fa
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

رفتن به کانال در Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
222
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
گمان مبر که به پایان رسید کارِ مغان؛ هزار بادۀ ناخورده در رگِ تاک است.

برخیز ایرانیا! برایِ چه دیگر نشسته‌ای؟ دانم نفس کم است و بدانم که خسته‌ای؛ امّا اگر چه خَم شده‌ای زیرِ آسمان، سروی هنوز -هم‌وطنا!- ناشکسته‌ای. برخیز، مشتِ خود به فلک، داد کن رها. انگشت‌وار، مشتْ شود دادِ دسته‌ای. لِه کن بلایِ خیلِ ملخ‌هایِ ظلم را. «ای روزگارِ تلخ! دگر» گو: «نجسته‌ای.» بر پا بشو اجازه بده انفجار را‌ ای کآتشین‌تری از انرژیِ هسته‌ای. بر آسمان رسیده صدایِ بلندِ تو، پس ریشه‌هایِ سستِ ستم را گسسته‌ای. آری؛ نه ناله‌هات رها کرده‌ای فقط، ایران ببین که رست و خودت نیز رسته‌ای. یک بار حرفِ حق شنو -ای جان- به مرگِ من؛ ور نه به خود بیا و ببین بازْ بسته‌ای. ایرانیا! بیا به خیابانِ انقلاب؛ آزادی‌ است جشن؛ چه جایِ خجسته‌ای! حَ‌ق ایران، ۱۸ دیِ ۱۴۰۴

قشم، ساحلِ آفتاب، ۱۱ دی قشم، ساحلی در نزدیکی طولا، ۱۳ دی ۰۴
+1
قشم، ساحلِ آفتاب، ۱۱ دی قشم، ساحلی در نزدیکی طولا، ۱۳ دی ۰۴

دریا امروز غرقِ شکوهِ خیزشِ امواج، دیدم که سست‌صخرۀ دل‌سنگ باید دگر رها بکند تختِ خرد و تاج. ما نیز در محاصرۀ سنگ، چون خرده‌هایِ ریزِ صدف‌ها، رقصان به نازِ جنبشِ دریا، امیدوارِ کوبشِ دف‌ها، از این خروش مدِّ رها، سرخوشان و داغ؛ تا باز ماهتاب این قطره‌های آب، این قطره‌های خامُش و بی‌تاب، را امشب شود چراغ. وقتی به آخرین لبه خون‌هایِ سرخ ریخت، وآخر خورشید ناگزیر به تاریخ می‌گریخت، بانویِ جاودانۀ آزادِ بی‌کران، هم‌او که جعدِ آبیِ زیبا سپرده بود دستِ نوازشِ خوشِ بادِ شفق‌گهان، دیدم، به‌ناز و زمزمه‌ای دلبرانه گفت: «آزادگی ساحل آرام می‌رسد. آخر به‌استواریِ این گام می‌رسد.» حَ‌ق قشم، دیِ ۱۴۰۴

لعنت به من که تهران نیستم.

ارنواز [...] و اکنون تو در چنبره‌یِ شهربندِ این هزارویک تنی، که به کین‌خواهیِ کشتگانِ خود می‌آیند. ضحّاک [هوش از سرش رفته] راست نمی‌گویید! شهرناز از این دریچه‌ها بنگر ضحّاک؛ بیرون هزارویک آتش است. هزارویک مردِ مردانه، که تیغ آهخته می‌رسند. آیا هنگام نیست که مارهایٓ تو نیش بر خویش زنند؛ یا شاید پیش از آن، بر تو؟
-[نمایشنامۀ] شبِ هزارویکُم، بهرام بیضائی

منظرۀ برفِ گویی گَردپاشیدۀ کوهستان‌هایِ شمالِ فارس، جور دیگری چشم و جان را می‌نوازد.
+2
منظرۀ برفِ گویی گَردپاشیدۀ کوهستان‌هایِ شمالِ فارس، جور دیگری چشم و جان را می‌نوازد.

صدایِ ما «ای...» نه؛ نمی‌رسد صدا؛ تو، تو هم بیا. دوباره، «ای...» نه، هنوز هم نمی‌رسد به سرفکنده‌کوهِ قدبلندِ این گلوله‌ها. آی! هان! شما دوتا! مرحبا! بی‌صدا چرا؟ یک، دو، سه، چهار، «ای...» نه، نشد؛ هنوز هم نمی‌‌بریم این چنین گلوله را. هی! همه! الا! به‌یک‌‌صدا، «ای... دشمن ار تو سنگِ خاره‌ای من آهنم؛ جانِ من فدایِ خاکِ پاکِ میهنم!..» آهنِ صدایِ یک‌صدایِ ما، به آسمان رسد، زمین زند نهیبِ سنگِ خارۀ گلوله را. فقط بیا... حَ‌ق تهران، دی‌ماهِ ۰۴

کاش آن دو کریه هم این عکس را نمی‌آلودند.

