fa
Feedback
تردید|مصور رحیمی

تردید|مصور رحیمی

رفتن به کانال در Telegram

در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
225
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
با مرگ هر انسانی نخستین برف نخستین بوسه و نخستین دعوا هم می‌می‌رند آدم ها نمی‌میرند دنیاها در آنها می‌میرند -یوگنی یوفتوشنکو
با مرگ هر انسانی نخستین برف نخستین بوسه و نخستین دعوا هم می‌می‌رند آدم ها نمی‌میرند دنیاها در آنها می‌میرند -یوگنی یوفتوشنکو

من عاشق زن‌های زیبا نیستم من عاشق زنانی استم که می‌نویسند.
من عاشق زن‌های زیبا نیستم من عاشق زنانی استم که می‌نویسند.

مرگ‌ شعرهای شما شکست در جسارت را می‌خاهم. پیروزی در تقلید برایم شرمگین است. میز بسته. دسته‌ی کاغذ. قلم رها. رهایی رها. دست‌‌ها خودکار. به یاد بیاورید. به یاد بیاورید چند واژه‌ را از نوشته‌ کنار رها کردید؟ آیا به اندازه کافی جسور بودید؟ نمی‌دانم. نبودید شاید. خانم محترم. شعرتان نفس ندارد. من نبض شعرتان را گرفتم، شعرتان مرده‌ است. یک تقلید پرمرگ. یک بچه‌ی ناقص دیگر انداخته‌ اید. خانم محترم شعرتان مرده‌ است. قبل تولد. جسارت نداشتید. ترسیدید و بچه‌ خفه‌خان گرفته. بچه در میان روده‌ی تفکرات وحشت‌زا، خفه گشته. احتمالن. جسارت نداشتید. شعرتان مرده است. من نفس شعرتان را بوسیده‌ام. شعر را کشته‌اید. بچه‌تان را کشته‌اید. #یادداشت_روزانه

چه دوست می‌دارم تو را ای شب! بی‌ستارگان‌ات که روشناشان با من سخن گویند به زبانی آشنا! دوست می‌دارمت زیرا که من در پیِ پوچی و
چه دوست می‌دارم تو را ای شب! بی‌ستارگان‌ات که روشناشان با من سخن گویند به زبانی آشنا! دوست می‌دارمت زیرا که من در پیِ پوچی و تاریکی و عریانی‌ام! -شارل بودلر

ژست‌های کهن‌گونه‌اش آیینی‌ست، مثل سزار یا سافو یا عیسیِ مریم یا مریمِ آنّا یا جِین آستن، زمانی؛ یا من یا «تو»یِ مادرت نوزاد ن
ژست‌های کهن‌گونه‌اش آیینی‌ست، مثل سزار یا سافو یا عیسیِ مریم یا مریمِ آنّا یا جِین آستن، زمانی؛ یا من یا «تو»یِ مادرت نوزاد ناگهان از جا می‌جهد و می‌ایستد تلوتلوخوران، سر به جلو. چانه بالا. دست‌ها به پهلو. کف‌ها آویزان. آویزانِ بی‌کار آرنج‌ها بالا، گویی بال‌دار است. -Marie Ponsot ترجمه مصور رحیمی #ترجمه‌ها

از دکلمه‌‌های خروس تا مو زرد‌های روس شعر‌های مرغ مانیفست‌های جوس رمان‌های گوز؛ باور کنید کسی شما را باور ندارد. باور کنید که آیینه به شما دروغ گفته است. #یادداشت_روزانه

کسی که ریاضی نداند اجازهٔ ورود به اینجا را ندارد (افلاطون) ————————————————— گفتم: «این چی‌کاریه؟ از شما بعیده جناب از شما بعیده! خدا رحمت افلاطون گفت: « چیه؟» ⁃ «خجالت داره، جناب! خجالت داره. شما مثلن موسفید این مملکتید.» ⁃ «خوب چیه؟ خجالتش چیه. خودش چیه؟» ⁃ «گفتید فقط ریاضی دان‌ها وارد شوند؟» ⁃ «اره» ⁃ «خوب؟» ⁃ «خوب؟!» ⁃ «نصف مملکت ریاضی نمی‌دانند، چطوری حضرت را زیارت کنند؟» ⁃ «بیبین حضرت اعلی! شما که خاک اینجا را نخوردید. به ابوالفضل ما اینجا داریم زحمت می‌کشیم. تو نمی‌دانی چی بلای سرما آمده. هر بی‌سروپا و جعلنقی می‌آید و می‌خواهد برایش در مورد اخلاق سخن‌ها بگویم. آخر سر هم جیس جیس میش‌‌هاش باز می‌شود و می‌رود. به مولا هشت ماه اجاره ساختمان را از خون‌بها سقراط دادیم. این ارسطومان هم که کم‌تر از شاخ نبات نیست. گفتیم برود کاسبی چیزی یاد بگیرد. بلاخره آدم هنردار دستش به دهنش می‌رسد. زیر بار حرف‌ما نرفت. حالا افتاده دنبال متافیزیک. در اون هم برکتی‌ نمانده. پوست صورت‌مان را گرو گذاشته از بچه‌های کانال خواستیم یک دونت بزنند به عشق سقراط جوانه مرگ. از قضا همان شب دونتشن خراب بود، همه دونت‌ها رفت به حساب سزار. حالا هم رفتیم کاپی‌رایتنگ این کانال بغلی را گرفتیم که ریاضی تدریس می‌کند. تو را خدا در روزی‌ما با لگد نزن.» #داستانک

