مرغِ سخندان
Ir al canal en Telegram
فلسفه و سیاست میخوانم؛ در شعر غرق میشوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش میدهم و افکاری آشفته را یادداشت میکنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
222
Suscriptores
-124 horas
-37 días
+130 días
Archivo de publicaciones
222
هنوز با همه دردم امیدِ درمان است، که آخری بود آخر شبانِ یلدا را.-سعدی یلدا چرا نمیرسد سحر؟ هلا، هر آنکه خفتهای به زیرِ برف! نداری از سحر خبر؟ که بسته آن گلو ز حرف؟ بگو، که کو؟ چرا نمیرسد سحر؟ نه، نیست این چو هر شبِ دگر. که هر شبی که بود -یا نبود- زود، شکوهِ شبشکافِ مهر، بهچهره خندۀ چو سحر، به آتشش کشید آنچنان که هیچ دیگرش نماند دود. چرا نمیرسد سحر؟ فغان ز مرگِ نور و روشنی که میرود هدر کنون نگاه! از این زمان و شامِ شوم، آه! که ماه، چنان فتاده در میانِ خیلِ بیشمارِ زنگیان خمِ تنِ نحیفِ دختری زِ روم، شده اسیرِ شورشِ سپاهِ بختِ تیره و سیاه. چرا نمیرسد سحر؟ به تخت سخت تکیه داده دیوِ خامُشیِ خلوت و همه ولیک دربهدر، به پیچِ کوچههایِ شهرِ شرِّ شب؛ همین که از درون فسرده، لیک در برون گداخته، گرفته تب؛ همین کْعُفونتش ز هر طرف، نه، نَ،ز درونِ سینه تاخته، گرفته جانِ هر که هست -و هر که نیست- لببهلب. بگو که مانده کس هنوز، امیدِ واپسین نفسنباخته؟ چرا نمیرسد سحر؟ گرفته برف را به بر، چنان امید، امیدِ آسمانِ روشنِ سپید، درونِ ذهنْ گفته هرکسی: تهِ سیاهِ چاه اگر کسی ندید، بهراستی که دلوِ تشنگان زلالِ آب آخرش چشید. که آخر است آخری، آخرِ دوباره دیگری، و روزهایِ باز بهتری، که میرسد شبِ سیه به سر. دوباره میرسد سحر. . . . -سپیدِ پوششیست، نه فقط فروگرفته سر، که از نُکِ دوپا و تا به فرقِ کلّههای همّه کس- به گوش میرسد صدایِ آخرین نفس -و بس: «چرا نمیرِ... حَق تهران، آخرین شبانِ آذر ۱۴۰۴
222
سعی کنید، هر طور شده، و هر قدر شده، یلدا را جشن بگیرید. هر کسی را شده پیدا کنید، و دور هم آیید و، گرد سفرهای دستکم حافظی بخوانید، و اناری دانه کنید، و به هر شیرینیی شده، شیرینکام شوید.
راز یلدا همین است. که زنده بمانیم در ژرفنای شبِ سیاه. مگذارید شعلۀ زندگی در میان این سوزِ سرمای زمستان، به واپسین نفس برسد.
222
صدا بزن که سکوتِ جهانْ تمام شود. صدا بزن که شبِ بیزمانْ تمام شود.آهنگساز: سهراب پورناظری شاعر: حسین غیاثی
222
عجوزِ روسپی
عجوزِ پیر،
کنون خسته،
شکسته،
و چروکیده،
خودش هم زین بزرگی سیر،
پس از یک سرفۀ دیگر،
پس از یک بارِ دیگر دودها را دمکشیدندر،
به یاد آرد؛
ولی تا خواهد آن را باز گوید،
گلویش خشک، بیجوهر،
لبش تنهاخوران برهم،
بههاهاهایِ خاموشیش میموید.
-ز چشمش اشک هم حتّا نمیبارد.
به یاد آرد، زمانی را که شهبانویِ زیبا بود؛
زمرّد بود بر تاجش؛
به اندامش حریر از جنسِ دیبا بود.
به یاد آرد که کاخش را سراسر بود باغی سبز از سرو و پر از کاجش.
به یاد آرد بناهایی که گویی کاشیش را، آسمانِ پاک.
الا ای کاشکی، آن آسمانش خوب میچرخید!
که اکنون میتوانستیم فرقش دید
با این خاک.
به یاد آرد بلندیهایِ پروازِ همایش را،
که چون ابرِ سپیدی همرهِ مهر، و رها بوده.
ولیک -آها- ز کینآبادش اینک،
تکبهتک،
تنها پریده آهِ هرکس همچو دوده؛
کآسمان اینگونه آلوده.
