردمانش آزادتر، باهوشتر و انسانتر از این دوره خلائی بودهاند.
نامه به #مجتبی_مینوی
#صادق_هدایت
@Sadegh_Hedayat_Channel
268
پارت: #هشتادویک
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #A_K
لبخندی که از ته دلش بود....
ـ قبل از اینکه بگین هم دعا میکردم ولی باشه حتما
سُها سرش را بلند کرد چند لحظه فقط نگاهش کرد این بار...
هیچکدام عجلهای برای شکستن سکوت نداشتند
آراد آرام ادامه داد:
ـ و مطمئن باشین...
خدا زحمت هیچ بندهای ره بیجواب نمیگذاره
سُها لبخند زد
لبخندی که این بار تا چشمهایش هم رسیده بود.
ـ تشکر واقعاً تشکر
آراد از جا بلند شد پوشههایش را برداشت وقتی به در رسید لحظهای مکث کرد بدون اینکه برگردد گفت:
ـ خانم سُها...
ـ بله؟
ـ بعضی موفقیتها...
فقط نتیجه تلاش نیست پاداش صبر هم است.
و بعد آرام از اتاق بیرون رفت سُها تا چند لحظه به در بسته نگاه میکرد بعد خیلی آهسته دستش را روی قلبش گذاشت و برای اولین بار...
به جای اینکه از احساسش فرار کند زیر لب زمزمه کرد:
ـ خدایا...
اگر این راه، رضای تو در آن است...
خودت دلم ره هدایت کن.
بعضی دعاها همان لحظه مستجاب نمیشوند اما از همان لحظه خدا آرامآرام مسیر اجابتشان را میسازد.
بعضی انتظارها خسته نمیکنند آدم را بزرگتر میکنند زیرا برای رسیدن به چیزهای ارزشمند گاهی باید بیشتر از خواستن صبر کردن را یاد گرفت.
آن روز...
کارهای شرکت کمی سبکتر از روزهای قبل بود او فرصت پیدا کرده بود چند ساعت روی مونوگرافش کار کند وقتی یک بخش مونوگرافش تمام شد میخواست برود دانشگاه اما به فکرش رسید که به جای رفتن به دانشگاه pdf مونوگرافش را به استادش بفرستد و همین کار را هم کرد.
چندین منبع روی میزش باز بود و هر از گاهی نکتهای را یادداشت میکرد در همان لحظه تلفنش زنگ خورد
استادش بود
ـ السلام علیکم استاد
ـ وعلیکم السلام دخترم بخش اول مونوگرافت را مطالعه کردم
سُها بیاختیار صاف نشست
ـ انشاءالله مشکلی نبوده؟
ـ برعکس... بسیار خوب کار کردی فقط چند اصلاح کوچک دارد
لبخند آرامی روی لبهای سُها نشست
ـ الحمدلله... تشکر استاد
ـ اگر همینطور ادامه بدهی، از دفاعت هم خیالم راحت است
ـ دعا کنین استاد برایم
ـ همیشه دخترم چرا که نه انشاالله خدا کمکات میکند نگران نباش
تماس که تمام شد سُها برای اولین بار بعد از چند روز نفس راحتی کشید
در همان لحظه بیاختیار یاد کسی افتاد که چند روز پیش گفته بود:
«شما موفق میشین... من هیچ شکی ندارم.»
لبخندش عمیقتر شد
گاهی شنیدن یک جمله در زمان مناسب از ساعتها دلگرمی دادن ارزشمندتر است
غروب...
آراد خسته از شرکت به خانه برگشت
همین که وارد حویلی شد مادرش از ایوان صدایش زد
ـ آراد جان... آمدی بچیم؟
ـ بله مادر
مادرش با مهربانی نگاهش کرد
ـ امروز هم دیر کردی
ـ کمی کارهایم زیاد بود
ـ برو لباسهایت ره عوض کن غذا آماده است
ـ چشم
چند دقیقه بعد...
همه دور سفره نشسته بودند پدرش، مادرش، مدینه و آراد گویا خالهاش مدینه قصد رفتن به خانه خود را نداشت
صحبت از موضوعهای مختلف بود مدینه با خنده گفت:
ـ آراد فکر کنم اگر یک روز شرکت بسته شود تو باز هم میروی آنجا و میگی که کار دارم،
اینرا گفت و چشمکی طرف آراد زد آراد از همان روز اول فهمیده بود که مدینه از تمام چیز باخبر است، چون چند باری آراد را در مورد همین موضوع آزار میداد.
همه خندیدند.
اما پدر آراد فقط با دقت به چهره پسرش نگاه میکرد مدتها بود چیزی در نگاه آراد تغییر کرده بود دیگر آن جدیت همیشگی تنها چیزی نبود که در چشمانش دیده میشد
گاهی...
بیدلیل لبخند میزد
گاهی...
در میان حرف دیگران ناگهان سکوت میکرد و پدری که سالها پسرش را شناخته بود این تغییرها را خوب میدید
بعد از شام...
آراد طبق عادت به حویلی رفت هوا خنک بود کنار باغچه ایستاد و به آسمان نگاه کرد چند دقیقه بعد صدای قدمهای پدرش را شنید
کنارش ایستاد هیچکدام چیزی نگفتند
سکوتی که میان پدر و پسر بود از جنس غریبی نبود از جنس آرامش بود.
پدرش آهسته گفت:
ـ امروز حالت بهتر است؟
آراد لبخند زد.
ـ شاید نمی دانم پدر خودم را گم کردهام میان انبوهی از احساسات.
ـ یعنی هنوز هم گاهی امید پیدا میکنی؟
آراد نگاهش را از آسمان نگرفت
ـ امید تنها چیزی است که اگر از آدم گرفته شود دیگر چیزی باقی نمیماند نمی خواهم امیدم را هیچ گاه از دست دهم
پدرش سری تکان داد
ـ درست گفتی
چند لحظه بعد دوباره پرسید:
ـ هنوز هم اسمش ره برم نمیگی؟
آراد لبخند محوی زد
ـ نه پدر، میخواهم از احساساتم مطمئن شوم
ـ حتی برم اعتماد هم نداری؟
آراد فوری برگشت
ـ نه... مسئله اعتماد نیست
ـ پس چیست؟
آراد چند ثانیه سکوت کرد
بعد آرام گفت:
ـ نمیخواهم حتی ناخواسته آرامشش به هم بخورد میخواهم از خودم مطمئن شوم تا از طرفم برش آسیبی نرسد
پدرش با دقت به حرفهای او گوش میداد
ـ یعنی اینقدر برایت مهم است؟
آراد لبخند تلخی زد
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنین
باد آرامی میان درختها پیچید پدرش دوباره پرسید:
ـ حداقل یک چیز دربارهاش بگو
آراد نفس عمیقی کشید نگاهش دوباره به آسمان رفت....