سلام بر راه‌آهن، قرارگاهِ قلبِ من!
سلام بر راه‌آهن، قرارگاهِ قلبِ من!

تصمیم گرفته‌ام که بعضی شعر‌هایی را که خواندنشان زیاد دشوار نیست، خودم نخوانم؛ چون اصولاً شعرخوان نیستم. امّا اگر کسی علاقه داشت و صدایش حس خوبی برای شعرخوانی داشت، خیلی خوشحال می‌شوم که خوانش این شعرها را نیز انجام دهد.

سنگین نشد؛ خشکیدم آخر؛ خیلی آن سبزینه سنگین بود. و تازه، در دلِ سردِ زمستانْ کینه سنگین بود. خودم را خواستم از پنجره بیرون بیندازم. نشد، هر کار کردم، نه؛ چقدر آیینه سنگین بود. لب آن پرتگاه پرت دستم را کسی نگرفت. نمی‌دانم، گمانم پوچی این پینه سنگین بود. -گرفته بغضْ نایت را؟ قُرُق با ناله‌ای بشْکن؛ -ولی زورِ صدایم کو؟ نفَس در سینه سنگین بود. نیامد هرچه ماندم، تا بگوییم از قرارِ دل، که هفته رویِ دوشِ خستۀ آدینه سنگین بود. همان روزی که بالا برد زامه‌م جام، دانستم؛ نباید این قَدَرها بارِ آن فامینه سنگین بود. «چرا...» پرسیدم از چشمم: «جهان خاکستری‌مشکی‌ست؟» به‌‌تنگی گفتْ گریان: «قیمتِ رنگینه سنگین بود.» گناهِ مرگِ سهراب است، کی بر گردنِ کاووس؟ سیاهی‌هایِ بختِ تیرۀ تهمینه سنگین بود. به حق گفتم‌: «به‌دردِ شعر دادِ این سخن بستان.» چه سود؟ او گوشش از دادِ غمِ دیرینه سنگین بود. حَ‌ق تهران، ۷ ِدیِ ۱۴۰۴

بعد از مدّت‌ها «غزل گفتم، چه دُرّ سفتم.»

کشم آهی که گردون را بسوجم.
آلبوم: عریان آهنگ‌ساز: مودی موسوی شاعر: باباطاهر پ. ن.: تصویر این آهنگ خیلی جالب است؛ با بقیۀ آلبوم متفاوت است.

بهرام بیضایی؛ ۱۳۱۷-۱۴۰۴ این «آب و خاک» اینک پذیرایِ یکی دیگر از «فرزندان ایران»، این بزرگ‌مردِ در آغوشش جاودانه مانا، است؛ خو
بهرام بیضایی؛ ۱۳۱۷-۱۴۰۴ این «آب و خاک» اینک پذیرایِ یکی دیگر از «فرزندان ایران»، این بزرگ‌مردِ در آغوشش جاودانه مانا، است؛ خوشا ایران! روانش شاد!

آلبوم: تصمیمِ رفتن (موسیقیِ متنِ «تصمیمِ رفتن(۲۰۲۲)»

مسیحیی؟ -نه. اهل باختری؟ -نه. اروپا، آمریکا یا استرالیا زندگی می‌کنی؟ -نه. پس، کریسمس؟ -نه.

جامی‌ست که عقل آفرین می‌زندش؛ صد بوسه زِ مِهر بر جبین می‌زندش. این کوزه‌گرِ دَهْر چنین جامِ لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زن
+3
جامی‌ست که عقل آفرین می‌زندش؛ صد بوسه زِ مِهر بر جبین می‌زندش. این کوزه‌گرِ دَهْر چنین جامِ لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش.
-خیام موزۀ آبگینه و سفالینه‌های ایران، تهران، ۱۴۰۴٫۱۰٫۰۳

آهنگ‌ساز: فرامرز اصلانی ترانه‌سرا: فرامرز اصلانی

همه کسم، تو. هر هوسم، تو. هم نفسم، تو. بال و پرم، تو. هم‌سفرم، تو. بیش و بسم، تو.