فسوسا! عاقبت چون شد،
که از آن اندرونی -آه- بیرون شد؟
دروغِ دیوِ ددخویی دریغا، گو، چرا -ای داد-
فریبش داد؟
که او از عرش
پایین شد.
خدا بود ار، کنون بر کهنۀ این فرش
تو گویی روسپیِ این شیاطین شد.
الا ای آوخ، ای تکیهزده بر ژرفنایِ میخ،
پسافکنده ز کوهی ریشه و تاریخ!
ای خاندختِ خاقان!
نازنینخاتونِ ایران!
شاهبانویِ شهنشاهان!
به یادت هست وقتی بود،
که تختی بود
و بختی بود؟
چه آسان بود اگر هم هیچ سختی بود!؟
کنون بر تختههایِ خوابِ سستِ در شلوغیهاش خاموشت،
میانِ دردِ این خونسرفههایِ خشک،
خودت هم آرزویِ مرگِ خود داری.
ولی دردا! سزایِ تو -سزایِ ما-ست -آری-
که حتا اینک اینجا، در تهِ پیری،
در این دیری،
نمیمیری.
حَق
تهران، آذر ۱۴۰۴
222
این روزها -و شبها- بینهایت غرقِ در دریایِ زندگیم؛ آنچنان درگیرِ کُشتی با این سیل و آن طوفان، که دیگر آخر شب، جز پناه بردن بر تخت، چون «بر تختهپاره»ای «بر موج رها، رها، رها من...» شدن، نایی برای هیچ حرفی زدن و هیچ چیزی گفتن ندارم.
این میان دیگر فرصتی نیست که لحظهای، به آفتابِ گرمِ ساحلی آرام لمیده، زکاتِ این را به «گاهبهگاه کردن»ی پرسشِ حالِ دوستان به جا بیاورم.
حتّا شِعرَکانِ طفکلم را چنان در حبسِ سینه بسته، که بریدهبریدهپریشانواژگانِ موزونِ هنوز نامرتّب را در میانِ این یادداشتِ گوشی و آن صفحۀ آخرِ دفتر، خشکچشمانه نگران به در، در انتظارِ شانۀ انگشتانم تَرک گفتهام.
روزگارِ عجیبیست و اقیانوسِ زندگانی، روزبهروز، بیشتر مرا به ژرفنایِ بهتِ چراییش فرو میکشد.
زندگی؟ چرا؟
222
[Glaucon:] Like a sculptor, Socrates, you've produced ruling men that are completely fine. [Socrates:] And ruling women, Glaucon, for you mustn't think that what I've said applies any more to men than it does to women who are born with the appropriate natures.-Republic, Plato, Translated by G. M. A. Grube, Revised by C. D. C. Reeve ترجمه: [گلاوکُن:] مانندِ پیکرتراشی، سقراط، مردان فرمانروایی ساختهای که سرتاپا نیکویند. [سقراط:] و زنانِ فرمانروایی، گلاوکن! زیرا نباید گمان کنی که آنچه گفتهام مردان را بیش از زنانی که با سرشتِ درخور زاده شدهاند، شامل میشود.
222
همیشه این دست فالِ حافظ -که اینگونهاند و معمولاً از فالفروشِ کودک و پیری میگیریمشان- خیلی برایم درست از آب در میآید و خیلی برایم عزیزند.
این یکی باز خاصتر است. فکرش را بکن، کفِ بوستان، پاره و خیس، یهو جلوِ پایت سبز شود.
گویا نااهلی وقتی آن را از طرف اشتباه باز کرده و پاره شده، آن را اینجا، بر خاک راه، رها کرده.
در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را، شکر کآن محنتِ بیحدّ و شمار آخر شد.
222
ممنونم از همۀ دوستانی که شرکت کردند.
با اینکه فقط هفت نفر تا این لحظه با من همشهود و انتخاب بودهاند، ولی این نظرسنجی -با اینکه جامعۀ آماری بالایی ندارد- مطابق پیشبینیام بود.
جامعۀ ایران به نظر خیلی آزادیزده میآید. ما سالها از منطقیترین آزادیها محروم بودهایم و برای کمترین حدّش بیش از یک سده است داریم خونها میدهیم.
این منجر به این شده که آزادی را، همچون الههای پاک و مقدس و ورای آلایشهای دنیایی، چنان همهحق بدانیم، که کمترین انتقادی از آن را ناروا بدانیم و او را، مطلق، خداوند بیچونوچرای یک جامعۀ سیاسی ایدهآل فرض کنیم.
222
لطفاً هر گزینهای که در وهلۀ نخست برایتان درست به نظر میرسد را انتخاب کنید.
الان دارم رویِ این مطالعه میکنم و برای درسِ روششناسی رویِ آن کار. برایم خیلی اهمیت دارد که شهودِ بقیه چقدر با شهودِ من هماهنگ است.