چرا این‌همه شعر می‌خانی؟ تا طوری بگویم «دوستت دارم» که بی‌درنگ باور کنی. -استاد شاهین کلانتری
چرا این‌همه شعر می‌خانی؟ تا طوری بگویم «دوستت دارم» که بی‌درنگ باور کنی. -استاد شاهین کلانتری

می‌نویسم، چراکه از مرگی که در کمین است می‌ترسم. منظور من فقط حس مرگ در پایان زندگی نیست بلکه ظواهر فریبندۀ مرگ است در هر گوشه
می‌نویسم، چراکه از مرگی که در کمین است می‌ترسم. منظور من فقط حس مرگ در پایان زندگی نیست بلکه ظواهر فریبندۀ مرگ است در هر گوشه و کنار، در خیابان، در خانه، در مدرسه، منظورم زنده‌به‌گور کردن و کشتن استعدادهای بالقوه است. |رَضوی عاشور| #جمله_درمانی Shahinkalantari.com @shahinkalantari

قالب‌گیری‌تان مشکل دارد! «مردم‌ِما بی‌سواد اند» «مرد‌ها اینطور‌ اند» «زن‌ها آنطور‌ اند» خودت کیستی؟ فکرت درون جعبه‌ی کوچک پوسیده است! چشم باز کن. هزاران اندیشه را در گونی «مردم» می‌ریزی و حکم صادر میکنی؟ خودت کیستی؟ فکرت درون جعبه‌ی تاریک پوسیده است، حال آن که می‌توانست نپوسد. چشم باز کن. بیشتر ببین. دنیا را فارغ از اندیشه‌ی مقدس شده‌‌ی توست. نگاه کن! مقدسات در تنها الهیات نیست که تو گمان بری اگر بی‌دین بشوی حالا هرانچه اندیشیده‌ی درست خاهد بود. چشم باز کن که تو کافری غلط اندیشی. فکرت درون جعبه‌ی کوچک پوسیده است، حال آن که خود گمان می‌کنی بهترین اندیشه‌ را داری! از کجا می‌دانم؟ از حرف‌های باسمه‌ی ات. از تظاهر به چیزی که نیستی، تو خودت نیستی. من خودت را دوست دارم انسان! من خطایی انسانی تو را دوست دارم! تو بی‌نهایت می‌خاهی کاملن درست باشی. حالا چی فرقی با یک ماشین داری اگر کاملن درست باشی؟ #یادداشت_روزانه

❤️
❤️

بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی…
بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی…

حضرت نگاه هنری!
حضرت نگاه هنری!

ای مرد شرقی، چرا فقط مجذوب چهره منی؟ چرا فقط سرمه چشمانم را می‌بینی و عقلم را نمی‌بینی؟ من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم چرا
ای مرد شرقی، چرا فقط مجذوب چهره منی؟ چرا فقط سرمه چشمانم را می‌بینی و عقلم را نمی‌بینی؟ من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم چرا فقط به دستبند طلای من نگاه می‌کنی؟ چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است؟ دوست من باش، دوست من باش. -سعاد الصباح

جمله‌های ناب و به یاد ماندنی «وقتی قلم بود همه‌ی دلتنگی‌های خود را بر سر او می‌ریختم و آن گاه خود را سبک می‌دیدم. با قلم در دست، احساس کمبودی در زندگی نمی‌کردم. هیچ مقام و پایگاهی مرا نربوده است. ولی اگر حسرتی می‌خورم، برای آن بود که چرا نمی‌توانم آن چه را که در دل دارم، همه‌ی آن را بر قلم آورم. این قلم اگر به من رضایت خاطر می‌داد برای آن بود که می‌خاستم آن را در راهی به کار اندازم که بوئی از انسانیت از آن شنیده شود.» محمدعلی اسلامی ندوشن کتاب شهرزاد قصه‌گو https://t.me/golnesasher

ما به امید گرمایی تو خورشید را ترک کرده بودیم ماه را باور نکرده بودیم روز را سحر نکرده بودیم ما به امید تو مرده‌ایم

نمی‌توانی شعر بنویسی؟ نگران نباش! بهار با خودش شعر هم می‌آورد.

ضرورت است که روزی بسوزد این اوراق که تاب آتش سعدی نیاورد اقلام -سعدی

آهسته قدم بردار شهر در سکوت مرده است #شعرگونه
آهسته قدم بردار شهر در سکوت مرده است #شعرگونه

بهار در راه است خانه را آب و جارو کرده‌ایم باقیات یک زن را به دریا ریخته‌ایم به شاخه آویخته‌ایم به آتش کشده‌ایم تو یک مرد را
بهار در راه است خانه را آب و جارو کرده‌ایم باقیات یک زن را به دریا ریخته‌ایم به شاخه آویخته‌ایم به آتش کشده‌ایم تو یک مرد را با کدام روش کشته بودی؟ #شعرگونه