fa
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

رفتن به کانال در Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
222
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
حاتم قاضیپور یلدا - حق.mp34.36 MB

عکس از سروش.
عکس از سروش.

هنوز با همه دردم امیدِ درمان است، که آخری بود آخر شبانِ یلدا را.
-سعدی یلدا چرا نمی‌رسد سحر؟ هلا، هر آنکه خفته‌ای به زیرِ برف! نداری از سحر خبر؟ که‌ بسته آن گلو ز حرف؟ بگو، که کو؟ چرا نمی‌رسد سحر؟ نه، نیست این چو هر شبِ دگر. که هر شبی که بود -یا نبود- زود، شکوهِ شب‌شکافِ مهر، به‌چهره خندۀ چو سحر، به آتشش کشید آنچنان که هیچ دیگرش نماند دود. چرا نمی‌رسد سحر؟ فغان ز مرگِ نور و روشنی که می‌رود هدر کنون نگاه! از این زمان و شامِ شوم، آه! که ماه، چنان فتاده در میانِ خیلِ بی‌شمارِ زنگیان خمِ تنِ نحیفِ دختری زِ روم، شده اسیرِ شورشِ سپاهِ بختِ تیره و سیاه. چرا نمی‌رسد سحر؟ به تخت سخت تکیه داده دیوِ خامُشیِ خلوت و همه ولیک دربه‌در، به پیچِ کوچه‌هایِ شهرِ شرِّ شب؛ همین که از درون فسرده، لیک در برون گداخته، گرفته تب‌؛ همین کْعُفونتش ز هر طرف، نه، نَ‍،‍ز درونِ سینه تاخته‌، گرفته جانِ هر که هست -و هر که نیست- لب‌به‌لب. بگو که مانده کس هنوز، امیدِ واپسین نفس‌نباخته؟ چرا نمی‌رسد سحر؟ گرفته برف را به بر، چنان امید، امیدِ آسمانِ روشنِ سپید، درونِ ذهنْ گفته هرکسی: تهِ سیاهِ چاه اگر کسی ندید، به‌راستی که دلوِ تشنگان زلالِ آب آخرش چشید. که آخر است آخری، آخرِ دوباره دیگری، و روزهایِ باز بهتری، که می‌رسد شبِ سیه به سر. دوباره می‌رسد سحر. . . . -سپیدِ پوششی‌ست، نه فقط فروگرفته سر، که از نُکِ دوپا و تا به فرقِ کلّه‌های همّه کس- به گوش می‌رسد صدایِ آخرین نفس -و بس: «چرا نمی‌رِ‍... حَ‌ق تهران، آخرین شبانِ آذر ۱۴۰۴

امشب، عجیب، به طلوعِ روز خوش‌بینم.

کاروان رفت، و تو در خواب، و بیابان در پیش؛ کی روی؟ ره زِ که پرسی؟ چه کُنی؟ چون باشی؟

فال‌های ما.
+1
فال‌های ما.

سفرۀ درویشیِ ما.
سفرۀ درویشیِ ما.

سعی کنید، هر طور شده، و هر قدر شده، یلدا را جشن بگیرید. هر کسی را شده پیدا کنید، و دور هم آیید و، گرد سفره‌ای دست‌کم حافظی بخوانید، و اناری دانه کنید، و به هر شیرینیی شده، شیرین‌کام شوید. راز یلدا همین است. که زنده بمانیم در ژرفنای شبِ سیاه. مگذارید شعلۀ زندگی در میان این سوزِ سرمای زمستان، به واپسین نفس برسد.

صدا بزن که سکوتِ جهانْ تمام شود. صدا بزن که شبِ بی‌زمانْ تمام شود.
آهنگ‌ساز: سهراب پورناظری شاعر: حسین غیاثی

برای یلدای همه‌مان فرجام نیکی آرزو می‌کنم. بادا که نور بر شب تاریک ما نیز پیروز شود!

عکس از سروش.
عکس از سروش.

عجوزِ روسپی عجوزِ پیر، کنون خسته، شکسته،             و چروکیده، خودش هم زین بزرگی سیر، پس از یک سرفۀ دیگر، پس از یک‌ بارِ دیگر دودها را دم‌کشیدن‌در، به یاد آرد؛ ولی تا خواهد آن را باز گوید، گلویش خشک، بی‌جوهر، لبش تنهاخوران برهم، به‌هاهاهایِ خاموشی‌ش می‌موید. -ز چشمش اشک هم حتّا نمی‌بارد. به یاد آرد، زمانی را که شهبانویِ زیبا بود؛ زمرّد بود بر تاجش؛ به اندامش حریر از جنسِ دیبا بود. به یاد آرد که کاخش را سراسر بود باغی سبز از سرو و پر از کاجش. به یاد آرد بناهایی که گویی کاشیش را، آسمانِ پاک. الا ای کاش‌کی، آن آسمانش خوب می‌چرخید! که اکنون می‌توانستیم فرقش دید                                                با این خاک. به یاد آرد بلندی‌هایِ پروازِ همایش را، که چون ابرِ سپیدی همرهِ مهر، و رها بوده. ولیک -آها- ز کین‌آبادش اینک،                                          تک‌به‌تک،                                                         تنها پریده‌ آهِ هرکس همچو دوده؛                                           کآسمان اینگونه آلوده. فسوسا! عاقبت چون شد، که از آن اندرونی -آه- بیرون شد؟ دروغِ دیوِ ددخویی دریغا، گو، چرا -ای داد- فریبش داد؟ که او از عرش                        پایین شد. خدا بود ار، کنون بر کهنۀ این فرش تو گویی روسپیِ این شیاطین شد. الا ای آوخ، ای تکیه‌‌زده بر ژرف‌‌نایِ میخ، پس‌افکنده ز کوهی ریشه و تاریخ!                                                 ای خان‌دختِ خاقان!                            نازنین‌خاتونِ ایران!                                                        شاه‌بانویِ شهنشاهان! به یادت هست وقتی بود، که تختی بود                     و بختی بود؟ چه آسان بود اگر هم هیچ سختی بود!؟ کنون بر تخته‌هایِ خوابِ سستِ در شلوغی‌هاش خاموشت، میانِ دردِ این خون‌سرفه‌هایِ خشک، خودت هم آرزویِ مرگِ خود داری. ولی دردا! سزایِ تو -سزایِ ما-ست -آری- که حتا اینک اینجا، در تهِ پیری، در این دیری، نمی‌میری. حَ‌ق تهران، آذر ۱۴۰۴

