مرغِ سخندان
رفتن به کانال در Telegram
فلسفه و سیاست میخوانم؛ در شعر غرق میشوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش میدهم و افکاری آشفته را یادداشت میکنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
227
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+730 روز
تعداد پستها
در حال بارگیری داده...
واکنشها
نظرات
ستارههای تلگرام
بهترین پستها بر اساس
در حال بارگیری داده...
تجزیه و تحلیل انتشار
پست ها | ديناميک بازديد ها | |||||
کلاغ
به گوش میرسد آوازِ قارقارِ کلاغ.
در این سیاهی و وحشت منم کنارِ کلاغ.
کلاغِ خسته فقط شب شنفته نالۀ من،
و من شنفتهام این قارقارِ زارِ کلاغ.
به تَرکگفته و تاریک و بینوا دلِ من
نشسته زخمۀ سوزِ نوایِ تارِ کلاغ.
در این خموشی و سردی که نایِ ماندن نیست،
شبانگهم منِ تنها و انتظارِ کلاغ.
اگر که چهچهِ بلبل نماند و عشوۀ گل،
چه غم؟ که مانده حضورِ هزاربارِ کلاغ!
کجا کبوتر و شاهین و مرغ و بلبل و کبک؟
که قصّۀ غزلم باز شد شکارِ کلاغ.
چو بیفراعنه مصرم که کِلْئوپترایم
کشانده بر هرمِ شامِ دل سزارِ کلاغ.
چنان کلاغ و کلاغی نوشت حقْ تنها،
مگر که آخرش افتد به او گذارِ کلاغ.
-به دستْ کاغذ و خودکارِ مشکیش، داده،
اگرچه مرده ولی، تکیه بر چنارِ کلاغ.-
حَق
لار، شهریور ۰۵ | 48 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
دوستان کسی اگر احیاناً سریالِ سیلو را دیده یا دارد میبیند، حتماً بگوید راجع بهش صحبت کنیم. | 69 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
بدون متن... | 75 | 0 | 0 | 6 | Loading... | |
راستی، فراموش کردم در این باره چند خطّی را اینجا هم یادداشت کنم.
نمایشی بود با عنوانِ «دو سر و یک کلاه» به کارگردانی محمدرضا خاکی براساس نمایشنامهای فرانسوی.
بیش از همه برایم جالب بود که گویی کلِّ نمایشْ گفتوگوی دو سرِ طیفِ سنّتگرایینوگرایی -نهتنها در تئاتر و هنر، که در همه چیز- بود، و بدونِ حکم کردن نویسنده، یا حتّا کارگردان، صرفاً هر دو برای مخاطب به نمایش گذاشته میشد تا خودش کلاهِ خودش را قاضی کند، و انتخاب کند که این یک کلاه برای کدام دو سر مناسبتر است. (این را نمایش نگفتم. خودم -بهمزاح- ربطش دادم به ضربالمثل.)
و چیز دیگری که به نظرم جالب رسید، این بود که گویی بهعمد روایتِ جانداری پرداخته نشده بود، تا اتّفاقاً اجرا و توانمندیِ بینظیرِ بازیگران بیشتر به چشم بیاید؛ آخر هرچه نباشد، خودِ «بازیگریِ تئاتر و بازیگران» از موضوعاتِ مهم نمایشنامه بودند.
یک نکتۀ جالبِ شخصی هم که برای ما(من و کاکّا) داشت، این بود که دو شخصیّت هم باهم برادر بودند و اتّفاقاً این را با هم داشتیم میدیدیم و این نزاع و در عینِ حال محبّتِ میانشان بسیار برایمان آشنا بود و همذاتپنداریمان را بر میانگیخت.
در مجموع پیشنهادش میکنم. و گمان نمیکنم زیاد هم ازش مانده باشد. اگر تهران بودید، حتماً به تماشایش بروید. | 73 | 0 | 8 | 6 | Loading... | |
آدمِ پوچی مثلِ مه
کجا بریْت که جاش بشه؟
وا چه زَبُنی گپ بزنت،
تا یکی آشناش بشه؟
آهنگساز: ابراهیم منصفی
شاعر: ابراهیم منصفی | 76 | 1 | 0 | 5 | Loading... | |
بیتِ نخست را به این اصلاح کردم(دوستان مشکلِ عروضی قبلی را یادآوری دادند):
«حس میکنم جهانْ همه یک ذرّه کُنْد شد.
بر بالگردِ وهمِ زمانْ پرّه کند شد.» | 96 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
ارّۀ کُنْد
حس میکنم جهانْ همه یک ذرّه کُنْد شد.
بر بالگردِ وهم بودهام و پَرّه کند شد.
عمریست نخل زندگیم آب دادهام
حالا همین که بر ببرم، ارّه کند شد.
بابا! بیا به کوه و از اوّل سرم ببُر؛
گو تیغِ تو به گردنِ آن برّه کند شد.
گفتم که میپرم من و کابوس میرود؛
ناگاه، آه، شیبِ شبِ درّه کند شد!
دنبالِ آن شتافتم و تند و تند رفت؛
وقتی که غافلم، عجبا، ذرّه کند شد!
گفت او که "«مِهر» ماهِ دلِ تیرهات شود؛"
این سینه «مِه» گرفته که آخر «رِ» کند بود.