آلبوم: برف آهنگ‌ساز: فرهاد مهراد شاعر: نیما یوشیج

توگویی دانه‌های ماه باریده.
توگویی دانه‌های ماه باریده.

این روزها -و شب‌ها- بی‌نهایت غرقِ در دریایِ زندگیم؛ آنچنان درگیرِ کُشتی با این سیل و آن طوفان، که دیگر آخر شب، جز پناه بردن بر تخت، چون «بر تخته‌پاره‌‌»ای «بر موج رها، رها، رها من...» شدن، نایی برای هیچ حرفی زدن و هیچ چیزی گفتن ندارم. این میان دیگر فرصتی نیست که لحظه‌ای، به آفتابِ گرمِ ساحلی آرام لمیده، زکاتِ این را به «گاه‌به‌گاه کردن‍»‍ی پرسشِ حالِ دوستان به‌ جا بیاورم. حتّا شِعرَکانِ طفکلم را چنان در حبسِ سینه بسته‌‌، که بریده‌بریده‌پریشان‌واژگانِ موزونِ هنوز نامرتّب را در میانِ این یادداشتِ گوشی و آن صفحۀ آخرِ دفتر، خشک‌چشمانه نگران به در، در انتظارِ شانۀ انگشتانم تَرک گفته‌ام. روزگارِ عجیبی‌ست و اقیانوسِ زندگانی، روزبه‌روز، بیشتر مرا به ژرفنایِ بهتِ چراییش فرو می‌کشد. زندگی؟ چرا؟

آلبوم: دل‌مشغولی‌ها (اگه یه روز) آهنگ‌ساز: فرامرز اصلانی ترانه‌سرا: فرامرز اصلانی

[Glaucon:] Like a sculptor, Socrates, you've produced ruling men that are completely fine. [Socrates:] And ruling women, Glaucon, for you mustn't think that what I've said applies any more to men than it does to women who are born with the appropriate natures.
-Republic, Plato, Translated by G. M. A. Grube, Revised by C. D. C. Reeve ترجمه: [گلاوکُن:] مانندِ پیکرتراشی، سقراط، مردان فرمانروایی ساخته‌ای که سرتاپا نیکویند. [سقراط:] و زنانِ فرمانروایی، گلاوکن! زیرا نباید گمان کنی که آنچه گفته‌ام مردان را بیش از زنانی که با سرشتِ درخور زاده شده‌اند، شامل می‌شود.

همیشه این دست فالِ حافظ -که اینگونه‌اند و معمولاً از فال‌فروشِ کودک و پیری می‌گیریمشان- خیلی برایم درست از آب در می‌آید و خیل
همیشه این دست فالِ حافظ -که اینگونه‌اند و معمولاً از فال‌فروشِ کودک و پیری می‌گیریمشان- خیلی برایم درست از آب در می‌آید و خیلی برایم عزیزند. این یکی باز خاص‌تر است. فکرش را بکن، کفِ بوستان، پاره و خیس، یهو جلوِ پایت سبز شود. گویا نااهلی وقتی آن را از طرف اشتباه باز کرده و پاره شده، آن را اینجا، بر خاک راه، رها کرده.
در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را، شکر کآن محنتِ بی‌حدّ و شمار آخر شد.

ممنونم از همۀ دوستانی که شرکت کردند. با اینکه فقط هفت نفر تا این لحظه با من هم‌شهود و انتخاب بوده‌اند، ولی این نظرسنجی -با اینکه جامعۀ آماری بالایی ندارد- مطابق پیش‌بینی‌ام بود. جامعۀ ایران به نظر خیلی آزادی‌زده می‌آید. ما سال‌ها از منطقی‌ترین آزادی‌ها محروم بوده‌ایم و برای کم‌ترین حدّش بیش از یک سده است داریم خون‌ها می‌دهیم. این منجر به این شده که آزادی را، همچون الهه‌ای پاک و مقدس و ورای آلایش‌های دنیایی، چنان همه‌حق بدانیم، که کمترین انتقادی از آن را ناروا بدانیم و او را، مطلق، خداوند بی‌چون‌و‌چرای یک جامعۀ سیاسی ایده‌آل فرض کنیم.

لطفاً هر گزینه‌ای که در وهلۀ نخست برایتان درست به‌ نظر می‌رسد را انتخاب کنید. الان دارم رویِ این مطالعه می‌کنم و برای درسِ روش‌شناسی رویِ آن کار. برایم خیلی اهمیت دارد که شهودِ بقیه چقدر با شهودِ من هماهنگ است.