این حق چه بود تا به تخلّص تمام شد؟
آخر ردیف و قافیه شد «ـَرّه کند شد»؟
حَق
قطارِ بندرتهران، شهریورِ ۰۵ | 102 | 1 | 8 | 14 | Loading... | |
بالأخره سفرم تمام شد. با اینکه به مقصودِ اصلی نرسیدم، امّا از نقطۀ شروع با تمامِ دشواریهایش برایم پر از درسهای نو بود؛ البته دیداری تازه کردن با تهرانِ عزیز خود هرچه نباشد، همیشه سرشار از سرخوشیهاست.
ابتدایِ سفر در قطارمان با پنج بهاصطلاحِ عمومی عرزشی همکوپه بودم و از این بابت سخت از بخت رنجیده، امّا کمکم با گوش دادن به حرفهایشان دیدم خیلی هم ضرر نکردهام و به تجربهاش کم و بیش میارزد. یکی به دیگری میگفت(چون من نگاهِ سگ بهشان نمیکردم گمان برده بودند از خودشانم و نمیدانستند نیستم.): «میدانستی ۱۰ درصد هم بهزور هستیم؟» یا دیگری میگفت: «در محلّۀ ما که همیشه مذهبی بوده، الان فقط من و دخترم حجاب داریم. این یعنی هیچ کس نمانده.» دخترش میگفت: «در کلاسمان هم جز من کسی نیست.» و شما خود حدیثِ مفصل بخوانید از این مُجمَل. بماند که بعداً طیِ چند مشاهدۀ دیگر دانستم که بهراستی اینها چقدر بیسوادتر و احمقتر از آنچهاند که ما حتّا میپنداریم.
وقتی به تهران رسیدم هم اینقدر در خیابانها پیاده راه رفتم که آخرین شب واقعاً حس میکردم نقطۀ وسطِ انحنایِ ساقِ پایِ پرانتزیِ همیشه دردآورم الان است که خُرد و خمیر شود و دیگر حتّا به اندازۀ نایی نایِ فشار ندارد.
به چندین کافۀ نو سر زدم و کتاب و این جور داستانها! هرچند باورم نمیشد شیرقهوۀ معمولی(لاته) اینقدر سر به فلک کشیده باشد. به این نتیجه رسیدم وقتی باز برگشتم تهران، اگر میخواهم هنوز به آن برنامۀ منظّمِ تنهایی کافه رفتنم پایبند باشم، باید جدّاً در سفارشِ همیشگیم تجدیدِ نظر کنم -و این چای است که این بار هم نجاتدهنده است!
به پارکِ لاله رفتم و همان تماشایِ همواره دلپذیر و زندگیبخشِ زیستنِ گوناگونِ افرادِ جورواجور. دلم برای رویِ چمنش دراز کشیدن و دفترِ شعری خواندن حسابی تنگ شده بود. راستی چایِ سیرنشدنیِ لاله را هم نوشیدیم. این بار کاکّا را بردم و از آن چایِ ابدی نوشاندمش.(هرچند شگفتا که زیاد خوشش نیامد.)
چند کتاب خریدم و -بجز آن هانا آرنتی که مثلِ بسیار بارِ پیش کاکّا برایم گرفت- مفت برایم در آمد. آن کتابفروشیی را که پارسال یافته بودم هنوز آنقدر ارزان بود که به شوخی گمان بردم شاید واقعاً کتابها مالِ دزدی است.
دیدارِ ادیب -که مزاحمش بودیم- و آن خانوادۀ ستودنی و دوستداشتنی، بهم عمیقاً مسرّت بخشید. شبی را هم با او به توچال سربلند سر زدیم. رد شدن از خیابانِ دانشجویِ مملوء از خاطره دلتنگیم را برای آن خانۀ جاودانه شدیدتر کرد.
آن شهر و این دنیا با وجود ازدحام و پهناوریش چنان کوچک بود که ناگهان به کورُشِ عزیز هم برخوردم. هر دو ماتمان برد و از دیدنش ذوقزده شدم و یکدیگر را سخت در آغوش فشردیم. چندین ساعت همگام او بودم و چایی نوشیدیم و به اختلاط گذراندیم؛ آن هم چه اختلاطی! موقعی که او را دیدم ذهنی پرآشوب و سخت متلاطم داشتم و حقیقتاً توگویی او همنامش بود و من قومِ یهود، نجاتم داد.
در آخر هم نهایتِ بهره را از زمان بردبم و تا آن لحظاتِ واپسین، تماشاخانۀ ایرانشهر و بوستان هنرمندان را نیز از حضورِ خود بهرهمند کردیم. نمایشی تماشا کردیم که چسبید و شاید بیشتر هم نظرِ ناکارشناسانهام را اینجا راجع بهش بنویسم.
هرچند بیشتر ساعتها را به همان منزلِ مقصودی گذراندم که آخر هم نشد در این سیاحت بدان برسم، بسیار از این سفر لذّت بردم و موقع بازگشت هر طور شده نمیخواستم برگردم و باز هم دلم آنجا جاماند. امیدوارم خیلی زود دوباره و این بار دنبالهدارتر فرصتِ نفس کشیدنِ هوایِ پر از زندگی اگرچه آلودۀ آن شهر عزیز دست دهد.
- سفرِ تهران، ۸ تا ۱۴ شهریور ۰۵(متأسفانه تقریباً هیچ عکس خوبی نگرفتم.) | 148 | 0 | 2 | 18 | Loading... |

